تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
کوتاهترین دعای سحر

بعد از دعای ابوحمزه توی مفاتیح چند تا دعا برای سحر نوشته و آخرینش رو اینجوری توصیف کرده: کوتاهترین دعای سحر ،
یادش به خیر روزهای خانه پدری . سحرها بعد از خوردن سحری های خوشمزه مامان ، آقاجون این دعا و دعای بعدیش رو می خوندن و من چه تلاشی می کردم که زود مسواک بزنم و برسم پیش آقاجون برای خوندن دعا.اون زمان بیشتر از معنی دعا ، خووندن آقاجونم رو دوست داشتم.اما دیروز که خودم داشتم می خوندمش دیدم چه معنای زیبایی داره، گوش کنید(در واقع ببینید):

......اللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ ایماناً تُباشِرُ بِهِ قَلبی وَ یَقیناً حتّی اَعلَمَ اَنَّهُ لَن یُصیبَنی اِلّا ما کَتَبتَ لِی وَ رَضِّنی مِنَ العَیش ِ بِما قَسَمتَ لِی  یا اَرحَمَ الراحِمین.....

خدایا من از تو ایمانی میخوام که بر اساس اون جان و روان من به کار گرفته بشه و یه یقینی که بدونم(علم داشته باشم، مطمئن باشم ، یادم نره) چیزی به من نمیرسه مگر این تو برام نوشته باشی(تو خواسته باشی) و راضی باشم از زندگی به اون چیزایی که تو قسمتم کردی ای مهربان ترین مهربانان.

خیلی قشنگه! آخرشم میگه ای مهربانترین یعنی خدایا من میدونم تو بدی نمیخوای برام ، تو از همه مهربون تری پس بهترین ها رو برای من میخوای.کمکم کن راضی باشم به اونی که تو برام خواستی.

تباشر ، مباشرت ، به کار گرفتن.مثلا مباشر یک شخص ، یعنی کسی که کارهاش رو انجام می ده.از خدا می خواهم که قلبم مباشر ایمان باشد .همون ایمانی که تو بهم میدی! جان من بر اساس ایمان کار کند نه بر اساس هوی و هوس و امیال غیر الهی.

دوست داشتید بقیه دعا رو هم بخونید.همش قشنگه.کلش هم یه صفحه نیست توی مفاتیح.بعد از اونم یه دعا هست که تسبیح خداست.همش میگه سُبحانَ ....سُبحانَ .... . در واقع یه درس کوتاه خداشناسیه.

پ.ن۱:اون بالا گفتم" آقاجون" تصور یه پیرمرد هفتاد ساله نکنیدا. ما به بابامون می گیم آقاجون و بابای من فقط بیست سال از خودم بزرگتره.تقصیر کیه که ما از بچگی گفتیم آقاجون هم من نمی دونم.اما تو همون بچگی من همیشه فکر می کردم اینایی که می گن بابا چقد کتابی حرف می زنن . اصلا دقت نکرده بودم که آقاجون از آقا + جون تشکیل شده و فقط برای من که عادت کردم بهش کلی صمیمیت داره و گرنه اگر به کلمه دقت کنی زیاد صمیمی نیست.بابای من همیشه با ماها خیلی صمیمی بوده.چقد دلم براشون تنگ شده

پ.ن۲: برای فهمیدن معنی "تباشر" تحقیقات نیمه گسترده ای انجام دادم و در نهایت آقاجون برام معنیش رو گفتند.



جمعه 30 شهریور1386-10:3 |   | لینک مستقیم
یک آیه از جزء هفت

سوره مائده /آیه ۱۱۰:

إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِىءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ

[ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود اى عيسى پسر مريم نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور آنگاه كه تو را به روح‏القدس تاييد كردم كه در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آنگاه كه به اذن من از گل [چيزى] به شكل پرنده مى‏ساختى پس در آن مى‏دميدى و به اذن من پرنده‏اى مى‏شد و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مى‏دادى و آنگاه كه مردگان را به اذن من [زنده از قبر] بيرون مى‏آوردى و آنگاه كه [آسيب] بنى‏اسرائيل را هنگامى كه براى آنان حجتهاى آشكار آورده بودى از تو باز داشتم پس كسانى از آنان كه كافر شده بودند گفتند اين[ها چيزى] جز افسونى آشكار نيست .

خدا داره با پیغمبرش حرف می زنه اما مدام بهش یاد آوری می کنه که تک تک این معجزات به خواست من بوده.یادت نره ای پیامبر !تو کاره ای نیستی!

پ.ن: ترجمه ذکر شده مربوط به فولادوند است. 

توجه توجه: دلارام فرمودند:
 نظر علامه طباطبائیه: قصد خدا این نیست بلکه هر جایی از قرآن که احتمال شبهه در اذهان مردم وجود داره بلافاصله رفع شبهه می کنه مثلا در زنده کردن مرده با خواندن این آیه ممکنه به ذهن برسه که این کار پیامبر بوده و خدا رفع شبهه کرده مثلا در آیه ای دیگر در سوره آل عمران می گه و از آنچه خورده اید و ذخیره کرده اید خبر می هم که چون کار خلاف عادت و دور از ذهنی نیست خدا نیازی به رفع شبهه ندیده اما در تمام موارد خلاف عادت این تکرار شده البته این برداشت من از المیزان بود خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.



چهارشنبه 28 شهریور1386-16:30 |   | لینک مستقیم
دیروز ، قرآن ، رمضان

دیروز خونه پدرشوهرم بودیم.خیلی خوش گذشت.
خواهر شوهرم با زبون روزه،تو گرمای اهواز به من لطف کرد و همراهیم کرد برای بازار و قیمت کردن چند تا بشقاب و لیوان .
دلم می خواست امسال قرآن رو بخونم اما فقط روز اول جزء اول رو خوندم و بقیه روزها یا نصفه نیمه خوندم یا در حال کار کردن با صدای پرهیزکار زمزمه کردم البته به مدد گذشته ها و حفظ بودن جزءهای اول که گاهی متوجه می شدم به کل از ذهنم رفته اند متاسفانه.
می خواستم هر رزو یک آیه رو بنویسم از جزء اون روز .اما تا الان که نشده.
ماه رمضان داره به سرعت و معمولی میگذره.
امین از روز اول ماه یا بهتره بگم از چند روز قبل از شر.ع ماه مبارک هر روز با سردرد برگشته خونه.گرمای هوا و ورزه داری سردرد همیشگیشو تشدید کرده. اگه کسی توصیه خاصی داره ممنون میشم بشنوم.
از همه دوستای خوبم ممنون که نظر دادن توی وبلاگم.امیدوارم همه همیشه سلامت و شاد باشند و نماز و روزه هاشون قبول درگاه حق.
من رو هم از دعا فراموش نفرمایید.


سه شنبه 27 شهریور1386-10:17 |   | لینک مستقیم
شاعر پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
 گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد؟
رفت و سیبی آورد
نصف کردیم.
دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت
((نکند یعنی...یعنی...همین نیمه ی سیب))!
تن آن نیمه .تب خواهش بود .
گاز زد.
خنده ی لب های خدا را چیدم.
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم.

