تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
عینک جدید و هزینه رفت و آمد

دیروز صبح محمد رو بردم  بینایی سنجی . عینک قرمزه براش کوچیک شده. بینایی سنجی نمره جدید عینک رو نوشت براش. ساعت ۱۲:۲۰ از بینایی سنجی رسیدیم خونه.سرویس ساعت۱۲:۳۰ اومد دنبال محمد و محمد رفت مهد. خودم ساعت ۲ کلاس هوش داشتم. ساعت۱:۳۰ رفتم دانشگاه .بعد از هوش کلاس نظریه زبانها بود اما چون استاد می خواست میانترم بگیره من نموندم و بعد از کلاس هوش رفتم مهد دنبال محمد. تو راه به امین زنگ زدم و قرار شد بریم عینک بخریم . محمد رو بردم خونه. نسخه رو برداشتم و رفتیم پیش امین. آقای مهندس که یه مناقصه رو همون دیروز برنده شده بود، حسابی سر حال بود. من هم سوء استفاده کردم و دو دور طالقانی رو چرخیدیم و حدود ۱۰ تا عینک فروشی رو رفتیم تا بلاخره یکی رو انتخاب کردیم. بعد هم شیرینی مناقصه رو گرفتیم و رفتیم سان برگر به یاد خاطرات قدیما اونجا شام خوردیم. همه چیز همون جور بود. به قول امین"قبلا تنها اشکالش بی نمکی غذاهاش بود.هنوزم همون جوره" .خیلی شب خوبی بود.

نکته جالب توجه دیروز این بود که من ۲۵۰۰ تومن کرایه دادم. به معمولی ترین شیوه ممکن همه مسیرهای خونه تا بینایی سنجی و برعکسش ، خونه تا دانشگاه ، دانشگاه تا مهد و خونه و خونه تا شرکت رو رفتم اما ۲۵۰۰ تومن فقط کرایه تاکسی دادم.



دوشنبه 28 آبان1386-11:49 |   | لینک مستقیم
همراه اول

ساعت ۷ یه اس ام اس اومد برای امین.صدای موبالش که اومد گفتم منشیشه و میگه امروز نمیام و الان امین باید بدوه بره شرکت و نمیرسه صبحونه بخوره. کمی بعد امین با صدای بلند گفت"اتو خریدم.اگه میتونی الان زنگ بزن خونه"دوتایی زدیم زیر خنده .اس ام اسی که من دیروز ساعت ۱۱:۴۷ صبح فرستاده بودم ، رسیده بود!!!

اتومون خراب شده بود.من هم بدون امین خرید نمیرم اما اتو رو نمیشد کاری کرد .امینم که وقت بازار نداشت. دیروز با محمد رفتیم بازار. دو سه جا اتو دیدم و یه بلک اند دکر خریدم. ماشالا محمد بزرگ شده و تو بازار خیلی خوب باهام راه اومد.

پ.ن: گزارش تصویری جشن تولد محمد رو توی وبلاگشو ببینید.



سه شنبه 22 آبان1386-10:25 |   | لینک مستقیم
سفر

پنجشنبه ساعت 11 با رئیس دانشگاه پیام نور قرار داشتیم ، من و منیره دوستم که مهندس برقه و با هم تقاضای کار داده بودیم. پدرشوهرم صبح اومد دنبال محمد و با چمدون و وسایل ما بردش خونه خودشون. بعد از دو سه بار بهم خوردن و برقرار شدن مجدد قرار جلسه من ساعت 11:30 پیام نور بودم. منیره قرار شد برای آزمایشگاه فیزیک بره و من رو برای سایت می خواستند. با حقوقی معادل ساعتی 1000 تومن هم به عنوان متصدی سایت و هم مدرس درس کارگاه کامپیوتر . من که تدریس جهاد دانشگاهی رو با ساعتی 2600 (تازه این قیمت پارساله) قبول نکرده بودم به خاطر خوندن برا ارشد مسلما اینجا رو با این قیمت و اونم تقریبا هر روز 8 صبح تا5 عصر رد می کردم و همین کار رو هم کردم. و رفتم خونه پدرشوهرم. امین که از مدرسه اومد راه افتادیم سمت قم. من ،امین،محمد،ابراهیم(برادر شوهرم)،پدرشوهرم و مادر شوهرم سوار پراید شدیم و نیمه شب جمعه رسیدیم قم. صبح جمعه با عموی امین که دایی مامان من میشه تماس گرفتند و ایشون هم اومد قم. و همه ( یعنی خانواده سه نفری ما، خواهرم و همسرش ، مامان بابا و برادر من و مامان ،بابا و برادر امین و دایی مامان) با هم به سمت تفرش راه افتادیم. چون دیر شده بود و ظهر بود وسط جاده با دیدن تابلوی "بهشت پنهان- نان داغ کباب داغ-چای و قلیان حاضر است" پیچیدیم تو جاده خاکی. کمی که رفتیم بهشت پنهان آشکار شد و ما نرسیده به نان داغ ، کباب داغ متوقف شدیم. عجب جایی بود. برگای درختا صد رنگ بودند. خوزستان ما خزان نداره. هوا داغه یهو در عرض یکی دوهفته سرد میشه. درختا هیچ وقت زرد شدن تدریجی برگها و ریختن اونا رو تجربه نمی کنند.زمین ها هیچ وقت پر از برگهای زرد و نارنجی و قرمز و رنگای زیبای دیگه ای که اسمی براشون ندارم نمیشن.اما اون طرفا طبیعت خیلی آروم عمل می کنه . آرامشی که توی زندگی مردم اونجا هم حس می شه و تغییرات سریع طبیعت خوزستان هم در خلق و خوی ما خوزستانی ها منعکس می شه.
داشتم از بهشت پنهان می گفتم؛ درختای گردو و بادام هنوز بار داشتند و می شد ازشون خورد .روی زمین هم پر از گردو و بادوم بود . ناهار چلو خورشت سبزی خوشمزه مامانم رو خوردیم و از گردو بادوم ها نوش جان نمودیم و چای و آجیل میوه یا همون چیپس میوه که دایی از تهران آورده بود میل نموده و به سمت قم بازگشتیم. جای همه خالی
پس از برگشت دایی که یک دندانپزشک متبحر و قدیمی  می باشند برادرشوهر ما را برای خرید لپ تاپ با خود به تهران بردند. در تابستان گذشته ما یک برنامه نیمه کوچک برای درمانگاه دندانپزشکی دایی مادر خود(یا به تعبیری عموی همسر خود) نوشته بودیم که در تهران نصب و استفاده شد اما یک کلام به اطلاع نویسنده بیچاره نرساندند که برنامه ات کار می کند ، تشکر پیش کش! در دل بنده حقیر این بی توجهی ماند تا این که برادرشوهر در روز شنبه به قم برگشتند با دست پر. دستی حاوی یک لپ تاپ اهدایی دایی به زنداداش!! شاخهای شادی ما بر سرمان درخشیدند و بدین گونه ما لپ تاپ دار شدیم.
شنبه به خرید کفش و لباس و سر زدن به بی بی و دیدار عمه ها و پسر عمه که البته علاقه شدیدی به امین داره گذشت.
یکشنبه هم به دیدن بی بی و خرید ماوس با سیم جمع شونده برای لپ تاپ نو و حرم رفتن گذشت.
دوشنبه با مامان ، بابا و برادر امین رفتیم کاشان. جاتون خالی! خونه تاریخی عامریها و خانه تارخی بروجردی ها رو دیدیم و نماز رو در خانه بروجردی ها خواندیم. و به سمت باغ فین روان شدیم. نزدیک ترین سفره خانه به باغ فین که در زمان عقد ما توسط برادرشوهرم تست و تایید شده بود انتخاب شد و حقا که انتخاب خوبی بود. تخت زیر درختان زیبا و بر کنار نهر آبی روان و کوبیده و جوجه کباب و کشک بادمجانی به قاعده و نیکوطعم. آب بازی و تا کردن برگه ای کاغذ به امید تبدیل شدن به قایقی کوچک برای دلبندمان محمد و در نهایت ثمر دادن تلاش عمو ابراهیم و تولید قایق کاغذی کوچک و به آب انداختن آن.
پس از صرف نهار قصد قمصر نمودیم. و به شهری زیبا رسیدیم که به جز باغ و گلاب گیری و گلاب فروشی چیزی در آن مشاهده نکردیم. پس از دور زدن در یک خیابان زیبا پراید ما جلوی یک گلاب فروشی توقف کرد . خانم فروشنده با لهجه بامزه خود پنج شش نمونه گلاب آورد و گفت هر یک بهتر از دیگری است و در نهایت مادرشوهر ما مهر عدم تایید بر همه آنها زد و برای دست خالی نبودن دو بطر یک لیتری گلاب ابتیاع نموده و بر پراید خود سوار گشتیم.کمی جلوتر به پارکی رسیدیم و برای صرف چای و اندکی بازی همراه کوچکمان ایست نمودیم. و با تعجیل امین و ابراهیم به دلیل سر درد به سرعت به سمت قم بازگشتیم. در انتهای راه محمد را خوابی خوش فرا گرفت و پس از رسیدن به هتل پنج ستاره- یعنی منزل پدر بنده- امین هم تلاش خود برای خواب را آغاز نمود که به دلیل سر درد زیاد موفقیت آمیز نبود ، هر چند که به جز خواب هم کاری نمی توانست کردن.
ما هم از این خواب غروبگاهی همسر و فرزند استفاده کرده ، همراه پدر عزیز نمازی به جماعت خواندیم و عازم حرم حضرت معصومه گشتیم. خدایی گاهی بد نیست به یاد کودکی مدتی کوتاه را با پدر خلوت کرد . به رسم روزگار کودکی در بخش خانوادگی حرم نشستیم. پدر زیارت نامه را قرائت کردند و ما زیر لب زمزمه. و بعد یک قرار برای ده دقیقه بعدتر و رفتن به سوی ضریح و زیارت مختصری و بازگشت. و چه شیرین بود همراهی پدر برای خرید سجاده ای سفید و تسبیحی قرمز برای محمد کوچک ما با وجود اداهای دخترانه این حقیر و چند بار گشتن در بازارهای اطراف حرم.
به دلیل روز آخر بودن دوشنبه و عدم دیدار با خاله فاطمه در محل منزل خاله پیشنهاد این بنده برای بردن شام به خانه خاله مورد قبول همگان واقع شد و محمد پس از طرح این نظر از طرف مادر از خواب خوش پرید و زودتر از سایرین به همراه مادرش به سمت منزل خاله فاطمه روان شد.
شوهر خاله خانه بود و نمی شد حرفای یواشکی زنانه با خواهر عزیز مطرح کرد و از آن جا که شوهر خواهر همکلاس ما بوده اند و کتابهای خوبی برای ارشد داشته، ما دشت خود را کردیم و تعدادی کتاب را به امانت با خود آوردیم.قضیه خرید لپ تاپی نظیر لپ تاپ نوی باجناق برای امین هم جدی و اوکی شد و قرار شد همان شب فروشنده (که از قضا یک روحانی متخصص سخت افزار و دیجیتال بود و برای سخنرانی در تهران به سر می برد) لپ تاپ را با یک باربری به قم بفرستد و فرستاد. پس از صرف شام ، ساعت 11 تعداد هفت نفر جوان بین 4 تا 30 سال سوار بر پراید پدر شده و برای رساندن پسر عمه به خانه بی بی رهسپار شدیم. یک خداحافظی کوتاه شبانگاهی با بی بی و برگشت و خواب من و محمد و بیداری امین در انتظار تماسی از سوی راننده آوردنده لپ تاپ.
دوشنبه صبح بلاخره با باربری تماس گرفته شد و عده ای برای گرفتن لپ تاپ به هفتاد و دو تن(انتهای قم و محل سواری و اتوبوس ها و شرکتهای مسافری و باربری قم- تهران) رفتند و با یک کارتون بزرگ حاوی یک لپ تاپ لتیتود دل( latitude DELL) بازگشتند. پس از تست اولیه لپ تاپ ،ما یعنی مسافران اهواز سوار بر پراید سبزرنگ گشته و راهی شهر خود گشتیم.
خلاصه الان تو خونه ما تعداد کامپیوترا از تعداد نفرات بیشتر شده.

