|
عینک جدید و هزینه رفت و آمد
دیروز صبح محمد رو بردم بینایی سنجی . عینک قرمزه براش کوچیک شده. بینایی سنجی نمره جدید عینک رو نوشت براش. ساعت ۱۲:۲۰ از بینایی سنجی رسیدیم خونه.سرویس ساعت۱۲:۳۰ اومد دنبال محمد و محمد رفت مهد. خودم ساعت ۲ کلاس هوش داشتم. ساعت۱:۳۰ رفتم دانشگاه .بعد از هوش کلاس نظریه زبانها بود اما چون استاد می خواست میانترم بگیره من نموندم و بعد از کلاس هوش رفتم مهد دنبال محمد. تو راه به امین زنگ زدم و قرار شد بریم عینک بخریم . محمد رو بردم خونه. نسخه رو برداشتم و رفتیم پیش امین. آقای مهندس که یه مناقصه رو همون دیروز برنده شده بود، حسابی سر حال بود. من هم سوء استفاده کردم و دو دور طالقانی رو چرخیدیم و حدود ۱۰ تا عینک فروشی رو رفتیم تا بلاخره یکی رو انتخاب کردیم. بعد هم شیرینی مناقصه رو گرفتیم و رفتیم سان برگر به یاد خاطرات قدیما اونجا شام خوردیم. همه چیز همون جور بود. به قول امین"قبلا تنها اشکالش بی نمکی غذاهاش بود.هنوزم همون جوره" .خیلی شب خوبی بود. نکته جالب توجه دیروز این بود که من ۲۵۰۰ تومن کرایه دادم. به معمولی ترین شیوه ممکن همه مسیرهای خونه تا بینایی سنجی و برعکسش ، خونه تا دانشگاه ، دانشگاه تا مهد و خونه و خونه تا شرکت رو رفتم اما ۲۵۰۰ تومن فقط کرایه تاکسی دادم. دوشنبه 28 آبان1386-11:49 | | لینک مستقیم ![]() همراه اول
ساعت ۷ یه اس ام اس اومد برای امین.صدای موبالش که اومد گفتم منشیشه و میگه امروز نمیام و الان امین باید بدوه بره شرکت و نمیرسه صبحونه بخوره. کمی بعد امین با صدای بلند گفت"اتو خریدم.اگه میتونی الان زنگ بزن خونه"دوتایی زدیم زیر خنده .اس ام اسی که من دیروز ساعت ۱۱:۴۷ صبح فرستاده بودم ، رسیده بود!!! اتومون خراب شده بود.من هم بدون امین خرید نمیرم اما اتو رو نمیشد کاری کرد .امینم که وقت بازار نداشت. دیروز با محمد رفتیم بازار. دو سه جا اتو دیدم و یه بلک اند دکر خریدم. ماشالا محمد بزرگ شده و تو بازار خیلی خوب باهام راه اومد. پ.ن: گزارش تصویری جشن تولد محمد رو توی وبلاگشو ببینید. سه شنبه 22 آبان1386-10:25 | | لینک مستقیم ![]() سفر
پنجشنبه ساعت 11 با رئیس دانشگاه پیام نور قرار داشتیم ، من و منیره دوستم که مهندس برقه و با هم تقاضای کار داده بودیم. پدرشوهرم صبح اومد دنبال محمد و با چمدون و وسایل ما بردش خونه خودشون. بعد از دو سه بار بهم خوردن و برقرار شدن مجدد قرار جلسه من ساعت 11:30 پیام نور بودم. منیره قرار شد برای آزمایشگاه فیزیک بره و من رو برای سایت می خواستند. با حقوقی معادل ساعتی 1000 تومن هم به عنوان متصدی سایت و هم مدرس درس کارگاه کامپیوتر . من که تدریس جهاد دانشگاهی رو با ساعتی 2600 (تازه این قیمت پارساله) قبول نکرده بودم به خاطر خوندن برا ارشد مسلما اینجا رو با این قیمت و اونم تقریبا هر روز 8 صبح تا5 عصر رد می کردم و همین کار رو هم کردم. و رفتم خونه پدرشوهرم. امین که از مدرسه اومد راه افتادیم سمت قم. من ،امین،محمد،ابراهیم(برادر شوهرم)،پدرشوهرم و مادر شوهرم سوار پراید شدیم و نیمه شب جمعه رسیدیم قم. صبح جمعه با عموی امین که دایی مامان من میشه تماس گرفتند و ایشون هم اومد قم. و همه ( یعنی خانواده سه نفری ما، خواهرم و همسرش ، مامان بابا و برادر من و مامان ،بابا و برادر امین و دایی مامان) با هم به سمت تفرش راه افتادیم. چون دیر شده بود و ظهر بود وسط جاده با دیدن تابلوی "بهشت پنهان- نان داغ کباب داغ-چای و قلیان حاضر است" پیچیدیم تو جاده خاکی. کمی که رفتیم بهشت پنهان آشکار شد و ما نرسیده به نان داغ ، کباب داغ متوقف شدیم. عجب جایی بود. برگای درختا صد رنگ بودند. خوزستان ما خزان نداره. هوا داغه یهو در عرض یکی دوهفته سرد میشه. درختا هیچ وقت زرد شدن تدریجی برگها و ریختن اونا رو تجربه نمی کنند.