تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
جواب نظرات

با کلی تاخیر جواب نظرات پست قبل رو دادم. میتونید مراجعه کنید به ذیل نطراتتون.

گلناز جون؛ جواب سوال شما در مورد اضافه وزن جا مونده بود. وقتی یادم اومد، دیدم اینترنت قطعه. ولی الان برات نوشتم. 



سه شنبه 20 بهمن1388-11:54 |   | لینک مستقیم
دخترم

همین الان از سونوگرافی برگشتم. گفت: دختره

لطفا تو نظرسنجی کنار وبلاگ برای اسم دخترم شرکت کنید.

خوبه که نظرتون برای اسم رو اینجا هم بگید تا بدونم کی چه نظری داره، یا اگه دلیل خاصی برای انتخابتون دارید برام بنویسید.



یکشنبه 18 بهمن1388-11:56 |   | لینک مستقیم
جمعه اربعین

خانه دل ما را از کرم اِمارت کن        قبل از این که این خانه رو نهد به ویرانی

 

هرچند من با این خانه ویران باید بخوانم: خانه دل ما را از کرم عمارت کن...

شاعر نیستم، اگر بودم شاید مصرع دوم خوبی  برایش می‌نوشتم. ضمنا مطمئن نیستم که "عمارت کن" معنای عمران و آبادی بدهد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی‌دانم چرا در اهواز هیچ مراسم خاصی برای روز اربعین نمی‌یابم. یادش به خیر قم که بودم روز اربعین برایم به معنی رفتن به مجلس یکی از بزرگان حوزه قم بود، بزرگی که معرفتش را هرگز از یاد نمی‌برم. بزرگی که به دور از جار و جنجال‌های امروزی مداحان و دعاخوانان مجلسی، زیارت اربعین را زمزمه می‌کرد و معرفتش را به قلب هر شنونده‌ای القا می‌نمود.

بیت بالا هم یادگار سخنرانی‌های همان بزرگوار است. 



جمعه 16 بهمن1388-15:33 |   | لینک مستقیم
تشکر

ممنون که صبح با وجودی که دیر شده بود و وقتی از خواب بیدار شدیم که سرویس محمد رفته بود، با حوصله تمام کارهای بیدار کردن و لباس پوشیدن محمد رو انجام دادی و اون وسط حواست به خرده‌هایِ کاغذِ باقی‌مونده‌یِ مشقِ دیروزِ محمد بود که رو زمین هال افتاده بودن و جمعشون کردی که من نخوام خَم بشم و برشون دارم.


چهارشنبه 14 بهمن1388-11:49 |   | لینک مستقیم
سمپاد

اگر سمپادی بودید یا هستید، این مطلب رو بخونید.

لطفا در مورد مطلب قبل و پیشنهاد اسم، تو همون پست نظر بذارید.



سه شنبه 13 بهمن1388-11:15 |   | لینک مستقیم
خواب

چرا گاهی دوست نداری بری بخوابی، با وجود این که ظهر نخوابیدی و صبح هم زود بیدار شدی و اصلا استراحت نکردی و دو، سه ساعت هم تو مطب دکتر علاف بودی؟

یعنی از ذوق تکونای زیاد و شدید توراهی کوچولوه، همونایی که از کم شدنش پیش دکتر شکایت کرده بودی؟

به باباش میگم دوباره حرکتاش شدید شدن. باباش از قولش میگه: میری شکایت منو به دکتر میکنی؟

ضمنا انواع پیشنهادات برای اسم دختر پذیرفته میشود. ذوق نکنید، دختر بودنش معلوم نشده. اما اسم پسر رو انتخاب کردم. نمیدونم اگه دختر باشه چه اسمی بذارم براش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ساعت بعد نوشت!: میخواستم زود برم بخوابم اما وبلاگ یه همشهری رو دیدم و مشغول خوندن آرشیوش شدم. ساعت ۲:۳۰ شده و باید برم بخوابم که بتونم فردا صبح محمد رو برا مدرسه رفتن بیدار کنم. وگرنه هنوزم خوابم نمیاد.



