تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
آرام ولی مصمم

 

سوال :  دو قطره آب اگر كنار هم قرار بگیرند چه می كنند؟

 

جواب :  آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یك قطره بزرگتر را  تشكیل می دهند.

 

حال اگر چند سنگ به هم نزدیك شوند چه می شود؟

 

آنها هیچ گاه با هم یكی نمی شوند.

 

شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند !

 

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشید فهم دیگران برایتان مشكلتر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز كاهش می یابد.

 

مهارتهائی كه شما را در جهت آرامش بیشتر، بزرگوار تر و اجتماعی تر شدن كمك خواهد كرد را به یاد داشته باشید.

 

نرمی    -     بخشش  -    مدارا   -    پشتكار

 

حال چه چیزی سخت تر و  مقاوم تر است؟   آب یا سنگ !؟

 

اگر سنگی از كوه سرازیر شود و به مانعی برخورد كند چه می كند؟

 

- اگر مانع كوچك باشد از روی آن عبور می كند.

 - اگر متوسط باشد آن ر ا در هم می شكند.

 - اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

 

اما آب چه می كند؟

 

ابتدا سعی می كند مانع را با خود همراه كند.

 

اگر نتوانست ...

 

 آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترین روزنه می گردد .

 

و اگر باز هم  نتوانست ...

 

صبر می كند تا به اندازه كافی قوی شود آنگاه یا از روی مانع عبور می كند و یا مانع را در هم می شكند .

 

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود مصمم تر است.

 

سنگ،  پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا  می یابد.

 

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی  و گذشت جست و جو كرد.

 

گاهی لازم است كوتاه بیائی

 

گاهی نگاهت را به سمت دیگری بدوز

 

صبور باید بود

 

آرام اما همیشه مصمم .............

 

این مطلب رو دوست خوبم لاله حبیبی برام ایمیل کرده. یادش به خیر لاله هم اتاقی خوابگاهم بود. ترم بهمن اومد . ژنتیکی بود و عاشق درسش و زبان آلمانی. فوق العاده اکتیو و فعال و زرنگ. تنها کسی بود که توی اتاق ما بلافاصله بعد از غذا خوردنش ظرفاشو می شست و هر شب ورزش می کرد و حسابی اهل تحقیق و پژوهش بود. اون سال (۷۹)فقط دانشگاه ما و یه دانشگاه دیگه ژنتیک پذیرش داشتند، برای همینم بچه های ژنتیک همه فوق العاده بودند. یادش به خیر لاله هم یکی از بهتریناشون. بعدشم همون سال فارغ التحصیلی فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شد. دلم براش تنگ شده. گاه گاهی ایمیلهایی مثل این که برای همه می فرسته منو از سلامتش با خبر می کنه.



چهارشنبه 26 دی1386-21:47 |   | لینک مستقیم
زیارت ناحیه مقدسه

اصولا من از سونی اریکسون خوشم نمیومده قبلا ها. از امروز شاید خوشم بیاد .چون p1 ش خوشم اومده. گوشی خودم بهترین گوشی دنیا ، نوکیا 6670 ه. فقط نمی فهمم چرا نوکیا دیگه تولیدش نمی کنه. به نظر من و خیلی های دیگه گوش خیلی خوبیه. سمبیان داره و هر برنامه ای بخواهی روش نصب میشه.


دوباره با صاحبان دستیار جلسه داشتم و البته گرافیست کار هم توی جلسه حضور داشت. و من مشکل آیکونم همچنان باقیه. و یه چیزای دیگه ای تو ساختن بخش ستاپ کار. مثلا تغییر دادن متنی که بالای پنجره ها در مراحل نصب می نویسه. متنی که روی عکس نوشته میشه. دعا کنید این کار زودتر تموم شه.


یه زیارتی هست به اسم ناحیه مقدسه. زیارتیه از زبان امام زبان برای امام حسین در روز عاشورا. انقدر قشنگه ، انقد واقعیات روز عاشورا رو با جزئیات و با ادب بیان کرده ، انقدر سنگینه که فقط باید تاسوعا و عاشورا اون رو خوند. به هیچ روضه و مداحی هم نیاز نداره آدم. فقط بشینی و آروم برای خودت ناحیه مقدسه رو زمزمه کنی و معنیشو بخونی. مرثیه ایه که یه امام برای امام حسین، برای جد خودش گفته:

سلام بر تو!
از جانب کسی که به حرمت تو آشناست؛
در محبت تو بی ریاست؛
و به دست دوستی تو به خدا نزدیکی می جوید؛
کسی که دلش از مصیبت تو خونبار است؛
و دیده اش در یاد تو اشکبار...

سلام كسی كه قلبش به مصیبت و سختی تو زخمی و مجروح و اشكش در هنگام یاد تو ریزان است. .... سلام كسی كه اگر با تو در كربلا بود از تو با جانش از تیزی‌های شمشیرها محافظت می کرد و باقی‌مانده روحش ـ عمرش ـ را برای تو در معرض مرگ می‌انداخت  .... و روح و جسد و مال و فرزندش را فدای تو می‌نمود، و روحش فدای روحت و خانواده‌اش نگاهدار و مدافع خانواده‌ات باد.
پس اگر روزگار  مرا به تأخیر انداخته و مقدرات مرا از یاریت دور كرده  ....و با كسانی كه با تو دشمنی كردند ستیز ننمودم، پس صبح و شام برایت ناله می‌كنم و
 برتو مويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى تو خون گريه ميكنم  برای حسرت و تأسّف وافسوس برمصيبت هائى كه برتو واردشد،تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم.....



چهارشنبه 26 دی1386-15:29 |   | لینک مستقیم
شنبه یکشنبه دوشنبه

شنبه به خانم نوری-مسوول هیاتمون توی قم - اس ام اس زدم که تو این روزا و شبا منو هم دعا کنید. خانم نوری جواب داد خیلی جاتون خالیه.

یکشنبه شب به امین گفتم یادته پارسال گفتی سال دیگه تاسوعا و عاشورا با هم میریم قم؟ گفت آره اتفاقا به بابا داشتم می گفتم اما با این سرما معلوم نیست با قطار بریم برسیم سر وقت.

دوشنبه دفاع رحیمه - دوست دوره دبیرستانم که فوق ریاضی میخوند چمران- بود .با منیرسادات- دوست دیگه دبیرستانم که ازدواج کرده و اومده اهواز- قرار گذاشتیم که بریم بازار یه چیزی بخریم و بریم دانشگاه. سر راه منیر گفت من اینترنتی بلیت گرفتم باید برم آزانس بلیتا رو بگیرم .با هم رفتیم. بهش گفتم چک کن ببین برای پنجشنبه رفت و شنبه برگشت بلیت هست؟ فروشنده بلیت گفت هستتو این وضع بلیت ، برای تاسوعا و عاشورا به سمت قم بلیت هست. به امین زنگ زدم.وسط کار بود صبر نکرد حرفم تموم شه گفت بگیر، خداحافظ. من هم بلیت گرفتم .

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی راهی قم شدیم. صبح تاسوعا تا عصر عاشورا. خدایا شکرت. امام حسین ممنون . باورم نمیشد امسال قم باشیم برای مراسم .خدایا شکرت که یانجوری همه چیو جور کردی.

فقط با دادن پول بلیت که حدود ۱۰۰ هزار تومن شد همه پولای خودمم (همون ۳۵۰ هزار تومن) تموم شد و حسابم خالی شد.



سه شنبه 25 دی1386-17:0 |   | لینک مستقیم
سررررررد شده

اینجا هوا خییییییلییییییی سرد شده. باور نکردنیه. تو شرکت که دیگه هیچی . ساختمون طبقه دومه و چهار طرفش آزاده. عایق بندی و اینا هم که اصلا و ابدا. گازکشی هم که نیست. ماشالا صاحب ملک شرکت خیلی دست و دلبازه. دو تا بخاری برقی هیچ تاثیری تو دمای محیط نداره. در حال یخ کردنیم اونجا.

دینگ دینگ ؛ دیروز یه قاب صورتی برای موبایلم خریدم ، خیلی خوشگل شده.

دینگ دینگ ؛ افتادم تو نخ مقاله UML اما هنوز چیزی که بشه عملی باهاش کار کرد پیدا نکردم. اصلا نمیدونم میشه واقعا از این روش ها استفاده کرد؟ شاید هم مشکل این باشه که من دید برنامه نویسی شیء گرا ندارم. نمیدونم این کلاس و آبجکت و اینا رو چه جوری با پایگاه داده کنار هم بچینم توی ذهن خودم.

دینگ دینگ ؛ این مجموعه ماه نی - امیرحسین مدرس رو من خیلی می پسندم. کلا از این مداحی های مدرن خوشم نمیاد. مداحی  باید سنگین و وزین باشه. ما که از خدا و امام حسین طلبکار نیستیم ، دعوا هم باهاشون نداریم. از اون طرف همکلاسی مدرسه و دانشگاهمون هم نیستند. احترام و ادب رو گذاشتن کنار بعضیا. واسه بعضیا هم امام حسین شده بهانه مجوز گرفتن برای خوندن هر چیز بی ربط به امام حسین. واقعا امام حسین مظلوم هستند. اما این کار آقای مدرس به نظرم سنگین و متینه. این مجموعه بازخوانی نوحه های قدیمی ست . من که خوشم اومد.  