زمین ها هیچ وقت پر از برگهای زرد و نارنجی و قرمز و رنگای زیبای دیگه ای که اسمی براشون ندارم نمیشن.اما اون طرفا طبیعت خیلی آروم عمل می کنه . آرامشی که توی زندگی مردم اونجا هم حس می شه و تغییرات سریع طبیعت خوزستان هم در خلق و خوی ما خوزستانی ها منعکس می شه.
پ.ن۱:اگه متن خیلی تغییر سبک داشت ببخشید.تغییر سبک ؟!!!چه حرفا!!! چهارشنبه 16 آبان1386-22:49 | | لینک مستقیم ![]() شعر جنگ قیصر امین پور
و یک سروده زیبا از قیصر امین پور (من یک اهوازیم که همین الان جنگ ِسالهای گذشته در تمام زندگی من تاثیر می گذاره ، بدون داشتن خاطره ای از جنگ) می خواستم شعری برای جنگ بگویم دیدم نمی شود دیگر قلم زبان دلم نیست گفتم: باید زمین گذاشت قلمها را دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست باید سلاح تیز تری برداشت باید برای جنگ از لوله ی تفنگ بخوانم - با واژه ی فشنگ - می خواستم شعری برای جنگ بگویم شعری برای شهر خودم- دزفول - دیدم که لفظ ناخوش موشک را باید به کار برد اما موشک زیبایی کلام مرا می کاست گفتم که بیت ناقص شعرم از خانه های شهر که بهتر نیست بگذار شعر من هم چون خانه های خاکی مردم خردوخراب باشدو خون الود باید که شعر خاکی و خونین گفت باید که شعر خشم بگویم شعر فصیح فریاد - هرچند ناتمام- گفتم: در شهر ما دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست اینجا وضعیت خطر گذرا نیست اژیر قرمز است که می نالد تنها میان ساکت شبها بر خواب ناتمام جسدها خفاشهای وحشی دشمن حتی ز نور روزنه بیزارند باید تمام پنجره ها را با پرده های کور بپوشانیم اینجا دیوار هم دیگر پناه پشت کسی نیست کاین گور دیگری است که استاده است در انتظار شب دیگر ستار گان را حتی هیچ اعتماد نیست شاید ستاره ها شبگردهای دشمن ما باشند اینجا حتی از انفجار ماه تعجب نمی کنند اینجا تنها ستارگان از برجهای فاصله می بینند که شب چقدر موقع منفوری است اما اگر ستاره زبان می داشت چه شعرها که از بد شب می گفت گویا تر از زبان من گنگ اری شب موقع بدی است هر شب تمام ما با چشمهای زل زده می بینیم عفریت مرگ را کابوس آشنای شب کودکان شهر هر شب لباس واقعه می پوشد اینجا هر شام خا مشانه به خود گفتیم: شاید این شام،شام آخر ما باشد اینجا هر شام خامشانه به خود گفتیم: امشب در خانه های خاکی خواب آلود جیغ کدام مادر بیدار است که در گلو نیامده می خشکد؟ اینجا گاهی سر بریده ی مردی را تنها باید ز بام دور بیاریم تا در میان گور بخوابانیم یا سنگ و خاک وآهن خونین را وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم در زیر خاک گل شده می بینیم: زن روی چرخ کوچک خیاطی خاموش مانده است اینجا سپور هر صبح خاکستر عزیز کسی را همراه میبرد اینجا برای ماندن حتی هوا کم است اینجا خبر همیشه فراوان است اخبار بارهای گل و سنگ بر قلبهای کوچک در گورهای تنگ اما من از درون سینه خبر دارم از خانه های خونین از قصه ی عروسک خون آلود از انفجار مغز سری کوچک بر با لشیکه مملو رویاهاست - - رویای کودکانه ی شیرین از آن شب سیاه