((علی بداغی))
 
مطلب قبلی رو که گذاشتم توی وبلاگ ، یه دوستی بهم پیام داد تو یاهو که میدونی اون شعر از کیه؟ گفتم نه.گفت دبیر ادبیات ما بوده شاعرش . و بعد هم لطف کرد و شعر کامل رو برام فرستادو این تصویررو
 
علی بداغی شاعری از دیار مسجدسلیمان(خوزستانیه) و ساکن تهران است و تصویر زیر ، جلد کتاب شعر ایشان است:
علی بداغی
 


جمعه 23 شهریور1386-17:35 |   | لینک مستقیم
پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
 گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد؟

راستي ، پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟

از تعبیر پنج وارونه که تو وبلاگ تپش قلب منی ، بي تو من خواهم مرد دیدم ،خیلی خوشم اومد.البته با زمان درک معنای پنج وارونه زیاد موافق نیستم شخصا!



پنجشنبه 22 شهریور1386-12:33 |   | لینک مستقیم
شعبان

اللّهُمَ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنَا فِی مَا مَضَی مِن شَعبَان فَاغفِر لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنه

خدای خوب من،پروردگار من اگر تو این لحظه هایی که از شعبان گذشت منو نبخشیدی ،پس خواهش می کنم منو ببخش تو همین ساعتای باقیمونده این ماه عزیز!

خدایا رمضان ماه خودته.مهمونی توه.آدم اگه بد باشه وقتی از این مهمونی میاد بیرون تو خوبش کردی ، یه نیروی تازه بهش دادی.خدایا کمک کن ما خوب واردش بشیم که در اون صورت نمیدونم تو چه می کنی باهامون.مهمونی تو که بد رو خوب می کنه.با خوب چه می کنه؟

خدایا کمک کن!خدایا ببخش!

دوست داشتم از مناجات شعبانیه بنویسم اما نمی تونم هیچی رو انتخاب کنم از اون کلمات زیبا.هر بار هر جمله رو که می خونم می گم این خوبه.اینو تو وبلاگ می نویسم اما آخرش می بینم برای تک تک جملات این عرفان نامه همین تصمیم رو گرفتم.اما اشکالی نداره.مناجات شعبانیه مال شعبان نیست.مال همیشه هست.مال هر وقتیه که آدم دلش یاد خدا می کنه.دل آدم برا خدا تنگ میشه.

خدایا دلم تنگته.



سه شنبه 20 شهریور1386-17:27 |   | لینک مستقیم
مشکل من با محمد

مشکل من با محمد بی تفاوتیشه.
الان چند روزه که بر اساس کتاب "چگونه با کودکم رفتار کنم" یه جدول درست کردم و تو اتاقش چسبوندم.برای چهار تا کار:سلام کردن،نشستن سر سفره،جمع کردن اسباب بازی ها و عوض کردن لباس. و برای روزای هفته به صورت عمودی تقسیمش کردم.هر روز اگه یه بار اون کار رو انجام بده یه برچسب کتی بهش میدم و شب به تعداد کتی هایی که اون روز گرفته براش کتاب می خونم.
دیشب و امشب هیچ کتیی نداشت .قبل از خواب بهش گفتم اسباب بازیاتو جمع کن که یه کتی بهت بدم و کتاب بخونم برات. این کار رو نکرد.وقت خواب یه چند بار گفت مامان کتاب بخون.بهش گفتم کتی نداری. و دیگه بی خیال شد.من خوابم برد و باباش میگه محمد پاشده یه کم بازی کرده، بعد هم اومده رو تخت کنار من خوابیده و خودش کتاباشو نگاه کرده و بعد از حدود یک ساعت بازی و کتاب خوندن خودش خوابش برده.

یا یه نمونه دیگه این که:دو روزه کاغذایی که خورد کرده تو هال بودن و امروز وقتی گفت" مامان،تام و جری بذار" بهش گفتم "اول کاغذا رو جمع کن بعد"قبول کرد ولی جمع نکرد .مشغول کارای دیگه شد و آخرشم باباش که اومد مجبور شدیم خودمون جمع کنیم و جارو کنیم و محمد هم به راحتی از خیر تام و جری گذشت.

نمی دونم چه کار کنم که جایزه براش مهم باشه.حتی ناراحتی ما هم دیگه براش مهم نیست.کار خودشو می کنه.مثلا وقتی می خواهیم تلویزیون ببینیم یه شبکه خاص و محمد به هر دلیل(به جز برنامه های کودک)می خواد یه شبکه دیگه باشه،آخرش یا می ذاریم جایی که اون می خواد یا تلویزیون رو خاموش می کنیم.

تا هم چیزی بهش می گیم ، می گه "من ناراحت هستم"و به این بهانه هیچ کاری نمی کنه.بهش می گم "مامان،گلم، ناراحتی هیچ فایده نداره.برای این که فلان چیز رو بهت بدم باید این کار رو بکنی"اما هیچ فایده ای نداره.

داره کم کم مشکل بزرگی میشه.نه با جایزه، نه با قهر و تهدید .هیچ کدوم جواب نداده.

البته الان که دارم می گردم تو وبلاگ روانشناسی کودک یه چیزایی پیدا می کنم.اینجا می ذارم تا شاید به نتیجه برسم:

  •  اگر مادر، هنگام نظافت خانه عصباني مي شود، كودك خردسال او نيز، احساس منفي مادر را با انجام اين گونه وظايف، مرتبط مي كند. ولي چنانچه والدين، با خوش خلقي، شكيبايي و احساس مسئوليت به وظايف خويش رو كنند، جوي را ايجاد مي نمايند كه كوشش هاي كودك در آموختن انجام وظيفه، با احساسات مثبت نسبت به آن، توام شود.
  • توضيح دهيد که از او چه انتظاراتي داريد. به او بگوييد: «خوب به حرف هايم توجه کن. وقتي دارم با تو جدي صحبت مي کنم و تأکيد مي کنم که در گفته هايم جدي هستم، پس بدان واقعاً جدي هستم. «همچنين ممکن است بگوييد: «اگر واقعاً دليل خوبي براي انجام ندادن کاري داري مي تواني با لحن مؤدبانه اي آن را به من بگويي.» سعي کنيد براي هر کاري زمان مشخصي تعيين نماييد. هر گاه او با شما بحث مي کند، خواسته خود را کلمه به کلمه براي او تکرار کنيد. به طور مثال بگويد: شام ساعت 7 حاضر است، تو بايد دقيقاً در همان ساعت سرشام حاضر شوي.