اولین (شعر؟تِرَک؟ ترانه؟ موسیقی؟ آواز؟چی بگم آخه؟؟؟)از مجموعه ماه نی:

شيعَتِي مَهْما شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ  فَاذْكُروني     اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانذُبوني

من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم     حســـــــين حســــــــين، واي واي

لَيْتَكُمْ في يَوْمِ عاشورا جَميعاً تَنْظُروني   كَيْفَ اَسْتسْقي لِطِفْلي فَاَبوا اَن يَرْحَموني

من چنين بي كس نبودم كاندرين وادي رسيدم   بي كفن كرديد و چشمم چشمه خونبار  نالم

وحش و طير اين بيابان جمله سيرابند و چون شد     من كه از آل رسولم تشنه آب زلالم

من كه از آل رسولم تشنه آب زلالم    من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم

اكبرم كشتيد و عون و جعفر و عباس و قاسم   اين منم كز ظلمتان چون طاير بشكسته بالم

من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم    حســـــــين حســــــــين، واي واي



یکشنبه 23 دی1386-16:34 |   | لینک مستقیم
آشپزباشی

افتادم تو خط کیک پختن و شوری و مربا درست کردن.مربای به درست کردم از روی دستور کتاب مستطاب آشپزی آقای دریابندری . ترشی کلم بنفش و شور گل کلم از روی کتاب ترشی ها و شوری های انتشارات کتاب همراه و کیک از منابع مختلف از جمله مجله هنر آشپزی . از اونجایی که من آدم پرحرفی هستم و همه چیو باید بگم ، دستوراشو اینجا می نویسم. امیدارم به درد یکی بخوره و یه خدابیامرزی واسمون بگه:

۱- مربای به: به اندازه وزن به شکر لازم داریم. به ها رو پوست می گیریم و دانه هاشو جدا می کنیم و خرد می کنیم. بهد شکر رو می ریزیم روشون و میذاریم بیست و چهار ساعت یا بیشتر بمونه. بعد که بریم و در ظرفو برداریم می بینیم اثری از شکر نیست و به ها آب انداختند. همون ظرفو میذاریم روی گاز، بدون این که آب بهش اضافه کنیم. اول با شعله زیاد تا جوش بیاد و بعدم کمش می کنیم تا ریز ریز بجوشه. آبش نباید خیلی کم و غلیظ بشه وگرنه شکرک می زنه. البته نگران نباشید اگه مثل مربا من شکرک زدا.راه حل شکرک اینه که دوباره مربا رو بریزید تو ظرف و یه کم آب و یه ذره آبلیمو بهش اضافه کنیدو بذاریدیه کم جوش بزنه. اگه صداشو در نیارید هیچکی نمیفهمه مرباتون شکرک زده.  آره دیگه تو کتاب نوشته بود اگه آبش زیاد باشه و نذارید جوش بزنه(برعکس شکرک زدن) مربا فاسد میشه. باید شکر تا دم مرز اشباع شدن و تشکیل بلئر شکر توی آب حل بشه.
آزمایش علوم راهنمایی یادتونه؟ تو یه لیوان آب یه عالمه شکر حل میکردیم ، انقد که آی اشباع بشه. بعد یه نخ توش میذاشتیم و بلور شکر دور نخ تشکیل می شد و میشد نبات. مال من که انقد خوب شده بود که معلم علوممون نذاشت بیارمش خونه ، گذاشتش تو همون آزمایشگاه علوم مدرسه. یادش به خیر

۲- شوری کلم و گل کلم و.... : برای شوری باید مواد رو که خرد کردیم یا کلم بنفش(قرمز) رو که با چیپس کن غذاساز خرد کردیم تو شیشه بریزیم. بعد یه کم سرکه بریزیم روش. یه کم یعنی مثلا از یک پنجم شیشه هم کمتر. شیشه پر از مواد رو میگما. بعد از سرکه نوبت آیپب و نمکه. باید آب رو بذاریم جوش بیاد. بعد تو همون آب جوش نمک بریزیم. من برای نیم لیتر آب دو تا قاشق مرباخوری پر نمک میریزم. نمک که تو آب حل شد ، روی مواد و سرکه میریزیمش. با چاقو با چنگال یه کم هوای بین مواد رو خارج می کنیم و در شیشه رو میذاریم. من از طعم سیر روی شوری خوشم میاد. روی شورگل کلم چند تا حبه سیر پوست گرفته میذارم و بعد در شیشه رو می بندم.  حدود یه هفته بعد شور آماده مصرفه. البته تعریف یه هفته در اینجا به تحمل و ذائقه مصرف کنندگان بستگی داره!

۳- کیک ساده:

اونی که تو مجله هنرآشپزی دیدم خیلی ساده بود. در واقع مجله کیکای سخت زیاد داره اما من ساده ترین کیکو انتخاب کردم. وقتی درستش کردم زیاد خوب نشد. علتش رو هم دیروز طی صحبت هایی با مادرشوهرم متوجه شدم . که تحت عنوان نکاتی برای پف کردن کیک میگم بعدا. اما دستوری که امشب از روش کیک درست کردم و بد نشد:

مواد لازم :

 آرد سفید تازه  2 لیوان
 روغن  1 لیوان
شیر  1 لیوان
شكر  1 لیوان
تخم مرغ  3 عدد
بیكینگ پودر  2 قاشق چایخوری

طرز تهیه :

- اول آرد را با بیكینگ پودر یك بار الك كنید.
- شكر و تخم مرغ را در ظرفی با چنگال یا همزن برقی بزنید تا خوب سفت وسفید شود.
- روغن، شیر، آرد و بیكینگ پودر را در آن بریزید و چند بار هم بزنید.
- قالب كیك را چرب كنید و كمی آرد در كف و اطراف آن بپاشید.
- مایه كیك را در قالب بریزید.
- سپس فر را گرم كنید و مدت نیم ساعت كیك را در درجه حرارت 160 در فر قرار دهید .

من آخر سر کنجد ریختم تو مایه و بعد تو ظرف ریختمش. بعد هم یه ذره هم پودرکاکائو پاشیدم روش و گذاشتم تو فر.

اما نکاتی برای پف کردن کیک:
-هرچی تخم مرغو بیشتر بزنید بهتره. اما وقتی آرد رو اضافه کردید نباید زیاد به هم زد. حتی بهتره از همزن استفاده نشه .با یه قاشق پهن در یه جهت و خیلی آروم هم زده بشه.
-آرد اگر الک بشه خیلی بهتره. یه بار الک کنیم آردو یه بار هم وقت اضافه کردنش به سایر مواد الک کنیم و بریزیم روی مواد.
-وانیل و بکینگ پودر نباید کم باشه.
-تخم مرغ بیشتر = پف کنندگی و حالت اسفنجی بیشتر
-فر رو حتما از قبل گرم کنید. وقتی فر داغ شد ظرف کیک رو داخل اون بگذاریدوپ.
در مدت زمان گفته شده برای پخت به هیچ وجه در فر رو باز نکنید . یه بار باز کردن در فر معاد خوابیدن پف کیک می باشد.

اینم یه لیست از منابع اینترنتی پخت کیک ساده:همین کیک ساده ای که گفتم ؛ کیک اسفنجی ؛ کیک نارگیلی؛ کیک قهوه ؛ کیک پرتقالی ؛ کیک صبحانه موزی ؛ کیک ساده؛ تعدادی کیک مختلف ؛کیک ساده آفتاب ؛ یه کیک ساده دیگه

تو همه این کیکا تا جایی که من شنیدم میشه به جای آب یا شیر از آب میوه ها استفاده کرد. مثلا اگه یه لیوان آب میخواد ، نصف آب گذاشت و نصف آب پرتقال. یا بسته به سلیقه خودتون می تونید مواد مختلف بهشون اضافه کنید ، مثل پودر کاکائو ، دارچین، کنجد ، کشمش ، مغز گردو و.....



یکشنبه 23 دی1386-0:52 |   | لینک مستقیم
السلام علیک یا اباعبدالله



پنجشنبه 20 دی1386-17:44 |   | لینک مستقیم
ERP

در مورد ERP توی گوگل جستجو کردم .اینم نتیجه:



پنجشنبه 20 دی1386-11:17 |   | لینک مستقیم
تجزیه و تحلیل سیستم

اول این که سوال آیکون همچنان باقیه.