آن شب که در غبار مردی به روی جوی خیابان خم بود با چشمهای سرخ و هراسان دنبال دست دیگر خود می گشت باور کنید من با دو چشم مات خودم دیدم که کودکی ز ترس خطر تند می دوید اما سری نداشت لختی دگر به روی زمین غلتید و ساعتی دگر مری خمیده پشت و شتابان سر را به ترک بند دو چرخه سوی مزار کودک خود می برد چیزی درون سینه ی او کم بود… اما این شانه های گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه می لرزند اینان هر چند بشکسته زانوان و کمر هاشان استاده اند فاتح و نستوده - بی هیچ خان و مان در گوششان کلام امام است - فتوای استقامت و ایثار- بر دوششان درفش قیام است
باری این حرفها داغ دلم را دیوار هم توان شنیدن نداشته است آیا تو را توان شنیدن هست؟ دیوار! دیوار سرد و سنگی سیار! آیا رواست مرده بمانی در بند انکه زنده بمانی؟ نه! باید گلوی مادر خود را از بانگ رود رود بسوزانیم تا بانگ رود رود نخشکیده است باید سلاح تیز تری برداشت دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست……
روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو چهارشنبه 9 آبان1386-7:12 | | لینک مستقیم ![]() tv
چند لحظه پیش مردم ایران سلام تصاویر خبری رو نشون داد و یکی از اونها آوارگان اوگانادا بود که در انتظار کمکهای غذایی هواپیمایی بودند. تاسف برانگیز بود و من بلافاصله به خودم گفتم خدایا شکرت که من توی اوگاندا نیستم. این تفکر دو تا نکته داره:۱-این مدت من خیلی غر غر کردم و ناشکری .۲-ما هر صحنه دردناکی رو که می بینیم بلافاصله می گیم چه خوب که من جای اون نیستم . این مطلب رو در وبلاگ پرنده بی پرنده خونده بودم و از این نتیجه گرفته بود که نباید مشکلاتمون رو فریاد کنیم.پیشنهاد می کنیم بخونیدش ، مطلب جالب و خوبیه ! اما دیروز تو همین برنامه مردم ایران سلام یه خبری شنیدم که ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد. شبکه دو بعد از مردم ایران سلام سریال خانه سبز رو نشوون میده. اونم برا خودش دنیایی بود زمان نوجوانی ما.حالا که می بینمش باز هم همون حس تازگی رو درک می کنم. از لباسا و گریم هاشون که الان ناآشنا هستند که بگذریم ، مفاهیمی که مطرح شده ، هنوز هم مفید هستند. دیروز قسمتی بود که از مدرسه علی نامه ای فرستاده بودند برای دعوت از پدران در جلسه"نقش پدر در تربیت فرزند". و علی از پشت دیوارهای قطور گذشت و فداکاری مادرش نغمه غم انگیز اونو شنید و دایی رضا رو وکیل خودش کرد تا برای مامان نرگسش شوهر پیدا کنه و رضا و عاطفه سعی کردند ازدواج مجدد مادر علی رو برای همه خانواده حتی خود نرگس توجیه کنند. مفهوم توجه به خود و جور دیگری نگاه کردن به فداکاری .این که وقتی من از خودم بگذرم به خاطر دیگری ، در همان زمان یا کمی بعدتر حتما از اون دیگری هم خواهم گذشت. دور انداختن عقاید و خاطرات آشغالی توسط جدبزرگ و مفاهیم زیبا و قابل تامل دیگری که از زبان رضا صباحی بیان می شدند. سبز سبزم٬ریشه دارم چهارشنبه 9 آبان1386-7:5 | | لینک مستقیم ![]() من آپم .منتظرتونم
اینو دوست عزیزم مریم جون توی گوگل تاک برام فرستاده:
hameh migan ma upim montazeretim
man migam up kon man montazeram
:)
دوست جونای قدیمی گل که با خوندن وبلاگ از حال و روز من با خبر می شید، سلام
من و محمد و امین همه خوبیم. امین همچنان کار کار کار. منم که درس و دانشگاه وکار خونه. محمد هم مهد و خونه و بازی و نقاشی و....