پ.ن۱:اگه متن خیلی تغییر سبک داشت ببخشید.تغییر سبک ؟!!!چه حرفا!!!
پ.ن۲: آزمون ارشد امسال 11 تا 13 بهمن ماهه. یعنی یک ماه زودتر از هر سال و برای من که هیچی درس نخوندم فاجعست.
پ.ن۳: به قول امین باید اینا رو ترک کنم تا به درسام برسم. خیلی درگیر وبلاگ و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی شدم. پس دیگه کمتر این ورا پیدام میشه.اگه به وبلاگای دوستای خوبم سر نزدم امیدوارم ناراحت نشن.
پ.ن۴:فعلا خدانگهدار! دعام کنید.



چهارشنبه 16 آبان1386-22:49 |   | لینک مستقیم
شعر جنگ قیصر امین پور

و یک سروده زیبا از  قیصر امین پور (من یک اهوازیم که همین الان جنگ ِسالهای گذشته در تمام زندگی من تاثیر می گذاره ، بدون داشتن خاطره ای از جنگ)

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

گفتم:

باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست

باید سلاح تیز تری برداشت

باید برای جنگ

از لوله ی تفنگ بخوانم

                                          - با واژه ی فشنگ -

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم- دزفول -

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

                                                    باید به کار برد     

اما

موشک

زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من هم

چون خانه های خاکی مردم

خردوخراب باشدو خون الود

باید که شعر خاکی و خونین گفت

باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد

                            - هرچند ناتمام-

گفتم:

در شهر ما

دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست

اینجا وضعیت خطر گذرا نیست

اژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را

با پرده های کور بپوشانیم

اینجا

دیوار هم

دیگر پناه پشت کسی نیست

کاین گور دیگری است که استاده است

                                                                  در انتظار شب

دیگر ستار گان را

                              حتی

                                         هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها

شبگردهای دشمن ما باشند

اینجا

          حتی

                     از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا

تنها ستارگان

از برجهای فاصله می بینند

که شب چقدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعرها که از بد شب می گفت

گویا تر از زبان من گنگ

اری

شب موقع بدی است

هر شب تمام ما

با چشمهای زل زده می بینیم

عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا

هر شام خا مشانه به خود گفتیم:  

شاید

این شام،شام آخر ما باشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفتیم:

امشب

در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

                                            که در گلو نیامده می خشکد؟

اینجا

گاهی سر بریده ی مردی را

                                                تنها

باید ز بام دور بیاریم

تا در میان گور بخوابانیم

یا سنگ و خاک وآهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم

در زیر خاک گل شده می بینیم:

زن روی چرخ کوچک خیاطی

                                                 خاموش مانده است

اینجا سپور هر صبح

                                    خاکستر عزیز کسی را

                                                                           همراه میبرد

اینجا برای ماندن

                              حتی هوا کم است

اینجا خبر همیشه فراوان است

 اخبار بارهای گل و سنگ

بر قلبهای کوچک

                              در گورهای تنگ

اما

من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین

از قصه ی عروسک خون آلود

از انفجار مغز سری کوچک

بر با لشیکه مملو رویاهاست

-                                               - رویای کودکانه ی شیرین

از آن شب سیاه

آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان خم بود

با چشمهای سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت

 باور کنید

من با دو چشم مات خودم دیدم

که کودکی ز ترس خطر تند می دوید   

                                                                  اما سری نداشت

لختی دگر به روی زمین غلتید

و ساعتی دگر

مری خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دو چرخه

سوی مزار کودک خود می برد      

چیزی درون سینه ی او کم بود…

اما

این شانه های گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان

هر چند

بشکسته زانوان و کمر هاشان

استاده اند فاتح و نستوده

                                           - بی هیچ خان و مان

در گوششان کلام امام است

                                             - فتوای استقامت و ایثار-

بر دوششان درفش قیام است

باری

این حرفها داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است

آیا تو را توان شنیدن هست؟

دیوار!

دیوار سرد و سنگی سیار!

آیا رواست مرده بمانی

در بند انکه زنده بمانی؟

نه!  

باید گلوی مادر خود را

از بانگ رود رود بسوزانیم

تا بانگ رود رود نخشکیده است

باید سلاح تیز تری برداشت

                                    دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست……

 

روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو



چهارشنبه 9 آبان1386-7:12 |   | لینک مستقیم
tv

چند لحظه پیش مردم ایران سلام تصاویر خبری رو نشون داد و یکی از اونها آوارگان اوگانادا بود که در انتظار کمکهای غذایی هواپیمایی بودند. تاسف برانگیز بود و من بلافاصله به خودم گفتم خدایا شکرت که من توی اوگاندا نیستم. این تفکر دو تا نکته داره:۱-این مدت من خیلی غر غر کردم و ناشکری .۲-ما هر صحنه دردناکی رو که می بینیم بلافاصله می گیم چه خوب که من جای اون نیستم . این مطلب رو در وبلاگ پرنده بی پرنده خونده بودم و از این نتیجه گرفته بود که نباید مشکلاتمون رو فریاد کنیم.پیشنهاد می کنیم بخونیدش ، مطلب جالب و خوبیه !

اما دیروز تو همین برنامه مردم ایران سلام یه خبری شنیدم که ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد. شاعر نوجوانی های ما دیروز سحر پرواز کرد و به شعرهای زیبایش در خاطرات ما پیوست. در کتاب کودک مختصری از زندگی نامه این بزرگ رو همراه با چند نمونه از اشعارش گذاشتم.
 چقدر خوشحال شدم که خوزستانی بوده و چقدر ناراحت که دیر فهمیدم این موضوع رو. چند وقتیه بیشتر بزرگانی که اسمشون رو می شنوم و می رم دنبال زندگینامشون می بینیم خوزستانی بوده اند. امیدوارم روزی یه نفر با دیدن زندگینامه ما همین مطلب رو توی وبلاگش بنویسه

شبکه دو بعد از مردم ایران سلام سریال خانه سبز رو نشوون میده. اونم برا خودش دنیایی بود زمان نوجوانی ما.حالا که می بینمش باز هم همون حس تازگی رو درک می کنم. از لباسا و گریم هاشون که الان ناآشنا هستند که بگذریم ، مفاهیمی که مطرح شده ، هنوز هم مفید هستند. دیروز قسمتی بود که از مدرسه علی نامه ای فرستاده بودند برای دعوت از پدران در جلسه"نقش پدر در تربیت فرزند". و علی از پشت دیوارهای قطور گذشت و فداکاری مادرش نغمه غم انگیز اونو شنید و دایی رضا رو وکیل خودش کرد تا برای مامان نرگسش شوهر پیدا کنه و رضا و عاطفه سعی کردند ازدواج مجدد مادر علی رو برای همه خانواده حتی خود  نرگس توجیه کنند. مفهوم توجه به خود و جور دیگری نگاه کردن به فداکاری .این که وقتی من از خودم بگذرم به خاطر دیگری ، در همان زمان یا کمی بعدتر حتما از اون دیگری هم خواهم  گذشت. دور انداختن عقاید و خاطرات آشغالی توسط جدبزرگ  و مفاهیم زیبا و قابل تامل دیگری که از زبان رضا صباحی بیان می شدند.

 خانه سبز

سبز سبزم٬ریشه دارم
من درختی استوارم
سبز سبزم٬ریشه دارم
در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شادیم را
از خدایم هدیه دارم
هرچه هستم٬هرچه باشم
چشمه ام٬پاکم٬زلالم
سبد سبد ستاره
از آسمون می باره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظاره
بارون داره می باره
بوی تو رو میاره



چهارشنبه 9 آبان1386-7:5 |   | لینک مستقیم
من آپم .منتظرتونم

اینو دوست عزیزم مریم جون توی گوگل تاک برام فرستاده:
hameh migan ma upim montazeretim
man migam up kon man montazeram
:)
 دوست جونای قدیمی گل که با خوندن وبلاگ از حال و روز من با خبر می شید، سلام
من و محمد و امین همه خوبیم. امین همچنان کار کار کار. منم که درس و دانشگاه وکار خونه. محمد هم مهد و خونه و بازی و نقاشی و....
با بابا و مامان و برادر امین داریم میریم قم. ان شا الله از پنجشنبه تا یکشنبه. امین داره در حد بیش از توانش الان کار می کنه که اون دو سه روز موبایلش کمتر زنگ بخوره. دو روز گذشته صبح بازار بودم برای خرید لباس گرم برای محمد.( اینجا هنوز کولر روشنه و الان من روبروی باد کولر نشستم.) بعد از ظهرها هم که دانشگاه کلاس بودم. دیروز باباجون (پدربزرگ) محمد وقتی من کلاس بودم رفتن و محمد رو از مهد بردن خونه خودشون. بعد هم برده بودنش آرایشگاه و موهاشو کوتاه کرده بودن و بعدم دوباره خونه خودشون. من که از دانشگاه رسیدم خونه پدرشوهرم محمد مشغول خوردن ماکارونی بود و من انقد خسته بودم که نمی تونستم زیاد شیطنت هاشو تحمل کنم. همش با بی بی جون و عمه و عموش بود. امین هم که آخر شب اومد اونجا و شام خوردیم و برگشتیم خونه.
می دونید در واقع همه خانواده امین اینا با هم دیگه نقش همسر من و بابای محمد رو ایفا می کنن
عموش می برتش پارک. پدرشوهرم می برتش سلمونی .مادرشوهرم دیشب بردش حمام. و....
دیروز شرمنده پدرشوهرم شدم حسابی. وقتی زنگ زد به موبایلم و گفت که محمدو ببرم آرایشگاه ؛ من گفتم زحمت میشه براتون. گفت:"نه. من که بیکارم .یه باری از رو دوش شما بر می دارم اینجوری". تو رو خدا می بینید. به جای اینکه ما از دوش پدر مادرا باری رو برداریم اونا دارن این کار رو می کنن. شرمنده این همه محبت خانواده امین هستم من.
 
پ.ن:اعتراض به حذف ایران از سایت یاهو: به www.helloyahoomail.net  لینک  دهید.
 
 


سه شنبه 8 آبان1386-12:13 |   | لینک مستقیم
شلوار محمد

اینجا هوا هنوز گرمه و محمد رو با شلوارک و شورت از خونه بیرون می برم.مگه شب بخواهیم بریم پارکی جایی که از ترس پشه ها شلوار پاش کنم. ماشالا بچه ها هم تند تند قد می کشن و هیچ کدوم از شلوارهای پارسال براش اندازه نیست.

هفته پیش به امین گفتم محمد لباس می خواد گفت باشه.فردا بریم بخریم.فرداش خونه باباش بودیم و قرار شد محمد رو بذاریم اونجا بریم خرید.اون روز اما نشد بریم خرید. چون پول نقد نداشتیم تو دستمون و اگه می رفتیم و بعد دستگاه کارتخوان طرف خراب بود ضایع می شدیم. بی خیال خرید شدیم تا پول نقد کنیم و بعد بریم. هفته پیش که من تقریبا امین رو ندیدم دیگه. دیروز من دیدم برنامه قم جدی شده و مامان می گن اونجا هوا سرده. در حد کاپشن و لباس گرم . پی دیگه خرید شلوار محمد واجب شد. صبح که به امین گفتم ، گفت"من وقت ندارم.خودت باید بری بخری." می دونید این بغض برا کیه؟ هم برای من ، هم برای امین. من ؛ به این دلیل که برام خرید کردن بدون امین خیلی سخته .و امین؛ برا اینکه انقد کار داره که حتی وقت نداره برای پسرش بره خرید. کاش می شد کمتر کار کنه و یه کمم به خودش و خانوادش برسه. من فکر می کنم این که نمی تونه بیاد خرید برای خودش سخت تر از من باشه.

حالا منم باید یه جوری برنامه بریزم که یا امروز یا فردا صبح برم بازار . بازار رفتن یکی از سخت ترین کارای دنیاس جدی می گما.



یکشنبه 6 آبان1386-8:5 |   | لینک مستقیم
مسافرت

از وقتی عقد کردیم در حال دویدن بودیم. دو تامون داشنجو بودیم و داشتیم توی داشگاه یا مسیر خوابگاه تا دانشگاه یا مسیر خونه امین اینا تا خوابگاه رو می دویدیم.

ازدواج کردیم و مسیر خوابگاه حذف شد. مسیر خونه بابای امین که خونه من هم شده بود رو همیشه با سرعت طی می کردم. امین هم دیگه درسش تموم شده بود و از صبح تا شب دنبال کارای شرکت می دوید.

بچه دار شدیم و سرعت دویدن امین زیاد شد و من یه سال تو خونه موندم با بچه داری. بهار ۸۳ یعنی وقتی محمد حدود شش ماهش شد من یه کم آرامش رو تو زندگی خودم حس کردم.اما امین همچنان با سرعت فعالیت و تلاش می کرد. مهر بعد دوباره رفتم دانشگاه و این بار با سرعت بیشتر باید می دویدم. مسیر دانشگاه تا مهد کودک هم اضافه شده بود. سال بعدش مستقل شدیم. خونه تا مهد تا دانشگاه و برعکس این مسیر رو هر روز  می دویدم. و امین همچنان دنبال کار و شرکت. درسم تموم شد. دوباره یه دوره رکود برای من . سال بعدش رفتم سر کار ولی این بار محل کار خیلی نزدیک خونه بود و من لازم نبود زیاد بدوم. امسالم که کار رو تعطیل کردم و دارم مثلا درس می خونم برای ارشد. من سرعتم کم شده. از وقتی درسم تموم شد سرعتم کم شد. فرصت فکر کردن به زندگیمونو پیدا کردم. اما امین همچنان داره می دوه. همچنان یه سفر غیر اجباری نرفته. همچنان نشده که بیش از سه چهار روز از اهواز بیرون باشه. همچنان نشده که ما با هم سینما بریم یا قدم بزنیم یا هر کار دیگه ای که همه عاشقا تو دوران نامزدی انجام میدن. دوران نامزدی به درس و دانشگاه و دویدن گذشت و من نفهمیدم. از وقتی درسم تموم شده دارم اینا رو بیشتر می فهمم . اما دیگه امین انقدر غرق کار و شرکت شده که حتی زمانی برای طرح این مسایل هم وجود نداره و اگه هم زمان باشه حس می کنم مطرح کردن این حرفا یعنی عدم درک متقابل از طرف من.