طی دو روز گذشته اطلاعات عمو رو تو سایت دانشگاه تهران وارد کردم. اما رو سایت خود عمو که دارم می سازمش کاری نکردم. دیدم امین هی میگه کارت تموم شد به من بگو. امروز که اطلاعات عمو کامل شد بهش گفتم من در خدمتتون هستم. آقای رئیس هم دستورات خودشونو فرمودند. بیچاره شدم. هرچی من از نوشتن برنامه حسابداری و درگیر شدن با حسابداری بدم میاد امین نه ببخشید رئیسمون اصرار داره من یه برنامه کامل بنویسم که حسابداری هم توش باشه. تازه نکته اینجاست که این مدت انقد نرم افزار حسابداری کرک و تست فرموده اند که خدا به من رحم کنه. باید مزایای همه اونا رو تو برنامه داشته باشم و معایب همه رو هم نداشته باشم.امین نه ببخشید این آقای رئیس ما هم خودش زیادی باهوش و تیزه.میخواد همه هم همینجوری باشن. خب من کم میارم دیگه. انتظار داره کار همه کامل باشه عین کارای خودش. خدا بهم رحم کنه با این خوابی که برام دیده. یه ERP کامل باید بنویسم برا شرکت. من هم مهندسی نرم افزارم افتضاحه. نمیدونم برا تجزیه تحلیل سیستم شرکت چه کار کنم بهتره. یه مهندس نوری می شناختم که شرکت نرم افزاری داره. اون می گفت تا مرحله کدنویسی رو با نرم افزارای تجزیه تحلیل انجام میده. اگر کمکی میتونید بکنید ممنون میشم. چه جوری سیستم رو تحلیل کنم و از متدهای مهندسی نرم افزار استفاده کنم.

یه سوال دیگه: شما برا بانک اطلاعاتی چی پیشنهاد می کنید؟ برنامه باید تحت شبکه کار کنه .همچنین یه بخش آنلاین هم باید داشته باشه . حالا بانکشو چی بذارم؟ SQLSERVER? MYSQL? ACCESS?

با چی بنویسم برنامشو؟ دستیار رو با C#2005 نوشتم.خوبه به نظرتون؟

کلی فکر تو کله م داره میاد برا این نرم افزار. اگه بنویسمش عالی میشه و برا همیشه شیشه عمر دیو حسابداری شکسته میشه. هر برنامه ای بخوای سفارش بگیری یه بخش حسابداری میخوان. اگه بتونم یه چیز کامل برا شرکت بنویسم دیگه راحت میشم.

برام دعا کنید. دوست دارم بتونم یه کار کامل تحویل امین بدم و توانایی خودم رو به خودم ثابت کنم.

یه چیز دیگه: شما تمپلت آماده برای سی ام اس ها سراغ ندارید که برا سایت یه پروفسور بافت شناسی مناسب باشه؟ یه چیز ساده و شیک. حال و حوصله کار گرافیکی ندارم. از طرفی خودم خیلی دوست دارم سایت عمو رو تموم کنم.

خب حالااز کار که بگذریم ، تعطیلات خوش میگذره؟ خوبه که شماها (منظورم اوناییه که برف خونه نشینشون کرده)مجبور شدید چند روزی رو تو خونه کنار هم بمونید. فکر کنم برای ابراز عشق و علاقه و محبت به همدیگه فرصت اجباری خوبی باشه البته همینطور برای جر و بحث کردن هایی که گاهی باعث شناخت بهتر همدیگه میشه.

یه تست روانشناسی تو وبلاگ یه دوست دیدم. آدرسشو نمیدم که نتونید برید و تفسیرشو ببینیدجواباتونو برام بنویسید تا چند روز دیگه بگم یعنی چی.

توی جنگل هستین ،تمام اطرافتون پر از درختای بلند و کشیدست...خیلی خسته این . کم کم به یه کلبه نزدیک میشینوارد میشین ...توی کلبه یه میزهست میزش چه شکلیه؟گرد؟مستطیل؟مربع؟؟؟؟؟؟؟ دور میز چند تا صندلی هست؟

روی میز یه پارچ اب هست شمام تشنه این ولی به تمیز بودن اب اطمینان ندارین... آبو میخورین ایا؟؟؟؟؟؟

جنس پارچ اب چی بود؟!

هوا داره تاریک میشه باید برگردین....دور کلبه یه حصار کشیده شده اون حصار تا کجای شماست؟

از همون راهی که اومدین برمیگردین....موقع برگشتنم یه حیوون دنبالت میکنه اون چه حیوونیه؟.......

خب حالا که فرار کردین به سر جنگل رسیدین یه تیکه ابر میبینین باهاش چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟

 

همچنان هر روز از شرکت تا ساعتو پیاده میام و از روی کارون پیاده رد میشم و لذت میبرم. جاتون خالی امروز یه بارون ریز خیلی آروم می بارید. خیلی کم بود اصلا خیس نشدم ، اما خوشگل بود.

اعتراف می کنم اینجا هوا سرد شده. انقد که یه شلواز بافتنی زیر شلوار و یه تاپ بافتنی زیر مانتو و یه پالتو روی مانتو هم کافی نیست و بازم سردت میشه.

 

دو روز پیش محمد از مهد پوستر نمایش شاخک نقره ای رو آورد خونه و تا دیروز اجرا داشت. همون روز به امین گفتم گفت من نمیتونم. دیروز تو شرکت گفتم اگه بتونی جورش کنی بریم خیلی خوب میشه. عصر که بهش زنگ زدم گفت من میرم ماشین بابا رو میگیرم و میام دنبالتون. چند دقیقه به ۶ رسید خونه. ما هم آماده بودیم و سوار شدیم و رفتیم تالار آفتاب. خدا رو شکر نمایش دیو و گرگ و این چیزا نداشت. در کل خوب بود. من که اصلا فکر نمی کردم امین وقت بذاره برا این کار، خیلی لذت بردم از این همه توجهش به محمد. نه این که اهل توجه نباشه ها ، نه. ولی انقد کار داره که نمیرسه همچین کارایی بکنه. ولی دیروز خیلی خوش گذشت. فقط وقتی رسیدیم تالار آفتاب یهو دید کارت ماشین و موبایلش همراش نیستن. من فکر می کردم وقتی اومد بالا که ما رو صدا کنه دستش بودن و رو اپن گذاشته باشه اما مطمئن نبودم. با وجود این اصلا نگرانیشو به روش نیاورد.آخر نمایش هم قرعه کشی کردن و به اسم امین یه نوار قصه دادن.همون جا موندن مدارک تو خونه باعث شد ما برگردیم خونه و محمد با ضبط ماشین باباجونش یه کم نوار قصه گوش کنه. آخه تو خونه ضبط نداریم. اُنلی کامپیوتر. برگشتیم خونه و مدارک و موبایل امینو دادم بهش و رفت خونه باباش که ماشینو تحویل بده. من و محمد هم موندیم خونه که مثلا محمد بخوابه. اما همون یه ذره ای که تو راهِ رفتن تو ماشین خوابیده بود حسابی سر حال آورده بودش. امین که برگشت من خواب بودم و محمد بیدار. اینم عکس ها و داستان نمایش از دید محمد !

 

دیگه قول میدم این پست رو طولانی تر نکنم. آخه هی یه چیز یادم میاد تهش اضافه می کنم. ببخشید دیگه.اگه اینجا حرفامو نزنم ، امین مجبوره بشینه و حرفای منو گوش کنه.اونم که وقت نداره ، بعد من دچار معضلات روحی روانی و افسردگی حاد میشم. اون وقت بیا و درستش کن.



