تبليغاتX
گل شب بو

آیت الله العظمی سیستانی : همه مسلمانان دست به دعا شوند تا چشم ما به جمال امام موسی صدر روشن شود . انشاءالله .

پ.ن۱:این پست ثابت است. اطلاعات بیشتر در مورد این اخبار را در ادامه مطلب بخوانید و برای خواندن روزمره های من کمی پایین تر بروید.

پ.ن۲: سعی میکنم چند روزی یک بار در مورد امام موسی صدر مطلبی بگذارم در ادامه همین مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهراسادات در چهارشنبه 4 اسفند1389 و ساعت 11:25 |

دیروز عصر به خاطر بی حال و حوصلگی شدید من و محمد تصمیم گرفتیم بریم بیرون، با اتوبوس و پاهامون.

شام درست کردم و ریختیمش تو ظرف و با بچه ها رفتیم بیرون.

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم یه خانمی گفت: همسرتون روحانی هستن؟ گفت نه. چطور؟ گفت آخه بچه های روحانی ها این قدر خوشگلن معمولا.برام جالب بود تصورش از روحانیا و بچه هاشون.

از اتوبوس که پیاده شدیم از بچه ها پرسیدم تا دفتر بابا سوار تاکسی بشیم یا پیاده بریم؟ هر دو گفتن پیاده بریم.

داشتیم یواش یواش با سرعت مریم از منتها الیه سمت راست پیاده رو میرفتیم. یه آقای جوانی از کنارمون که رد شد گفت راهپیماییه؟ و تندی رد شد.نگاش کردم دیدم حدود ۲۰-۲۲سالشه. فکر کردم احتمالا مدتهاست بچه کوچیک نبوده دور و برش. شایدم اصلا مریمو بین من و محمد ندید. تازه خبر نداشت ما دقیقا اومده بودیم راهپیمایی.

 

+ نوشته شده توسط زهراسادات در جمعه 22 اردیبهشت1391 و ساعت 2:49 |
وقتی میخوام بخورم و نمیخورم یا وقتی میخوام نخورم و میخورم، عصبی میشم. ==> بی خیال رژیم و کم خوردن میشم. باز هم عصبی میشم.

اصلا چرا خوردن باعث چاق شدنه؟؟؟

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 و ساعت 22:15 |
دوران بارداری رو دوست دارم چون نافرم بودن هیکل هیچ نگاه و حرف و فکری به دنبال نداره، تازه خیلی هم خوب و شیرینه.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 و ساعت 21:41 |

بچه که بودم چقدر رنگها زیاد و هیجان انگیز و زیبا بودند. بزرگسال که شدم چقدر رنگها کم و محدود و تکراری هستن.

بچه که بودم وقتی از مامان می پرسیدم چه رنگی رو دوست دارید و میگفتن فرقی نمیکنه. با تعجب میگفتم مگه میشه؟ مامان که شدم وقتی بچه م ازم می پرسه چه رنگی رو دوست داری؟ واقعا فرقی برام نمیکنه اما میگم صورتی یا میگم بنفش.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 و ساعت 21:39 |
تلویزیون روشن کردنش وقتی خونه به هم ریحته ست، مثل برچسب تزیینی خریدن منه وقتی اوضاع مالی ِ آخر ماهه.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 9 اردیبهشت1391 و ساعت 8:2 |
این دوغ رو امشب خریدیم. اخبار گفت فردا ۴ اردیبهشت ۹۱ هست.

به خاطر مزه نه چندان خوبش تاریخش رو نگاه کردم.

احتمالا در سفر از آینده به گذشته طعمش کمی عوض شده.

تولید 91.02.04

+ نوشته شده توسط زهراسادات در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 و ساعت 22:11 |
قبلاها هر وقت همسرجان تهران کار داشت ما بهش آویزون میشدیم و میرفتیم قم پیش بابام اینا. البته برا این که تنها نباشه و کمتر دلش برا ما تنگ بشه.

دیروز داشتم به مامان و بابا و علیرضا میگفتم امین امشب میره تهران. مامان گفتم تو هم بیا پیش ما.

