تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
کباب با هویج پخته و . . .

دیروز استادم خیلی خسته بود و احساس کردم سر حال نیست. خونه که اومدم به امین گفتم زنگ بزن بگو مهدی شام بیاد اینجا. خیلی وقته نیومده .امروزم خیلی خسته شده بود. امین هم بهش زنگ زد و قرار شد ساعت ۸.۵  ، ۹ بیاد خونمون. من هم می خواستم کوکو سیب زمینی درست کنم تبدیلش کردم به یه غذای دیگه ، گوشت چرخ کرده رو با سیب زمینی و هویج پخته قاطی کردم و شد مایه کباب. چشمتون روز بد نبینه کبابا به جای سرخ شدن ، سوختند. فکر کنم به خاطر هویج های پخته بود. وسط کار یه کم از مایه رو با تخم مرغ قاطی کردم دیدم رنگش بهتر میشه .لقیشو با تخم مرغ فاطی کردم و سرخ کردم رنگش یهتر شد . ولی حسابی شرمنده شدم جلو استادم. من همیشه کبابام خوب میشد نمی دونم چرا این بار دستورشو عوض کردم. سیب زمینی رو پختم و هویج پخته زدم توش و کارم خراب شد. این از یک

دو: امروز تو دانشگاه ۱۲:۳۰ تا ۲ گسسته داشتم. همزمان مهندس چمران ، رئیس شورای شهر تهران تو سالن مهندسی مهمان بود. دوست داشتم برم ببینم چه خبره. کلاس که تموم شد رفتم آمفی تئاتر. هنوز برقرار بود جلسه پرسش و پاسخ. یه دانشجویی شروع کرد بلند بلند اعتراض به وضع خوزستان .مهندس هم گذاشت حرفشو بزنه و بعد جوابشو داد. البته جواب که نبود به نظر من. وضع خوزستان واقعا قابل حمایت نیست. من رو بگی از این یه کم شلوغی ترسیدم. گفتم الان اگه بیان و بفهمن من دانشجو نیستم می برنم اطلاعاتاما خب نیومدن من هم کلی عکس و فیلم گرفتم با موبایلم. حالا کی می دونه اصولگرا یعنی چی؟؟؟ من که نمی دونم.

سه: دارم میرم قم. بابام از مراکش اومده گفته دلم می خواد زهرا رو ببینم(چه ملوس.....) آره دیگه منم به حرف بابام گوش دادم و فردا شب میرم با قطار. می خواستم جمعه با هواپیما برگردم اما بلیت نبود. شنبه بلیت قطار گرفتم اما هنوز داییم پیگیره اگه جمعه بلیت گیر بیاد اون قطارا رو کنسل می کنم.  شب یلدا به نظرتون کجا باشم بهتره؟ اهواز خانواده امین قرار دور هم جمع بشن .خانواده امین که می گم یعنی خانواده دایی مامانم + پسر خاله مامانم + دختر خاله مامانم که زن عموی  خودمه. تلاش کنم برا اهواز اومدن یا بمونم قم؟ پیش مامان و بابا و خواهرم  و احتمالا عمه هام. کدومش؟؟؟

چهار: عموم بود که رئیس دانشگاه چمران بود و قرار بود براش یه سایت طراحی کنم ، خب؟ اون که استعفا داد و زفت تهران ؛ منم که سایت رو طراحی نکردم، خب؟ حالا زنگ زده به بابام که به زهرا بگید اومد قم اگه شد بیاد تهران برای سایت کارش دارم.خدا رحمم کنه. احتمالا پنجشنبه شب بریم تهران خونه عمو. مامان بزرگم هم اونجاست الان. خودم دلم می خواست همچین پیشنهادی بدم به بابا اینا که بریم تهران هم عمو رو ببینم هم بی بی رو اما حالا عمو دستور داده......این چند روزه باید بشینم یه چیزی آماده کنم ، نشونش بدم رفتم تهران .اگر آپلود کنم سایتو هم دیگه محشره. دعام کنید.

پنج: کنکور نمی خونم

شش: این وبلاگ گربه سگِ سعیده خانم و آقا امید مدتیه سرم رو گرم کرده. اگه مثل من بیکارید برید و آرشیوشون رو بخونید!

هفت: مدتیه یاهو مسنجر رو آن اینستال کردم بنا بر این از این به بعد  چیزای رو که قبلا سند تو آل می کرد اینجا میذارم:

هفت.یک:گفتگو با حسین امانت طراح برج آزادی تهران : برج آزادی تهران رادر ۲۴ سالگی طراحی کردم!