چهارشنبه 19 دی1386-15:58 |   | لینک مستقیم
چند نکته در رفتار با کودکان 5 ساله

۱.كودكتان آینه شماست هر رفتاری كه انجام دهید او با الگو گیری از شما همان عمل را تكرار خواهد كرد پس اگر می خواهید كودكتان صدایش رابلند نكند خودتان نیز در عمل صدایتان را در حد معقول نگه دارید.
2.احساس دست داده از رفتار او به خودتان را صادقانه به او نشان بدهید مثلا اگر با كاری ناراحتتان كرد این ناراحتی را پنهان نكنید بلكه به او نشان دهید كه ناراحت شده اید.
3.فرزندتان را تشویق كنید،برای مثال اگر فرزند شما تكالیف خود را كه قبلا به موقع انجام نمی داد اكنون درست و به موقع انجام داده به او بگوئید من از داشتن فرزندی مثل تو كه تكالیفش را به وقت انجام میدهد افتخار می كنم.
4.به آسانی جلوی كودكتان زانو زده و مقابل او بنشینید بگذارید به واسطه حرفایتان توجه او به شما جلب شود نه اینكه به زور او را وادار به این امر كنید.این عمل یكی از مثبت ترین راههای ارتباطی با كودك است.
5.به سخنان او گوش دهید ،نقش یك شنونده خوب را برایش ایفا كنید با گفتن كلماتی همچون من دركت می كنم به او آرامش را هدیه بدهید.
6.به قولی كه به كودكتان می دهید بیش از هر قولی پایبند باشید،چون باعث شده او به شما اطمینان كند و با شما راحتتر كنار بیاید.برای مثال اگر قول داده اید بعد از تمیز كردن اطاقش او را به پارك ببرید سر قولتان باشید و این كارا انجام دهید.
7.وسایل با ارزشی كه كودكتان برا بازی به آنها توجه دارد برای آنكه به آنها صدمه ای نرسد از دسترس او دور كنید در این صورت هم خودتان در آرامشیدو هم او خرابكاری نمی كند.
8.حد و مرزی برای روابطتان با فرزند خود قائل شوید مثلا در هر كار شخصی او دخالت نكنید. دستورالعملها ،درخواستها و پاسخهای منفی را تا حد امكان كم كنید تا او دچار ناهنجاری فكری و ذهنی نشود.
9.با او بفهمانید كه با داد و فریاد كاری از پیش نمی برد اگر شما به داد و فریاد او برای در خواست چیزی توجه كنید او تصور می كند كه به این شیوه به آنچه می خواهد می رسد پس تمام خواست های نا معقول خود را اینگونه بیان می كند.
10.خواست هایتان را راحت و صریح و با ملایمت به گونه ای مثبت با او در میان بگزارید مطمئن باشید حتما انجام خواهد داد برای مثال به جای گفتن در را باز نگذار به او بگوئید عزیزم لطفا در راببند!
11.بگذارید مسئولیت كارهایش را خود به گردن بگیرد،به این ترتیب به او كمك كرده اید تا در مقابل بر خورد با مشكلات خود تصمیم بهتری بگیرد و در قبال كاری كه انجام می دهد مسئولیت پذیر باشد.
12.زیاد انتقاد نكنید چون نتیجه ای جزخستگی خود را به دست نمی آورید .خواسته های خود را در قالب یك بازی ساده به او بگوئید تا او نیز حین انجام بازی به خواسته شما عمل كند.
13.به او ارزش دهید و به او نشان دهید كه او نیز برای شما اهمیت دارد.او را در كارهائی كه از پس آنها بر میاد سهیم كنید به این صورت هم اعتماد به نفس او را به كار انداخته اید هم به شما كمك كرده و هم مسئولیت پذیری در او پرورش می یابد.
14.موقعیت را فراهم كنید تا او خود از حقوقش دفاع كند چون شما همیشه كنار او نیستید كه حق اور را بگیرید او باید خود قادر به این كار باشد.
15.لبخند را به چهره فرزندتان هدیه دهید با او شوخی كنید با او بازی كنید و در بازی باعث خنده وی شوید.با یك شوخی ساده می توانید خنده را برای او به ارمغان بیاورید.

منبع:بخش پرسش و پاسخ سایت کلوب

یکی به پسرش میگه : تو میدونی ناپلئون هم سن تو بود شاگرد اول مدرسه بود؟ پسر میگه پدرجان شما میدونید ناپلئون هم سن شما بود امپراتور بود؟

این هم جک بود برای خنده و هم یه نکته برای تأمل کردن. خود ما چقد از این حرفا به بچمون می زنیم؟ یادمون باشه بچه ها اونی نمیشن که ما میخواهیم ، بلکه اونی میشن که ما هستیم!



سه شنبه 18 دی1386-0:9 |   | لینک مستقیم
برای اونایی که برف دارن

ليز خوردن يه بهونه ست تا دستايي رو كه دوست داري محكمتر بگيري
.
.
.
.
.
. روازي برفي خوبي داشته باشي


یکشنبه 16 دی1386-22:57 |   | لینک مستقیم
مشکل آیکون برنامه و پرحرفی های روزانه من

یه شورتکات برای آناینستال کردن برنامه تو آل پروگرام اضافه کردم. اما نمیتونم آیکون برنامه رو تغییر بدم. آیکونی که برای شورتکات ساخته شده روی دسکتاپ نشون میده یا آیکونی که موقع اجرا یا مینیمایز کردن تو تسکبار نشون میده. آیکون هر فرم رو که میشه راحت تغییر داد ، همونی که بالا گوشه سمت چپ میاد . یه آیکون هم طبق روش زیر اضافه کردم اما اونو هیچ جا نشون نمیده.

  1. With a project selected in Solution Explorer, on the Project menu click Properties.

  2. Select the Application pane.

  3. Select an icon (.ico) file from the Icon drop-down list.

اصلا نمیدونم این آیکونی که اینجا اضافه میشه به چه درد میخوره؟؟

توضیحات: یه ویندوز اپلیکیشن با سی شارپ ۲۰۰۵ نوشتم و یه ستآپ پروجکت براش ساختم ، حالا توی آیکونا به مشکل برخورد کردم. زشته جلو کاربر آیکونا رو نتونی تعییر بدی.

اینا رو الان دارم تو شرکت می نویسم، چون به کار مربوط میشه.یکی دو ساعت دیگه میرم خونه و از اونجا حرفای غیرکاری میزنم. دیشب پرماجرایی داشتم

هلپ پلیز مای  فرندزhelp plz my  friends مخصوصا کامپیوتریای خوب و مهربونو دست و دلباز و عزیز و دوست داشتنی و .....!


یه سلام از خونه. کلی حرف غیر کاری دارم:

دیشب دعوت بودیم ولیمه مکه مامان و بابای مهندس بهلول. بعد از رفتن دوستای من ، آماده شدیم و کت بابا امینو برداشتیم و رفتیم خونه باباجون که نزدیک رستوران غنچه بود. حالا که رسیدیم اونجا امین زنگ زده میگه من مهمون دارم از تهران .ساعت ۱۱ شب پرواز داره.من باید برم پیش اون و کنسل. گفتم نخیر من می خوام برم. زنگ زدیم به ایمان دیدیم حسابی سرما خورده(به قول اینا آنفولاآنزای گاوی گرفته).امین گفت بیام دنبال خانمت؟ ایمان گفت نه.فاطمه داره از من پرستاری می کنه. و گفت که مهدی آقایی هم خانمش امتحان داره، خودشم مریضه اونا هم نمیان. این دو نفر که من خانوماشونو میشناختم حذف شدند اما من اصرار داشتم که برم. فکر می کردم استادام دعوت هستند و با خانوماشون میان .حس فضولیه دیگه. از طرفی هم مامان مهدی تو عروسی ایمان کلی منو تحویل گرفته بود و انقدر از رفت و آمدهای امین و ایمان و مهدی خونه همدیگه(اون زمان که من نبودم) شنیده بودم که کلا احساس راحتی میکردم باهاشون انقد که خواهر شوهرم رو بردم با خودم. امین  ماشین باباشو گرفت که بره مهندس نوری رو تو شهر بگردونه و شام بده و بعدم برسونه فرودگاه. قبلش ما رو رسوند غنچه و خودشم یه چند دقیقه ای نشست. در مقابل اصرارهای مهندس و مادرش برای شام خوردن یا بردن یا آوردن مهمونش به همونجا و شام خوردن مقاومت کرد و ما سه تا رو گذاشت و رفت. از هول رسیدن به این مهمون امین سر ساعت ۷ که تو کارت نوشته بودن ما رو برد اونجا.مامان مهدی هم حسابی تحویلمون گرفت.اومد نشست پیشمون و کلی از اونجا برامون گفت و آرزو کرد که خودمون هم بریم زودتر. کم کم مهمونا اومدن و به صورت خانوادگی دور میزا نشستن. ما بالا بودیم و هرچی به این پله ها نگاه کردیم به جز مهندس و مادر و خواهر و برادر و زن برادرش آشنایی ندیدیم. شام که خوردیم رفتیم پایین و دیدم بله استادام اومدن اما تنها. حالگیری شد. گفتم سینای مظلوم و مامانش رو می بینم اما خب نشد دیگه سینا ۵۰ روزشه و هنوز خیلی گردش نمیره!استادای گرامی هم کلی با محمد دوست شدند . داشتم خداحافظی می کردم که یه نفر اومد و سلام کرد. یکی از دانشجوهای جهادم بود فامیلش بهلول بود اما فکر نمی کردم اونجا ببینمش.
پیاده اومدیم خونه. به آخرای حسن(حلقه سبز) رسیدیم. نشستیم و نگاش کردیم. بعدم بی بی جون شلوار محمدو براش تنگ کردن تا ساعت ۱۰:۳۰ شد و ساعت شنی شروع شد. محمد وارد بخش منفی انرژی شده بود و از سر و کول عمه و عمو و بی بی و باباجون بالا می رفت. منم حسابی از دست امین ناراحت بودم که چرا این مهمونو ول نمی کنه و نمیاد . بعد از ساعت شنی زنگ زده میگه یه هواپیما وقت فرود چرخ جلوش ترکیده و همه پروازا تاخیر دارن. شما بخوابید تا من بیام. ساعت ۱۲ محمد بعد از کلی سخنرانی خوابش برد . منم یواشکی(به امین نگیدا) همه چراغا خاموش بودن که زنگ زد دارم میام .آماده شو که زود بریم . ساعت ۱۲:۴۵ اومد و محمدو پتو پیچ کردیم و با ماشین باباجون رفتیم خونه. تو راه وبدیم که یه بارون خوشگل شروع شد .خیابونا خلوت بودن و استادِ گول مالوندن سر من انقد جک و خاطره و حرف و سخن از خود ایراد نمودند که غم و غصه بنده زایل گردید! خونه رسیدیدم و غشیدیم. نصفه شبی محمد با بغض صدا کرده مامااااااااان؟ رفتم می بینم بچم گیج شده میگه چرا رو این پتو خوابیدم؟ براش توضیح دادم که دیشب خواب بودی و با پتو آوردیمت خونه که سرما نخوری. خیالش که راحت شد خوابید. صبح هم به زور از خواب بیدارش کردیم و صبحونه دادیم بهش و با ماشین جون بردیمش مهد. خودمون رفتیم شرکت. ماشین داری حالی میده ها. خداوندا همه بی ماشینا رو ماشیندار بفرما. بلند بگو آمین

مهندس نوری رو داشتید؟ حالا درسته دیروز باعث شد من بدون امین برم مهمونی اما خب چون نوری بود اشکال نداشت.امین میگه هر چی میکشم از دست نوریاست.دلشم بخواد مگه نه؟ ماشالا همه مهندس و دکتر.پزشک نه ها.دکتر یعنی پی اچ دی. چه فامیل ما باشن چه نباشن.مثلا این مهندس نوری ترک بود و هیچ ربطی به ما نداشت. دوتا برادر ، امیرعلی و حمید نوری هم از طریق اینترنت می شناختم که هر دو مهندس(مهندس نفت و کامپیوتر) بودند . یه امیرعلی نوری دیگه هم میشناختم که اونم مهندس صنایع بود.