من این کار رو می کنم اما مثلا وقتی بهش می گم اسباب بازیاتو جمع کن یا هر کار دیگه میگه "خسته هستم."چه جوابی باید بهش بدم؟


سه شنبه ۲۰ شهریور ۸۶ ساعت ۱۰:۵۵

  • مامان دلارام لطف و کردن و توی نظرات این رو گفتن:"قاطع بودن مادر و پدر خیلی مهمه...اگه شما کمترین غفلتی در این زمینه بکنین شکست می خورین...
    یه مشاوری اینو به خواهرم گفته بود...رمز موفقیت مهربانی همراه با قاطعیت است"

 

من فکر می کنم ما به اندازه کافی قاطع هستیم.یعنی گاهی به قیمت گریه و زاری محمد هم کوتاه نمیاییم و آخرش مجبوره اون کار رو انجام بده.
مثلا چند روز پیش یه چیزی که بهش می گه هواپیما رو آورده بود بیرون از اتاقش.اولش بهش گفتم ببرش.همچین وقتایی اولش نمی گه نه.پشت گوش میندازه.چون من بهش می گم این کارت که تموم شد ببرش.میگه باشه. کارش که تموم شد ، میگم ببرش،یا میگم همین الان باید ببری شروع می کنه به بهانه گیری "خستم"،"سنگینه"،یا برام داستان می سازه "مامان!دوربین ِ هواپیمام گم شده. از اتاق اومده بیرون دنبال دوربینش بگرده! "آخرشم با همه وعده های کمک ما قبول نکرد و نبردش.هر کاری می خواست ازمون می گفتیم" اول هواپیما بره تو اتاق".آخرش واقعا خسته بود و گریه کرده بود ،اما مجبورش کردم با کمک من ببرتش تو اتاق.یعنی در واقع خودم بردمش. به محمد گفتم تو هلش بده و هر وقت هل نمی داد من هم تکونش نمی دادم. و مجبور شد تا آخرش کمک کنه و ببریم تو اتاق .
حالا گریه ها و اعصاب خوردیاش بماند که میگن لازمه قاطعیته و ما پذیرفتیم.به قول امین آخرش موفق شدیم.
اما همیشه نمیشه این کار رو کرد.مثلا دیروز من نمی تونستم برای حمع کردن کاغذا دیگه بهش وقت بیشتری بدم و خودم جمعشون کردم.تنها اتافق که افتاد محرومیت از کتی و کتاب قبل از خواب وبد که برای محمد مهم نبود.

و حالا یه سوال جدید :در مقابل داستانایی که می سازه برای در رفتن از زیر کار و رسیدن به هدف خودش چه کار باید بکنم؟.اگه بهش چیزی بگم ، میگه"مامان هواپیمام ناراحت شد"یا"ناراحت شدم"و قیافه ناراحت می گیره و هر کاری بهش بگی همش میگه "من ناراحتم"

  • و این هم لطف ایران کریا :"خیلی از چیزهایی که ما آن را داریم و پنهان میکنیم در رفتار فرزندانمان آشکارا میبینیم.
    اصولا تفاهم بین بچه و پدر مادر بی معناست . اینکه یک بچه همه حرفهای والدین را گوش بده درست نیست. حتی مادرهای که میگویند تفاهم کامل دارند یک جای کار درست نیست. زبان کودکی جای خود را دارد . اختلاف سنی را هرگز نباید فراموش کرد .
    اما نکته ای که اشاره کردی جدول درست کردن + امتیاز دادن خیلی کمک میکنه به شرط اینکه جایزه هم متمایز از جایزه های قبلی باشه مثلا خرید از فروشگاه و درست کردن لیستی که او لازم دارد کمک زیادی میکنه تا اینکه تام و جری ببینه هر چند ممکنه خرید کوچکی از سوپر مارکت خیابان نزدیک خونه یا ... باشه
    در باره قاطع بودن اصلا شک نکنید (کودکی خود را بیاد بیاور ) اما تواناییهای او را هم در نظر بگیرید و مهربان باشید"

مشکل دیگه من همینه که نمی دونم وعده چی بهش بدم.هنوز انقدر بزرگ نیست که لیستی از خواسته هاش تهیه کنیم یا شایدم تقصیر خودمه.چون هیچ وقت نذاشتم که توقعی داشته باشه.رفتارم جوری بوده که پیش نمیاد محمد تو خیابون چیزی ببینه و بگه میخوام.یعنی تا حالا همچین موردی نبوده.نه این که هرچی دید براش بخریم.اصلا توجهی نمی کنه و چیزی نمی خواد.
خوردنی ها هم جایزه جذابی نیستند براش.
برچسب ها یه زمانی مشکل خوب محمد رو حل کردن.یعنی جایزه های خیلی خیلی موثری بودند.
کتاب هم جاذبه خودش رو از دست داده.بس که کتاب داره.



سه شنبه 20 شهریور1386-2:49 |   | لینک مستقیم
یه تذکر به جا

این کامنت یکی از دوستانه.البته شاید  تعبیر دوست مناسب نباشه.یه آقایی که وبلاگ من رو دیدن::

بسم الله
سلام
مطلبتون رو خوندم
راستش رو بخواهید برای انتقاد
نمی دونم....ببخشید البته چون عموما بلد نیستم مثه خیلیا که می ان وبلاگ و نخونده می گن به به جالب بود و بیشتر انتقاد میکنم و در جایی هم که به نظرم درست باشه تایید می کنم
البته اینا نظرات بندس و خب این کامنت هم جاییه برای نظرات شخصی...
از این جملات اصلا حالت خوبی بهم دست نداد و شاید بگم خیلی دگرگون شدم
این جمع،این دوستای امین، خیلی خاطره دارم باهاشون
همیشه تو جمع دوستای امین بودم من.
جمع دوستانه پسرونه که امین باهاشون صمیمی بود و می خواست که من هم یه عضوی از اون جمع بشم.نگرانی های من از پذیرفته شدن یا نشدن تو جمع.نگرانی از این که دوستای امین بگن نیگا امین رفته یه دختر چادری گرفته که.... .
کم کم با بچه ها دوست شدم
حالا من هم دلم تنگ میشه.برا بچه های برق 76 چمران
محمدرضا پسرعموی عزیزم
و از این نوع جملات ببخشید حالت انزجار بهم دست می ده....از این نوع صمیمی بودنها با نامحرمای فامیل و اشنا و اینا خیلی بدم می اد و متنفرم....

البته شما می تونید بگید خب می تونی نیای در وبلاگم...اون موقع هم بنده لبخند تلخی می زنم و سرم و می ندازم پایین و یه جمله می گم...که حالا اگر این رو گفتید می گم اون جمله رو

ببخشید
یا علی

نظر شما چیه؟

من به ایشون می گم که

۱- ممنون که تذکر دادید و بی تفاوت رد نشدید

۲-من هرگز نميگم نياييد به وبلاگم.قدمتون روی چشم من جا داره

۳-من در مورد پسر عموم نمی دونم چی بگم و نمی تونم دفاعی از خودم بکنم.همیشه سعی در رعایت حجابم کردم اما نمی تونم بگم راحت باهاش صحبت نمی کنم.البته راحت یعنی در مورد کنکور و این چیزا باهم صحبت کردیم یا در مورد کار و رشته های دانشگاه.این درسته؟یا اشکال داره؟

۴-اما در مورد جمع دوستای امین.نمی دونم شاید تعابیری که اینجا به کار بردم از واقعیت صمیمی تر بودن.من معمولا تو اون جمع ها سعی می کنم حجابم که کامل هست ، شوخی هم نکنم .اما باز هم نمی تونم بگم خیلی محتاط و محافظه کارانه رفتار می کنم . واقعا از موفقیتشون خوشحال می شم؛مثل شادی من از موفقیت و شادی آدمهای غریبه ای که توی اینترنت می بینم،حتی کسایی که وبلاگشون رو می خونم و رد می شم ،اما توش نوشته که اون ادم شاده.البته شاید بیشتر از یه غریبه .اما فکر نمی کنم این احساس من اشکالی داشته باشه.نمیدونم.شایدم اشکال داره.