هفت.دو: بانک توسعه زنان در ونزوئلا



دوشنبه 26 آذر1386-18:47 |   | لینک مستقیم
غنای درون

مدتیه می خوام "برای مامانای جدید" بنویسم دوباره. بعدا می گم که چی شد که بلاخره عملی شد تصمیمم.

اون چیزی که برای شخصیت آدما مهمه غنای درونه. یعنی حس بی نیازی. یعنی اعتماد به نفس. یعنی نداشتن حس کم بودن و کم داشتن از دیگران.اینو چه جوری میشه در وجود بچه ایجاد کرد؟ راهش اینه که خودت ، درون خودت غنی باشه. باید خودت اینجوری باشی تا بتونی اونو به بچه ت منتقل کنی. همیشه درونت خودت رو برتر از دیگران بدونی تا حتی ناخودآگاه و ناخواسته کلام و رفتاری نداشته باشی که بچه حس کنه چیزی کم داره یا کم داری. تو زندگی امروز ما که مادیات و ظاهر و پول خیلی مهم شده درون آدما خیلی فقیر شده. وقتی من می بینم دوستم ماکرو فر داره ، ماشین ظرفشویی داره ، و خیلی چیزای دیگه داره که من ندارم چه حسی بهم دست میده؟ بچه من چه حسی بهش دست میده. آلا من جلوی بچه م میگم"خوش به حال فلانی"  به قول هم عروسم مقایسه ، مقابسه بدترین چیزه. هم برا خود آدم هم دیگران.

به نظرم شخصیتی که درونش خودش رو پذیرفته باشه و دوست داشته باشه خودشو می تونه موفق باشه. می تونه شاد باشه. چقدر آدم می بینیم که پول دارن و خوب هم خرج می کنن ولی همیشه حس می کنن ندارن. حس نداری خیلی بده و همیشه ناراحت هستند و در عذاب. خودم هم گاهی همین جوری می شم. یه بار که داشتم غر غر می کردم خواهرم گفت"ولی تو خوب خرج می کنی که.چرا انقد می نالی از زندگی" اون موقع یه توجیهایی براش کردم اما بعداکه بیشتر قکر کردم به حرفی خواهرم و مامان و جاریم و رفتارای خودم و آدمای اطرافم دیدم مهم پول نیست مهم حس آدم به پول و زندگیه. مهم دیدگاه آدمه. مهم درون آدمه . و امیدوارم بتونم درون خودم رو انقدر محکم وقوی کنم که همیشه شاد باشم و بتونم این حس رو به محمد منتقل کنم. بی نیازی درونی

 

خیلی نامرتب نوشتم، ببخشید .چند روزه می خوام اینا رو بنویسم و نمیشد. الانم دارم میرم کلاس اما گفتم شروعش کنم تا بعدا به کمک شما مرتبش کنم. اگه پیشنهاد و نظری دارید بگید تا بعدا ویرایش کنم نوشته رو و از راهنمایای شما استفاده کنم. ممنون میشم!



یکشنبه 25 آذر1386-13:17 |   | لینک مستقیم
فال روزانه

سایت کلوب یه بخشی داره که در صورت وارد کردن تاریخ تولد وقتی وارد سایت می شید برای شما فال روزانه می نویسه، به این چیزا اعتقادی ندارم اما جملات جالبی هستند گاهی:

فال دیروز من: امكانات و توانمندیهای تو به اندازه ای است كه میتوانی خود را ارتقا داده و خود را به سطح بالاتری برسانی. پس به جای گوش سپردن به بعضی از حرفهای نومید كننده اراده و پشتكار خود را تقویت كن .

فال امروز من: باید نشان دهی که قدرت کار کردن در هر شرایطی را داری کسانی که در یک شرایط آماده کارهای آسان را انجام می دهند توانمند نیستند توانمند کسی است که بتواند در شرایط سخت و دشوار موفقیت خود را اثبات کند.

همه اینا یعنی: زهرا خانم بشین درس بخون. انقد وقتو تلف نکن چیزی تا کنکور ارشد نمونده ها!  اما کو گوش شنوا؟ دریغ از یه کلمه درس خوندن یا یه دونه تست دیدن(فکر کردن و زدن تست نه ها.همون دیدن تست) دعا کنید سرم یه سنگی جایی بخوره بلکه بشینم درس بخونم. با این تعطیل کردن کارام برای ارشد هم همه رو متوقع کردم. خدا بهم رحم کنه بعد کنکور. کی منو تو خونه َش راه می ده برای یه هفته بعداز اعلام نتایج ارشد؟؟؟



پنجشنبه 22 آذر1386-0:26 |   | لینک مستقیم
امروز هم مال شماست!