تو شرکت که چت و وبلاگ و اینا ممنوعه .مثل یه کارمند خوب نشستم سر کار و به همون مشکلی که گفتم برخوردم. ساعت ۱:۱۵ هم اومدم سمت ساعت. بازم پیاده ولی این بار از اون سمت پل اومدم و یه عکس از پلی که  نماد اهوازه انداختم. زیاد خوب نشد ولی میذارم ببینیدش. دیدم اتوبوس هست ، سوارش شدم اما بلیت نداشتم و بلیت فروشیه هم تعطیل بود. از یه خانمی تو اتوبوس بلیت گرفتم اما پولشو نگرفت. دارید صرفه جویی رو؟ بدون صرف یک قرون پول رفتم شرکت و برگشتم تازه تو اتوبوس به عنوان یه مادر نمونه کتاب رفتار با کودک پنج ساله رو مطالع کردم ، اگه وقت شد یه چیزاییشو تایپ می کنم ، شاید برا بعضیا مفید باشه.

چقد حرف زدم من.جدی جدی تا اینجاشو خوندید؟ به قول آخر نامه هایی که تو بچگی برا دختر خاله های اهوازی می نوشتیم:

ببخشید سرتونو درد آوردم.

اما اون سوالی که اولش پرسیدم یادتون نره ها. امین امروز تهدید کرده که زودتر این پروژه رو تموم کن.  منم با ترس و لرز گفتم چشم رئیس

راستی امروز هوا یه کوچولو سرد شده بود و کتم به جای آویزون بودم رو دستم ، تنم بود!

کارون



یکشنبه 16 دی1386-13:4 |   | لینک مستقیم
اولین روز کار

امروز صبح محمد خیلی سر حال بیدار شد. سه نفری صبحانه خوردیم. سه نفری رفتیم مهد و محمد رو گذاشتیم مهد. بعد هم با امین رفتیم شرکت.یه کم نگران این بودم که به بچه های شرکت چی بگم. آخه من هر از چند گاهی رفتم شرکت و دیگه نرفتم . امروز تا رسیدم بچه ها با خنده گفتن"بوی اینترنت اومد.هان؟" خودشون حدس زده بودن با وصل شدن شرکت به اینترنت من سر و کله ام پیدا بشه. بلافاصله لپ تاپمو درآوردم و مشغول دستیار شدم. ایمیل آخر مهندس اشکالاتش زیاد نبود. بیشترشون رو تا ساعت ۱ رفع کرده بودم . یک از شرکت بیرون اومدم و پیاده اومدم تا فلکه ساعت . تا حالا از روی پل های روی  کارون پیاده رد نشده بود، حس جالبی بود رد شدن از روی آب.

کارون

بیست دقیقه پیاده روی بود و بعد هم سوار ماشین شدم و رسیدم خونه. امشب هم پدر و مادر دوست امین ولیمه مکه دادن و ما رو هم دعوت کردند. باید برای فردا ناهار درست کنم. از فردا می خوام ناهار ببرم شرکت برای امین. همه خودشون غذا میارن اما امین تا حالا حاضر نبود من غذا درست کنم و ببره شرکت، حالا که خودم میرم میتونم براش ببرم.

امیدوارم همینجوری خوب پیش بره سر کار رفتنم.

راستی مهندس چت کردن و هرگونه کار غیر مرتبط به شرکت با اینترنت رو ممنوع اعلام کرده اند. اینترنت اومدنم محدود خواهد شد به ساعات خونه بودن که اونم میخوام مامان خوبی بشم و بیشترشو بذارم  برا محمد

الانم دو تا از شاگردای سابق امین که نوه های خاله بابام میشن زنگ زدن و گفتن میان خونه ما که من یه توضیحی درباره cms  و asp.net بهشون بدم. قبلا با هم asp کار کرده بودیم و حالا میخوان سیستم طراحی سایتشون رو ارتقا بدن.



شنبه 15 دی1386-14:55 |   | لینک مستقیم
جمعه و تصمیم مهم

امروز در حالی که ساعت ۱۱ داشتیم صبحانه می خوردیم به امین گفتم هوا خیلی خوبه بریم بیرون برای ناهار؟ امین هم موافقت کرد. زنگ زدیم به داداشش و اونا هم گفتن اوکی. سه تا سوپری رفتیم که مرغ آماده بگیریم و هیچ کدوم نداشتند. اومدیم خونه ، یه کم مرغ از فریزر درآوردم و توی ماست گذاشتم. ماهی هم داشتیم اونا رو هم آردسوخاری و سیر رنده شده و ادویه زدم. ساعت ۲ مشغول سرخ کردن ماهیا و کباب کردن مرغا شدم و ساعت یه ربع به سه با داداش و خواهر امین رفتیم پارک کوثر. اونجا که رسیدیم یه آقایی بهمون گفت اینجا شلوغه .شمام بچه دارید ، بیایید داخل پارک . پارک مال یه ارگان دولتی بود و همه رو راه نمیدادند داخل اما با سفارش اون آقا ما رفتیم داخل. خلوت بود و تاب و سرسره و الاکلنگ هم برای بازی بچه ها بود. ناهار خوردیم و بچه ها رفتن بازی. ما هم با خیال راحت نشستیم و از هر دری سخنی. تولد دختر دختر عموم دعوت بودیم . ساعت چهار و ربع بلندشدیم و بساطمونو جمع کردیم و رفتیم تولد. اونجا هم خیلی خوش گذشت. ساعت هفت و نیم خونه بودیم، شام آماده کردم و محمد ساعت نه خواب بود. امیدوارم فردا صبح زود بیدار شه و با سرویس مهد که ساعت هفت و ربع میاد بره مهد. می خوام چند روزی برم شرکت و پروژه دستیار و سایت عمو رو به سرانجام برسونم. ارشد رو هم کنار گذاشتم.

به نظر شما من الان کار کنم یا برا ارشد بخونم. کار الان برای من زیاده. اما درس خوندن سخته. اگر هم قبول بشم دو سه سال باید درس بخونم و بعدش تازه تو همین موقعیت الانم هستم. الان من تو جهاد می تونم درس بدم اما چون لیسانسم فقط درسای کارگاهی رو بهم میدن. چهار سال دیگه که من فوق بگیرم هم همین میشه.اون موقع دیگه دکترای کامپیوتر استان زیاد شدند و به جای فوق لیسانسای الان درس می دن و من با فوق لیسانس چار سال دیگه موقعیت فوق لیسانسای الانو نخواهم داشت بلکه موقعیت لیسانس الانو دارم. یعنی ۴ سال خودم و بچه م و زندگیمو اذیت کنم که سر همین پله باشم. اما اگه بی خیال تدریس دانشگاه بشم و از الان کار کنم ، ۴ سال دیگه یه منهدس نرم افزار نویس قوی شدم که میتونم درآمد خوبی هم داشته باشم. شاید به اندازه یه استاد دانشگاه معروف نباشم اما تو کار خودم خوب میتونم پیشرفت کنم و شناخته بشم. این ترم هم که کلاس رفتم به نظر خودم حتی اگه ارشد ندم هم ضرر نکردم. نظریه و هوش و گسسته رو تازه فهمیدم چی هستند. کلی دیدگاه برنامه نویسیم بهتر شده.
آیا چیز دیگه ای هست که من درنظر نگرفته باشم؟لطفا کمکم کنید.
فعلا که دارم میرم شرکت از فردا ، هرچند امین از دستم عصبانیه و می ترسه که باز بعد از یه هفته تصمیمم عوض بشه. آخه تصمیمم برا ارشد خیلی جدی بود و براش از همه کارهام زدم. تدریس جهاد رو این ترم رد کردم و پروژه برنامه نویسی جدید نگرفتم و کلی هم کلاس رفتم .امین هم به خاطر کلاس رفتن من خیلی زحمت کشید. حتی گاهی برادرش می رفت دنبال محمد و می بردش شرکت که من سر کلاسای بعد از ظهرم برم.یا خودش از کارش می زد و زود می رفت دنبال محمد و میومد خونه. حالا  که دم کنکوره من می گم نمیخوام ارشد بدم.حق داره ناراحت بشه و نگران تغییر تصمیم جدید من.
 