سر حال بودیم. خندیدیم. اما امروز که بهش فکر کردم

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 29 فروردین1391 و ساعت 7:40 |

دیروز میخواستم برای یه نفر تو خانه معلم تهران جا رزرو کنم. به ۴-۵ تا جای مختلف زنگ زدم.همشون گفتن رزرو نداریم. حضوری باید بیان. ساعت ۶ یا ۷ یا ۸ صبح، اگه جا داشتیم بهشون میدیم.

به یکیشون که بخش هتل باشگاه فرهنگیان بود میگم خانم چرا آموزش پرورش همه چیز بر مبنای بی برنامگیه. میگه چون با برنامه شما هماهنگ نیست میشه بی برنامگی. میگم نخیر. من میخوام امشب از اهواز بیام تهران باید بدونم فردا جا دارم یا نه؟ شما بدون جا گرفتن پا میشید میرید یه شهر دیگه؟ گفت جا نداریم و قطع کرد.

خلاصه دوستان تهرانی اگه دلتون تغییر مکان خواست یه روز صبح برید شاید خانه معلم جا داشته باشه بهتون اتاق بده، برا کمی تغییر و خنده بد نیست.

نمیدونم چرا خانمای پشت تلفن انقدر بداخلاق و گاهی بی ادب بودن؟ آقایون خیلی بیشتر کمک میکردن. یکیشون که گفت جا نداریم و شماره چند تا خانه معلم دیگه رو داد که رو اینترنت نبودن. یکیشون هم کلی قول همکاری داد و گفت بیان بهشون جا میدم، نمیذارم اذیت بشن. اهواز مردمان خوبی داره.

کلی اعصابم رو به هم ریخت برخورد خانما و مهمتر از اون سیستم هردمبیلی مملکت فخیمه ما.

 

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 29 فروردین1391 و ساعت 7:28 |
دو سال از مدرسه رفتنش گذشت و

نه این بچه مشق بنویس شد، نه من پذیرفتم که بچه م بچه ای نیست که خودش بشینه و مشقاشو بنویسه.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 26 فروردین1391 و ساعت 18:55 |

۱۷ فروردین رفتیم فروشگاه کتاب رشد، به مسئول قسمت داستانش گفتم کتاب مهمانی خداحافظی رو میخوام. اسم نویسنده ش شیداست اما فامیلش رو یادم نیست. برام آوردش. آخریش هم بود.

قبلا هم یه بار که رفته بودیم رشد با بچه ها، محمد رو فرستاده بودم بالا، بهش یه کتاب از پائولو کوئیلو به همین اسم داده بودن که بهش گفتم برو بگو از یه نویسنده ایرانی. و چیزی بهش نداده بود دیگه. اون روز چون مریم باهامون بود و دستم پر بود از خریدای بچه ها نتونستم خودم برم بالا. اما ۱۷ م که با همسر جان رفته بودیم، خردیمش. سالی که دقیقا سال ۳۰ سالگی منه.

امروز که گلپسرمون مشقاشو ننوشت و من نتونستم برم جلسه فامیلی دوست داشتنیم، و باهش قهر کردم، نشستم خوندمش.

حیف که وبلاگ خانم شین قدمت داره و مثل خیلی از چیزای قدمت دار، فیلتره.

کاش یکی بهش بگه بیاد مطلب قبل منو بخونه. (آیکون زهرایی که فکر میکنه خیلی نظرش مهمه!!!)

 

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 26 فروردین1391 و ساعت 18:54 |
برای خانم شینی که وبلاگش فیلتره و همیشه با گوگل ریدر میخونمش:

دوساعت ِمن همین الان تموم شد، اوهوم! اینجوری هم میشود.

اما همین نه. بیشتر از همین. عالی بود. خندیدم، گریه کردم، درک کردم، بعضی جاهاشو گفتم دقیقا. چه خوب نوشتی.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 26 فروردین1391 و ساعت 18:29 |
کپی باباشه!

جلوی تلویزیون دراز کشیده، فوتبال میبینه.حالا کلا اهل فوتبال نیستا. وسظش خوابش برده. بیدارش میکنم  که بره تو اتاقش. رفته رو تختش میگه میخواستم بقیشو ببینم. با خنده گفتم تو که خوابی مامان. چیو ببینی؟

خیلی صحنه آشنایی بود!

+ نوشته شده توسط زهراسادات در پنجشنبه 24 فروردین1391 و ساعت 0:2 |

مسئولیت پذیر تر شدم. لباسای مریم رو وقتی روشون شکلات یا کاکائو یا چیز دیگه ای میریزه زود میبرم با دست میشورم. بعضی لک ها اگه بمونه بعدا دیگه هیچ جوری پاک نمیشه.

یادمه همیشه با لباسای محمد که لک داشتن و لکشون نمیرفت گیر بودم. هی این بچه لباس خوب نداشت برا بیرون رفتن. وقتی هم لباس نویی براش میخریدم که دوستش داشتم همون بار اول لک میزد و دیگه پاک نمیشد.

داشتم به اینا فکر میکردم و با خودم گفتم یعنی هیچ کی نبود به من بگه باید زود بشوریش. بعد یادم اومد وقتی به مامان، معمولا تلفنی، میگفتم همه لباسای محمد لک دارن و لکشون نمیره، مامان بهم میگفتن باید تا لک زد پاشی زود بشوریش. یادم اومد که من همیشه در جواب میگفتم نمیتونم.نمیشه. وقت نمیکنم.

شاید مسئولیت زندگی و  دانشگاه و کارای درس خوندن باعث میشد همیشه این جور کارا رو عقب بندازم.

اما یه چیز دیگه هم یادم اومد و اون این که معمولا لباسایی که میتونستم براش بخرم جنس عالی نبودن و با سابیدن با دست و صابون اون تیکه لباس از ریخت می افتاد. یعنی باز هم نتیجه فرقی نمیکرد.

الانم اگه لباسی باشه که جنسش خوب نباشه همون میشه ولی خب معمولا لباسای مریم جنس خوبی دارن. یا مامان و بابا از اون ور آب فرستادن یا خودمون براش از جاهای خوب لباس خریدیم. خدا رو شکر الان خیلی راحت تر از اون موقع خرج میکنیم. الان دغدغه قیمت مناسب رو کمتر دارم و بیشتر میتونم به جنس مناسب فکر کنم.خب طبیعیه البته. اول زندگی با وقتی ۱۰-۱۲ سال گذشته خیلی فرق داره.

آخرش نفهمیدم من تغییر کردم و مسئولیت پذیر شدم یا شرایط من اعم از مالی و غیره تغییر کرده ؟

+ نوشته شده توسط زهراسادات در سه شنبه 15 فروردین1391 و ساعت 13:5 |

انقدر این مدت رفتیم خونه باباش که دیگه وقتی میگیم بریم خونه باباجون، خیلی استقبال نمیکنه.

انقدر این مدت چت نکردم که ....

وقتی خونه هنوز بعد از مهمونی کوچیک تولد مریم، مرتب نشده ، خودم هم به خودم حق نمیدم برم دیدن مامان و بابام. انگار نباید بشینم پای کامپیوتر. اما تو سه چهار روزی که خونه به وضع عادی برگشت همه عیددیدنی ها رو رفته بودیم. عیددیدنی مجازی فقط ممنوع بود. (سه چهار روز طول کشیدنش هم به خاطر اون همه بیرون رفتن بود بیشتر)

دیشب میگه چه میکنی؟ میگم چند خط با بابام چت میکنم. میگه کار خوبی میکنی.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در چهارشنبه 9 فروردین1391 و ساعت 11:35 |

گاهی فکر میکنم یعنی واقعا مامان و بابام اون سر دنیان. دقیقا اون سر کره زمین.بعد میفهمم که چون بهش فکر نمیکنم دارم راحت زندگی میکنم.

حتی وقتایی که داریم چت میکنیم هم در کنه وجودم متوجه نیستم که چقدر دوریم. تا ایرلند بودن حس نزدیکی بیشتری داشتم. خدایا ما رو به هم نزدیک کن، همون قدر که دلهامون به هم نزدیکه. 

+ نوشته شده توسط زهراسادات در چهارشنبه 9 فروردین1391 و ساعت 11:29 |

سال نو مبارک.

برای ما که خیلی مبارک شروع شد، مامان و بابا با ما سر هفت سینمون بودن، البته از توی لپ تاپ. ایشالا همین امسال همه مون دور هم جمع بشیم واقعی.خدا رو شکر علیرضا هم چند روزیه که پیششونه و قراره حدود ۲۰ روزی اونجا باشه. 

+ نوشته شده توسط زهراسادات در چهارشنبه 9 فروردین1391 و ساعت 11:25 |
امروز خاک بر سر شدیم مجددا. بچه ها نرفتن مدرسه. کلی خوش گذشت اولش. بعدش درگیر شدن. بعدش من نشستم بعد از یک سال، شایدم بیشتر لحاف روتختیمون رو درست کردم، هرچند هنوز کامل نشده.
+ نوشته شده توسط زهراسادات در یکشنبه 21 اسفند1390 و ساعت 17:33 |
بهش میگم بیا مشقاتو بنویس، میگه یه کم صبر کن.

بهم میگه بیا نماز بخون، میگم اینو بردارم، اونو بشورم،...

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 20 اسفند1390 و ساعت 19:27 |

پنجشنبه صبح همسرجان گفت بریم برا مریم تخت بخریم؟ گفتم بریم. شب رفتیم سی متری. دو سه مدل بود.

-نوزادی گهواره ای که خیلی هم نوزادی نبود و برای مریم که خیلی درشت نیست تا ۷-۸ سالگی قابل استفاده بود، تکون هم میخورد و ثابت هم میشد.

-نوزادی ثابت که همون نوزادی گهواره ای بود ولی قابلیت تکون نداشت و بهتر بود. چون تکونش رو نمیخواستیم و اونا ثابت شدنشون خیلی ثبات نداشت.

-نوزاد-نوجوان که تخت نوجوان بود اما پایینش یه کمد یا کشو یا دوتا پاتختی به هم وصل شده داشت که در حالت نوزادی روی تخت بودن و برای نوجوانی میذاشتی کنار تخت.

اونایی که تو سی متری بود کیفیتاش خیلی جالب نبود.

مردد بودیم نوزاد نوجوان بگیریم یا نوزاد ثابت. از طرفی میگفتیم انشاءالله تا چند سال دیگه میریم تو یه خونه بزرگ تر و هر کدوم یه اتاق برا خودشون دارن و اونجا برا مریم یه سوریس کامل میخریم، پس نوزادی براش کافیه. همچنین چون همسرجان فکر میکرد تخت مریمو تو اتاق خودمون بذاریم، بهتره کوچیک بخریم که جاش بشه. از طرفی هم تنوعشون خیلی کم بود.

رفتیم خیابون حافظ، سمت طالقانی. عظیم زاده و آپادانا و چند تای دیگه همون دور و بر رو دیدیم. تو عظیم زاده دو سه تا پسندیدیم. اونجا که اصلا نوزادی ثابت نداشتن. مدلهاشونم همونایی بود که تو سی متری دیده بودیم. همچینی در بین راه همسر جان رو آگاه کردم که بنده میخوام تخت مریمو بذارم تو اتاق خودشون و نمیخوام تو اتاق ما باشه. به همین جهت تصمیم بر این شد که نوزاد نوجوان بخریم.

تخت رو که انتخاب کردیم، جناب همسر فرمودن میخوای کمدش رو هم بخریم؟ بنده هم عرض کردم بله. و بدین سان مریم خانم صاحب تخت و کمد و دکور شدن.

چون ما میخواستیم زودتر بیارنش خونه، قرار شد همون شب بفرستنش.