با بابا و مامان و برادر امین داریم میریم قم. ان شا الله از پنجشنبه تا یکشنبه. امین داره در حد بیش از توانش الان کار می کنه که اون دو سه روز موبایلش کمتر زنگ بخوره. دو روز گذشته صبح بازار بودم برای خرید لباس گرم برای محمد.( اینجا هنوز کولر روشنه و الان من روبروی باد کولر نشستم.) بعد از ظهرها هم که دانشگاه کلاس بودم. دیروز باباجون (پدربزرگ) محمد وقتی من کلاس بودم رفتن و محمد رو از مهد بردن خونه خودشون. بعد هم برده بودنش آرایشگاه و موهاشو کوتاه کرده بودن و بعدم دوباره خونه خودشون. من که از دانشگاه رسیدم خونه پدرشوهرم محمد مشغول خوردن ماکارونی بود و من انقد خسته بودم که نمی تونستم زیاد شیطنت هاشو تحمل کنم. همش با بی بی جون و عمه و عموش بود. امین هم که آخر شب اومد اونجا و شام خوردیم و برگشتیم خونه.
می دونید در واقع همه خانواده امین اینا با هم دیگه نقش همسر من و بابای محمد رو ایفا می کنن
عموش می برتش پارک. پدرشوهرم می برتش سلمونی .مادرشوهرم دیشب بردش حمام. و....
دیروز شرمنده پدرشوهرم شدم حسابی. وقتی زنگ زد به موبایلم و گفت که محمدو ببرم آرایشگاه ؛ من گفتم زحمت میشه براتون. گفت:"نه. من که بیکارم .یه باری از رو دوش شما بر می دارم اینجوری".
پ.ن:اعتراض به حذف ایران از سایت یاهو: به www.helloyahoomail.net لینک دهید.
سه شنبه 8 آبان1386-12:13 | | لینک مستقیم ![]() شلوار محمد
اینجا هوا هنوز گرمه و محمد رو با شلوارک و شورت از خونه بیرون می برم.مگه شب بخواهیم بریم پارکی جایی که از ترس پشه ها شلوار پاش کنم. ماشالا بچه ها هم تند تند قد می کشن و هیچ کدوم از شلوارهای پارسال براش اندازه نیست. هفته پیش به امین گفتم محمد لباس می خواد گفت باشه.فردا بریم بخریم.فرداش خونه باباش بودیم و قرار شد محمد رو بذاریم اونجا بریم خرید.اون روز اما نشد بریم خرید. چون پول نقد نداشتیم تو دستمون و اگه می رفتیم و بعد دستگاه کارتخوان طرف خراب بود ضایع می شدیم. بی خیال خرید شدیم تا پول نقد کنیم و بعد بریم. هفته پیش که من تقریبا امین رو ندیدم دیگه. دیروز من دیدم برنامه قم جدی شده و مامان می گن اونجا هوا سرده. در حد کاپشن و لباس گرم . پی دیگه خرید شلوار محمد واجب شد. صبح که به امین گفتم ، گفت"من وقت ندارم.خودت باید بری بخری." حالا منم باید یه جوری برنامه بریزم که یا امروز یا فردا صبح برم بازار . بازار رفتن یکی از سخت ترین کارای دنیاس یکشنبه 6 آبان1386-8:5 | | لینک مستقیم ![]() مسافرت
از وقتی عقد کردیم در حال دویدن بودیم. دو تامون داشنجو بودیم و داشتیم توی داشگاه یا مسیر خوابگاه تا دانشگاه یا مسیر خونه امین اینا تا خوابگاه رو می دویدیم. ازدواج کردیم و مسیر خوابگاه حذف شد. مسیر خونه بابای امین که خونه من هم شده بود رو همیشه با سرعت طی می کردم. امین هم دیگه درسش تموم شده بود و از صبح تا شب دنبال کارای شرکت می دوید. بچه دار شدیم و سرعت دویدن امین زیاد شد و من یه سال تو خونه موندم با بچه داری. بهار ۸۳ یعنی وقتی محمد حدود شش ماهش شد من یه کم آرامش رو تو زندگی خودم حس کردم.