شنبه 15 دی1386-0:5 |   | لینک مستقیم
همچنان بهاره

همچنان بهاره. پرده های پذیرایی رو کنار زدم و پنجره همچنان بازه. صدای جیک جیک ، یا شایدم چه چه ، یا .... نمیدونم صدای پرنده ها که رو درخت روبروی بالکن نشستن میاد که دارن آواز می خونن. اهواز درختاش بی برگ نمیشن. درواقع ما برگ ریزونی نداریم.اشعه  آفتاباز پرده تور پذیرایی رد میشه و رو قالی میفته. محمد هم خوابه و به جز صدای ضربه های دست من روی صفحه کلید و صدای پرنده ها صدای دیگه ای نمیاد. حس خوبی دارم.

زمستان بهاری
صدای پرنده ها رو هم خودتون به این تصویر اضافه کنید

دیروز رفتیم خونه پدرشوهرم اینا. خواهرشوهرم حسابی لاغر شده. نه رژیم غذایی داره نه کلاس ورزش میره ، فقط پیاده روی می کنه. روزی یه ساعت گاهی هم بیشتر. دیشبم به من گفت زنداداش میای بریم تا چاراه و برگریدم ، پیاده؟ گفتم باشه . امین رسید و گفت نمیشه فقط تا فلکه پاداد. شبه نمیشه برید زیاد. - بابا یعنی چی؟ من همیشه میرم. تو چرا اینجوری می کنی؟ (اینارو خواهر شوهرم گفت).  آقا امین با اطمینانی که مامان و باباش بهش دادن که این مسیر رو پیاده روی می کنن خودشون و اشکالی نداره به من اجازه داد تا چارراه زند برم. آخرشم گفت تا چارراه نادری نمیرید ها. گفتم چشم. از چارراه زند یه قدم هم اون طرف تر نرفتم و برگشتیم خونه. حدود یه ساعتی پیاده روی کردیم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود با زهرا جایی نرفته بودم. اون موقع که تو خونه اونا زندگی می کردیم هرجا میخواستم برم با زهرا می رفتم. از تنهایی بیرون رفتن خوشم نمیاد. اما از وقتی دانشجو شده بود دیگه با هم جایی نرفته بودیم. خیلی خوش گذشت. حالا یهویی امین چرا گفت نمیشه از تو سی متری برید و خطرناکه و باباش هم حرفشو تایید کرد من نمیدونم. تا حالا از این کارا نکرده بود این همسر خانِ ما.
اما از هوای دیشب بگم خدمتتون ، من فقط یه مانتو تابستونی تنم کردم و چادرم رو سرم کردم و رفتیم بیرون. برا احتیاط یه کت هم پوشیدم که کاملا اضافی بود. یعنی حسابی گرمم شد. اون وقت مامان اینا تو قم دارن از برف و سرما یخ می زنن.من برف می خواااااااااااااااااااامآااااااااای من برف می خواااام. حالا برف هم نشد اشکال نداره. من بارون می خوام. اصلا من سرما میخوام. میخوام لباس زمستونه بپوشم. پالتو بپوشم. یه ذره سردم بشه. من برف میخوااااااام.

تو راه برگشت از فروشگاه بزرگ زند(یه سوپرمارکت بزرگ که خودت جنساتو میذاری تو سبد و میری صندوق حساب می کنی)(چیه؟ نخندید خب. تو اهواز فقط رفاه اینجوریه. تازه چند تا جای دیگه هم داره تو شهرمون راه میفته. ذوق زده شدیم) یه پودرکیک کاکائویی گرفتم. امین که کیک دوست نداره اما محمد خیلی خوشش میاد. امروز فکر کنم یه مراسم کیک پزون داشته باشیم.

امروز هم امین خونه باباش کار داره (مثل دیروز) اما دیگه من و محمد نمیریم. دیشب انقد محمد اذیت کرد آخرش و حرف زد که جیغ عمه رو درآورد. بی بی جون هم به خاطر من "بی صدا فریاد کن" رو ندید و محمد رو مشغول کرد. شایدم تقصیر خودم بود که دیدن سریالهای چارشنبه رو به پسرم ترجیح دادم و زیاد بهش توجه نکردم

پ.ن: الکی خوشم ها. کلاسا تموم شده. درس هم ندارم. کار هم ندارم. حسابی خوش خوشان منه.



پنجشنبه 13 دی1386-10:11 |   | لینک مستقیم
مشکل خواب بچه ها

تو وبلاگای زیادی دیدم که مامانا مشکل دیر خوابیدن دارن با بچه هاشون. من هم همیشه با این مشکل دست و پنجه نرم کردم. یه روزگاری بزرگترین مشکل زندگیم خواب محمد بود. شدیدا عصبی بودم و همه چیز بهم ریخته بود تو زندگیم  ، فقط به خاطر بد خوابیدن محمد! الان خیلی اوضاع بهتر شده .از وقتی حدود یک سال پیش به راهنمایی آقای شریفیان از روش جایزه استفاده کردم واقعا آرامش به زندگیم برگشته. و حالا تجربیات خودم رو می نویسم به امید برگشتن آرامش به همه زندگی ها.

برا مامانایی که مشکل خواب دارن با بچه هاشون ،
یه راه حل اینه که داستان بگید برای بچه و آخرش همه شخصیتا بخوابن. مامان ماه برا ستاره ها قصه بگه و ستاره ها چشاشونو ببندن و بخوابن. بعدم خانم ماه آروم بخوابه. درختا ، گلا ، زمین ، حیوونا ، آدما ،خلاصه همه بخوابن. این کار خیلی تأثیر مستقیم و سریعی نداره اما کم کم می تونه لج خواب بچه ها رو از بین ببره. لج خواب که میدونید چیه دیگه؟ همون که تا اسم خواب میاد انگار بچه ها انرژیشون دو برابر میشه و چشاشون بازتر میشه . یا با رفتن تو رختخواب به هر وسیله ممکن می جنگند. با این کار کم کم از این لج کم میشه.

یه راه دیگه هم جایزه دادنه. جایزه های کوچولو. البته اگه مثل من مجبور نشید اول بهش بفهمونید که جایزه چیه . اول توضیح در مورد جایزه که اگه ادم کار خوبی که بهش می گن انجام بده بعد از انجام کار بهش جایزه میدن. یه بار که زودتر از همیشه خوابید صبحش بهش یه جایزه بدید ، یه چیز کوچولو. من برچسب شکل خرس داشتم. برای محمد یه خونه مقوایی درست کرده بودم و هر بار یه برچسب خرس بهش می دادم و خودش می چسبوند تو خونه. این جایزه اش بود. روزی که شبش خیلی دیر خوابیده به هیچ عنوان جایزه رو بهش ندید. هرقدر اصرار کرد بگید امشب زود بخواب که فردا جایزه بگیری. انقد این کار رو ادامه دادم تا دیگه خودش مشتاق رفتن به رختخواب بود. همین یه پیروزی بزرگ بود ، هرچند از رفتن به رختخواب تا خواب کلی فاصله هست هنوزم .

یه کار دیگه استفاده از علاقه های بچه ست. محمد از مسواک زدن خوشش میومد. و طوری برخورد کرده بودم که مسواک مال قبل از خوابه. به شوق مسواک قبول می کرد که بره مسواک و بعدم بخوابه.

یه مساله دیگه تکرار و بیان مشکل خوابه. وقتی ما (مامان و بابا) هر جا می شینیم میگیم "بچه من بد میخوابه. شبا اذیت می کنه. مشکل من شده خواب این گلپسر/گلدختر." و بعد هم نمونه های بیشمار مشکلات شبمونو برای دیگران تعریف می کنیم ، بچه باهوش ما به این نتیجه میرسه که کارش خوب بوده که اینهمه همه جا تعریفش می کنیم دیگه. گاهی هم در اثر این تعریف کردنا برای اطرافیان حساسیت ایجاد میشه. خاله و عمه به شوخی و خنده میگن دیگه وقت خوابه. برو بخواب. یعنی دیر خوابیدن برا دلبند ما میشه وسیله جلب توجه همه اطرافیان دور و نزدیک. بهتره که اصلا تکرار نکنیم بیان مشکل رو و حساسیت نشون ندیم و اجازه ندیم دیگران درمورد خواب با بچه ما صحبت کنن ، حرفای مامان بزرگا مثل عزیزکم باید شب زودبخوابی که صبح سرحال بیدار شی و بازی کنی. اینا همش کارو خراب تر می کنه.

