تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
امروز

امروز سه شنبه است. ۱۹ آبان ۸۸. میدونید یعنی چی؟

یعنی تولد محمده. البته سال ۸۲، ۱۹ آبان دوشنبه بود.

جشن هم نداریم چون این مدت اعصاب پدر و مادر رو داغون فرمودند آقا پسر ۶ ساله گل گلاب.

البته دیروز رفتم مشاور و فهمیدم محمد کاملا طبیعیه!!! ما زیادی گیر هستیم.

اصلا هم حس نوشتن و یاد ایام و اینا رو ندارم امروز.

خوبم ها. خیلی خوبم. تازه یکشنبه تو جشن انتخاب اولیا و مربیان مدرسه محمد رو میز گل دیدم، دلم گل خواست، تو راه برگشت امین برام گل خرید. این گل خریدن خیلی مهمه ها. چون ما در روز خواستگاری هم گل بهمون ندادن! یعنی الان بیشتر از اون موقع ....

گلای من



سه شنبه 19 آبان1388-8:11 |   | لینک مستقیم
جمعه ای که گذشت!

دیروز جمعه خاصی بود. یعنی متفاوت بود. شایدم نه خاص بود نه متفاوت اما خب دوست دارم بنویسم.

صبح محمد زود بیدار شد. منم بلند شدم دیگه، میدونستم ناهار چی میخوام درست کنم. گفته بودم ساعت ۱۱ آب میذارم برا برنج. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ رو با ۱۰ دقیقه به ۱۱ اشتباه گرفتم و در نتیجه ساعت ۱۱ ناهار آماده بود. امین ساعت حدودای ۱۰ بود که بیدار شد و یه راست نشست پای تلویزیون. حسابی عصبانی شدم. گاهی دلم میخواد تلویزیون رو بزنم خورد کنم. صبحانه رو آماده کردم اما به جای این که بیام برا خوردن، یه سری کارای خونه رو انجام دادم. امین دست به صبحانه نزده بود تا من هم اومدم. تلویزیون داشت مسابقه محله نشون میداد که صبحانه خوردیم. چقد این برنامه قشنگه. کلی لبخند زدیم و حالمون خوب شد.

حدودای ۱۱:۳۰ بود که نمیدونستم چه کار کنم و رفتم دراز کشیدم. امین اومد گفت چرا خوابیدی؟ پاشو بریم آبادانی، جایی. گفتم تنهایی؟ گفت هر جوری دوست داری. من زیاد از آبادان رفتم خوشم نمیاد. چون جای خرید کردنه، ما هم که از خرید لذتی نمیبریم. بهش گفتم نه. ناهار ببریم بیرون. به بقیه هم بگیم.

از صبح عصبانی بودم که امین هیچ کاری تو خونه نمیکنه. بهش گفتم برو پله داداشت اینا رو بیار، میخوام پرده ها رو دربیارم و بشورم. ایشون هم رفت آورد و خودش پرده ها رو پایین اورد و انداختم تو لباسشویی.

پدرشوهرم مهمون داشتن و نیومدن.برادرشوهر و خواهرشوهرم گفتن میاییم برا ناهار. اما قرار شد برا ساعت ۱:۳۰.  منم ناهارم اماده بود و مشکلی نداشتم.

رفتیم پارک لاله و بساط ناهار رو پهن کردیم. معلوم شد هر سه شاکی از دست همسران عزیز و خلاصه هر لحظه نزدیک بود یه دعوایی بشه. کلی همه با هم به این وضعیت خندیدیم. فقط خوب شد مادرشوهرم نبود ما این جوری داشتیم از شوهرامو شکایت میکردیم. خواهرشوهر جونم که از خودمونه و کلا خیلی با هم راحتیم!

خلاصه تا ۴ بودیم و بچه ها حسابی بازی کردن. داشتیم میرفتیم خونه که زنداییم اس ام اس داده بود و زنگ زد که نمیایین اینجا؟ اینم جریان داره که آخرش میگم. دیگه این شد که به جای خونه رفتن، رفتیم خونه داییم. داییم پسر عمه امینه و ۶ روز ازش کوچیکتره و حسابی با هم رفیقن. همون اول با زندایی حرف شبکه کردن کامپیوترشون با کامپیوتر طبقه پایین(خونه بابابزرگم) شد. منم گفتم امین بدش نمیاد درستش کنه ها. این شد که مردا مشغول شبکه کردن شدن و زود هم درست شد. محمد و یوسف پای پلی استیشن بودن و من و زندایی هم از هر دری سخنی. از تربیت بچه ها و سیستم مسخره بدون نمره آموزش پرورش و مدرسه نرفتن محمد بگیر تا پیدا کردن کسی که بیاد خونه و بعضی کارا رو کمک ادم انجام بده، این مردا که اگه به امیدشون بمونی، برا یه کار کوچیکم ۶ ماه باید انتظار بکشی. آخرش بشه یا نشه. البته خب حق دارن. یه جمعه میخوان استراحت کنن، ما خانما اونم ازشون میخواهیم بگیریم.

اذانو که گفتن، من نماز خوندم و برگشتیم خونه. تو راه به امین گفتم بریم از مغازه آکواریومیه که تو راه خونه ست، غذای ماهی بخریم. غذاشون تموم شده. رفتیم اونجا و ۲۲ تومن چیز میز خریدیم برا آکواریوم. یه ماهی آنجل کوچولو هم خریدیم که در مقابل ماهی های گنده آکواریوممون گم میشه بیچاره. یه سری هم امکانات گرفتیم برا آکواریوم و از همه مهمتر یه چراغ خریدیدم که تو خود آکواریوم نصب میشه. این آکواریوم ما مال دوست امین بود دیگه. ایشون هم مجرد، یه ذره بعضی چیزای آکواریوم خیلی بی سلیقه بودن. یکیش همین لامپ. یه مهتابی معمولی کوچیک تو یه قابی که با چوب براش درست کرده بود و روش برچسب کشیده بود که روی آکواریوم قرار میگرفت. خیلی زشت شده بود روی آکواریوم. با این مهتابی جدیده انقده خوب شده. البته قدرناشناسی دوستش نشه، خیلی هم آکواریوم بزرگ و خوبی داره. اینو جدی میگم و واقعا لطف کرد که به خاطر علاقه محمد دادش به ما. ایشالا خدا تو آمریکا بهش هزار برابر خوبی برسونه!!!

همین دیگه.

شام هم سیب زمینی و تخم مرغ سرخ کردم و نوش جان نمودیم. ساعت ۸ رفتیم برا خوابوندن محمد خان، البته با کلی فیلم و اینا. آخرشم من تا ۹ تو تاریکی کنارش دراز کشیده بودم و خسته شدم. ایشون هم ساعت ۱۰ خواب بردشون.

میترسم دعا کنم این یکی غنچه، خوش خواب باشه، بچه م مشکلی پیدا کنه. دکترم که گفته خیلی زبل و زرنگه، از صدای قلبش معلومه.

همون دیشب امین پرده ها رو باز برام نصب کرد، الهی که این هفته کلی کاراش خوب پیش بره که این کار پرده رو برا من راه انداخت.   

آهان قرار بود جریان خونه دایی رفتن رو بگم. جمعه دو هفته پیش امین جون بازم پیشنهاد داد پاشو بریم یه جایی. نماز که خوندیم، سوار ماشین شدیم. زنگ زدیم خونه عمه که بریم پیش مامان بزرگم، گفتن عمو داره میاد دنبالشون که ببردشون خونه خودش. خب خونه عمه و عمو (که اولویت دو ی مزاحمت ما بود) کنسل شد. زنگ زدیم خونه بابابزرگم گوشی برنداشتن. زنگ زدم به خاله گفت من تهرانم،آقابزرگم خونه خاله بزرگه هستن. زنگ زدیم خونه دایی جون، زندایی گفت دایی و یوسف رفتن زیارت عاشورا. امین میدونست برنامه این زیارت عاشورا چیه و ساعت حدودای ۸ تموم میشه. ما هم میخواستیم هر جا رفتیم ۸ خونه باشیم، اونجا هم نرفتیم. اما زندایی قول گرفت که به زودی دوباره بریم خونشون. همون شب موقع برگشتن به خونه به صورت دست از پا درازتر، این مغازه آکواریوم تترا رو تو مسیر دیدیم که تازه باز شده بود و ازش غذای ماهی گرفتیم! 

از اون هفته تا این هفته هم دیدن مادربزرگم رفتیم که دیگه خونه عمو بودن و هم خونه پدربزرگم، هر دو هم پنجشنبه هفته وسط!!!



شنبه 16 آبان1388-10:18 |   | لینک مستقیم
آشغالا

شما خانمها صبح یا شب یا هر وقت دیگه که وقت بیرون بردن آشغالاست، کیسه آشغالا رو گره میزنید و میدید دست آقای همسر یا خودشون حواسشون هست و هر روز یا هر شب خودشون کیسه رو گره میزنن و میرن بیرون؟

این سوال رو آقایون و خانمهای مجرد هم میتونن در مورد خودشون و باباهاشون جواب بدن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرتون رو در مورد این سوال همین جا برام بنویسید، حتی اگه مطلب جدیدتری تو وبلاگ گذاشته باشم.



چهارشنبه 13 آبان1388-8:5 |   | لینک مستقیم
10آبان

۱۰ آبان سالگرد عروسی ماست.

دیروز صبح متوجه شدم امروز ۱۰ آبانه!

شب زنگ زدم به امین که میدونی امروز چه روزیه؟ گفت نه. گفتم یه نگاه به تقویم کن. گفت آها. گفت که ممکنه دیر بیاد خونه. خب انتظار هم نداشتم زود بیاد، چون این روزا کارش زیاده و خیلی وقتا هم به خاطر وضعیت من و مریضی محمد مجبور میشه وسط روز تا خونه بیاد و برگرده.مثلا همین امروز من قراره برم دکتر، محمد هم کلاس زبان داره. عملا امروز از ساعت ۳:۳۰ به بعد امین از کارش می افته و به قول خودش میشه تاکسی سرویس. داشتم می گفتم دیروز اصلا حس این که شام بریم بیرون نبود، یعنی من نداشتم. خودمم نمیدونستم شام چی درست کنم. دلم پیتزا و لازانیا و مرغ سوخاری و اینا نمی خواست. سیب زمینی رو خلالی درشت کردم و روغن زیتون زدم. یه ظرفش رو ادویه(زردچوبه، دارچین، فلفل سیاه، گلپر، ادویه مرغ و ماهی آبادان، آویشن) هم قاطی روغن زیتون کردم و زدم، یه ظرفش رو هم فقط روغن زیتون زدم. هویج هم همین شکلی درست کردم و گذاشتم تو ماکروفر. آماده که شدن، محمد رو بیدار کردم. آخه عصر که من خوابیده بودم، محمد اومد کنارم خوابید و دو ساعت بعد از من خواب رفت. تا حدود ۷ خواب بود. بیدارش کردم و گفتم یه جشن کوچولو داریم، دوست داری کیک درست کنم؟ گفت نه. خوب شد البته چون حال کیک درست کردن نداشتم و میخواستم به خودش بگم بره پودر کیک آماده بگیره که اونم احتمالا سختش بود بره. دیگه نزدیکای اومدن امین بود که من سبزیجاتی که اماده کرده بودم گذاشتم تو ماکروفر که بخارپز بشه. تا دیشب از بخارپزش استفاده نکرده بودم. تو دفترچه نوشته بود مواظب باشید آتیش سوزی نشه و اینا. منم عین دستور دفترچه عمل کردم و گذاشتم ۵ دقیقه بمونه. دودی بلند شد که من فکر کردم بخاره. بعد از ۵ دقیقه دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده و حتی گرم هم نشدن سبزیجات.بی خیال بخارپز شدم و خواستم همون سیب زمینیا رو بذارم گرم بشن حداقل. گذاشتن همان و دیدن دود زیاد همان. نگاه کردم دیدم از تو کاشی های پشت ماکروفر یه چیزی شبیه شعله پیداست. برقش رو کشیدم. در خونه رو باز کردم و دیدم امین همون موقع رسید، اما قرار بود بره سوپری دوغ بخره. محمد رو فرستادم پایین تا بهش بگه زود بیاد بالا. تا محمد رفت امین هم دوغ رو خریده بود و با یه جعبه شیرینی میرداماد اومد بالا. ماکروفر که داغ شده بود رو آورد پایین گذاشت و بازش کرد. ترانس ویه چیزای دیگش سوخته بود. سیب زمینیا که تو ظرف پیرکس بودن رو نمیشد گذاشت رو شعله زیاد گاز تا گرم بشن. شعله رو کم کردم و سیب زمینا رو گذاشتم روش. یه ظرف هم گذاشتم رو گاز و به شیوه سنتی سبزیحات رو بخارپز کردم. سیب زمینیا که خوب گرم نشدن آوردم سر سفره. خب مسلما شام اون جوری که میخواستم نشد. یادم رفت بگم همون وسطای دود و باز کردن در و اینا به محمد گفتم بابا داره میاد، گفت مامان بدو تزیین کنیم. بادکنک بیار، باد کنیم برا جشنمون. بادکنک آوردم البته اما دیگه دود نذاشت و امین که رسید بالا شام هم آماده نبود، چه برسه به تزیین. انقدم محمد قشنگ و سریع و با هیجان کمک کرد تو مرتب کردن هال که من کلی لذت بردم.

بعد از شام شیرینی خامه ای های خوشمزه ای که امین لطف کرده بود و با وجود همه خستگیش تا میرداماد رفته بود و گرفته بود، خوردیم. حسابی به من چسبید.اصلا انتظار نداشتم چیزی بیاره خونه. خیلی خوشحال شدم، اما با این نیمه آتیش نشد ابراز و تشکر کنم ازش.

یواشکی به امین کفتم میخوام امشب به محمد بگم، بیا فیلم بگیر. گفت نه. بذار فردا بری دکتر، بعد بهش بگیم. امیدواریم امروز صدای قلبش رو بشنوم و دکتر سونو بده و جنسیتش معلوم بشه.

بعد هم با محمد سه تا بادکنک باد کردیم و بادکنک بازی کردیم. ساعت ۱۱ هم امین جان از خستگی همون جوری خوابش برد. محمد که حسابی خوابیده بود، تازه گفت من میخوام مشق انجام بدم و نشست به بازی و رنگ کردن حرف "ر". منم رفتم خوابیدم.

شب به خیر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: این سایت رو ببینید، تو برنامه روز از نو امروز معرفی شد: نمد ایرانی



دوشنبه 11 آبان1388-8:28 |   | لینک مستقیم
8/8/88 شوشتر

دیروز رفتیم شوشتر، موزه و رستوران مستوفی. جای جالبی بود و جالب تر از اون فکر کسی بود که اون خونه قدیمی رو به موزه و رستوران تبدیل کرده بود. خونه ای که مثلش تو شوشتر خیــــــــــــــــلی زیاده.

بعد از ناهار هم در کنار یک سیلاب و در یک تگرگ بسیار هیجان انگیز متوقف شدیم. عکساش رو میذارم ایشالا. اگه اهواز بودیم و کسی میگفت تو شوشتر چه خبر بوده، من که باور نمیکردم.

روز خیلی خوبی بود.