مرز حجب و حیا کجاست؟همون طوری که گفتم تا قبل از ازدواج من با هیچ نامحرمی صحبت نکرده بودم،مگر سلام کوتاه به شوهر خاله و شوهر عمه.اما بعد از ازدواجم همه چی عوض شد.نمی دونم این تغییر بد یوده یا نبوده؟اگر بوده چقدر بد بوده؟

این از اون چیزاییه که من در موردش گیجم.
روابط با نامحرم ؟حدش کجاست؟من اجازه تدریس تو دانشگاه رو دارم؟اجازه کار دارم؟اگر دارم مرز روابط کجاست؟لبخند؟شوخی؟

یه مدته دوباره "نمی دونم" های ذهنم دارن زیاد می شن.مدتها بود بهشون فکر نکرده بودم.اما این روزا همش یه چیزی می شه که مجبور می شم بهشون فکر کنم.همه "نمی دونم"هام دارن برمی گردن.شاید این بار برای دونسته شدن!



دوشنبه 19 شهریور1386-4:44 |   | لینک مستقیم
مهمونی و خاطرات گذشته

این پست رو برای دل خودم نوشتم.

دیشب دوستای امین مهمونمون بودن.البته از اون همه بچه های خوب و صمیمی برق 76چمران فقط چند نفری اهواز موندن که دیشب سه تاشون مهمونمون بودن.اونم به مناسبت خداحافظی علی اقا که داشت می رفت کانادا.
امین گفته بود تو هیچ کاری نکن .از بیرون پیتزا می خرم.من که می دونستم احنمالا می خواد قضیه رو به مدرک من ربط بده و یه جشن کوچولو بگیره این جوری، بهش گفتم خودم پیتزا درست می کنم ؛راحته و زحمت زیادی نداره.بعد که گفت آره همچین تصمیم داشتم ازش تشکر کردم و گفتم من ترجیح می دم تو جمع دیگه ای همچین کاری بکنیم .یه جمعی که بدونم از این اتفاق خوشحال می شن ،حتی اگه اون جمع خانواده سه نفری خودمون باشه.تازه دوستات چی میگن بعد این همه سال تازه خانم امین مدرکشو گرفته.بعدم جشن می گیرن براش! بهتره الان که بچه ها می خوان بیان خودم یه چیزی درست کنم.احترام بیشتر گذاشتن به مهمونه.خلاصه راضی کردم همسر گلم رو که خودم پیتزا درست کنم.
دیروز یخچال رو هم آف کردم و می خواستم تمیزش کنم.روز قبل هم خرید کرده بودیم و باید گوشت رو می شستم و میذاشتم تو فریزر.صبحم که طبق معمول خدمت کامپیوتر بودم و با شرمندگی وقت تلف کردم. ولی خدا رو شکر به همه کارا رسیدم.امین هم خدایی زود اومد خونه،هرچند خوابید و ساعت 6:30 به زور بیدارش کردم ؛ اما حضورش تو خونه دلگرمی بود برای من.
تعدادمون 8 نفر بود و من می خواستم 10 تا پیتزا درست کنم.اولیا یه کم زیادی موندن توی فر و تهشون یه کم قهوه ای شد ولی بقیه خوب شدند و شام خوردیم .علی که خورد ،خیالم راحت شد اما بقیه زیاد نخوردن.البته علی می گفت اینا زیاد بخورن چاق میشن اما من هر چی بخورم اشکال نداره چون برم اونجا به اندازه کافی لاغر میشم.خلاصه کلی خوش گذشت به من!

این جمع،این دوستای امین، خیلی خاطره دارم باهاشون.از خود روز عقد ما این بچه ها بودن.عقد ما قم بود اما همزمان با کنفرانس برق تهران بود.بچه ها برا کنفرانس تهران بودن و همه برا عقد اومدن قم.دو روز بعد از عقد هم ما رفتیم تهران پیش بچه ها.بعد هم که برگشتیم اهواز و همیشه تو جمع دوستای امین بودم من.
یه دختر بزرگ شده قم.دختری که با هیچ مرد و پسری ارتباط نداشته .بعد وارد این جمع شدم .یه جمع دوستانه پسرونه که امین باهاشون صمیمی بود و می خواست که من هم یه عضوی از اون جمع بشم.نگرانی های من از پذیرفته شدن یا نشدن تو جمع.نگرانی از این که دوستای امین بگن نیگا امین رفته یه دختر چادری گرفته که.... . نمیدونم.نگران قضاوت دیگران بودم.امین آدم خیلی معروفی بود تو دانشکده و دانشگاه.من هم قبل از اون همیشه یه ادم فعال و متمایز بودم تو جمعای دوستای خودم اما در مقابل امین حس می کردم کم میارم و نمیدونستم تو حمع دوستاش چه دید وجود داره نسبت به من. کم کم با بچه ها دوست شدم.پذیرفته شدم.کم کم خیلی های دیگه هم ازدواج کردن . و به قول امین ما رو که دیدن فهمیدن ازدواج خوبه و رفتن ازدواج کردن .بعضی از دوستاش بهش می گفتن به خانمت بگو برای ما بگرده یکی رو معرفی کنه یا میگفتن بره ببینه فلان دختر چه جوریه و از این حرفا.همه اینا نشوندهنده اعتماد بچه ها به من بود.حالا مطمئن هستم که اونا هم مثل همه جمعهای دیگه ای که باهاشون سرو کار دارم اول به خاطر نوع حجابم در مقابلم موضع گرفته بودن و بعد کم کم با شناختن من باهام دوست شدن .دیدشون تغییر کرد.

این حرفا رو نمی نویسم که کسی بخونه.می دونم یه پست طولانی مشتری وبلاگ خوان نداره.اینا رو می نویسم برای خودم.خاطرات دوران دانشگاه.دوران بعد از ازدواج.تجربه های نو برای یه دختر مثبت که هیچی ندیده و تا قبل از ازدواج فقط تو فکر درس و المپیاد بوده.

یادش به خیر.حالا من هم دلم تنگ میشه.برا بچه های برق 76 چمران.از فوق قبول شدن عبدالرحیم ذوق می کنم. از کانادا رفتن علی طلا خوشحال میشم و از سختی هایی که تنهایی براش داره غصه می خورم.از اینکه رضا گشتاسبی داره بابا میشه خوشحال می شم .از این که امین نیکخو بابا شده ، از اینکه آرش یه استاد دانشگاه شده که برادرشوهرم از تدریس و جدیتش تعریف می کنه ، از اینکه احسان صرافان 206 خریده و داره ازداج می کنه، از این که نوید آزادگان تهرانه و تو یه شرکت بزرگ کار  می کنه، از این که حیدر رئیسی شاید بیاد اهواز ، هدایت تهرانه و پست مهمی تو وزارت نفت داره و خیلیهای دیگه که الان شاید یادم نیاد.از موفقیت همشون ،از این که همشون الان فوق دارن و ادمهای موفقی هستند شادم.انقدر خاطرات کلاساشونو شنیدم ،حرفای جواد سغیدفر اصفهانی که اون روزا تنها متاهلشون بود پشت سر استادا و کاراش.خاطرات استادایی که سر چیزای بیخود گیر دادن به بچه ها. و کلی خاطره دیگه تو هر جمع دو سه نفری از بچه ها تکرار میشن و برای من شذن مثل خاطرات خودم حتی پررنگ تر.

یادش به خیر.یاد همشون به خیر.