در آخر باید بگم من اصلا روانشناس و پزشک نیستم. اما اینا تجربه های شخصی موفق من بوده. شایدم خوب شدن خواب محمد هیچ ربطی به تلاشای من نداشته و همش تأثیر سن و بزرگ شدنشه.

یک ماهی هم هست که دیگه راستی راستی بزرگ شده و من کنارش نمی خوابم. یه کتاب یا یه مجله دوست خردسال براش می خونم. بوس و شب به خیر و میام بیرون از اتاقش. خودش خواب میره ، بگذریم که گاهی پنج شش بار صدا می کنه مامااااااااااان بیا اینو میخوام ، اونو می خوام.

به قول مجری اخبار جوانه ها (که محمد بهش میگه نوجوانه ها):"به آیندتون امیدوار باشید!"



چهارشنبه 12 دی1386-13:25 |   | لینک مستقیم
اینجا بهاره

اهواز هوا کاملا بهاری شده. یکشنبه هوا سرد بود اما از دوشنبه تا الان بهار شده. در این حد که من دیروز و پریروز با لباسای تابستون از خونه بیرون رفتم و یه کت با خودم بردم که اگه لازم شد بپوشم. کت دستم بوده که رفتم و دستم بوده که برگشتم. فقط تو خود دانشکده مهندسی تنم کردم که همیشه سرده. از ساختمون که بیرون بیای دیگه به لباس اضافه احتیاج نداری.
دیشب که مهمون داشتیم بخاری خاموش بوده  و در بالکن باز .اصلا هم سرد نبود. موقع خواب هم درو بستیم ولی پنجره های پذیرایی باز بود. اصولا تو خونه های اهواز بیشتر از یه بخاری پیدا نمیشه. ما هم یه بخاری داریم تو پذیرایی که همه خونه رو گرم می کنه در صورت لزوم.
اهواز که بهار و پاییز نداره. فاصله تابستون و زمستون حدود یه هفته بیشتر نیست. زمانی که بدون کولر یا بخاری بشه شب رو گذروند خیلی کمه. و اون هم چون معمولا باد و خاکه باز هم همه پنجره ها بسته هستند اما این دو سه شب داریم بهار رو تجربه می کنیم. خدا به بهار امسالمون رحم کنه. این جوری پیش بره نوروز امسال مثل تیر ماه میشه.
هر کی میخواد بیاد اهواز همین الان پاشه بیاد و از هوای بهاری لذت ببره. قدمتون رو چشم ما!

ب.ن: تلویزیون اعلام کرد مناطق ۱تا ۵ تهران شیفت بعد از ظهر مقطع ابتدایی به علت بارش برف تعطیل است.  اتفاقا محمد ما هم به علت بارش مامان در خانه امروز مهد نرفت. کلاسای دانشگاه تموم شده و من بیکار توی خونه هستم. دارم از درس خوندن برا ارشد خودمو خفه می کنم ، از فاصله زمانی پستهای وبلاگم کاملا مشخصه.نه؟!

پ.ن: ب.ن یعنی بعدا نوشت



چهارشنبه 12 دی1386-11:6 |   | لینک مستقیم
مهمونای عزیز

خیلی خوبه که شوهر آدم زنگ بزنه و به مامان باباش بگه بیایین خونمون و اونا زود قبول کنن. خیلی خوبه پدرشوهر و مادرشوهر آدم بیان خونه اش و بعد از شام بشینن راحت .خیلی خوبه که پدرشوهرت که فکر می کنی زیاد دلمه دوست نداره ، از دلمه ها بخوره و بگه سیب زمینی و بادمجونش خوب بود و تو بفهمی سلیقش توی دلمه مثل خودته. از دلمه فلفل زیاد خوشش نمیاد. خیلی خوبه که پدرشوهر آدم پاهاشو دراز کنه و خاطره تعریف کنه ، از بچگی هاش ، از وقتی که کلاس چهارم دبستان بوده. برادرشوهر آدم دیرتر از همه بیاد برای شام اما حسابی بخوره و حس کنی راحته. خواهرشوهر آدم ساعت ۱۱ بگه بابا توروخدا پاشید بریم من فردا کلاس زبان دارم و برعکس بیشتر وقتا که همه عجله دارن برا رفتن ، کسی  خواهر شوهر بیچاره رو تحویل نگیره و با آرامش بلند شن . چقد خوبه که شلغم پخته باشی و همش خورده بشه. خوبه که خواهر شوهرت که نوشیدنی داغ زیاد نمی خوره از نسکافه ای که براش درست کردی تعریف کنه و بگه بازم میخوام. از همه بهتر اینه که مادرشوهرت که اصولا تو اخلاقش نیست از کسی جلوی خودش تعریف کنه یا از چیزی جلوی صاحبش ، بهت بگه که روی ماشین لباسشویی ت قشنگه  وای که چقد اتفاق خوب افتاد امشب. خیلی خوشحال شدم که اومدن .
اما
اما آخرش خوب نبود، وقتی جوجه اردکا رو دادیم بهشون که ببرنشون!
فکر نمی کردم به جوجه اردکای کوچولو وابسته شده باشم اما از رفتنشون خیلی دلم گرفت.

عکسای جوجه اردکامونو تو وبلاگ محمد طلا ببینید!



سه شنبه 11 دی1386-23:27 |   | لینک مستقیم
سفرنامه آخر پاییز-3

اومدم ادامه سفرنامه رو نبویسم.تا کجا گفتم؟ آهان تا آخر پنجشنبه. جمعه صبح برا نماز بیدارم کردن و تو خواب و بیداری نماز خوندم. خبری هم از این که کسی بخواد بره نماز عید نبود. من هم خوابیدم . نمیدونم ساعت چند بود که کم کم همه بیدار شدند. زنعمو آش رشته داشت از قبل که گرمش کرد و نون و پنیر و گردو و کنجد بوداده و چای .خلاصه حسابی چسبید. ما که صبحانه می خوردیم محمد خواب بود. عد از صبحانه بحث سر این که کجا بریم داغ شده بود. علیرضا می گفت بریم پاشاژ پایتخت . از قبل هم چک کرده بود و می دونست جمعه ها بازه. من هم اصرار که بریم مانتو بخریم. زنعمو هم می گفت من هم مدتیه می خوام برم مانتو ببینم. مامان هم بدش نمیومد یه مانتو بخره. عمو هم با من کار داشت و دوست داشت بمونم کاراشو کنم. از طرفی وقتی دید تصمصم من جدیه برا خرید گفت پس داداشم بمونه پیشم. گفتم نه خیر. من سلیقه بابامو خیلی قبول دارم. به نظرش احتیاج دارم برا خرید مانتو. خلاصه یه نفری زورم به همه رسید و من و مامان و بابا و علیرضا و زنعمو و محمد که به زور از خواب بیدارش کردیم قرار شد بریم برا مانتو خریدن هفت تیر. تا بقیه آماده بشن من رفتم اتاق عمو و یه کم مشکلات کامپیوتریشو چک کردم. بعد هم رفتیم هفت تیر. ماشینو پارک کردیم ، یه کم جلوتر یه مانتو فروشی بود ، نرسیده به میدون بودیم هنوز .رفتیم یه مانتو شلوار دیدیم که همه خوششون اومد و گفتن این استاد دانشگاهیه . من گفتم بد نیست. بریم بازم ببینیم بعد نظر میدم. پرو هم کردم . سایزش که عالی بود .شیک هم بود اما نمی خواستم زود تسلیم بشم. تا میدون هفت تیرو مانتو فروشیا یه کم فاصله بود که پیاده رفتیم. ولی چشمتون روز بد نبینه. یعنی مثل من ضایع نشید. فروشگاه اول بزرگ و دو طبقه ولی همش پالتو . دومی پالتو. سومی پالتو .جوری شد که دم در می پرسیدم آقا شما مانتو دارید؟ یا می گفت نه یا دو تا مانتوی بی ریخت نشونم می داد و می گفت فقط همین مدلا رو داریم. همه مانتو فروشیا که نه پالتو فروشیا رو رفتیم و دست از پا درازتر برگشتیم سمت ماشین. تو راه یه مغازه بود که همه چی داشت. یه مانتوی بامزه اسپرت داشت که خوشم اومد و خریدم اما بعد پشیمون شدم. خوبه ها ولی خیلی پولشو دادم. اما دیگه خریدمش و دارم می پوشم از این حرفا گذشته. بعد یه کم جلوتر یه مغازه لباس مجلسی بود. وای که چه لباسایی داشت. شیک و زیبا. و در سایزهای مختلف. بابام تو ویترینش یه بلوز دید و گفت این برا مامانت خوبه. مامان و زنعمو عقب تر از ما بودند . وقتی رسیدن بابام به مامان نشونش داد و رفتند داخل. پرو کردن و خریدن. من هم تو این فاصله تو دلم می گفتم بابا تهران عجب لباسایی هست. چند تا کت و دامن شیک داشت. به نظرم نسبت به اهواز زیاد هم گرون نبودند. این لباس فروشی روبروی همون فروشگاه مانتو اولی بود. وقتی رفتیم طرف چوب رو از پشت دستگیره در برداشت و چراغای بالا رو روشن کرد و من رفتم دوباره مانتو رو پرو کردم و خوشم اومد این بار و ۴۵ هزار تومن پول دادم و اومدم بیرون. ولی خدایی چقد سایزش عالی بود. هم مانتو ، هم شلوار هر دو سایزم بودند. هنوز جایی نپوشیدمش. اگه ترم بعد دانشگاه درس دادنم اوکی بشه اینو برا دانشگاه می پوشم. اصلا با همین هدف خریدمش. کلی هم سر همین هدف با مامان اختلاف نظر داتشیم. مامان می گفت مانتو نباید تنگ باشد. نباید جلف باشه. نباید فلان باشه. من هی مانتوهای تنگ می دیدم و خوشم میومد. آخرش سر این به توافق رسیدیم. خونه که برگشتیم عمو ناهار خریده بود و سفره رو پهن کرده بود و منتظر بودند. بی بی هم کلی شاکی که صبح نموندیم پیشش. ناهار خوردیم و بعدم یه کم کارای عمو رو انجام دادم و اطلاعات گرفتم ازش که براش سایت دانشگاه رو آپدیت کنم. و به سمت قمک راه افتادیم. توی راه بابام گفت این طرفا یه شیرینی فروشی هست به اسم قنادی تهران که فقط بامیه درست می کنه و میفروشه. همه گفتن نه نمی خواهیم . من گفتم من می خوام. بامیه خیلی دوست دارم. بابام هم وقتی به اون قنادی رسید نگه داشت و مامان و علیرضا رفتند برای من از این بامیه درازا خریدن. چقدم خوشمزه بود. تو راه تهران قم هم که من خواب بودم. در مورد این که شام چی بخوریم بحث ها و نظرات مختلفی بود. علیرضا که مثل همیشه دلش می خواست بریم بیرون و پیتزا بخوریم. مامان هم مثل همیشه می گفتن خونه یه چیزی درست می کنم. بقیه هم می گفتیم هر چی بود خوبه. یادم هم نمیاد آخرش چی خوردیم.... آها یادم اومد، املت خوردیم. فاطمه اینا هم گفته بودن ما کار داریم نمیتونیم بیام اونجا برا شام . شام ما داشت تموم میشد که اونا هم رسیدن و تخم مرغ نیمرو خوردن. بعد هم من و آقا روح الله ram های لپ تاپ ها رو عوض کردیم . درواقع من یه 512 دادم بهش که بعدا یه 2 گیگ برامون بگیره و بفرسته برا امین. آخه امین ram خودشو برا تولدم داد به من .بعدم که اونا رفتن خونه خودشون و ما هم خوابیدیم.(البته قبل از خواب با امین کلی تلفنی حرف زدیم ، تلافی شب قبلش که تهران بودم و باهاش حرف نزده بودم)