این شیطونک کوچولوی ما هنوز نیومده حسابی رفته سفر. هنوز ۴ ماهش تموم نشده، ۴ تا سفر حسابی رفته. شوشتر شاید خیلی وقتا سفر نباشه برا ما، اما این بار متفاوت با همیشه بود و یه سفر کوتاه عالی بود. عالی.

هرجند برنامه های دیگه ای براش داشتم، اما خب بلیت برامون جور نشد. میخواستیم بریم تهران عقد پسر بزرگِ عمه کوچکمان که خیلی با هم جوریم و تا چند سال پیش من براش آبجی زهرا بودم! جمعه هم بچه های فرزانگان قم گردهمایی داشتن که خیلی دوست داشتم بچه ها رو ببینم.اما بلیت رو دست خدا سپردم و راضی هستم. حتما خیر در نرفتن بوده، چنان که خیلی هم روز خوبی داشتم با امین و محمد و توراهی و خانواده همسر گرامی.

محمد امروز رفت مدرسه، اما یه ساعت بعد زنگ زدن که بالا آورده، باباش رفت دنبالش و آوردش خونه. حسابی رنگ پریده و بی حال شده. بچه ای که محال بود در طول روز بخوابه، این مدت روزی دو ساعت به میل خودش خوابیده. شب خودش میره و ظرف دو دقیقه خوابه. اصلا نمیگه بیا پیشم یا برام کتاب بخون. نگرانش هستم، زیادی آروم شده!

 



شنبه 9 آبان1388-17:41 |   | لینک مستقیم
شکر خدا

خدا رو شکر محمد خیلی بهتره. فقط ناز و ادای بعد از مریضیش برام مونده و کارهای وب سایتام که این دو سه روز انجامشون ندادم.

خدا به امروزم رحم کنه که تا ظهر دو سه تا سایت رو باید تغییراتی بدم و آقا هم از اول سر دست و صورت شستن داره ادا در میاره.



سه شنبه 5 آبان1388-9:5 |   | لینک مستقیم
تب بر

محمد از دیروز تب کرده. دیشب دکتر یه آمپول براش نوشت و استفاده کردیم. اما تبش هنوز پایین نیومده. امروز  امین به دکتر زنگ زد. دکتر گفت تبش مقاومه. باید با پاشویه و راهای دیگه تبش رو بیاریم پایین. پروفن رو هم ۴ ساعته بدیم بهش.

بنا بر این: بنده منتظر انواع راه های بریدن تب از جانب شما دوستان همیشه همراه هستم. از موادخوراکی که بچه ها میتونن تحمل کنن(چند قطره لیموشیرین رو به زور تحمل میفرمایند شازده ما) تا دعای تب.

منتظرما



یکشنبه 3 آبان1388-13:5 |   | لینک مستقیم
باز هم گوگل

تا حالا دیدین فینگلیش تایپ کنید و خودش بشه فارسی؟

اینو امتحان کنید!



پنجشنبه 30 مهر1388-9:29 |   | لینک مستقیم
روز حافظ

امروز روز بزرگداشت حافظه.

دیوانش رو باز کردم و این صفحه اومد:


دیوان حافظ نفیسی که از طرف یکی از شرکتای همکار به امین داده شده و من خیلی دوستش دارم.نقاشی اثر آقای فرشچیان است.

ترسم که اشــک در غــم ما پــرده­در شود

     

وین راز سـر به مهر به عالم ســمر شود

گویـــند سنــــگ لعــل شود در مقـام صبـر

     

آری شـود ولیــک بــه خــون جــگـر شـود

خواهــم شـدن به میکده گریـان و دادخواه

     

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هـــــر کـــــرانه تیــــــر دعــــا کرده‌ام روان

     

باشـد کـز آن میـانه یکــی کـــارگـــر شود

ای جــــــان حــدیــث مـا بر دلـــدار بـــازگـو

     

لیــکن چنـــان مـگو که صبـــا را خبر شود

از کیمیــــای مهــــر تو زر گشـــت روی من

     