از یکی پرسیدن "فیل رو چطور می خورن؟" گفت" لقمه لقمه".

یه قانون می گه که اگه برای برنامه ریزی 10 دقیقه وقت بذارید 100 دقیقه تو انجام اون کار صرفه جویی کردید  . اگه امروز هنوز برنامه ریزی نکردید ،یه قلم و کاغذ بردارید ، کارهاتونو بنویسید و هر کدومو انجام دادید یه علامت جلوش بزنید. آخر امروز کلی علامت زده شده دارید.

 راستی یادتون نره فیله رو لقمه لقمه کنید!

موفق باشید! امروزم مال شماست!

دست "مردم ایران سلام" درد نکنه که مطالب وبلاگ منو داره تامین کنه! ولی جدا این لیست کردن کارا و تیک زدن خیلی لذت بخش و عالیه. یادتون نره دوستان من
تو کامپیوترم می شه این لیست رو ساخت ، اما من به این نتیجه رسیدم که همون کاغذ بهتره .همه جا کنارمه و تند تند می تونم علامت بزم.

امروز روز ازدواج حضرت علی با حضرت زهراست.

خدایا همه ازدواجها رو مثل بهترین ازدواج تاریخ سرشار از عشق بنما و  طعم این دلدادگی رو به همه آدما بچشون.

پ.ن. ۱: خدایا شکرت! هنوزم کمکم کن لطفا!

پ.ن.۲:دوستی که نظر خصوصی گذاشتی و گفتی خودم حدس بزنم کی هستی:۱- نه وبلاگ دادی نه ادرس ایمیل ؛ اگه حدس زدم کی هستی چه جوری بهت بگم؟ ۲- نمی دونم کی هستی؟؟ ولی خیلی دوست دارم دوستای قدیمی قم رو پیدا کنم. خوشحال میشم خودتو معرفی کنی.



چهارشنبه 21 آذر1386-7:40 |   | لینک مستقیم
امروز مال شماست!

آدمهایی که نمی تونن اشتباهاتشونو به یاد بیارن محکوم به تکرار کردنشون هستن.

اشتباه کردن برای آدما گاهی اجتناب نا پذیره ولی آدم عاقل یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کنه.

 امروز مال شماست!

موفق باشید!

از برنامه "مردم ایران سلام"ِ امروز!

پ.ن.۱:برام دعا کنید لطفا

پ.ن.۲:سایت پروفسور حسابی

 



دوشنبه 19 آذر1386-8:46 |   | لینک مستقیم
چند جمله تأمل برنگیز

بر سر اصول جنگيدن، آسان‌تر است تا به كار بردن آن.آلفرد آدلر  

كساني كه دير قول مي دهند خوش قول ترين مردم دنيا هستند . ژان ژاك روسو  

آن كس كه مالك نفس خويش نيست آزاد نيست. اپيكتوس  

تبسم خرجي ندارد ولي سود بسيار مي دهد . ديل كارنگي  

 



یکشنبه 18 آذر1386-9:27 |   | لینک مستقیم
هرچی مردا بخوان همون میشه

من یه اعتقادی دارم که هر بارم درستیش بیشتر بهم ثابت میشه و اون اینه که هر چی امین بخواد همون میشه. هرقدر هم من تلاش کنم که نشه آخر حرف اون میشه. این بارم از اول امین راضی نبود با پولای من چیزی برا خونه بخریم.می گفت برا خودت یه چیزی بخر. من اصرار داشتم که با پولای من ماشین لباسشویی بخریم. چون می خواستم یه ذره حس کنم من هم یه کاری کردم برا زندگی. تازه فکر کن ؛مگه پول مهد محمد رو که به خاطر کار من دادیم ، امین نداده. اگه بخوای حسابای اینجوری رو داشته باشی آخرش از این پول چیزی واسه من نمی مونه. تو همش امین هم سهیمه. اما هیچ کدوم از این حرفا قانعش نکرده بود.ولی خب راضی شده بود این یه بارو.  اما اثبات قانون من: امین فردا شب ِ اون شبی که با هم رفتیم برا ماشین خریدن رفت اونجا.کارت اعتباری من رو هم همراهش برده بود که از اون پول رو پرداخت کنه. اما دستگاه کارت خوان فروشگاه خراب بوده و کارت رو قبول نکرده. بعد هم کارگر فروشگاه با امین میره تا شرکت و یه چک از حساب خود امین تحویل می گیره. بعد هم مهندس تشریف آوردند خونه وخوشحال که دیدی خدا هم نخواست با پولای تو بخریم ماشینو. 

حالا دوباره من موندم و این ۳۵۰۰۰۰ تومن پول. چی کارش کنم؟؟؟؟؟(همچین می گم انگار ۳۵۰ ملیونه نه؟خب ذوق زده شدم دیگه.تا حالا این همه پول یه جا بهم نداده بودن)



جمعه 16 آذر1386-23:2 |   | لینک مستقیم
بارون

دیشب اولین باران پاییز ۸۶  اهواز بارید و همه جا رو شست ؛ به جز بالکن خونه ما که خاکای بادوخاک دو سه روز قبلش رو به گِل تبدیل کرد. و من امروز صبح به جای بارون شستمش!

خواستم یه شعر بارونی هم بذارم اما چیزی به جز باز باران با ترانه یادم نیومد.از اونم زیاد خوشم نمیاد. پس نمیذارمش.



پنجشنبه 15 آذر1386-10:7 |   | لینک مستقیم
امروز مال شماست

تولدم هم گذشت و فکر کنم از امین یه رم ۲ گیگ برا لپ تاپم کادو گرفتم. آخه این همسر عزیز من که مستقیم به ادم نمی گه  این کادوی تولد. دو روز قبل از تولدم این رم رو آورد و روی دستگاه نصب کرد.

 دینگ دینگ(به قول یه وبلاگی)

برنامه "مردم ایران سلام" یه قسمتی داره به اسم "امروز مال شماست" هر روز یه نکته کوچیک و زیبا میگه.امروز می گفت که یه فیلسوف شهیر یونانی (که من الان اسمش یادم نمیاد) میگه اولین قدم برای یه راه سخت هزار فرسنگی قدم شروع اونه(یا یه همچین چیزی) و بعد یه تفسیر و توضیحی با این مضمون که یه راه طولانی یا یه کار سخت رو باید شروع کرد. و باید اولین قدم رو برداشت به عنوان یکی از مهمترین قدم ها. نباید اون کار رو هی عقب انداخت از ترس شروع. آخرشم گفت پس اولین قدم رو بردار.امروز مال توست.
حسابی ضایع کردم حرفای بنده خدا رو .ولی بیشتر از این یادم نمیاد الان.حالا اگه شما صبح دیدینش و یادتونه چی می گفت بگید که من کاملش کنم. اما خلاصش اینه که

قدم اول رو بردارید و بدون تنبلی و پشت گوش انداختن کار رو شروع کنید.

امروز مال شماست!

دقیقا مثل من که الان به جای وبلاگ نوشتن دارم دوباره خوندن برای ارشد رو شروع می کنم.

دینگ دینگ

دیروز رفتیم ماشین لباسشویی ِ اتوماتیک ِدر از بالای ِسامسونگ بخریم. توی بازار نیست شده بود. می گفتن کارخونه خط تولید ۶ و ۶.۵ کیلویی رو تعطیل کرده فعلا. نمایندگی سامسونگ گفت تو انبار دارم ۶ کیلویی ، فردا شب بیایید ببرید.حالا قراره امشب بریم ببینیم ماشین دوقولوی ما تبدیل به اتوماتیک میشه یا نه. البته اینا همش فرع ماجرا بود.اصلش اینه که این ماشین رو قراره با پولی بخریم که من برای یه کاری گرفتم. کار رو خرداد انجام داده بودم اما تازه پولش دستم اومده. کار درست کردن یه سی دی از تصاویر ایران و طبیعت و مردم و آثار باستانی و اینا بود که برای مهمونای خارجی یه همایش درست کرده بودم.البته رایت سی دی ها به تعداد و اینا رو امین و شرکت انجام دادن اما همه پولش مال من شد. 