الانم باید برم چای و شام آماده کنم. امین آب ریخت تو کتری برقی و روشنش کرد. بقیش با منه دیگه.

شب و روزتون خوش تا قسمت آخر داستان سفر روزهای آخر پاییز 86 من!

اینم بگم و برم: عینکمو گرفتیم دیشب. چقد همه چی کوچیک شد یهو. عینک زاپاس من یه شماره کمتر بود . بعد از گرفتن این عینک جدید همش به امین می گفتم چقد همه چی کوچیکه. آدما قدشون کوتاهه. ساختمونا کوتاه شدن. آدم احساس امنیت بیشتری می کنه. از دیشب تا الان هنوز عادت نکردم. عین بار اولی که عینک زدم همه چی برام جدید شده. حالا واقعا دنیا به این کوچیکیه یا به اون بزرگی؟؟

پ.ن: شما می دونستید خانم بی نظیر بوتو ایرانیه؟ از طرف مادر تو رو خدا نقش مادر ایرانی رو حال کردید. اینم منبع حرفم



دوشنبه 10 دی1386-21:15 |   | لینک مستقیم
مناجات

عید غدیر مبارک

الهی! هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک . تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است

الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست

الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد.... پس بنده چه تواند و چه دارد؟  

پ.ن۱:یه مطلب خواندنی از وسع

پ.ن۲: و یه تصویر بامزه

پ.ن۳:به زودی میام و بقیه سفرنامه رو می نویسم.



یکشنبه 9 دی1386-8:17 |   | لینک مستقیم
سفرنامه آخر پاییز-2

با فاطمه قرار گذاشتیم فردا عصر بعد از کلاسش بریم بازار با هم. هم من می خواستم برا امین لباس بخرم هم فاطمه برا شوهرش. ۳ دی تولد شوهرش بود و برای کادوی تولدش می خواست بره بازار. خونه که رسیدیم چون چارشنبه بود کلی سریال برای دیدن بود. حرف زدیم و سریال دیدیم و خوردیم و خوابیدیم. وقتی قم هستم امین شب زنگ می زنه و با هم حرف می زنیم و من هر اتفاقی از صبح افتاده براش تعریف می کنم.حرفام که تموم شد امین گفت بینایی سنج رفتی؟ یه دفعه یادم افتاد که ای وای قرار بود برم بینایی سنج. اهواز پنچشنبه نوبت داشتم که اومده بودم قم. این عینک قدیمی هم خیلی اذیتم می کرد و می خواستم قم برم بینایی سنجی که سر کوچه بابا ایناست . حالا اونم یادم رفته بود و فردا هم احتمالا خبری نبود .

پنجشنبه صبح هم خونه بودم .یه سر رفتم ساختمان پزشکانی که این بینایی سنجی بود ، یه شرکت تبلیغاتی هم اونجا بود که فقط همون باز بود. گفت بینایی سنج شنبه عصر میاد ساعت ۵. با خودم گفتم شنبه کارامو می کنم و قبل از این که بریم راه آهن میام بینایی سنج. نزدیکای ظهر با مامان رفتیم یه کم مانتو دیدیم باز .یکی دو تا دیدم اما فوق العاده نبودند . قرار بود بریم تهران و من می گفتم می ریم تهران می خرم مانتو. بابا ظهر زنگ زدن و گفتن آماده باشین از کلاس که اومدم راه بیفتیم بریم تهران. مامان بزرگم خونه عمو حسین هستند و ما قرار بود بریم بهشون سر بزنیم و البته عمو هم با من کار داشتن.ناهار یه کوفته ای داشتیم که من خیلی دوست دارم. یعنی راستش اهواز که بودم حسابی هوس کرده وبدم از اون کوفته ها. برا مامان اس ام اس زدم من از اون کوفته ها می خوام. مامانم گفت چیه؟ویار داری؟ -همه منتظرن من بگم یه نی نی تو راه دارم-خلاصه برای من از اونا درست کرده بودند و تا جایی که جا داشتم خوردم. بابا که اومدن ما هنوز آماده نبودیم. زنگ می زدیم خونه عمو اینا گوشی بر نمی داشتن. موبایل زنعمو هم که چون رفته بودن تهران عوض شده بود. به موبایل عمو زنگ می زدم گوشی برنمی داشت. ما آماده بودیم اما اونا انگار خونه نبودن . تصمیم گرفتیم بی خیال تهران رفتن بشیم . گفتیم یه بار یدگه تست کنیم .مامان زنگ زد و زنعمو گوشی رو برداشت. گفت همین الان خونه رسیدیم و پیغامتونو شنیدم خواستم زنگ بزنم. مامان بزرگمو برده بودند خونه خواهر زنعمو (که میشه دختر شوهر خواهر مامان بزرگم) برای دعای عرفه. زنعمو هم کارایی می کنه ها. مامان بزرگم خونه بقیه بچه هاش که باشه حاضر نیست از خونه تکون بخوره ، اون وقت این زنعمو می برتش بیرون و مامان بزرگم هم کلی خوشحال میشه. حالا جای دیگه باشه خودش نمیاد بیرون نه که بقیه مجبورش کنن تو خونه باشه. دیگه پیریه و اداهاش خودش. خلاصه نماز مغرب و عشا رو خونه خودمون خوندیم و راه افتادیم. من که خوابالو. همه راه خواب بودم. تو تهران خونه عمو اینا رو گم کردیم و یه دوری هم اونجا خوردیم و ساعت حدود ۱۰ رسیدیم خونه عمو. چقدم سرد بود هوا. یخ زدیم تو این شهر. سفره شام هم پهن بود و خورش قیمه و چلو و آش جو و سالاد . مامان بزگم کلی ذوق کرد برا من و محمد و کلی گفت جای آقا امین خالیه. مامان بزرگ من امینو بیشتر از من دوست داره.بعد از شام تلفن زنگ زد. عمو به اونی که پشت خط بود گفتن بله. بفرمایید. به کسی هم اینجاست که از دیدنش خیلی خوشحال میشید. اما نمی گم کیه تا خودتون بیایید. پسر عمم بود با زن و سه تا دختراش و دختر ارشدش رو هم بعضیاتون می شناسید؛باران آبی که اونم داستان اون شبو نوشته. خلی وقت بود ندیده بودمش. خلاصه کنم اون شب تا ساعت ