تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
شگفتی گوگل

مراحل زیر را انجام دهید:

 

۱- به سایت گوگل بروید:www.google.com

۲-در بالای صفحه جستجوی تصاویر images را کلیک کنید.

۳-کلمه ای مثل flower را تایپ کرده و اینتر بزنید.

۴-صفحه ای حاوی تعدادی عکس را مشاهده خواهید نمود.

۵-سپس آدرسی را که در آدرس بار نوشته شده پاک کنید و کد زیر را در آدرس بار کپی کنید:

هر کاری می کنم کد درست کپی نمیشه.توی نظرات همین پست اولین نظر کد رو نوشتم.فکر می کنم چون کدhtml هست ، اینجا تبدیل میشه و اصل کد رو نمی نویسه.

۶- اینتر زده و نتیجه را ببینید!

نترسید ، انجام بدید و نتیجه رو ببینید.جالبه. هیچ حمله هکری هم درکار نیست!

*************

مدتی بود(البته شاید هنوزم هست) که ie من مشکل دار شده و بعد از کمی کار کرده خطا میده و مجبورم ok بزنم و بسته میشه. و هر کاری کردم از بین میره. نتیجه جستجوی من برای حل مشکل این شد که

1. Go to Start>> Control Panel>> Add/Remove Programs.
2. Scroll the list until you find "Google toolbar for Internet Explorer".
3. Remove the program and reboot your system.
Google toolbar for Internet Explorer را حذف کنید ، مشکل حل خواهد شد.

من این کار رو کردم و الانم دارم این پست رو با ie می نویسم و هنوزم به خطا برخورد نکردم.

موفق باشید!

این مطلب شد یه شگفتی گوگل و یه خرابکاری گوگل!!!



یکشنبه 29 مهر1386-11:2 |   | لینک مستقیم
دلارام

از دلارام عزیز و همه دوستانی که نظر می دهند ، خواهش می کنم آدرس وبلاگ یا ایمیل خود را وارد کنند تا بتوانم به محبتشان جواب دهم. به حافظه من و کامپیوترم اعتمادی نیست. اگر قبلا آدرس داده اید ، باز هم لطفا آن را وارد نمایید!
با تشکر!


شنبه 28 مهر1386-9:17 |   | لینک مستقیم
پرسش از دوستان بلاگفایی

شما می دونید چه جوری میشه ادرس وبلاگ رو عوض کرد؟ مثلا من می خوام همین وبلاگم به جای gol-e-shabbooo.blogfa بشه gol-e-aftaabgardoon.blogfa.com ! میشه این کار رو کرد؟
اصلا میشه مطالب این وبلاگ رو تو کامپیوترم ذخیره کنم؟ بکاپ گیری داره بلاگفا؟(backup)
منتظر جواباتونم ها. ممنون!

پ.ن: تولد مهربان عزیز، آقای شریفیان ، وبلاگ خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم ، کسی که آشناییش باعث ایجاد این وبلاگ شد رو تبریک می گم. امیدوارم سالیان عمرش همه پر از عزت و مهربانی و سلامت باشند ، هم برای خودش و هم خانواده بزرگ مجازی اش و البته خانواده دوست داشتنی واقعی اش نیز!
(با موزیلا دارم این مطلب رو می نویسم .تمام امکانات بلاگفا رو خطا میده. حتی نتونستم رنگ نوشته رو عوض کنم یا یه عکس بذارم یا لینک کنم اسم وبلاگشون رو.حتی الانم نمیتونم یه شکلک ناراحتی بذارم اینجا و یه چشمک این آخر.)شاد باشید.

جواب سوال بالا یادتون نره دوست عزیز!


سه شنبه 24 مهر1386-13:0 |   | لینک مستقیم
همسر فداکار

یکشنبه ها تا ساعت 6 دانشگاه کلاس نظریه زبانها ست . امین میره محمد رو از مهد می بره خونه تا من برسم.دیروز اما محمد رو برداشت و برد کارگاه تابلوسازی دوستش. خودشم نوبت دکتر براش گرفت و بعد از کارگاه رفته بودند دکتر .قرارمون ساعت 7:30 توی مطب دکتر بود که من از خونه دفترچه محمدو ببرم و برم. ساعت 7 زنگ زده بهم که فعلا خلوته. بعد از چند دقیقه هم زنگ زد که محمد ویزیت شده فقط منتظر دفترچه ایم برای نوشتن دارو.خلاصه من که رسیدم فقط دفترچه رو داد به دکتر تا دارو بنویسه.ماشین شوهرعمه محمد دست امین بود.امین پیشنهاد داد مینی پیتزا بخوریم .اما من شام درست کرده بودم و اومده بودم برای همین از خیابون کناری مطب دکتر یه پیتزای مینی خریدیم و یه سیب زمینی . که تو راه سه تایی خوردیمشون .
به این میگن نهایت همکاری همسر آدم برای درس خوندن. بچه رو ببره سر کار.
ایشالا که با قبولی جبران کنم ، همسر نازنینم.


دوشنبه 23 مهر1386-9:41 |   | لینک مستقیم
عید فطر مبارک

عید نمای عید را ، ای تو هلال عید من
گوش بمال ماه را ، ای مه ناپدید من

بود من و فنای من ، خشم من و رضای من
صدق من و ریای من ، قفل من و کلید من

اصل من و سرشت من ، مسجد من ، کنشت من
دوزخ من ، بهشت من ، تازه ی من ، قدید من

جور کنی وفا بود ، درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود ، دیده ی جان و دید من

پیش تر از نهاد جان ، لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان ، پس تو بدی مرید من

ای مه عید روی تو ، ای شب قدر موی تو
چون برسم به جوی تو ، پاک شود پلید من

جسم چو خانقاه جان ، فکرت‌ها چو صوفیان
حلقه زدند و در میان ، دل چو ابایزید من

دم نزنم ، خمش کنم ، با همه رو ترش کنم
تا که بگویی ام تویی حاضر و مستفید من
مولانا

عیدتون مبارک.



جمعه 20 مهر1386-22:54 |   | لینک مستقیم
درسای ماه رمضان

ماه رمضان امسال هم تموم شد و ما درسای زیادی ازش گرفتیم ، از جمله:
اگه بابابزرگمون عاشق یه دختری شد همسن و سال ما اصلا تعجب نکنیم و به خاطر این عشق پاک بهش حق بدیم.
یاد گرفتیم چه جوری بابامونو بپیچونیم و کاری کنیم که فکر کنه ما بچه خوبی شدیم.
فهمیدیم چه جوری میشه رمز گاوصندوق بابا(یا همسر) عزیز رو پیدا کرد.

دوست خوبم شما چه درسی از ماه رمضون امسال گرفتید؟


ماه رمضون امسال از یه نظر دیگه هم پربار بود: برخلاف یکی دو سال گذشته مهمونی افطاری زیاد دعوت شدیم.داشتم تو اهواز وسط این همه فامیل احساس غربت می کردم کم کم .اما خب امسال خلافش ثابت شد:
روز اول ماه رمضون: خونه خاله بزرگم ؛
دو سه روز بعد: خونه بابابزرگم
و روزهای بعد خونه ء : خواهر شوهرم ، عموی بزرگ مامانم ، ، خاله خودم ، مهندس بهلول (استادم و دوست امین) ، یه بار دیگه خونه بابابزرگم ،آقارضا و سارا خانم(دوستامون) ، آقا ایمان و فاطمه (دوستامون) ،
و دیشبم که آخرین مهمونی افطاری : خونه پدرشوهرم.
و از همه شیرین تر اومدن مامان و بابام برای افطاری خودمون .



جمعه 20 مهر1386-11:41 |   | لینک مستقیم
دستور مامان

اون سری که مامانم اومده بود برای افطاریمون ، کلی بهم ایراد گرفت که" این چه خونه زندگیه که تو داری. انقد نشین پای کامپیوتر.یه کم به خونه ت برس. به بچه ت برس.جاادویه ت تمیز نیست،غذاساز و پلوپز تمیز نیستند،........." تازه من کلی قبل از اومدن مامان به خونه رسیده بودم که اینجوری نشه.فکر می کردم از دفعه های قبل اوضاع خونه بهتره اما مامان گفت قبلا خونت مرتب تر و تمیزتر بود.
در نهایتم دستور دادن تا قبل از انجام کارای خونه پای کامپیوتر نشین .منم گفتم چشم.
چشمتون روز بد نبینه.چند روزه دارم این کار رو می کنم.به جز کارای خونه و کلاسای دانشگاه  به هیچی نمی رسم.لای کتابا رو هم باز نکردم.تازه خونه هم همچین دسته گل نشده.
مثلا همین امروز از صبح ساعت ۸:۴۵ دارم کارا رو می کنم. روزه هستم ، دروغم نمیشه بگم.یه کمم نشستم پای کامپیوتر ولی خیلی کم. تا همین نیم ساعت پیش تو آشپزخونه بودم.اتاق خواب خودمون و محمد هم هنوز مونده.لباسای شسته تا نکرده و لباسایی که هنوز روی بند هستند .و....
قبلا می گفتم خانمایی که همش تو خونه هستند حوصلشون سر نمیره؟؟ حالا می بینم نه بابا! خونه اگه بخواد برق بزنه از تمیزی همش که خونه باشی بازم وقت کم میاری.



چهارشنبه 18 مهر1386-14:1 |   | لینک مستقیم
روز کودک

دیروز روز کودک بود. توی مهد به محمد اینا یه کتاب و یه کارت هدیه دادند و یه دعوتنامه برای جشنی که امشب و فردا برگزار میشه برای کودکان اهوازی.قراره فردا شب بریم ان شا الله.
توی دانشگاه یه نمایشگاه عکس برگزار شده.امروز که برای کلاس گسسته رفتم دانشگاه ، یه سری به نمایشگاه زدم.عکسها از کودکان خیابانی بود و مسئولش می گفت دانشگاه مجوز برای بعضی از عکسا نداده . عکسایی که فقر رو نشون میداده. جالبه ! نه؟ با ندیدن فقر جامعه می خواهیم بی خیالش بشیم.
چند تایی هم کتاب برای فروش گذاشته بودن.داستان و حقوق کودک . دوتا کتاب خریدم.امیدوارم خوب باشند.
اجازه گرفتم و با موبایلم چند تا عکس گرفتم برای وبلاگ:

نمایشگاه کار کودک-دانشگاه شهید چمراننمایشگاه عکس - دانشگاه شهید چمراننمایشگاه عکس کار کودکان-دانشگاه شهید چمران



سه شنبه 17 مهر1386-16:40 |   | لینک مستقیم
جمله ای برای کادوی ازدواج

Z.S. Noori: براي يه دوستي ميخوام کادوي ازدواج بدم
Z.S. Noori: يه شعر قشنگ يا يه جمله خوب ميخوام که روش بنويسم
Z.S. Noori: پيوندتان مبارک نميخوام بنويسم
Alireza Nasseh: ye she'r ruye karte aroosie dadasham bud
Alireza Nasseh: ke ghashange
Z.S. Noori: چي بود؟
Alireza Nasseh: nemidunam be kado ham mikhore ya na
Alireza Nasseh: آري آري زندگي زيباست
Alireza Nasseh: زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
Alireza Nasseh: گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
Alireza Nasseh: ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
Z.S. Noori: نه اين مناسب نيست
Z.S. Noori: يه چيزي مثل برگ سبزي تحفه درويش
Z.S. Noori: مثلا
Z.S. Noori: يه بار که ميخواستيم به يکي کادو بديم
Z.S. Noori: حافظ رو باز کرديم
Z.S. Noori: يه شعري اومد خيلي متناسب با هديه دادن
Z.S. Noori: اما نمي دونم چي بود
Alireza Nasseh: e
Z.S. Noori: هر دفعه حافظو باز ميکنم
Z.S. Noori: ولي چيزي پيدا نميشه
Alireza Nasseh: ajab!
Z.S. Noori: برگ سبزيست تحفه درويش مال کيه؟
Z.S. Noori: ميدونيد؟
Alireza Nasseh: na
Alireza Nasseh: bezar man barat begardam
Alireza Nasseh: in chetore?
Alireza Nasseh: az sedaye sokhane eshgh nadidam khoshtar
Alireza Nasseh: yadegari ke dar in gonbade davar bemand
Alireza Nasseh: albate baz ham un chizi ke migi nist
Alireza Nasseh: vali eshghulanast!
Z.S. Noori: اره
Z.S. Noori: اين زوجم عشقولانشون خيلي بالاست
Z.S. Noori: کلي رفتم گشتم
Z.S. Noori: تا يه چيز مناسب پيدا کنم
Z.S. Noori: کارت هديه گرفتيم براشون
Z.S. Noori: پاکت پول کوچيکه براش
Alireza Nasseh: khube
Alireza Nasseh: fekre khubie
Z.S. Noori: امروز رفتم بازار يه چيزي پيدا کنم اين کادو رو بذاريم توش
Z.S. Noori: اره هديه خوبيه
Z.S. Noori: نه پوله مستقيم
Z.S. Noori: نه ديگه لازمه سليقه طرفو بدوني
Z.S. Noori: فقط سايز پاکت خود کارت خيلي بده
Alireza Nasseh: uhum
Alireza Nasseh: mitunin tu chand ta ja'be bezarinesh
Z.S. Noori: نه
Z.S. Noori: از اين کارا نميخوام بکنم
Alireza Nasseh: tu ham tu ham
Alireza Nasseh: !
Alireza Nasseh: halate fun dare!
Z.S. Noori:  ميترسم ناراحت بشن
Z.S. Noori: يه پاکت خيلي عشقولانه گرفتم
Alireza Nasseh: aha
Z.S. Noori: اميدوارم خانمش خوشش بياد
Z.S. Noori: از اين کيفاي فانتزي
Alireza Nasseh: are, bahale
Z.S. Noori: پاکتاي مقوايي که دو تا دسته ميذارن بالاش
Alireza Nasseh: are
Alireza Nasseh: didam
Z.S. Noori: يه اون جوري گرفتم
Z.S. Noori: يه قلب دو تايي هم با مقواي ياسي بريدم
Z.S. Noori: که روش بنويسم تقديم به و از طرف
Z.S. Noori: اما نميدونم چي بنويسم
Alireza Nasseh: pas yadam bashe man age khastam kado bedam ba shoma mashverat konam!!
Z.S. Noori: نه بابا
Alireza Nasseh: kheily salighatun khube
Z.S. Noori: زيادم خوش سليقه نيستم
Alireza Nasseh: chera etefaghan
Alireza Nasseh: hamina ke gofti kolli man sare zogh umadam!
Alireza Nasseh:
Z.S. Noori: جدي؟
Z.S. Noori: پس يه شعر برام بگين
Alireza Nasseh: bashe
Alireza Nasseh: hala hatman bayad she'r bashe?
Z.S. Noori: نه يه جمله ادبي زيبا
Z.S. Noori: مثل اين که هيچ هديه اي به وسعت عشق شما نيست
Alireza Nasseh: khob hamin!
Alireza Nasseh: hamin khube dige!
Z.S. Noori: نه خوشگلترش
Alireza Nasseh:
Z.S. Noori: با اشارات و ايهامات ادبي
Alireza Nasseh: هديه اي کوچک براي عشقي بزرگ
Z.S. Noori:
Alireza Nasseh: ?
Z.S. Noori: نچ
Z.S. Noori: وسعت عشقتان فراتر باد
Z.S. Noori: وسعت عشقتان .......
Alireza Nasseh: na
Alireza Nasseh: !
Z.S. Noori: اره نه
Z.S. Noori: نميدونم
Z.S. Noori: يه کاريش ميکنم
Z.S. Noori: مزاحم شما شدم
Alireza Nasseh: زورقي کوچک بر زلال بيکران عشقتان
Z.S. Noori:
Z.S. Noori: خوبه
Alireza Nasseh: ?
Alireza Nasseh: jeddi?
Z.S. Noori: خيلي خوشگله
Z.S. Noori: ممنون
Z.S. Noori: کوچک يه جوريه
Alireza Nasseh: khob un o avaz kon
Z.S. Noori: a small zooragh

Alireza Nasseh: khob adam hedie ie khodesh o bayad kuchik moarefi kone dige
Z.S. Noori: اره اره
Z.S. Noori: مفهومش خوبه
Z.S. Noori: کلمش عاميانست توي اون جمله ادبي زيبا
Alireza Nasseh: kodum kalame?
Z.S. Noori: کوچک
Alireza Nasseh: haghir
Alireza Nasseh: ?
Z.S. Noori: نچ
Z.S. Noori: عربيه
Alireza Nasseh: are
Z.S. Noori: تازه دارم فکر ميکنم به جاي عشقتان
Z.S. Noori: بگم دلدادگيتان
Alireza Nasseh: are
Z.S. Noori: فارسي
Alireza Nasseh: un o ke mitnui avaz koni
Z.S. Noori: سرگردان هم نميشه
Alireza Nasseh: vali be nazare man kuchak bad nist
Alireza Nasseh: sade ast
Alireza Nasseh: sadegi tuye adabiat khodesh kheily moheme
Alireza Nasseh: va bazi jaha ziba
Z.S. Noori: زورقي کوچک بر زلال بيکران دلداگيتان
Alireza Nasseh: uhum!
Z.S. Noori: زورقي کوچک بر زلال بيکران عشقتان
Alireza Nasseh: deldadegi behtare
Z.S. Noori: البته اين جوري
Z.S. Noori: دلدادگي تان
Z.S. Noori: بهم که مي چسبن زشت ميشه
Alireza Nasseh: kheily vasvas dari ha!!
Z.S. Noori: ايمان و فاطمه عزيز
Z.S. Noori: نه نميخواد اسمشونو
Z.S. Noori: همون جمله روي يه قلب
Z.S. Noori: و روي اون يکي اسماي خودمون
Alireza Nasseh: are
Alireza Nasseh: khub mishe
Z.S. Noori: سيد امين ، زهراسادات و سيد محمد مرعشي
Z.S. Noori: خوبه؟
Alireza Nasseh: are
Alireza Nasseh: aalie
Alireza Nasseh: shoma sadat
Alireza Nasseh: shoharetam seyed
Alireza Nasseh: uuaaah!
Z.S. Noori: فقط بديش اينه که منم ميشم مرعشي
Alireza Nasseh: akhare moghadasin!!
Z.S. Noori: فاميل خودم حذف ميشه
Z.S. Noori: نه بابا
Alireza Nasseh: famile khodet bashe pishkesh!
Z.S. Noori: واقعا ممنون
Alireza Nasseh: khahesh mikonam
Z.S. Noori: خيلي قشنگه جملتون
Z.S. Noori: همينو مي نويسم
Alireza Nasseh:
Z.S. Noori: ايشالا براي کادوي ازدواج خودتون اين جمله رو بنويسم
Alireza Nasseh:
Alireza Nasseh: ishalla!!
Z.S. Noori: خب ديگه بيشتر مزاحم نشم
Z.S. Noori: برم قلبامو درست کنم
Alireza Nasseh: movafagh bashi
Z.S. Noori: بازم ممنون از لطفتون
Alireza Nasseh: khahesh
Z.S. Noori: و التماس دعا تو اين روزاي آخر ماه رمضون
Z.S. Noori: خدانگهدار
Alireza Nasseh: hamchein
Alireza Nasseh: bye

و در نهایت نتیجه کار:



دوشنبه 16 مهر1386-14:41 |   | لینک مستقیم
افطاری

دیشب مهمونی بودیم.امین دو جا دعوت داشت .هم مدرسه و هم خونه دوستش.قرار بود یه سر بره مدرسه  بعد بیاد خونه آقارضا و سارا خانم.
قرار بود محمد رو هم ببره مدرسه .اما بعد از ظهر که تماس گرفتم باش گفت یه مهمون داره میاد برام از شهرستان.احتمالا مجبورم افطار ببرمش بیرون. حال دو تامون گرفته بود. زنگ زدم به سارا خانم که آدرس بگیرم .آخه تنهایی بلد نبودم برم .  هر کاری کردم آدرس نداد و گفت رضا میاد دنبالتون.انقدر اصرار کرد که نتونستم مخالفتی بکنم. همون لحظه که آقا رضا زنگ در رو زد ، تلفنم زنگ زد و امین گفت که اون مهمون رفته و داره یه راست میاد خونه آقا رضا.خیلی خوشحال شدم .ما که رسیدیم چند دقیقه بعدم امین رسید.ماشین باباش دستش بود وگرنه تو اون ساعت شلوغی نمی تونست زود برسه.
افطار و چای و میوه وبستنی (که امین خریده بود و آورده بود)
جای همتون خالی
بعدم چون ماشین دستمون بود رفتیم یه پارک که حوض آب داره و یه کم محمد آب بازی کرد و برگشتیم خونه.

حس بدیه تو ماشین دیگران نشستن.بعد از قضیه بنزین هم خیلی بدتر شده.امین هم کاملا عصبیه وقتی ماشین باباش یا داداشش یا خواهرش دستمونه. با وجودی که این کار رو هم به جز ضرورت نمی کنه و ماشین رو نمی گیره.از طرفی بدون ماشین و این راه دور از مرکز شهر خیلی سخته.
رابطه خودمم تغییر کرده با خواهر و برادر امین . اون موقعی که اونا ماشین نداشتند خیلی راحت پیشنهاد یه پارک رفتن رو می شد مطرح کرد اما الان هر پیشنهادی از طرف من ، برای خودم حس آویزون شدن و مزاحم شدن رو داره.
گاهی فکر می کنم کاش آشنایی وبلاگم رو نمی شناخت و می تونستم راحت بعضی حرفا رو بزنم.این جوری می ترسم آشناهایی که خیلی هم دوستشون دارم ناراحت بشن.
دعا کنید برامون .باشه؟

حالا یه چیزی بگم بخندید:
خونه سارا خانوم اینا حرف ماشین و گواهینامه شد ،  آقارضا گفت "من یه پرانتز باز کنم .امین زمان عقدش گواهینامه نداشت ولی خانمش داشت.کلی بچه ها میخدیدن بهشون . شب عقدشون خانم امین با پاترول امین رو برده دور داده.امین نشسته کنار خانمش،خانمش رانندگی کرده."ما رو می گی
من گفتم "کی اینو گفته؟؟؟ اون موقع بابای من هم گواهینامه نداشت چه برسه به من.تو همه فامیل ما یه نفر پاترول داره که اونم با زانتیاش از تهران اومده بود عقد ما."خداییش می بینید چه جوری شایعه درست می کنن واسه آدم.بعد هفت سال فهمیدیم چی پشت سرمون ساختن آقایون مهندسا.اون وقت می گن خانما شایعه می سازن


برای اون شبی که می خواستیم بریم احیا و نشد یه بسته ۱۲ تایی ماژیک آماده کرده بودم که محمد سرش گرم نقاشی باشه که نرفتیم.محمد اونا رو تو کیفم دیده بود و بهش گفته بودم اینا جایزه هستند.جایزه سلام کردن. دیروز قبل از رفتن بهش گفتم اگه به همه سلام کنی همه ماژیکا رو بهت میدم. گفت باشه.خیلی دوست داشت ماژیکا رو بگیره.اما به هیچ کس سلام نکرد. نقشه م نگرفت . البته ماژیکا هنوز پیش من هستند تا محمد به همه سلام کنه.اما خب این بار که نشد.



یکشنبه 15 مهر1386-12:12 |   | لینک مستقیم
سند تو آل های دوستان-6

پايان شب قدر، پايان کار نيست. ابتداي راه عمل به قول هايي است که به خدا داديم.

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند. دکتر علی شریعتی



یکشنبه 15 مهر1386-11:1 |   | لینک مستقیم
عمو محمد

از لطف همتون ممنون که دلگرمم کردین
و بیشتر از همه از حرفای عمو محمدم که توی گوگل تاک برام نوشتن  و جوابای من:

سلام سلام عمو جون
دختر من تا حاال به کسی حسودیم نشده بود تا امشب که زفتم توی سیت شما
عمو جون واقعن به شما برای اینهمه هنر و ذوق و لطافت تبریک میکم خواهش می کنم عموجون مهربونم.لطف دارید شما
دعوت شما در بیستو سوم از دعوت دیگران مهمتر بود
دعوت که یاری یکی از فرشتکان خداوند
.....
........
............
........
.....
خوب دیگه بیشتر مزاحم نمیشم
اوه خوب شد یادم اومد
کتابهای فارسی من تموم شده مودم تو خماری
سیتی هست که من برم و کتاب بخونم کتابهای رومان داستان سایت کتاب زیاد نمی شناسم عمو جونم ولی یه چند تا سایت داستان هست که براتون ایمیل می کنم و همین جا از همه دوستای گلم خواهش می کنم اگه سایت کتاب و داستان سراغ دارید برام بفرستید تا به عموم بدم
 تا انشااله یه روز بیام ایران و چند صد کتاب برای کتاب خونه ی ایرونی خودم بخرم
اینجا کتابها بیخودی گرونه
من دنبال کتابهای دست دوم هستم
چرا من همیشه از شما یه چیزی میخوام چه عموی بدی هستم نه این چه حرفیه عمو. نمی دونید چقد خوشحال میشم وقتی می بینم برام پیام گذاشتید و من رو قابل دونستید برای خواستن
قرار که من بشما چیری بدم
خوب حالا بدون رودرواسی از اینجا چی میتونم براتون بفرستم
بم بگو با کمال میل
خوشحال میشم ممنون عموی خوبم.خبر سلامتی و خوشی شما و دختر عموهای خوبم برامون کافیه.
سلام منو به همه ی فامیل برسون چشم . هر وقت عمه ها رو می بینم و حرف شما می شه بهم میگن کلی بهتون سلام برسونم.همه دلشون می خواد باز ببیننتون.
خدا نگهدار خدا حافظ شما هم باشه
 
توضیح این که عمو محمد من حدود سی سال هست که امریکا زندگی می کنن و پزشک متخصص هستند . حدود پنج سال پیش اومدن ایران و من برای بار اول دیدمشون ؛ عمو و دخترای گلشون ، نسیم و ندا.


شنبه 14 مهر1386-15:27 |   | لینک مستقیم
شب بیست و سوم

شب بیست و سومه

من توی خونه هستم

قرار بود برم خونه یکی از فامیلا. با زنعموی محمد قرار بود با هم بریم.اما

اما امین سرش درد می کرد ، انقدر که خودش گفت بریم دکتر.

می دونید چیه

وقتی خدا نخواد نمیذاره هیچ جا بری.

حالا می فهمم وقتی تو مجالس  میگن همین که اومدین تو این مجلس باید خدا رو شکر کنید.میگن کسی بدون دعوتنامه نمیاد تو. راست میگن.

امشب برای من هیچ دعوتنامه ای نیومد.بدون دعوتم هیچ جا راهت نمیدن ، حتی اگه از قبل برنامه ریزی کرده باشی.حتی اگه به همه گفته باشی من بیست و سوم میرم خونه خالو علا.حتی اگه از عصری کیفتو اماده کرده باشی.حتی اگه به پسرت گفته باشی امشب میریم احیا و تا صبح اونجاییم.حتی اگه برای افطار حلیم بادمجون درست کرده باشی به هوای این که عدس داره و گوشتش کمه ، دل رو نرم می کنه و بتونی از مراسم شب بیشتر استفاده کنی؛به امید اشکی، چیزی.حتی اگه همش به خودت بگی شب بیست و سوم شبشه، مهمتر از بقیه شبای احیاست.حتی اگه........

آره تا خدا نخواد که تو جمع شب زنده دارا ببیندت ، تا نخواد که صداتو قاطی صدای اونا بشنوه ، تا نخواد که به برکت جمع گناهاتو ببخشه ، هیچ اتفاقی نمیفته. خواست آدم هیچ ارزشی نداره.هیچی.

همه اونایی که امشب خدا دعوتتون کرده برام دعا کنید .برا کسی که هیچ جا دعوت نشده دعا کنید.

        

 



جمعه 13 مهر1386-0:43 |   | لینک مستقیم
شب قدر

شب بیست و یکم خونه بابابزرگم احیا دارند.امسال خیلی شلوغ شده بود.ابوحمزه که شروع شد من بیدار بیدار بودم و خوشحال که احتمالا تا آخرش بیدارم ، اما..............
اما داشت می رسید به اون جاهایی که برای من ناآشنا بود که دختر خالم اومد گفت "زهرا، بیا بریم میوه ها رو تو ظرفا بچینیم"هیچی دیگه، منم رفتم تو حیاط خلوت و مشغول چیدن میوه ها شدم و تا لحظه آخر خوندن ابوحمزه مشغول کارا بودیم. بعدم که سفره انداختن و بدو بدو غذا گرفتن و غذا دادن و خداحافظی مهمونا و اومدن مردا و سحری خوردن و اذان و نماز و حرف زدن و تحلیل مراسم امسال با حضور بابابزرگم و این که راضی شد سال دیگه سفره نندازیم و غذا و میوه رو پاز قبل آماده کنیم و بدیم دست مهمونامون.آخه بابابزرگم می گفت "ما مهمون دعوت کردیم باید پذیرایی کنیم ازشون." اما امسال اوضاع رو که دید و شلوغی و عجله خانما برای رفتن و چیزای دیگه   ُ قبول کرد.تو اون جلسه حرفای جالبی زده شد از جمله:

"ما مرثیه و سیاه پوشیدن رو فقط برای امام حسین داریم .برای پیغمبر هم سیاه نپوشیدن ." قالَ بابابزرگم

همین افراط و تفریطا باعث شده دینمون به اینجا برسه که...   خلاصه بحثی شد در مورد همین کارای اشتباه و این که تا چند سال پیش شب بیست و سوم ، سوم امام علی نبود و یهو شب بیست و سوم عزاداری شد و شب احیا شب مرثیه و سخنرانی و اینا نیست ؛ شب دعا و توبه ست .

التماس دعا



پنجشنبه 12 مهر1386-17:31 |   | لینک مستقیم
تموم شد

سالهای اولی که روزه می گرفتیم بابام می گفت ماه رمضون به "هُم هُم" که افتاد دیگه تموم میشه.
می دونید "هُم هُم" چیه؟ از روز نهم به بعد دقت کنید: نهُم دهُم یازدهُم دوازدهُم....