خلاصه تا ساعت ۱۲ مهمون داشتیم و بعد که رفتن خوابیدیم.صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم. خواهرشوهرم پیام اد که نتایج کنکور رو زدن.ساعت ۱۱ امین رو بیدار کردم :پاشو.پاشو زنگ بزن خونه عمو ببین محمدرضا چی کار کرده.امینم به قول خودش کله سحر ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شد و زنگ زد.محمدرضا پسرعموی عزیزم مهندسی برق چمران قبول شده .همون موقع پاشدیم رفتیم خونه عمو. ناهار مهمونشون بودیم و بعدم تا شب موندیم و محمدرضا مجبور شد و به ما و خانواده عموی محمد که البته چند جور دیگه هم با عمو اینا فامیل می شن شام ساندویچ هایدا بده.چقدر چسبید شام.جای همتون خالی.شام قبولی یه پسرعموی عزیز.محمدرضا هم خودش خیلی عزیزه هم این عمو و زن عموم رو خیلی دوست داریم بهشون زحمت دادیم همیشه.یعنی تقریبا هر وقت دلمون می خواد بریم یه جایی خراب شیم،خونه اونا می ریم.آخه زن عموم دختر عمه امین هم هست و حسابی راحتیم خونشون.

خدایا بابت نتیجه دادن زحمتای محمدرضا و قبولیش شکرت!

 



شنبه 17 شهریور1386-1:7 |   | لینک مستقیم
گواهی موقت

امروز :

با محمد پاشدم رفتم دانشگاه که بعد یه سال و سه ماه مدرکم رو بگیرم.رفتم سازمان مرکزی.اداره فارغ التحصیلان:

-خانم ریزنمراتتون مشکل داره

خدا رحم کنه .من که عین ادم واحد پاس نکردم.اینم نتیجش.

-خب حالا مشکلش چیه؟

-دانشکده تاریخ فارغ التحصیلی رو زده ۱۶/۳/۸۶ در صورتی که خرداد ۸۵ بوده.

-بله درسته.حالا چه کار باید بکنم؟چقد طول می کشه تا حل شه؟

-چون مهندسیه طول می کشه.اونجا معمولا تلفنی قبول نمی کنند.شما الان برو من هم نامه می زنم و می فرستم.

محمدم که قربونش بشم آروم نشسته بود رو صندلی منتظر من.بهش گفتم مامان پاشو بریم دانشکده ما.

خدا رو شکر اتوبوسای دانشگاه هم فعال بودن و تا رسیدیم سر ایستگاه یکی اومد.سوار شدیم و رفتیم دانشکده.

از ایستگاه تا دانشکده یه مسافت پیاده روی هست که من همیشه فکر میکنم چرا ایستگاه رو جلوتر نمی ذارن که روبروی در دانشکده باشه و هیچ وقتم علتش رو نفهمیدم.

دانشکده خلوت بود. رفتم دفتر آقای جلالی.در کمال تعجب خیلی خوش برخورد گفت که برو پروندتو بیار.مسئول بایگانی که امین رو هم می شناخت حسابی از دیدن محمد خوشحال شد و کلی گفت شبیه باباشه و فقط عینکش به خودت رفته.(درد سر شوهر خوشگل و معروف داشتن و هم دانشکده ای بودن باهاش)

بعدم پروندمو برداشت برد خدمت آقای جلالی.ایشون هم نگاه کردن و گفتن فقط یه جا تاریخ رو اشتباه زدیم که خودم درستش می کنم.بعدم زنگ زد سازمان مرکزی و گفت برید کارتون انجام می شه.

دوباره با محمد راه افتادیم رفتیم سازمان مرکزی.یه برگه دست نویس دادن دستم و گفتن برو تایپ.رفتم تایپ گفت نیم ساعت دیگه. از در اتاق که اومدم بیرون هدی رو دیدم.نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.تو اون خلوتی دانشگاه دیدن یه دوست قدیمی خیلی خوشحال کنندست.سلام و احوال پرسی و صحبت و خداحافظی.
-زهرا جون تا یه جایی برسونمت.
-نه ممنون.من فعلا هستم دانشگاه.خداحافظ
بابا دمت گرم تو این اوضاع بنزین همچین پیشنهادی دادی.دوست خوب به این هدی خانم میگن.

عموی آدم رییس دانشگاه باشه به درد همچین وقتی می خوره.یه اس ام اس زدم جواب نداد عمو.گفتم میرم حالا یا هست یا نه.من که نیم ساعت باید بیکار باشم.

وارد محوطه فضای سبز که شدیم محمد طاووسای دانشگاه رو دید.خیلی خوشگلن.کلی نگاشون کرد و عکس گرفتیم .

بعدم رفتیم طبقه سوم.کلی چرخیدیم تا بخش ریاست رو پیدا کردیم. رفتم به منشی گفتم من برادر زاده دکتر هستم.رفت و برگشت گفت بفرمایید.عمو استقبال خوبی کرد و از اونجایی که من قراره براش یه سایت طراحی کنم و یکی دو هفته پیش که خونشون بودیم گفته بودم میام دانشگاه که اطلاعات بگیرم، گفت کامپیوتر رو روشن کن و یه سری اطلاعات برای خودم ایمیل کردم.

نیم ساعت که گذشت عمو گفت محمد رو بذار برو دنبال کارت.منم بچه پررو! محمد رو گذاشتم اتاق رییس دانشگاه و رفتم پایین.دو سه تا مهر و امضا و برگشتم پیش عمو.اول رییس دفترش مدرک رو ازم گرفت و نگاش کرد .تو دلم گفتم شکر خدا معدلم ربطی به ریاست عمو نداره و حفظ آبرو شد!کلی از معدل بالای خودم خشنود گشتم در آن هنگام!
بعدم گواهی موقت رو خدمت عمو دادم .رفتم دیدم محمد کیفشو باز کرده و لباس و اسباب بازیاشو ریخته تو اتاق عمو.جمعشون کردم و آدرس ایملم رو دادم به یه آقایی که نمی دونم کی بود تا برام اطلاعات و عکس از عمو ایمیل کنه  و خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

 رفتم خونه پدرشوهرم.
یه نفر هم به من یه کلمه نگفت مبارک باشه!
نمی دونم چی شده بود که همه حالشون گرفته بود.فقط خوشحالی پدرشوهرم رو حس کردم از دیدن مدرکم که اون هم هیچ کلامی که گویای این حالت باشه به میان نیومد.فقط حس بود که منتقل شد.
البته اونجا معمولا انتظار شنیدن کلام یه کم بی جاست و هیچ وقت صحبتی نمی شه چه در شادی و چه غم.و معمولا من که یه ادم هستم که همیشه دوست دارم حرف بزنم تو ذوقم می خوره.به هر حال گذشت .
شاید اگه کسی من رو نمی شناخت اینجا...
نمی دونم شاید....

در هر صورت مثل "هنگام" که نوشتمش و داره کار می کنه و اولین برنامه من بود که نهایی شد و مشغول به کار، اما هیچ بازخوردی نداشتم ازش و برخلاف تصورم که اولین برنامم خیلی خوشحالم می کنه این رفتار مشتری عزیزم که فامیل بود کلی ناراحتم کرد؛ قضیه مدرک هم همون شد.

بده که وقتی انتظار خوشحالی خودت و دیگران رو داری هیچ اتفاقی نیفته و همه بی تفاوت باشن.

کلی غصه تو دلم جمع شده و امین هم اینقدر کار داره که نمی تونم برم پیشش! فکر کنم تا صبح پای لپ تاپش باشه.