ما ۶ کیلویی رو ۳۱۰ تومن قیمت داریم. تو شهر شما هم همین قده؟؟

دینگ دینگ

همون "مردم ایران سلام" چهارشنبه ها آقای دکتر یزدانی رو میاره که در مورد دانشمندا صحبت میکنه.نکات خیلی شنیدنی و جالبی میگه.صحبت هاش در مورد ماری کوری ، ادیسون و امروز هم زکریای رازی رو من دیدم و شنیدم تا حالا. مثلا امروز می گفت برخلاف تصور خیلی ها علم روانشناسی رو زکریای رازی پایه گذاری کرده. یا زکریا کسی بوده که اومده گفته های دانشمندای پزشکی قبل از خودشو جمع آوری کرده. بعد توی بعضی هاشون شک کرده و بعد نظر خودشو گفته.تا مدتها می گفتن کار بیخودی انجام داده که نشسته همه علوم قبل رو یه جا گردآوری کرده اما الان دقیقا به همون شیوه زکریای رازی تو دنیا عمل می کنن و می دونن که چه کار مهمی رو انجام داده. یا یه چیز جالب درباره این که چرا با وجود ایرانی بودن اکثر دانشمندا کتاباشون به عربی بوده و تاثیرش در غرب ، میگفت به خاطر این که بغداد مرکز دانشگاهی بوده زبان رسمی علم و دربار و حتی ادبیات و شعر عربی بوده تو یه برهه زمانی و همون حور که ما الان می گیم کتابای زبان اصلی بهتر هستند و انگلیسی یاد می گیریم ، اون زان هم در اروپا زبان عربی رو به همین هدف یاد می گرفتند. در قرون وسطی عربی زمان علم بوده و تقدسی در اروپا داشته تا جایی که تو بعضی از نقاشیها روی دامن مریم مقدس حروف عربی رو می نوشتند به نشانه قداست.

دینگ دینگ

این آپ به درخواست دوست گلم زهرا فرهمند انجام شد.

دینگ دینگ

یه جمله قشنگ از توی وبلاگ آرش قمیشی :آدم های بزرگ نمی ایستند، چون برای پیشرفتشان یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت!



چهارشنبه 14 آذر1386-12:47 |   | لینک مستقیم
تشکر از جاری و خواهر شوهر

دیشب با وجود این که امین بعد از ظهر سربندر بود مهمونی شام برگزار شد.ساعت ۸ خودشو رسوند به قرارگاه. اول قرار بود بریم ریورساید و غذای سنتی بخوریم اما بعد برنامه تغییر کرد و شد فست فود و به عبارتی پیتزا.باز هم میگم که شام به تولد من ربطی نداشت اما وقتی امین داشت پایین سفارش می داد پیتزاها رو ، دختر عمه یا همعروسم گفت همه توجه کنن و یه کادو به من داد از طرف خودش و خواهرشوهرم. وااااای اصلا انتظارشو نداشتم. اصلا فکر نمی کردم همچین کاری کنن.البته اونا سابقه دار هستن. قبلا هم برای تولدم دوتایی بهم هدیه دادن و خدایی چه چیزای خوبی می دن. اون لباسی که چند سال پیش بهم دادن خیلی جاها پوشیدمش. هنوزم خوبه و میشه پوشیدش اما دیگه انقد پوشیدمش که اگه باز بپوشم یه چیزی بهم میگن ! آره دیگه امسال هم یه مانتوی راحت بهم دادن. بعضی وقتا کادو ، کادوست.خوبه و خوشحال کننده .اما گاهی یه چیز بهتره.مثل الان؛ دو روز پیش مانتوی سفید من که خیلی باهاش راحت بودم یه جاش پاره شد(بس که پوشیدمش و شستمش و دوباره پوشیدم) با خودم گفتم "چه بد شد. این خیلی راحت بود" اینا دقیقا یه مانتو تو همون مایه برام گرفتن البته با یه رنگ جیغ تر. قرمز و نارنجی و زرشکی رو قاطی کنید.چه رنگی میشه؟ همون رنگیه کادوی تولدم. یه هدیه فوق العاده و غیرمنتظره. اما راســـتـــــش من تا حالا به هیچ کدوم کادوی تولد ندادم.یعنی هر سال خواستم بدما اما نشده به یه دلیلی.حسابی شرمنده شدم با این کارشون.ایشالا سال دیگه تلافی کنم. از امسال که گذشت. آخه تو خانواده خودمون و شوهرم من تقریبا آخرین نفرم توی سال. برادرشوهر کوچیکم اسفنده و شوهر خواهرم دی ماه. بقیه همه نیمه اولی هستند. ایشالا سال ۸۷ پول داشته باشم به همه کادو بدم.

کیک هم برای خودم درست کردم و برای خواهرشوهر و جاریم بردم دم خونشون و برای پدرشوهرم اینا با برادرشوهر کوچیکه فرستادم.اینم عکسش:

کیک تولد 25 سالگی



یکشنبه 11 آذر1386-9:38 |   | لینک مستقیم
من خیلی هم جوونم

بابا حالا من یه چیزی گفتم. شما چرا انقد جدی گرفتید ، دوستای خوب همسن و سال!