ولی امسال خیلی زودتر از این حرفا گذشت.دیروز وقتی داشتم به مامان می گفتم که امشب می خواهیم بریم خونه دوست امین و مامان گفت امشب احیاست ؛ اصلا باورم نشد.فکر نمی کردم به این زودیا برسیم به احیاها، اما رسیدیم.

خدایا می گن تو این شب مقدرات سال آینده ما رو حتمی می کنی. می گن کارای سال گذشته ما به دست امام زمان می رسه و پرونده ما رو می بینه.خدایا امسال برامون مقدر کن که سال دیگه امام زمان رو برسونی.خدایا ظهور رو تو مقدرات سال آینده همه مون بنویس.خدایا هر دعای دیگه ای بکنم کامل و جامع نیست جز طلب ظهور آقا. خدایا امسال که کارنامه سال گذشته ما رو می بینن کاری کن زیاد غصه نخورن برای روسیاهی ما.خدایا هر سال قول می دیم بهتر بشیم و نمی شیم ، امسال کاری کن بهتر بشیم؛ جوری که سال دیگه دیدن پرونده ما لبخندو به لب اماممون بشونه.

دیروز رفتم دانشگاه،سر کلاسای درس استادم که دوست امین هست:هوش مصنوعی و نظریه زبانها و ماشینها. هر دوش بعد از ظهره از ۲ تا ۶ هستند.محمد رو ظهر فرستادم مهد و ساعت ۴ باباش رفت دنبالش(دستش درد نکنه).بعد از کلاسم با مهندس اومدیم خونه ما دنبال امین و محمد و افطار رفتیم خونه استاد.شاگرد به این پررویی دیدین تا حالا؟؟؟ بعدم من نشستم و استادم شام درست کرد و خوردیم.بعدش هم نذاشت ظرفا رو بشورم.خونه که رسیدیم ۱۱ بود.محمدو که خوابوندم ، خودمم خوابم برد .ساعت حدودای ۱ بود که بیدار شدم.نشستم یه کم دعا بخونم.یه کمم خوندم و ابوحمزه رو شروع کردم  ولی نتونستم زیاد بخونم و خوابم گرفت و منم که تنبل ، گرفتم خوابیدم.اما این ابوحمزه عجب چیزیه.... 
یه کم از اولشو که خوندم براتون می نویسم:

 
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَيُجيبُنى وَاِنْ كُنْتُ بَطيَّئاً حينَ يَدْعوُنى
وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَسْئَلُهُ فَيُعْطينى وَاِنْ كُنْتُ بَخيلاً حينَ يَسْتَقْرِضُنى وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اُناديهِ كُلَّما شِئْتُ لِحاجَتى وَاَخْلوُ بِهِ حَيْثُ شِئْتُ لِسِرِّى بِغَيْرِ شَفيعٍ فَيَقْضى لى حاجَتى ..........
وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى تَحَبَّبَ اِلَىَّ وَهُوَ غَنِىُّ عَنّى وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى يَحْلُمُ عَنّى حَتّى كَاَنّى لا ذَنْبَ لى فَرَبّى اَحْمَدُ شَى ءٍ عِنْدى وَاَحَقُّ بِحَمْدى.....

سپاس برای خدایی که من صداش می کنم و جوابم رو میده ، هرچند وقتی او مرو به کاری دعوت می کنه و صدام میکنه تنبلی و سستی می کنم و. شکر خدایی که ازش درخواست می کنم و بهم عطا می کنه، هرچند وقتی از من قرض می خواد من خسیس بازی در میارم (فکر کنم اشاره به تعبیر قرآنه که دادن مال در راه خدا رو قرض دادن به خدا حساب کرده و بعدم گفته چندین برابر بهتون پس میدم) و سپاس خدایی را که هر وقت برای هر حاجتی می خوامش به سراغش می رم و هر وقت دلم یه همراز می خواد می تونم باهاش خلوت کنم و هیچ واسطه ای هم این وسط لازم نیست و خدا هم حاجتم رو برآورده می کنه
...................(یه چند تا سپاس دیگه و بعد می گه)
شکر خدایی رو که به من اظهار دوستی و محبت می کنه در حالی که هیچ نیازی به من نداره. سپاس خدایی رو که  بامن با  بردباری و صبر رفتار می کنه انگار که هیچ گناهی ندارم .پس خدای من از همه چیزها نزد من محبوب تره و به تشکر و سپاس من سزاوارتر......

این هم لینک دعای ابوجمزه و ترجمه اش در :سایت آفتاب و شبکه امام صادق و بانک صوتی رهپویان وصال شیراز

راستی من و خودم  ِ عزیزم در مورد پس گرفتن آرزوها درست گفته.پس خدایا همون خونه بزرگ با امکانات رو بهمون بده لطفا.

یه آرزوی دیگه هم دارم و اینه که امسال بتونم ابوحمزه رو تا آخر بخونم.آخه همیشه خوابم می بره وسطش



دوشنبه 9 مهر1386-10:48 |   | لینک مستقیم
قبول شدم

زنگ زدم جامعه الزهرا و نمره هامو گرفتم :۱۲،۱۳.۵،۱۴،۱۷ و ۱۶ معدلم هم ۱۴.۰۸ یعنی ۰.۰۸ بالای مرز مشروطی

۱۴ واحد حسابی هم برای ترم بعد بهم دادن که خدا رحمم کنه.امیدوارم این ترم عین بچه آدم بشینم از اول درسامو بخونم.چون دوستم که ترم پیش بعضی از اینا رو داشت می گفت خیلی سخت هستند و باید بخونیشون از اول.شب امتحانی نیستند.