پ.ن۱:نظرات خصوصی بعد از تایید نشون داده می شن؟من وقتی تایید می کنم هیچ اتفاقی نمی افته.چرا؟

پ.ن۲:یه جای خوب



پنجشنبه 15 شهریور1386-0:34 |   | لینک مستقیم
عواقب نوسان برق و شکر

دیروز یه نوسان برق داشتیم و بعدم برق رفت.ساعتای گرم بعد از ظهر.بلافاصله تلویزیون رو از برق کشیدم.کولر رو خاموش کردم.بعد از یه ساعت که برق اومد کامپیوتر رو روشن کردم.ویندوز بالا اومد اما رفتم و برگشتم دیدم خاموش شده.دکمشو زدم روشن نشد.برق رو قطع و وصل کردم .نشد...

بله

به سلامتی پاور کامپیوترم سوخت.

من که  خواب بودم ،امین با سردرد اومد خونه و خوابید.البته قبل از خواب یه زنگ به داداشش زد و گفت که یه پاور برای ما بخره!-برادر شوهر من خیلی ماهه-

با محمد رفتیم بیرون چرخ سواری .وسط محوطه بازی ما یه حوض هست که آب توش نیست هیچ وقت،(یعنی من ندیدم باشه.فکر کنم این جوری بگم درست تره!).محمد علاقه خاصی داره که بریم پیش اون حوض و چرخ سواری کنه .چرخش رو می بره توی حوض و اونجا می چرخه دور یه میز مانندی که وسط حوض قرار داره.

بعد هم دور از جونتون رفتیم دوازده هزار تومن از سوپری خرید کردیم که هرچی فکر می کنم نمی فهمم مگه چی خریدیم که شد دواااااااازده هزار تومن.دقیقا دوازده تا هزاری توی کیفم بود!

برگشتیم خونه.شام محمد رو دادم و خوابید.

حالا من مونده بودم و یه همسر عزیز که خواب بود و یه کامپیوتر که نداشتم .کار خاصی هم نداشتم که انجام بدم.تلویزیون رو روشن کردم . اونم هیچی نداشت.نشستم جلوش .یه کم شبکه خوزستان یه کم شبکه سه .تا چارخونه شروع شد.شاید چارمین باری بود که می نشستم برای دیدن چارخونه.مدتها بود ندیده بودمش.

موضوعش جالب بود.حفظ آرامش شکوه خانوم خوب بود.خلاصه خوشم اومد اما با جیغ آخری که شکوه خانم کشید به جز منصور که از خونه بیرون رفت امین ما هم از خواب بیدار شد .خدا رو شکر یه کم سر حال تر شده بود. پاوری که برادرشوهر عزیزم خریده بود گذاشت رو کامپیوترم و راش انداخت.بعدم شام و لالا.

ولی خداییش زندگی بدون کامپیوتر خییییییییلییییییییی سخته.دوسِت دارم کامپیوتر جونم!

فقط من نمیدونم باید خدا رو شکر کنم یا نه؟
شکر که فقط پاور سوخت.
شکر که برادرشوهرم انقدر خوبه که یه پاور خرید و زیاد خرابی کامپیوتر طول نکشید.
شکر که اصلا من کامپیوتر دارم.
شکر که اینترنت دارم و دارم اینجا می نویسم.
شکر که خونه داریم (هرچند کرایه ای) .
شکر که همسر دارم.
شکر که هستم.

ولی خداییش ما یه جوری هستیم که هر اتفاق بیفته چه خوب چه بد یه جوری توجیهش می کنیم که به شکر کردن ختم بشه.

این درسته؟؟یا اشتباه؟؟ واقعیته؟؟ یا سر خودمون رو این جوری کلاه می ذاریم؟؟
خواهش می کنم اگه در این باره نظری دارید بهم بگید.درستی و غلطی این طرز فکر ذهنم رو مشغول کرده!

 



چهارشنبه 14 شهریور1386-9:26 |   | لینک مستقیم
مهارت چرخ سواری محمد

دیشب با امین و محمد رفتیم خرید میوه.
چند روزی می شد که به محمد قول داده بودم ببرمش پایین چرخ سواری اما نشده بود که بریم تا دیشب.اول از امین پرسیدم حالشو داره که محمد با چرخش بیاد که گفت باشه.

تا حالا اینجوری چرخ سواری محمد رو ندیده بودم.حسابی ماهر شده و خوب پا می زنه و تند میره.خیلی خوشحال شدم.

دیشب یه مهمون عزیز هم داشتیم که اومدنش خیلی خوشحالمون کرد و اون شوهر خواهرم بود که برای انجام یه سری کارای دانشگاهش اومده بود اهواز.