من رسما اعلام می کنم: من خیلی هم جوان هستم. اصلا بیست و پنج سالگی اول جوانی و سرزندگی و شادابیه. آقا اصلا زمان عاشقیه تازه. من تازه می خوام عاشق امین بشم . برای همین هم امشب شام همه بچه های شرکت با خانواده مهمان امین هستند.البته واقعیت اینه که ربطی به من نداره، شیرینی همون پروژه است که قبلا هم گفتم. ولی حالا دلیلشو ندید می گیرم. فکر می کنیم ما می خواهیم بریم اولین شام نامزدی ، فقط یه کم تعداد بالاست.به جای دو نفر، ۱۵ نفر هستیم.

بعدشم من گفتم ۲۴ تا ۲۵ خیلی خوبه.بهترینه.اما من که ۲۵ تا ۲۶ رو هنوز تجربه نکردم.شاید بهتر بود. نه؟ احتمالا بهتر هم هست.بلاخره هم تجربه آدم بیشتره و هم نیروی جوانی به قوت خود باقی ست. تازه به نتایج خوبی در مورد خودم و زندگیم رسیدم این چند روزه که هدف زندگیمو برام روشن کرده .

آهاااااااااااااااای
من الان یک جوان پر از انرژی مثبت هستم.

کیک هم برای خودم درست کردم. یه پودر کیک آماده گرفتم.اما چون فقط وانیلی داشت سوپریمون(همه اهالی مجتمع به مناسبت تولد من کیک پختن، برا همین من که ظهر رفتم فقط دو سه تا پودر کیک وانیلی مونده بود) سه قسمتش کردم. یه بخش رو دارچینی کردم.یه بخش رو نسکافه زدم توش.یه بخش رو هم فقط گردو . البته امین جون کیک دوست نداره. فقط به خاطر محمد درست کردم وگرنه من که مظلوم و بی توقع.



شنبه 10 آذر1386-15:58 |   | لینک مستقیم
25

بیست و پنج سالم تموم شد.پیر دارم میشم.نه؟؟؟

تولدم مبارک

تا حالا دوتا اس ام اس داشتم:
۱-دختر دایی م از تهران اس ام اس زد:چشم تو از کهکشان راه شیری هم سر است ؛پیش چشمان تو یاس و ناز و مریم پرپر است؛ من نمیدانم چه رازی بین عشق و نام توست؛ نام تو از هر چه زیبا دیده ام زیباتر است. تولدت مبارک . ربط شعر با تبریک تولد هم مثل یافتن پرتقال فروشه
۲- برادر شوهرم اس ام اس زده: فردا جشن ساعت چنده؟جشن تولدو میگم.
 منم یه D-: براش فرستادم.



شنبه 10 آذر1386-2:53 |   | لینک مستقیم
سرد شدن هوا و غذای جدید

بلاخره اینجا هم سرد شد و ما دیشب بخاری رو درآوردیم و روشن کردیم. درعرض یک هفته هوا عوض شد. اینجا اصلا پاییز و خزان نداره. هوا گرمه ، یهو در عرض یک هفته سرد میشه.اینجوریه دیگه...

دیشب تا ساعت ۱۰ داشتیم بخاری نصب می کردیم و دکوراسیون پذیرایی رو تغییر می دادیم. بعدش دیگه من حس و حال شام درست کردن نداشتم. امین خان گفتند "امشب شام با من. بریم کباب لقمه بخریم من به غذایی درست می کنم باهاش چنین و چنان." ما هم گفتیم "دست شما درد نکنه".
 وفتایی که من میرم قم ، امین دوستاشو دعوت می کنه و میان خونه ما.بعدا هم دوستاش یه چیزایی یواشکی بهم میگن که من نشنیده می گیرم. خلاصه یه بار دوستش(همون استاد من ) بهشون میگه من یه غذای مخصوص بلدم .بعد از کلی تعریف از خودش و غذاش، غذا رو می سوزونه.از اون موفع این همسر عزیز ما هر بار میگه می خوام از اون غذا درست کنم. حالا نخوردنا ولی انقد تعریف کرده بود که حسابی مشتاق کرده امینو. خلاصه دیشب قرار شد مهندس آشپزی کنه طبق دستور غذای یه مهندس دیگه.رفتیم سوپری و دو بسته کباب لقمه خریدیم ، دوغ و نون و چیزای دیگه هم گرفتیم و برگشتیم. رسیدیم خونه اول آقا رفته نشسته پای کامپیوترش. بعداز چند دقیقه اومده تو آشپزخونه.میگم خب؟ چی باید بذاریم. میگه: فلفل دلمه ای ، سبزی ، گوجه ؛ - خب؟ سیب زمینی؟ هویج؟  - اونم خوبه.بیار. -همین؟ -نمی دونم.نخوردیم که اون بار!
بعدش کل کاری که مهندس جون انجام دادند: دو تا هویج حلقه فرموندند + یه سیب زمینی که من پوستشو گرفته بودم ورقه کردند.
من روغن ریختم تو ماهیتابه. هویجا رو ریختم کفِش. سیب زمینی روش.کبابها روی اون.بعدم فلفل دلمه ای حلقه شده(از توی فریزر).بعدشم گوجه حلقه شده و یه کم سبزی که احتمالا باید گشنیز و جعفری می بود.اما چون نداشتیم و من تازگی سبزی آش خریده و فریز کرده بودم ، یه کم سبزی آش ریختم روش!تمام این مدت نذاشتم از آشپزخونه در بره. هر دقیقه می خواست فرار کنه. می بینید تو رو خدا. قرار بود شام رو اون درست کنه ها.آخرش که در ماهیتابه رو گذاشتم ، فورا رفت و نشست پای کاراش. ولی خدایی نیم ساعت بعد که شام خوردیم دیدم خیلی خوشمزه شده. حسابی چسبید بمون.جاتون خالی.
پیشنهاد می کنم شمام امتحانش کنید .یادتون باشه باید حتما آقای همسر در تمام مراحل کنارتون باشه ها.بدون اون نمیشه