آری به یمــن لطــف شمــا خـاک زر شود

در تنـگنـــای حیــرتـــم از نخـــــــوت رقـیـب

     

یـا رب مبــــاد آن که گــــدا معتــــبـر شود

بس نکــته غیر حسـن ببـــاید که تا کسی

     

مقبــول طبــع مــردم صــاحـب نظــر شود

این ســرکشی که کنـگره کاخ وصل راست

     

ســــرهـا بــر آستـــانـه او خـــاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

     

دم درکــــش ار نــه باد صبــــا را خبر شود

 
 
واقعا محشر بود. مناسب حال و هوای این روزهای من.


دوشنبه 20 مهر1388-5:3 |   | لینک مستقیم
واکسی

  • امروز صبح بعد از نمیدونم چند وقت، شاید دو سال، کفشای امین رو واکس زدم. انقد انرژی بهم داد این کار که حد نداره.
  • دیروز یه لیست نوشته بودم از کارای خونه که باید انجام میدادم. باور میکنید بعضیاشو انجام دادم، فقط برا این که کنارش تیک بزنم! قبلا یه مطلب گذاشته بودم در مورد لیست کردن کارا.
  • تا حالا به جای لیموترش ازنارنگی ترش استفاده کردید؟ خیلی خوشمزه است. مثل لیمو ترش نصفش کنی و بریزی رو غذا. یا پوستشو بکنی و هر یه بخش نارنگی رو با سبزی خوردن بذاری تو نون و بخوری.
  • اینجا هنوز هوا خوبه. خدایا شکرت.
  • راستی یه نمونه کار جدید هم دارم که حدود ۱۰ روز کار برده. یه هفته آماده سازی قالب و سه روز هم آپلود و ورود اطلاعات. البته اون سه روز آخر تقریبا ۲۴ ساعته بوده. نظرتون چیه؟ amasia

 



یکشنبه 19 مهر1388-4:31 |   | لینک مستقیم
پدر و مادر

دستشویی خونه ما توی هاله. وقتی محمد اونجاست، من حال ندارم پاشم برم باهاش. به خودم میگم بزرگ شده، خودش میره.

همسن محمد که بودم تا آخر سال سوم دبستان، تو یه خونه ای بودیم که دوطبقه بود. دستشویی و حمامش تو حیاط بودن و ما طبقه بالا بودیم. تو دستشوییش سوسک هم پیدا میشد. هر بار که من یا خواهرم میخواستیم بریم دستشویی بابام با ما تا پایین میومدن. شبا محال بود تنهایی بریم پایین.

یادم نمیاد یه دفعه بابام به خاطر این مساله شکایتی کرده باشن، چه کلامی، چه رفتاری.

خدایا به من هم صبر و حوصله مامان و بابام رو بده و

رب ارحمها کما ربیانی صغیرا.

 



جمعه 17 مهر1388-19:52 |   | لینک مستقیم
سردرگمی احساسی

الان باید چه احساسی داشته باشم؟

جمعه ست. امین جان ساعت ۸ صبح رفته سر کار و هنوز برنگشته.



جمعه 17 مهر1388-19:47 |   | لینک مستقیم
بلاگفا

Service Unavailable

این بلاگفا هم دیگه گندشو درآورده.



پنجشنبه 16 مهر1388-19:55 |   | لینک مستقیم
مرفه بی درد

امین برام یه مودم خریده که خودش وایرلس داره. یعنی دیگه هر جای خونه که دلم بخواد با لپ تاپم به دنیا وصلم. هوراااااااااااا.

یعنی میشه رو تخت دراز کشید و در عین حال به همه جا سر زد.

یه خوبی دیگه شم اینه که میز تلویزیون خلوت تر شد. مودم و سوییچ قبلی رفتن و جاش یه مودم سیاه خوشگل و باکلاس اومده.

تازه مودم جدید سرعت رو هم کلی بهتر کرده.

