پنجشنبه صبح همسرجان گفت بریم برا مریم تخت بخریم؟ گفتم بریم. شب رفتیم سی متری. دو سه مدل بود.
-نوزادی گهواره ای که خیلی هم نوزادی نبود و برای مریم که خیلی درشت نیست تا ۷-۸ سالگی قابل استفاده بود، تکون هم میخورد و ثابت هم میشد.
-نوزادی ثابت که همون نوزادی گهواره ای بود ولی قابلیت تکون نداشت و بهتر بود. چون تکونش رو نمیخواستیم و اونا ثابت شدنشون خیلی ثبات نداشت.
-نوزاد-نوجوان که تخت نوجوان بود اما پایینش یه کمد یا کشو یا دوتا پاتختی به هم وصل شده داشت که در حالت نوزادی روی تخت بودن و برای نوجوانی میذاشتی کنار تخت.
اونایی که تو سی متری بود کیفیتاش خیلی جالب نبود.
مردد بودیم نوزاد نوجوان بگیریم یا نوزاد ثابت. از طرفی میگفتیم انشاءالله تا چند سال دیگه میریم تو یه خونه بزرگ تر و هر کدوم یه اتاق برا خودشون دارن و اونجا برا مریم یه سوریس کامل میخریم، پس نوزادی براش کافیه. همچنین چون همسرجان فکر میکرد تخت مریمو تو اتاق خودمون بذاریم، بهتره کوچیک بخریم که جاش بشه. از طرفی هم تنوعشون خیلی کم بود.
رفتیم خیابون حافظ، سمت طالقانی. عظیم زاده و آپادانا و چند تای دیگه همون دور و بر رو دیدیم. تو عظیم زاده دو سه تا پسندیدیم. اونجا که اصلا نوزادی ثابت نداشتن. مدلهاشونم همونایی بود که تو سی متری دیده بودیم. همچینی در بین راه همسر جان رو آگاه کردم که بنده میخوام تخت مریمو بذارم تو اتاق خودشون و نمیخوام تو اتاق ما باشه. به همین جهت تصمیم بر این شد که نوزاد نوجوان بخریم.
تخت رو که انتخاب کردیم، جناب همسر فرمودن میخوای کمدش رو هم بخریم؟ بنده هم عرض کردم بله. و بدین سان مریم خانم صاحب تخت و کمد و دکور شدن.
چون ما میخواستیم زودتر بیارنش خونه، قرار شد همون شب بفرستنش.
رفتیم خونه پدرشوهر و چون خصی هامون خیلی دوستمون دارن
سر سفره شام رسیدیم. شام خوردیم و میلک شیک موز. به هر حال موزهای باقی مونده از عروسی عموابراهیم رو باید یه جوری مصرف کرد دیگه. جناب همسر زیر یک سقف ، یعنی دایی جان من، زنگ زد به همسرم که میای اردو؟ گفت نه. من گفتم چرا نه؟؟؟؟ خلاصه اصرار از من که توروخدا پاشو برو اردو با بچه های مسجد، که البته دیگه همه شون بچه دارن خودشون و بچه نیستن در واقع.
برگشتیم خونه و چند دقیقه بعد از رسیدن ما، هنوز داشتیم کمدهای قدیم محمد که مال مریم شده بودن رو از اتاق بیرون می آوردیم که رسیدن.
مریم و رفتارش خیلی جالب و شیرین بود. همش دور و بر این آقایون نصاب بود. بخش اولش که نصب شد رفت تو تخت با کلی ذوق. بعد هم که کامل شد هی میگفت گوبه؟(خوبه؟) و هی میخندید و ذوق می کرد. شب تو کریرش تو اتاق خودشون خوابوندمش. نصفه شب بیدار شد و غرغر میکرد. گفتم میخوای بری تو تختت؟ گفت بله و تو تختش تا صبح تخت خوابید.
صبح هم همسرجان رو فرستادیم اردوی دزفول و خودم نشستم مقداری با مامانم چت کردم و کلی لذت بردم.
بعد هم در نبود همسر جان برای دو تا کمد قدیمی که قرار بود ببخشیمشون به نیازمندان، نقشه کشیدم و با محمد اندازه گیری کردیم و جا به جاشون کردیم. یکیشون رو بردم تو اتاق خودمون، بین دو تا کمد خودمون. اندازه کاملا مناسب بود. یکی رو هم که دکوری بود، گذاشتم تو هال. اون هم دقیقا اندازه فضایی بود که براش در نظر گرفته بودم. وسایل رو هم چیدم توشون. کمی کمد اتاق خودمون خلوت تر شد.
شب که همسر جان با خوشحالی اومد خونه یه خوراک جگر خیلی خوشمزه درست کرده بودم و تقریبا اتاق خوابا مرتب و خوشگل بودن. اعلام کردم که کمدا رو گذاشتم اما اگه فکر میکنی اضافه هستن میبخشیمشون. که فرمودن خیلی هم خوبه.
روز خیلی خوبی بود. هم خرید غیرمنتظره سرویس خواب مریم، هم اردوی غیرمنتظره امین، هم جاب جابه جایی هایی که تنهایی انجام دادم و شاید اگه امین بود انجام نمیشد، چون حوصله اداها و تست کردنهای زیاد رو نداشت. خوراک خوشمزه ای که درست کردم. چت خیلی خوبم با مامان بعد از مدتها که بر خلاف خیلی وقتا که ایراد رفتار منو بهم میگفتن ناراحت میشدم، خیلی خوب بود و موثر و بعدش با آرامش زیاد با محمد کنار اومدم تا مشقاشو تموم کرد. کلی به حرفاش در مورد بازیهای اینترنتی گوش دادم.
این اردوی امین به من هم چسبید. از اول که میگفتم نمیرم، بمونم خونه کارای خونه رو انجام بدم. گفتم بابا بی خیال پاشو برو. دفعه قبل برای اردو رفتنش خیلی اصرار کرده بودم، رفت و اونجا سردردی گرفت که وقتی رسید خونه داغون بود. نه به خودش خوش گذشته بود، نه دیگران. همه ناراحتش بودن.آخرش در جمع احساس کردم من متهم شدم که فرستادمش اردو. این بار گفتم خیلی اصرار نمیکنم. اما دوست دارم بری. خدا رو شکر رفت و خیلی هم خوش گذشت بهش. از اونجا دو بار خودش زنگ زد و گفت که رسیدن یا دارن برمیگردن. هنوز وقتی زنگ میزنه خونه برای پرسیدن حالمون یا این که بگه کجاست و چه میکنه برام شیرینه و کلی ذوق میکنم.
+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 20 اسفند1390 و ساعت
17:10 |