دیشب تمام مدتی که امین داشت بخاری رو درمیاورد و نصب می کرد و کتابخونه و میز تلویزیون و میز خودش رو رو جا به جا  می کرد، محمد در حال صحبت بود.بدون وقفه.می دونید باباش چی می گه؟ "من باید برای عمه-مامانت- یه کادوی درست و حسابی بگیرم.چه تحملی داشته. دستش درد نکنه"
اینم همسر عزیز ما.نه که میگن من هم اینجوری بودم ، میگه بیچاره مامانت چی کشیده از دست تو!



جمعه 9 آذر1386-12:37 |   | لینک مستقیم
بیست و پنج سالگی

شنبه تولدمه.
بیست و پنج سالم تموم میشه.
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. بچه که بودیم ، وقتی دو تا از خاله هام دیپلم گرفته بودند و داشتند برای کنکور درس می خوندن ، فکر می کردم خیلی بزرگ هستند. کسی که ازدواج می کرد خیلی بزرگ شده بود و اصلا بچه نبود برای من و کسی که بچه داشت که دیگه هیچی ، یه خانم کامل بود که همه چی رو می دونست و حسابی بزرگ بود. اما الان خودم دیپلم که هیچی لیسانس گرفتم. ازدواج کردم. یه پسر ۴ ساله دارم و خیلی ها بهم می گن باید به فکر دومی باشیو هنوز احساس بزرگ شدن نمی کنم. راستش تا پایان دوره دانشگاه که کاملا برای خودم یه بچه دبیرستانی بودم.یعنی تا دو سال پیش. خرداد ۸۵ که درسم تموم شد یه ذره برای خودم بزرگ شدم. سال گذشته رفتم سر کلاس و شدم استاد یه عده دانشجوی ترم یکی و یه کم بزرگتر شدم. گاهی حس می کنم الان تازه دلم میخواد عروس بشم. یا حالا که میرم دانشگاه برای کلاسای بعضی درسا و بچه هایی رو می بینم که با شوهرشون تو دانشگاهن، شور و شوقشون برای زندگی، حرفاشون از همسرشون ، از اینکه حالا زوده بچه دار بشن ، منو یاد دوران عقد خودمون میندازه.وقتی با امین تو دانشگاه با هم بودیم. حس می کنم از اون دوران هیچی نفهمیدم. کاش دوباره تکرار میشد.کاش درکش می کردم. نمیدونم. گاهی دلم میخواد به جای یه پسر ۵ ساله یه بچه ۱ساله یا ۲ ساله داشتم. بچه ای که هنوز تحت کنترلم بود. بهتر می تونستم تربیتش کنم. با آمادگی بیشتر. نمی دونم. گاهی هم فکر می کنم من خیلی خوشبختم که تو این سن هم یه همسر ماه دارم و هم یه پسر پنج ساله گل و هم یه مهندس کامپیوتر هستم. خیلی از همسن و سالای من هنوز ازدواج نکردن. نمیدونم من جلوتر هستم یا نه؟ اما امسال که بیست و پنج سالم تموم بشه و به سی سالگی نزدیک بشم؛ امسال که دیگه واقعا بزرگ تر می شم و باید سعی کنم یه خانم کامل بشم؛ احساس پیری می کنم. به نظرم جوانی یعنی بیست و چهار تا بیست و پنج سالگی . سال گذشته سال پر از انرژی از عمرم بوده و من زیاد خوب ازش استفاده نکردم.
اصلا دلم جشن تولد نمی خواد، نه که حالا اگه بخوام اتفاقی میفته.اگرم دلم میخواست هیچی نمیشد مثل سالهای قبل. معمولا این کارا رو مامان و بابای ادم می کنن که من ازشون دورم. دلم براشون تنگ شده. برای مامان و بابام که بیست و پنج سال زحمتم رو کشیدن. تا وقتی پیششون بودم یه جور و حالا هم که ازدواج کردم یه جور دیگه.دغدغه های پدر مادر از سختی های زندگی دخترشون، ناراحت شدنشون از دیدن ناراحتی هاش. دوری از بچه بزرگتر. بچه شلوغی مثل من. دانشگاه که قبول شده بودم خواهرم که تا قبلش من مجال ابراز وجود و حرف زدن رو بهش نمی دادم، دید خونه خیلی ساکت شده و کم کم شروع کرد با مامان ارتباط برقرار کردن. من انقدر پر حرف بودم که همیشه داشتم برا مامان تعریف می کردم، تمام اتفاقات مدرسه رو. من که رفتم چقد مامان ، همون مامانی که از حرف زدنم خسته میشد و میگفت زهرا بسه، از دوری من اذیت شد. با وجودی که هر روز به محض رسیدن از دانشگاه بهش زنگ میزدم و همه چیو براش می گفتم. اما کم کم دیدم نمیشه، بابام چقد پول تلفن بده. ارتباطم با مامان کم شد. و خواهرم جای منو گرفت تو خونه. تو همون زمانها عقد کردیم با امین و ارتباطم با مامان کمتر شد. یه مدت با مامان درگیر می شدیم همش. نمی تونستیم دو کلمه حرف بزنیم. چقد اذیت کردم مامانو. بعد فهمیدم دارم اشتباه می کنم .تصمیم گرفتم یه کم آرومتر حرف بزنم با مامان. انقد تا چیزیی میگه موضع دفاعی نگیرم.به حرفش گوش بدم. تو همه این دوران مامان با من همراه بود و به بهترین شکل منو تحمل کرد.