یکشنبه 11 بهمن1388-1:13 |   | لینک مستقیم
ادامه مارکوپولو بازی ما!

دیروز رفتیم سمت مسجد سلیمان. یه جایی نرسیده به مسجدسلیمان در دامان طبیعت و کوه و دشت نشستیم و ناهار خوردیم و استارحت کردیم و برگشتیم.

عزیز دلم بعد از برگشتن و اون همه رانندگی(حداقل ۶-۷ ساعت) لباسا رو دو دور انداخت تو ماشین و بیدار موند تا کار ماشین تموم بشه و پهنشون کرد. تا نصفه های شب هم مشغول کار بود. من اما خوااااااااب.

عکسا رو از دوربین خالی کنم، میذارم انیجا. البته اگه چیز قابل ارائه تو وبلاگی باشه بینشون. چون من انقد سنگین شدم که اونجا فقط نشسته بودم و بیشتر امین عکس گرفت.



شنبه 10 بهمن1388-11:24 |   | لینک مستقیم
چقد خوبه

چند روز پیش اومدم و نوشتم:

چقد خوبه که هر روز ظهر زنگ میزنی بهم، فقط برای پرسیدن احوالم.

که بلاگفا همش خطا میداد و ثبت نکرد.

هنوز هم میگم:

چقد خوبه که در طول روز چند بار زنگ میزنی خونه، فقط برای پرسیدن حال ما.



جمعه 9 بهمن1388-1:5 |   | لینک مستقیم
خورشید گرفت- شوشتر - صله رحم- کفش- سرویس خواب - .....

امروز میلاد امام محمد باقره. بر همه شیعیان مبارک. ان شاء الله بتونیم در مسیری که دوست دارن زندگیمون رو بگذرونیم.

جمعه گذشته روز خیلی خوبی بود. اولش که خورشیدگرفتگی بود و با ابزاری که درست کردم، دیدیمش.

خورشیدگرفتگی
تصویر خورشید از توی اتاق تاریک(اسم ابزار دیدن ما!)- گوشه بالا سمت راستش نیست!

خورشید گرفته شده
خود خورشید. به گوشه بالا سمت راست دقت کنید. گم شده!  

بعد با پدرشوهر و خواهرشوهر اینا رفتیم شوشتر. ناهار ماشینمون رو دادیم بهشون. امین جان من هم از بازار برام ماست موسیر و ترشی لگجی خرید. خیلی خوشمزه بودن.

ماشین ما
تو مسیر رفت، یه جا ایستادیم و چای خوردیم. منم یه عکس گرفتم برا وبلاگ خودم و محمد. 

تو راه برگشت هم کلی از غروب زیبا عکس گرفتیم.

غروب خورشید1غروب خورشید2غروب خورشید3غروب خورشید4

وقتی رسیدیم خونه، لباسا رو شستم.

شنبه با زندایی جانم رفتیم دیدن عمه بزرگ من و خاله بزرگ اون. چقد دیدن بزرگان لذت بخشه. زندایی جون منو رسوند خونه و تو راه دوستم، زهره، رو از دم دانشگاه سوار کردیم. ناهار درست نکرده بودم و به زهره از خورشت بامیه پنجشنبه دادم!!!(نهایت مهمان نوازی) زهره جون هم یه ست چاقوچنگال از زنجان برام آورده بود.

یکشنبه به علت پاره شدن کفش محمد، تحقیقات کردیم که از کجای اهواز میشه کفش خرید برا بچه. آخه همیشه از قم براش کفش میخرم. متوجه شدم نزدیکان همه از کفش فروشی نزدیک دفتر امین خرید میکنن. عصر تاکسی گرفتیم و با محمد رفتیم پیش بابا. یه جفت کتونی سفید خوشگل خریدیم و رفتیم یوسفی. گوشت و مرغ و سیب و بــِه (خوردنش تو ماه ۷ سفارش شده) خریدیم. یه سر کوچولو به باباجون محمد زدیم و برگشتیم خونه.

دیروز عصر رفتم روضه خونه دخترخاله مامانم(دختر عمه امین). بعد هم با محمد رفتیم کلاس زبان. خونه‌شون نزدیک زبانکده محمده. امین گفته بود میام دنبالتون خونه عمه نسرین و می‌برمتون کلاس. اما محمد دوست داشت پیاده بریم. پیاده راه افتادیم که وسطای راه امینو دیدیم. دو سه قدم باقی‌مونده سوار شدیم و محمد رو گذاشتیم کلاس. با امین رفتیم سرویس خواب نوجوان دیدیم و برگشتیم دنبال محمد. روضه با جاری عزیز رفته بودیم و گفته بود بچه‌ها پرسیدن با زنعمو میریم؟ چون دوست داشتن عمو امین با ماشینش ببرتمون روضه. و سوار ماشین بشن. اینو که به امین گفتم، گفت خب امشب بریم باهاشون بیرون و شام ماشینو به داداش اینا بدیم.این شد که شب با برادرشوهر اینا رفتیم شام و شیرینی ماشین رو به اونا هم دادیم که خیلی خوش گذشت. کلا من با جاریم = دخترعمه‌م خیلی حال می‌کنم. اینو دیگه فکر کنم همه خواننده‌های وبلاگم بدونن، بس که می‌گم!



سه شنبه 29 دی1388-11:35 |   | لینک مستقیم
همین جوری

- دلم هله هوله میخواد. مخصوصا ذرت بوداده.

- رفتم تو بخش بارداری هفته به هفته نی نی سایت. من الان هفته چندم بارداری هستم؟ باید برم کتاب همه مادران سالمند اگر رو بیارم. نه. توی اون ننوشته من الان هفته چند هستم. توی اون یه کاغذ گذاشتم که همون ماه اول حساب کردم که کدوم هفته تو چه تاریخی به ژایان میرسه. از روی اون میفهمم الان کجا هستم.

- تلفن زنگ زد. زنعموم زنگ زده حالم رو بپرسه. گوشی دستمه و مریم سراغ کتابم. اونجا نوشتم ۲۸ دی ماه پایان هفته بیست و هشتم.

- از صبح دو بار ماشین ظرفشویی رو روشن کردم. سه بار ماشین لباسشویی. ناهار از دیشب داریم.

- دیروز محمد خیلی اذیتم کرد.(جمله درست اینه که: من خیلی اذیتش کردم.) سر مرتب کردن اتاقش، مشق نوشتن، خوابیدن، غذا خوردن. آخر شب بدجور باهاش دعوا کردم. همش خودم رو لعنت کردم که دوباره دلم بچه خواست. همش به خودم میگفتم خدایا روانشناسا میگن مادر بی کیفیت نباشه بهتره. چرا من هستم پس؟ چرا دارم زندگی میکنم؟ چرا اینقدر با بی حوصلگیام به این بچه معصوم استرس وارد میکنم؟ منظورم محمده ها. حالا این یکی مسافر توراهی که دیگه هیچی.



یکشنبه 27 دی1388-11:28 |   | لینک مستقیم
مطلب جدید!

گاهی آدم مطلب میذاره فقط برای این که مطلب قبلی دیگه مطلب اول نباشه، چون خیلی از زمان مناسبش گذشته!

ماشین یکشنبه پلاک شد. شب باهاش رفتیم بیرون.

دیروز سه تا صندلی کنار اُپن خریدیم. سفید و زرد و نارنجی. خوشگل هستن.

وارد ماه هفتم بارداری شدم. داره باورم میشه باردار هستم. دیگه قابل نادیده گرفته شدن نیست این مسافر کوچولو. نشست و برخاست و خم شدن رو برام مشکل کرده.

مشکلات معده ای هم همچنان باقی هستن. یکی از مشکلاتم شده این که چی درست کنم؟حبوبات نداشته باشه. سرخ کردنی زیاد نباشه. تازه باشه، یعنی غذای روز قبل رو نمیتونم بخورم. ازاون طرف هم محمد جون بپسنده و سر غذا خودرن اذیتم نکنه که عصبی شدن بدترین چیز برای معده ست.

پیشنهاد چی دارید؟ غذا رو میگم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا نوشت: بابا بیایید پیشنهاد غذا بدید. صبح کله سحر اومدم ببینم کسی پیشنهادی نداده، امروز اونو درست کنم؛ میبینم همه برا مسافر کوچولو دعا کردن. به فکر من و محمد و باباش باشید فعلا. ناهار چی درست کنم؟



چهارشنبه 23 دی1388-10:32 |   | لینک مستقیم
گرفتیمش

به خواست خدا ماشینی که قرار بود حداقل دو هفته ای دستمون برسه، امروز تحویل گرفتیم. البته رنگش آبی شد، خودشم که ۲۰۶ اس دی هست. دوستش داریم. فعلا پلاک نداره اما!!!!!!!

محمد که میگه مجبوریم تا شنبه یا دوشنبه(که پلاکش میاد) بمونیم خونه باباجون. آخه ماشین اینجاست(ما الان خونه بابای امین هستیم.)



پنجشنبه 17 دی1388-18:58 |   | لینک مستقیم
روزمره نویسی

از اون روزاییه که دلم میخواد میرفتم خونه بابام یا باباش. یا از صبح میرفتم و بابام یا باباش ظهر میرفتن مدرسه دنبال محمد و میاوردن خونه خودشون. یا محمد که با سرویس میومد خونه، بابام یا باباش میومدن دنبال دوتامون و میرفتیم خونه بابام یا باباش. اونجا هم همه سر حال بودن و دلشون برامون تنگ شده بود و تحویلمون میگرفتن و یه ناهار خوشمزه میخوردیم. من بعد از ظهر کتاب میخوندم یا میخوابیدم و محمد تلویزیون میدید. بعد که من بیدار میشدم کمکش میکردم و مشقاشو انجام میداد. عصری با بابام یا باباش میرفتم خرید میوه. بعد امین میومد و ما با کلی انرژی تحویلش میگرفتیم و شام میخوردیم دور همی و بعد هم ما رو میرسوندن خونه.

اما این اتفاق در مورد بابام که هرگز نیفتاده چون اینجا نیستن. در مورد باباش هم خیلیییییی وقته نیفتاده چون حس میکنم حال و حوصله ما رو ندارن!

در نتیجه

امروز صبح که محمد و امین رفتن، پای تلویزیون خواب رفتم. تا ساعت ۱۱ به خودم حق دادم که بخوابم. بعد نشستم پای کامپیوتر. ۱۲ برنج پاک کردم و گوشت درآوردم. آب برنج رو گذاشتم رو گاز و افتادم به جون زودپز بیچاره که چند روز پیش غذا توش سووووووخته بود. پیازای سوخته رو از تهش درآوردم  و شستمش. گذاشتم رو گاز و پیاز توش خرد کردم و بقیه کارای تاسکباب. این وسطا آلبوم آهنگای سنتی لپ تاپ رو انتخاب کردم که بخونه. برادر شوهرم زنگ زد و رنگ یه چیزی رو که قراره بخریم و گویا زحمت کاراش به عهده اون افتاده ازم پرسید. بهش گفتم بادمجونی خوبه. خدا کنه زود تحویلش بدن. گفت طرف گفته دو هفته ای میده بهمون. گفتم ان شاءالله. شمام دعا کنید.

داشتم میگفتم دیگه چی کار کردم از صبح. شوهر خواهرشوهرم یه پرینت فرستاد رو شبکه، گرفتم و سعید اومد بردش. اس ام اس دادم به خواهر شوهرم که یکی دو برگ کاهو داره که غذای ماهیای ما بشه که گفت نه. این ماهیا از گرسنگی بلایی سرشون نیاد خوبه. بی ماشینیه دیگه. چی کار کنیم؟

 

 

ببخشید دیگه. میخواستم یه مطلبی بنویسم. این روزا هی یه اتفاق خوشحال کننده پیش میومد، هنوز ننوشته یه چیزی حالم رو میگرفت. میخواستم از حالگیری بنویسم یه چیز خوب پیش میومد و پشیمون میشدم. دیگه امروز گفتم بنویسم حتما و این شد.

حدس میزنید اون چیزی که میخواهیم بخریم چیه؟ سفیدش بهتره یا بادمجونی؟؟؟



سه شنبه 15 دی1388-12:41 |   | لینک مستقیم
تاسوعا به نقل از شهید مطهری

در این متن که از کتاب حماسه حسینی شهید مطهری نقل شده ست، نکات تاریخی قابل توجهی نهفته است. خواندن آن مفید است.

تقريبا يك سنتی است‏ كه در تاسوعا ذكر خيری از وجود مقدس ابوالفضل العباس سلام الله عليه‏ می‏شود . مقام جناب ابوالفضل بسيار بالاست . ائمه ما فرموده‏اند : « ان‏ للعباس منزله عند الله يغبطه بها جميع الشهداء » عباس مقامی نزد خدا دارد كه همه شهداء غبطه مقام او را می‏برند . متاسفانه تاريخ از زندگی‏ آن بزرگوار اطلاعات زيادی نشان نداده ، يعنی اگر كسی بخواهد كتابی در مورد زندگی ايشان بنويسد ، مطلب زيادی پيدا نمی‏كند . ولی مطلب زياد به‏ چه درد می‏خورد ، گاهی يك زندگی يك روزه يا دو روزه يا پنج روزه يك نفر كه‏ ممكن است شرح آن بيش از پنج صفحه نباشد ، آنچنان درخشان است كه امكان‏ دارد به اندازه دهها كتاب ارزش آن شخص را ثابت بكند ، و جناب‏ ابوالفضل العباس چنين شخصی بود . سن ايشان در كربلا در حدود 34 سال بوده‏ است و دارای فرزندانی بوده‏اند كه يكی از آنها به نام عبيدالله بن عباس‏ بن علی بن ابيطالب است و تا زمانهای دور زنده بوده است . نقل می‏كنند كه روزی امام زين العابدين چشمشان به عبيدالله افتاد ، خاطرات كربلا به‏ يادشان افتاد و اشكشان جاری شد .
جناب ابوالفضل در وقت شهادت اميرالمؤمنين ، كودكی نزديك به حد بلوغ‏ ، يعنی در سن چهارده سالگی بوده است . من از " ناسخ التواريخ " الان‏ يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشته اند . ولی چون هنوز نابالغ و كودك بوده‏اند ( حدود دوازده سال داشته‏اند ، زيرا جنگ صفين‏ تقريبا سه سال قبل از شهادت اميرالمؤمنين است ) ، اميرالمؤمنين به‏ ايشان اجازه جنگيدن نداده‏اند . همين قدر يادم هست كه نوشته بود ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند ، سوار بر اسب سياهی بودند . بيش‏ از اين چيزی نديدم . ولی اين موضوع را خيليها نوشته‏اند ، در مقاتل معتبر اين مطلب را نوشته‏اند كه اميرالمؤمنين علی عليه السلام يك وقتی به‏ برادرشان عقيل فرمودند برای من زنی انتخاب كن كه « ولدتها الفحوله » يعنی نژاد از شجاعان برده باشد . عقيل كه برادر اميرالمؤمنين است ، نسابه است ، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجيب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث‏ برده بود . محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلی بزرگتر بود و در جنگ‏ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوی و جليل و زورمند بود . حدس زده‏ می‏شود كه اميرالمؤمنين به او عنايت خاصی داشته است ( البته اين مطلب‏ در متن تاريخ نوشته نشده ، حدس است ) .
مطابق معتبرترين نقلها اولين كسی كه از خاندان پيغمبر شهيد شد ، جناب‏ علی اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود . يعنی ايشان وقتی شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسی نمانده بود ، فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء . آمد عرض كرد برادر جان ! به من اجازه بدهيد به‏ ميدان بروم كه خيلی از اين زندگی ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد، گفت برويد برادران ، من می‏خواهم اجر مصيبت برادرم را برده باشم . می‏خواست مطمئن شود كه برادران مادريش حتما قبل از او شهيد شده‏اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراين ام البنين است و چهار پسر ، ولی ام البنين‏ در كربلا نيست ، در مدينه است . آنان كه در مدينه بودند كه از سرنوشت‏ كربلا بی خبر بودند . به اين زن ، مادر اين چند پسر كه تمام زندگی و هستيش همين چهار پسر بود خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شده‏اند . البته اين زن ، زن كامله‏ای بود ، زن بيوه‏ای بو د كه همه‏ پسرهايش را از دست داده بود . گاهی می‏آمد در سر راه كوفه به مدينه‏ می‏نشست و شروع به نوحه سرائی برای فرزندانش می‏كرد .
تاريخ نوشته است كه اين زن ، خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه‏ بنی‏اميه بود . هر كس كه می‏آمد از آنجا عبور بكند ، متوقف می‏شد و اشك‏ می‏ريخت . مروان حكم كه يك وقتی حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب‏ اهل بيت است ، هر وقت می‏آمد از آنجا عبور كند ، بی‏اختيار می‏نشست و با گريه اين زن می‏گريست . اين زن ، اشعاری دارد و در يكی از آنها می‏گويد :

لا تدعونی ويك ام البنين
                        
تذكرينی بليوث العرين

كانت بنون لی ادعی بهم
                      
و اليوم اصبحت و لا من بنين

مخاطب را يك زن قرار داده می‏گويد : ای زن ، ای خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنين می‏ناميدی بعد از اين ديگر ام البنين نگو ، چون اين كلمه‏ خاطرات مرا تجديد می‏كند ، مرا بياد فرزندانم می‏اندازد . ديگر بعد از اين‏ مرا به اين اسم نخوانيد . بله در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا كه‏ هيچيك از آنها نيستند . رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل ، مرثيه بسيار جانگدازی دارد ، می‏گويد :
يا من رای العباس كر علی جماهير النقد
                            و وراه من ابناء حيدر كل ليث‏ فی لبد
انبئت ان ابنی اصيب براسه مقطوع يد
                            ويلی علی شبلی امال براسه ضرب‏ العمد
 
            لو كان سيفك فی يديك لما دنی منه احد
پرسيده بود كه پسر من ، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد ؟ دلاوری‏ حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است . او فوق العاده‏ زيبا بوده است كه در كوچكی به او می‏گفتند قمر بنی‏هاشم ، ماه بنی‏هاشم ، در ميان بنی‏هاشم می‏د رخشيده است . اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضی از مورخين معتبر نوشته‏اند هنگامی كه سوار بر اسب می‏شد ، وقتی پايش را از ركاب بيرون می‏آورد ، سر انگشتانش زمين را خط می‏كشيد . بازوها بسيار قوی‏ و بلند ، سينه بسيار پهن . می‏گفت كه پسرش به اين مفتيها كشته نمی‏شد . از ديگران رسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند ؟ به او گفته بودند كه اول دستهايش‏ را قطع كردند و بعد به چه وضعی او را كشتند . آن وقت در اين مورد مرثيه‏ای گفت . می‏گفت ای چشمی كه در كربلا بودی ! ای انسانی كه در صحنه‏ كربلا بودی ! ، آن زمانی كه پسرم عباس را ديدی كه بر جماعت شغالان حمله‏ كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می‏كردند .
يا من رای العباس كر علی جماهير النقد
                                   و وراه من ابناء حيدر كل ليث‏ ذی لبد

پسران علی پشت سرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير ، پشت پسرم‏ را داشتند ، وای بر من ، به من گفته‏اند كه بر شير بچه تو ، عمود آهنين‏ فرود آوردند . عباس جانم ، پسر جانم ، من خودم می‏دانم كه اگر تو دست در بدن می‏داشتی ، احدی جرات نزديك شدن به تو را نداشت .
          ولا حول ولا قوه الا بالله

مرجع: حماسه حسینی جلد اول / متفکر شهید استاد مرتضی مطهری / صفحه ۲۵۷ تا ۲۶۰

لینک به کتاب مرجع



شنبه 5 دی1388-12:4 |   | لینک مستقیم