مهم:یه تغییر کوچولو تو وبلاگم دادم که نشان یه تغییر بزرگ تو زندگیمه. ببینم کی متوجه میشه؟

کامنتا تاییدی هستن تا کسی تقلب نکنه. بعد همه رو با هم تایید میکنم.



دوشنبه 13 مهر1388-9:8 |   | لینک مستقیم
روزمره

۱- چقدر خوبه که هوا خوبه. دیروز از صبح تا ظهر در بالکن باز بود و از هوای طبیعی و پاک لذت بردم.تا ظهر یعنی تا خود اذان ظهر ها. این هوا تو اهواز شاید دو هفته در سال وجود داشته باشه.

۲- دیروز شروع کردم مرتبی اساسی. کتابخونه رو مرتب کردم. مخصوصا طبقه های پایین رو که درشون چوبیه و زیاد به چشم نمیان. کلا به سمت سیستم انداختن چیزای اضافی دارم پیش میرم و خیلی راحت تر از قبل خرت و پرتا رو میندازم دور.

۳- ظهر استراحت کردم.

۴- بعد از ظهر رفتم سراغ اتاق خودمون. یه کارایی که صد ساله میخوام انجام بدم رو انجام دادم. بهم نخندیدا. اتاقمون دو سال پیش مال محمد بود. خرس و فیل و پنگوئنی که اون موقع به دیوار زده بودم، هنوز رو دیوار بود. تا این که دیروز کندمشون. بعضیاشون رو دور ریختم اما بعضیاش رو دلم نیومد. آخه دوران بارداریم سر محمد درستشون کرده بودم. گذاشتم تو یه پوشه برا دفتر الفیا که امسال باید درست کنه.

۵- در طی روز هم دو سری لباس و یه روتختی شستم.

۶- برای کارت ویزیتایی که نمیدونستم چه کارشون کنم و از طرفی هم نمیشد بندازمشون، یه جعبه با تلق درست کردم. و به داخل در کمد میز کامپیوتر چسبوندمش. این به در چیز چسبوندن رو از زندایی و خاله کوچیکه یاد گرفتم. خیلی مفیده.

جاکارتی تلقی

۷- از کارای مرتبی هنوز باقی مونده. تمیز کردن شیشه ها و درست کردن دو تا گلدون و ... .اما دیگه امروز صبح باید به کارای وب سایت برسم. دو تا سایت دارم که مشغولشونم. و امروز امین میگفت یه سفارش دیگه هم داره میگیره برام.

۸- جمعه برای اولین بار یه جایی رفتیم. تولد تولد یه دوست وبلاگی. خیلی خوش گذشت. ایشالا که  رضوان خاتونو مامان و باباش و توراهیشون سالم و تندرست و شاد و خوشبخت باشن همیشه.

 ۹- دیگه چی بگم؟ باز هوا خوبه. خدایا شکرت که هوا انقد خوبه. خداجون لطفا یه کم بیشتر از این هواهای خوب به ما بده.

۱۰-امین حسابی سرش شلوغ شده و یه دوره پرفشار کاری رو میگذرونه. دعا کنید بتونم همراهی کنم و کم نیارم. از هفته پیش شروع شده و تا آخر این هفته ادامه داره.

۱۱- از همه دوستان خوبم معذرت میخوام که به وبلاگاشون سر نمیزنم و نظر نمذارم. انقد هفته پیش سرم شلوغ بود که فقط یکشنبه عصر خونه بودم. بقیه روزا صبح و عصر بیرون بودم. منم که برعکس بیشتر خانمای وبلاگ نویس، وقتی سر کار هستم سراغ وبلاگ هم نمیرم. دیگه اصلا فرصت نکردم بیام و بنویسم و بخونم. به بزرگواری خودتون عفو بفرمایید.

۱۲-هوا خیلی خووووووووووووووووبه.

امروز



یکشنبه 12 مهر1388-8:48 |   | لینک مستقیم