می بینید هنوزم پرحرفم

بعدا نوشت: دیروز انقد حرف زدم که یادم رفت بگم "من دلم می خواد روز تولدم برای مامان و بابام هدیه بخرم و بهشون هدیه بدم برای همه اون زحمتایی که گفتم" به نظرتون بهترین هدیه چی می تونه باشه؟



پنجشنبه 8 آذر1386-0:20 |   | لینک مستقیم
عزیز من!بیا کمی پیاده راه برویم!

از دانشگاه که بر می گشتم یه خانم و آقا رو دیدم که هر دو حداقل چهل رو رد کرده بودند. خانم بازوی آقا رو گرفته بود و داشتند قدم می زدند. صحنه خیلی زیبایی بود و من رو یاد نامه سی و سوم از کتاب ارزشمند "چهل نامه کوتاه به همسرم" ِ نادر ابراهیمی انداخت :

"عزیز من!
بیا کمی پیاده راه برویم!
دیگر من و تو ، حتی اگر دست در دست هم ، و سخت عاشقانه ، تمام شهر را هم بپیماییم کسی از ما قباله نخواهد خواست و کسی پا به حریم مهرمندی هامان نخواهد گذاشت. این را بارهابه تو گفته ام و باز خواهم گفت . از چه می ترسی عزیز من ؟ بیا کمی پیاده راه برویم!بیا کمی پیاده راه برویم!
........
............
عزیز من!
بیا کمی پیاده راه برویم!
این، برای جوانها که خیلی چیزها را فراموش کرده اند و خیلی چیزها را در آستانه فراموشی قرار داده اند، شاید عبرتی باشد....
............
........
شاید جمله های اول قصه یی نو باشد...
عزیز من!
بیا کمی پیاده راه برویم!"

 



سه شنبه 6 آذر1386-17:20 |   | لینک مستقیم
بی همگان به سر شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود

بغض دوباره دیدنت هست و به در نمی شود

فکر رسیدن به تو فکر رسیدن به من

از تو به خود رسیده ام این که سفر نمی شود

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود

برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود

صبوری و تحملم همیشه پشت شیشه ها

پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود

صبور خوب خانگی شریک ضجه های من

خنده خسته  بودنم زنگ خطر نمی شود

حادثه یکی شدن حادثه ای ساده نبود

مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمی شود

به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات

گریه بخشایش من که بی ثمر نمی شود

همیشگی ترین من لاله نازنین من

بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود



دوشنبه 5 آذر1386-16:19 |   | لینک مستقیم