سه شنبه 13 شهریور1386-12:3 |   | لینک مستقیم
اعتماد به نفس کودکانه

بازی- اعتماد به نفس  

"اعتماد به نفس بالا دفاع کودک در مبارزه با مشکلات زندگی است. کودکانی که احساس کاملا خوبی نسبت به خود دارند زمان کوتاه تری را برای کنار آمدن با تعارضات و فشارهای زندگی صرف می کنند.
شاد هستند و از زندگی لذت می برند. این دسته از کودکان واقعیت ها را دیده و به طور کلی خوشبین هستند. اعتماد به نفس چیست؟ اعتماد به نفس مجموعه اعتقادات و احساساتی است که نسبت به خود داریم به عبارت دیگر اعتماد به نفس میزان ارزشی است که برای خود قائل هستیم و اینکه چقدر خودمان را باور داریم. در حقیقت شکل گیری اعتماد به نفس از دوران شیرخوارگی (صفر تا دو سالگی ) آغاز می شود. در این دوران کسب مهارت های حرکتی - شناختی و موفقیت کودک در انجام بعضی فعالیت های مربوط به خود مانند توانایی راه رفتن، غذا خوردن و... به رشد خود باوری و اعتماد به نفس کودک کمک موثری می نماید. از طرف دیگر باور کودک درباره خود بر مبنای تعاملات او با اطرافیان به خصوص در والدین در ابتدا شکل می گیرد. به این دلیل است که رابطه صحیح والدین با کودکان کمک موثری بر تقویت خود باوری کودک می نماید.
● خصوصیات کودک متکی به نفس:
▪ با دیگران به راحتی ارتباط برقرار می کند و به آسانی دوست پیدا می کند.
▪ از فعالیت های گروهی لذت می برد.
▪ نسبت به خود و دنیای اطراف خود خوشبین است.
▪ از عقیده خود دفاع می کند، حتی اگر دیگران با او مخالفت کنند
-وقتی کاری را شروع می کند آن را به اتمام می رساند و در مورد اینکه برای انجام کار حداکثر تلاش خود را کرده است، مطمئن است.
▪ تحمل پذیرش شکست یا عدم پذیرش از طرف دیگران را دارد و در صورت برخورد باعدم موفقیت مایوس نشده و با انرژی بیشتری دوباره به پیش می رود.
▪ در موقعیت مناسب بدون شک و تردید نقش رهبری را به عهده می گیرد یا لااقل در بعضی موقعیت ها انتظار رهبر شدن را دارد.
▪ مهارت های حل مساله در این کودکان قوی تر است وبرای حل فشارها و مشکلات روزمره زندگی از روش های مختلف و مناسبی استفاده می کنند.
▪ همیشه علاقمند به شروع فعالیت جدید است.
▪ نارضایتی خود را بدون سرزنش کردن دیگران و خود بیان می کند.
▪ نقاط قوت و ضعف خود را می شناسد.
اما کودکی که اعتماد به نفس پایین دارد تمایلی برای امتحان کردن کارهای جدید ندارد. او درباره خودش به صورت منفی صحبت می کند و جملاتی مانند "من خوب نیستم" یا "من نمی توانم کاری را درست انجام دهم " و یا "هیچ کس به من اهمیت نمی دهد" را عنوان می کند. تحمل او در مقابل ناکامی پایین است، زود تسلیم می شود و منتظر کمک از طرف دیگران است. این گونه کودکان در مواجهه با مشکلات مکرر ضعیف تر نیز می شوند و در مقابل فشارهای زندگی اولین عکس العمل آنها"من نمی توانم" است. آنها نسبت به خود ، اطرافیان و زندگی غالبا بدبین هستند.
با استفاده از روش های زیر والدین می توانند اعتماد به نفس کودک خود را تقویت کنند:
▪ به فرزندتان توجه کنید و به صحبت های او گوش کنید و از نصیحت کردن او بپرهیزید.
▪ محبت خود را به کودک نشان دهید و به او بگویید که چقدر دوستش دارید.
▪ به کودک خود احترام بگذارید و اگر کودک برای خودش احترام قائل نشد اورا تصحیح کنید.
▪ انتظارات خود را با سن، هوش، توانایی و مهارت های کودک تطبیق دهید.
▪ به او اجازه دهید تا عقایدش را با شهامت بیان کرده و از ضمیر شخصی "من" استفاده کند.
▪ به فرزندتان اجازه تصمیم گیری دهید و به تصمیم های کودک برای امور شخصی (انتخاب لباس، نوع غذا، وسایل مورد نیازو...) احترام بگذارید.
▪ کودک خود را تحت فشار نگذارید و از بکن و نکن های بی مورد پرهیز کنید.
▪ از اشتباهات کوچک فرزند خود چشم پوشی کنید و بیشتر رفتارهای مثبت اورا مورد توجه قرار دهید.
▪ در صورتی که به تفاوت های فردی کودکان توجه کنید اصلا فرزند خود را با کودک دیگر مقایسه نمی کنید.
▪ الگوی مثبت باشید. اگر نسبت به خود خشن و سخت گیر هستید و درباره توانایی ها و محدودیت های خود واقع بین نیستید خودتان را تعدیل کنید زیرا فرزندتان شما را مانند آینه درنظر می گیرد.
▪ برای تلاش کودک خود و نتیجه کار ارزش قائل شوید. برای مثال اگر کودکتان در تیم فوتبال موفق نبوده است به او نگویید خیلی خوب بعدا بیشتر تلاش کن بلکه به او بگویید تو دراین کار خیلی تلاش کردی و من به تلاش تو افتخار می کنم.
▪ افکار غیرمنطقی کودک نسبت به خودش را تصحیح کنید. گاهی کودک به ادراک نادرست درباره خودش جنبه واقعی می دهد. برای مثال کودکی که در مدرسه درتمام درس ها موفق است ولی در درس ریاضی مشکل دارد شاید بگوید" من دانش آموز بدی هستم" در اینجا کودک از تعمیم غلط استفاده کرده است و همین اعتقاد او را برای شکست آماده می کند. عکس العمل مناسب ما به عنوان والدین این است که به او بگوییم. "تو دانش آموز خوبی هستی و در تمام درسها موفقی، برای خواندن درس ریاضی به زمان بیشتری نیاز داری که با هم انجام خواهیم داد".
  

منبع:سایت آفتاب-اعتماد به نفس کودکانه

برای عضویت در سایت آفتاب یه ایمیل به من بزنید تا تقاضای عضویت برای شما ارسال کنم.سایت مفیدی است .
 



یکشنبه 11 شهریور1386-11:24 |   | لینک مستقیم
مـاه مجلس افـروز

دوش از جنــاب آصــف پیـــک بشـــارت آمــد       کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

خـاک وجـود مــا را از آب دیـــده گــل کـــن        ویـران ســـرای دل را گـــاه عمــارت آمد

این شــرح بی نــهایت کز زلــف یـــار گفـتند        حرفیـست از هـزاران کاندر عبـارت آمد

عیبــم بپــوش زنهـــار ای خـرقــه می آلــود        کان پاک پـــاک دامــن بهر زیــــارت آمد

امـروز جای هــرکـــــس پیــدا شود ز خـوبان        کان مـاه مجلس افـروز اندر صدارت آمد

بر تخت جــم که تاجش معــراج آسمـانست        همــت نگر که مــوری با آن حقارت آمد

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار        کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد

آلوده ای تـو حـــافظ فیـضی ز شــاه درخـواه        کان عنــصر سمـاحت بهــر طهــارت آمد

دریاست مجلــس او دریــاب وقت و دریــاب

هـان ای زیــان رسیــده وقــت تجـــارت آمـد

این روزا نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ، یه سال دیگه هم گذشت و نیومد.یه جشن میلاد دیگه برگزار کردیم بدون مولود.

خدا کند که بیایی !!!!به نظر شما این جمله رو کی میگه؟به نظر شما کی منتظِره و کی منتظَر؟



شنبه 10 شهریور1386-10:8 |   | لینک مستقیم
سایت تموم شد!!!!!!!

الان خیلی خوشحاااااااااااااااااالم.

بلاخره سایت تموم شد و الان روی اینترنت داره کار میکنه.

در اینجا لازم می دونم از دوستان زیر تشکر کنم:

۱-آقای سواد کوهی : که حوصله بی سوادی من رو داشتند و قدم به قدم کمکم کردند .

۲-استاد خودم که دوست امین هم هست و آقارضا و سارا خانم(دوستامون که همسایه استادم هستند): که اون روز که من حوصله زندگی کردنم نداشتم ، زنگ زدن و گفتن میخواهیم بیایم خونتون. و من مجبور شدم پاشم و به خونه برسم و وقتی اومدن کلی خوش گذشت و من انرژی گرفتم و از فرداش به طور جدی کار سایت رو انجام دادم تا به نتیجه برسه.

۳-آقای مهندس مرعشی: که سایت رو به من سپردند و این مدت طولانی رو صبر کردن تا من از صفر به اینجا برسم!خداییش رئیس باحوصله ولی سخت گیریه.خیلی دوسش دارم

۴-دوستان زیادی که از طریق چت کمکم کردند.که بعضیها رو اسمشون رو هم نمیدونم ،فقط بهشون پی ام می دادم و زحمت .و همه با رویی گشاده جواب سوالاتم رو دادند.

۵- و در آخر از همسر و فرزندم سپاسگزارم(شایدم سپاسگذارم) که  زمانهایی رو که به اونا اختصاص داشت به طراحی سایت اختصاص دادم.

۶- و همه عزیزانی که مارا در تهیه این برنامه یاری نمودند!

پ.ن۱:وقتی همسرت رئیست باشه مجبوری دو بار ازش تشکر کنی.