رفتیم خونه پدرشوهر و چون خصی هامون خیلی دوستمون دارنسر سفره شام رسیدیم. شام خوردیم و میلک شیک موز. به هر حال موزهای باقی مونده از عروسی عموابراهیم رو باید یه جوری مصرف کرد دیگه. جناب همسر زیر یک سقف ، یعنی دایی جان من، زنگ زد به همسرم که میای اردو؟ گفت نه. من گفتم چرا نه؟؟؟؟ خلاصه اصرار از من که توروخدا پاشو برو اردو با بچه های مسجد، که البته دیگه همه شون بچه دارن خودشون و بچه نیستن در واقع.

برگشتیم خونه و چند دقیقه بعد از رسیدن ما، هنوز داشتیم کمدهای قدیم محمد که مال مریم شده بودن رو از اتاق بیرون می آوردیم که رسیدن.

مریم و رفتارش خیلی جالب و شیرین بود. همش دور و بر این آقایون نصاب بود. بخش اولش که نصب شد رفت تو تخت با کلی ذوق. بعد هم که کامل شد هی میگفت گوبه؟(خوبه؟) و هی میخندید و ذوق می کرد. شب تو کریرش تو اتاق خودشون خوابوندمش. نصفه شب بیدار شد و غرغر میکرد. گفتم میخوای بری تو تختت؟ گفت بله و تو تختش تا صبح تخت خوابید.

صبح هم همسرجان رو فرستادیم اردوی دزفول و خودم نشستم مقداری با مامانم چت کردم و کلی لذت بردم.

بعد هم در نبود همسر جان برای دو تا کمد قدیمی که قرار بود ببخشیمشون به نیازمندان، نقشه کشیدم و با محمد اندازه گیری کردیم و جا به جاشون کردیم. یکیشون رو بردم تو اتاق خودمون، بین دو تا کمد خودمون. اندازه کاملا مناسب بود. یکی رو هم که دکوری بود، گذاشتم تو هال. اون هم دقیقا اندازه فضایی بود که براش در نظر گرفته بودم. وسایل رو هم چیدم توشون. کمی کمد اتاق خودمون خلوت تر شد.

شب که همسر جان با خوشحالی اومد خونه یه خوراک جگر خیلی خوشمزه درست کرده بودم و تقریبا اتاق خوابا مرتب و خوشگل بودن. اعلام کردم که کمدا رو گذاشتم اما اگه فکر میکنی اضافه هستن میبخشیمشون. که فرمودن خیلی هم خوبه.

روز خیلی خوبی بود. هم خرید غیرمنتظره سرویس خواب مریم، هم اردوی غیرمنتظره امین، هم جاب جابه جایی هایی که تنهایی انجام دادم و شاید اگه امین بود انجام نمیشد، چون حوصله اداها و تست کردنهای زیاد رو نداشت. خوراک خوشمزه ای که درست کردم. چت خیلی خوبم با مامان بعد از مدتها که بر خلاف خیلی وقتا که ایراد رفتار منو بهم میگفتن ناراحت میشدم، خیلی خوب بود و موثر و بعدش با آرامش زیاد با محمد کنار اومدم تا مشقاشو تموم کرد. کلی به حرفاش در مورد بازیهای اینترنتی گوش دادم.

این اردوی امین به من هم چسبید. از اول که میگفتم نمیرم، بمونم خونه کارای خونه رو انجام بدم. گفتم بابا بی خیال پاشو برو. دفعه قبل برای اردو رفتنش خیلی اصرار کرده بودم، رفت و اونجا سردردی گرفت که وقتی رسید خونه داغون بود. نه به خودش خوش گذشته بود، نه دیگران. همه ناراحتش بودن.آخرش در جمع احساس کردم من متهم شدم که فرستادمش اردو. این بار گفتم خیلی اصرار نمیکنم. اما دوست دارم بری. خدا رو شکر رفت و خیلی هم خوش گذشت بهش. از اونجا دو بار خودش زنگ زد و گفت که رسیدن یا دارن برمیگردن. هنوز وقتی زنگ میزنه خونه برای پرسیدن حالمون یا این که بگه کجاست و چه میکنه برام شیرینه و کلی ذوق میکنم.

+ نوشته شده توسط زهراسادات در شنبه 20 اسفند1390 و ساعت 17:10 |