اما

حالا امین خودش تصمیم گرفته بریم سفر. هر چند هنوزم شک دارم خودش تصمیم گرفته یا اصرارهای من و برخوردای مامان و بابام. برخوردایی که نشانگر نارضایتی اونا از اینه که امین تو این هشت سال هیچوقت نرفته بهشون سر بزنه. هر بار که رفتیم قم به خاطر کاری بوده که امین تهران داشته یا مراسم عقد و عروسی خواهرم. انتظار خانواده من اینه که دامادشون بره بهشون سر بزنه. و من هر بار سعی می کنم برای خانواده خودم کار زیاد امین رو توجیه کنم و از اون طرف امین عزیزم رو راضی کنم یه سفر بریم قم.چند وقتیه دیگه به امین چیزی نگفتم. حالا امین خودش گفته بریم قم. می دونم خیلی خسته شده از کار. امیدوارم سفر به قم بتونه این خستگی رو کمی کم کنه.

دیروز خونه بابای امین بودیم ، بهشون پیشنهاد دادیم اونا هم با ما بیان. در واقع ما با اونا بریم. آخه اونا ماشین دارن، خدا کنه جور بشه که با مامان و بابای امین بریم. آخه باباش خیلی خوش مسافرته . کلی خوش می گذره سفر باهاشون.

عجب درد دل طولانی شد!!! ببخشید سرتونو در آوردم!



شنبه 5 آبان1386-12:59 |   | لینک مستقیم
وبلاگ جدید من

من بس که بیکارم و اصلا هم نمی خوام برای ارشد بخونم یه وبلاگ جدید درست کردم به اسم :

کتاب کودک

 لطفا سر بزنید و راهنمایی کنید!



پنجشنبه 3 آبان1386-9:25 |   | لینک مستقیم
ساعت کاری

ساعت کاری شما از چند تا چنده؟؟

امین من هنوز از سر کار خونه نیومده. یه نگاه به ساعت ارسال این پست بندازید! تازه یه ربع پیش که بهش زنگ زدم ، از تماسهای مکرر من خسته شد و بهم گفت زهرا من سر کارم بعدا باهات تماس می گیرم.تماس های مکرر یعنی از ساعت ۶ عصر تا الان حداکثر چهار بار ، که هیچکدوم بیش از ۳۰ ثانیه نشده!

--------------------

در ساعت 8 صبح فردا :

دیشب امین ساعت 12:45 رسید خونه. شام هم نخورده بود. الهی من بمیرم برا این همسر فداکارم که اینجوری کار می کنه. صبحم ساعت 7:30 بیدار شدم می بینم رفته سر کار.

-----

دیدیدن تو پست قبلی محمد برام نظر داده ؟دیشب که داشتم نظرات رو چک می کردم گفت "مامان می خوام برات نظر بدم" بعدم خودش نوشت مردشمشیری (با راهنمایی من) و اون گل هاو قلب یا به قول خودش بوس قلبی رو گذاشت برام با یه لبخند. خیلی مهربونه پسرم ؛ برعکس مامانش که یه کم خشن میشه بعضی وقتا!

مامان فدای نظر دادنش



پنجشنبه 3 آبان1386-0:18 |   | لینک مستقیم
منابع ارشد

با وجودی که معمولا نوشتن سوالام و درخواستام توی وبلاگ نتیجه و جوابی نداشته اما خب اینم یه تیره در تاریکی برای یافتن منابع اصلی یا ترجمه درسهای نظریه زبانها و هوش مصنوعی به صورت pdf:

نظریه زبانها و ماشین ها An Introduction to Formal Language & Automata ; Peter Linz ; 3d edition

هوش مصنوعی Artificial Intelligente : A Modern Approach ; Stuart Russell ; Second edition

اگر منبع یا جزوه ای برای کنکور ارشد مهندسی نرم افزار یا هوش یا آی تی به صورت pdf سراغ دارید ، ممنون می شم من رو هم در جریان بذارید.به خصوص جزوه های اساتید شریف یا امیرکبیر.

با تشکر

اطلاعات مختصری درباره منابع ارشد کامپیوتر



سه شنبه 1 آبان1386-0:51 |   | لینک مستقیم