مهمونی دیشب به برکت وجود مامان و زحمتاشون خیلی خوب بود.جای همتون خالی.ایشالا یه روز یه خونه بزرگ بخریم با یه عالمه امکانات پذیرایی و یه مهونی افطار بزرگ بدیم هر سال به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی-علیه السلام- و سید محمد مرعشی

البته حالا ما یه خونه بخریم ، کوچیک بود هم اشکال نداره،نوبتی بیایید خونمون.



شنبه 7 مهر1386-16:54 |   | لینک مستقیم
نیمه ماه رمضون

سلام

امین یه کامپیوتر از شرکت برام آورده خونه.مادربرد خودم رو فرستاده تهران گارانتی.فردا هم مهمونی افطار دارم و امروز مشغول بودم حسابی.سالاد ماکارونی رو تازه درست کردم و منتظر بابا اینا هستم.خیلی خوشحالم که مامان بابام دارن میان.باورم نمی شد برای مهمونی من بیان اهواز ولی دارن میان.اصلا خوابم نمی بره از خوشحالی.

اما

چهار سال پیش این ساعت من توی بیمارستان بودم.
روز نیمه ماه رمضون ، روز تولد امام حسن ، امامی که خیلی دوسشون دارم ، من روزه نبودم.مامان تازه اومده بود اهواز و همه داشتن سحری می خوردن.همه که می گم یعنی مامانم ، امین و مامان و بابا و خواهر و برادر امین.آخه اون موقع خونه بابای امین زندگی می کردیم.اذانو که گفتن من نماز خوندم .درد شروع شده بود و بعد از نماز رفتیم بیمارستان.بار سومی بود که می رفتیم بیمارستان .دو بار اشتباه کرده بودم و هر بار فکر کرده بودم پسرم قراره بیاد اما خبری نبود.خلاصه بار سوم که رفتم دیگه تصمیم داشت تشریف بیاره تو این دنیا.تا ظهر ناز کرد و آخر سر دکترم اومد و گفت اتاق عمل.پرستارا گفتن اتاقای عمل خالی نیستند. دو ساعتم منتظر شدیم تا اتاق عمل خالی بشه و ساعت ۱۳:۴۵ بلاخره یه پسری به دنیا اومد که همه پرستارا بهم می گفتن "ما اگه بچه هامون این شکلی بودن سالی یکی میاوردیم." وقتی به هوش اومدم که ساعت ملاقات بود و بچه ها رو پیش مادر نمیذاشتن.مامان خودم و امین و خواهر امین بچه رو دیده بودند و بعد اومدن پیش من.هر کی میومد میگفت یه پسر سفید با موهای زرد . محمد نه ماه رو کامل کامل مونده بود توی شکم من و حسابی رشد کرده بود.بچه های بور معمولا موی زیادی ندارند اما محمد کلی مو توی سرش بود .کلی موی زرد.ناخناش بلند بودن و وزنشم خوب بود ۳۶۵۰ گرم.
یادش به خیر.یاد دردهای من و نگرانی های امین .یاد تولد پسر موطلای من.که به هیچکی به جز مامانم نگفته بودیم پسره.
باورم نمیشه چهار سال گذشته از اون زمان.

از وقتی مستقل شدیم هر سال  نیمه ماه رمضون یه مهمونی کوچیک افطاری می دیم.مامان بابا و خواهر برادرای امین و بابابزرگ من و خاله ام که خونه بابابزرگمه.امسال خیلی دلم می خواست مامان اینا بیان که اومدن .دیگه باید برسن و زنگ در رو بزنن.

خدایا شکرت! برای محمد، برای امین، برای بابام که با همه خستگیش عصر بعد از کلاسش از قم تا اینجا رو رانندگی کرده ، برای مامانم که اینهمه به فکر ماست،برای همه چیز شکرت خدااااااااااااا



جمعه 6 مهر1386-2:29 |   | لینک مستقیم
خداحافظ

سلام

دیروز مادربرد کامپیوترم سوخت  بنابراین تا وقتی از گارانتی برگرده فقط  یه وقتایی که امین خونه ست و لپتاپشو نمی خواد(که همچین اتفاقی کم پیش میاد) می تونم بیام اینترنت .اونم در حد چک کردن ایمیل.

دفعه پیش که مادربردم سوخت دو ماه طول کشید تا بره گارانتی و برگرده.امیدوارم این بار زودتر بیاد.دوری از اینترنت و وبلاگ و دوستای خوب مجازی سخته ، هرچند برای من هم یه مدت بدون کامپیوتر زندگی کردن لازمه شاید

برای همتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم و سال تحصیلی جدید رو به همه تبریک می گم.ایشالا برای همه پر از بار علمی و عملی باشه.

نماز و روزه هاتونم قبول.

برای منم دعا کنید .

خدانگهدار

 



یکشنبه 1 مهر1386-5:18 |   | لینک مستقیم