پ.ن۲:سارا خانم و آقارضا رو گفتم اما یادم نبود از نی نی شون تشکر کنم.ایشالا وقتی به دنیا اومد یه هدیه خوب براش می گیرم

پ.ن۳:سایت برای یه سری کاربر خاص هست و بدون داشتن نام کاربری نمیشه بهش وارد شد.برای همین آدرس اون رو اینجا نذاشتم .اما آدرس یه نمونه کار قدیمی رو میذارم که ببینید و نظر بدید:

هنرمند نقاش:سید ابوالحسن نوری(عمو محمود خودم)

این سایت رو سال ۸۳ با زن عموی محمد که دخترعمه من میشه طراحی کردیم!



سه شنبه 6 شهریور1386-13:51 |   | لینک مستقیم
سند تو آل های دوستان-5

 هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند!



سه شنبه 6 شهریور1386-10:59 |   | لینک مستقیم
وصال یار

خدایا شکرت

امین دیروز ظهر زنگ زد گفت:بلیت گیرم نیومده.

ساعت۵ زنگ زد و گفت:تو هواپیما هستم !!!

منم داشتم می رفتم جشن نیمه شعبان خونه دخترخاله مامانم که دختر عمه امین هم می شه!!

 رفتم و برگشتم و هنوز نرسیده بود خونه.من براش یه اس ام اس زده بودم که یه ماشینی چیزی برا محمد بخر به عنوان سوغاتی.اس ام اس من وقتی دستش رسیده بود که تو اهواز سوار ماشین شده بود که بیاد.آقای مهندس هم رفته مرکز شهر که یه چیزی بخره برا پسرش.اونجا هم شلوغ بوده و نتونسته چیزی بگیره .بعدم پس از کلی تلاش یه ماشین می گیره و می اد خونه.

خلاصه همسر خسته و کوفته ما رسیدن خونه بعد از یه شب بی خوابی و خستگی سفر و خستگی سوغاتی خریدن !

خدا همه یاران در سفر را به همین زودی زود به منزل برساند!



سه شنبه 6 شهریور1386-9:58 |   | لینک مستقیم
asp.net2

مشکل قبلی سایتم حل شد.

علت اون پیغام این بود که من با Net2.0. کار کرده بودم و روی هاست نسخه 1.1 نصب بود.

با تغییر دادن ورژن دات نت روی هاست مشکل حل شد. دو روز درگیر همین مشکل بودم تا تونستم اون صفحه خطار رو رد کنم و برسم به جایی که خطای اصلی رو برنامه رو بهم نشون بده.بعد که صفحه ورود به سایت رو دیدم کلی ذوق کردم ، اما بار اولی که نام کاربری و کلمه عبور رو وارد کردم و اینتر زدم ...............
بله یه خطای دیگه....
با بانک ارتباط برقرار نمی کنه.بانک من اکسسه و آدرس دهی مستقیم توی برنامه به کار بردم. و الان به نظر میاد ایراد کار این باشه.

نمی دونم این یکی چقد طول می کشه تا حل بشه.

هر بار کلی رو سایت برنامه نویس میگردم.اون بار هم به کمک سایت برنامه نویس و آقای سواد کوهی مشکل حل شد. امروزم کلی گشتم هنوز که چیزی پیدا نکردم.

برام دعا کنید



دوشنبه 5 شهریور1386-12:24 |   | لینک مستقیم
سفر غیر منتظره امین

امروز ظهر امین زنگ زد و گفت شب میرم تهران.

و شب رفت تهران.
ما هم با عموی محمد رفتیم یه نمایش شاد کودکانه به اسم شهر لی لی پوت. بعدم رفتیم خونه عموی من که دایی زن عموی محمد می شه و عمه هام و عموم رو دیدیم که خیلی خوش گذشت.

اما

دلم تنگ شده برا امین.

الان حس دلتنگی همه وبلاگایی رو دارم که از دوری معشوقشون می نویسن و همه فضاشون غم و غصه ست.

خدا کنه فردا بلیت برگشت گیرش بیاد و برگرده.



دوشنبه 5 شهریور1386-0:10 |   | لینک مستقیم
روز جوان

داشتم دنبال یه شعری میگشتم که برای دوستام اس ام اس کنم به بهوونه روز جوان.تو گوگل سرچ کردم هیچی پیدا نشد.

برای ادلیست عزیزم یه درخواست فرستادم.یه دوستی وبلاگی بهم معرفی کردن که این جمله توش بود:

وقتی که کوچه های شهر پر از جوان می شود و سرود دلکش مهربانی به گوش می رسد،
 گل صبح می روید!

زیاد به دلم ننشیت اما برای بعضی از دوستام فرستادم.نصف بیشترش fail شد.ماشالا اینجا اهوازه.حواس مخابرات جمعه یه بار پول اس ام است زیاد نیاد!

تا این که آقای ناصح برام لینک این سایت جستجو رو فرستادن که خیلی جالبه و این شعر زیبا رو از مولانا توش پیدا کردم.شما بگردید حتما چیزای بهتری پیدا می کنید.

و در نهایت این شعر رو به همه جوان های حال و گذشته و آینده تقدیم می کنم.

روزتون مبارک باشه

(با تاخیر-هر روز، روز جووناست.مگه نه؟)

صبـحــدم شــد زود بـرخیــز ای جــوان            رخــت بـربــنــد و بــرس در کــاروان
کـاروان رفــت و تــو غــافــل خـفـتــه​ای            در زیـــانـــی در زیـــانی در زیــــــان
عمـــر را ضــایـع مــکـــن در معــصـیـت            تـا تــــر و تـــــازه بـمـانــی جـــاودان
نفس شومت را بکش کان دیو توست           تا ز جـیـبـت ســـــر بـرآرد حــــوریـان
چون بکشـتـی نفس شومت را یقیـن           پای نــه بـر بــام هـفـتــم آســــمـان
چـون نمــــاز و روزه​ات مـقـبـــول شـــد           پـهـــلـوانــی پـهـــلـوانــی پـهــــلـوان
پـاک بـاش و خــاک ایـن درگــاه بـــاش           کــبــر کـــم کن در سـماع عاشــقان
گـــر سـمــــاع عــاشـقــان را منـکــری           حشــــر گــردی در قیــامت با سـگان
گـــر غــلام شمــتس تبــریــزی شــــد           نعــره زن کالحـــمد لــک یا مسـتعان

 

 و در آخر یه جمله که فکر می کنم جای تامل داره:

 زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم......



یکشنبه 4 شهریور1386-1:55 |   | لینک مستقیم
asp.net

یه چند روزیه دارم رو یه سایتی کار میکنم.خدا رو شکر روی لوکال هاست درست اجرا میشه.
دیشب هم امین هاست ویندوزی گرفت براش و امروز آپلودش کردم.اما خطا میده.
نمیدونم مشکل کجاست.
سایت رو باasp.net 2005 و زبان #C نوشتم.

اگر از دوستان کسی میتونه کمکی بکنه و تجربه ای تو زمینه طراحی و اپلود سایت باasp.netداره لطفا بهم پیام بده. آدرسش هم اینه:www.tsnco.com/stocks

ممنون میشم.قول تحویل کار رو آخر مرداد داده بود اما هنوز کامل نشده

اگه برام دعا کنید که مشکل زودتر حل بشه شاید چند مگی از هاست رو کش رفتم و آهنگایی که متنشونو توی وبلاگ گذاشتم آپ کنم که همه بتونن دانلود کنن
(اونم به خاطر داداش علیرضای گلم)

 



پنجشنبه 1 شهریور1386-12:56 |   | لینک مستقیم