اما امین همچنان با سرعت فعالیت و تلاش می کرد. مهر بعد دوباره رفتم دانشگاه و این بار با سرعت بیشتر باید می دویدم. مسیر دانشگاه تا مهد کودک هم اضافه شده بود. سال بعدش مستقل شدیم. خونه تا مهد تا دانشگاه و برعکس این مسیر رو هر روز می دویدم. و امین همچنان دنبال کار و شرکت. درسم تموم شد. دوباره یه دوره رکود برای من . سال بعدش رفتم سر کار ولی این بار محل کار خیلی نزدیک خونه بود و من لازم نبود زیاد بدوم. امسالم که کار رو تعطیل کردم و دارم مثلا درس می خونم برای ارشد. من سرعتم کم شده. از وقتی درسم تموم شد سرعتم کم شد. فرصت فکر کردن به زندگیمونو پیدا کردم. اما امین همچنان داره می دوه. همچنان یه سفر غیر اجباری نرفته. همچنان نشده که بیش از سه چهار روز از اهواز بیرون باشه. همچنان نشده که ما با هم سینما بریم یا قدم بزنیم یا هر کار دیگه ای که همه عاشقا تو دوران نامزدی انجام میدن. دوران نامزدی به درس و دانشگاه و دویدن گذشت و من نفهمیدم. از وقتی درسم تموم شده دارم اینا رو بیشتر می فهمم . اما دیگه امین انقدر غرق کار و شرکت شده که حتی زمانی برای طرح این مسایل هم وجود نداره و اگه هم زمان باشه حس می کنم مطرح کردن این حرفا یعنی عدم درک متقابل از طرف من. اما حالا امین خودش تصمیم گرفته بریم سفر. هر چند هنوزم شک دارم خودش تصمیم گرفته یا اصرارهای من و برخوردای مامان و بابام. برخوردایی که نشانگر نارضایتی اونا از اینه که امین تو این هشت سال هیچوقت نرفته بهشون سر بزنه. هر بار که رفتیم قم به خاطر کاری بوده که امین تهران داشته یا مراسم عقد و عروسی خواهرم. انتظار خانواده من اینه که دامادشون بره بهشون سر بزنه. و من هر بار سعی می کنم برای خانواده خودم کار زیاد امین رو توجیه کنم و از اون طرف امین عزیزم رو راضی کنم یه سفر بریم قم.چند وقتیه دیگه به امین چیزی نگفتم. حالا امین خودش گفته بریم قم. می دونم خیلی خسته شده از کار. امیدوارم سفر به قم بتونه این خستگی رو کمی کم کنه. دیروز خونه بابای امین بودیم ، بهشون پیشنهاد دادیم اونا هم با ما بیان. در واقع ما با اونا بریم. آخه اونا ماشین دارن، عجب درد دل طولانی شد!!! ببخشید سرتونو در آوردم! شنبه 5 آبان1386-12:59 | | لینک مستقیم ![]() وبلاگ جدید من
من بس که بیکارم و اصلا هم نمی خوام برای ارشد بخونم یه وبلاگ جدید درست کردم به اسم : لطفا سر بزنید و راهنمایی کنید! پنجشنبه 3 آبان1386-9:25 | | لینک مستقیم ![]() ساعت کاری
ساعت کاری شما از چند تا چنده؟؟
امین من هنوز از سر کار خونه نیومده. یه نگاه به ساعت ارسال این پست بندازید -------------------- در ساعت 8 صبح فردا : دیشب امین ساعت 12:45 رسید خونه. شام هم نخورده بود. -----
مامان فدای نظر دادنش پنجشنبه 3 آبان1386-0:18 | | لینک مستقیم ![]() منابع ارشد
با وجودی که معمولا نوشتن سوالام و درخواستام توی وبلاگ نتیجه و جوابی نداشته نظریه زبانها و ماشین ها An Introduction to Formal Language & Automata ; Peter Linz ; 3d edition هوش مصنوعی Artificial Intelligente : A Modern Approach ; Stuart Russell ; Second edition اگر منبع یا جزوه ای برای کنکور ارشد مهندسی نرم افزار یا هوش یا آی تی به صورت pdf سراغ دارید ، ممنون می شم من رو هم در جریان بذارید.به خصوص جزوه های اساتید شریف یا امیرکبیر. با تشکر اطلاعات مختصری درباره منابع ارشد کامپیوتر سه شنبه 1 آبان1386-0:51 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|




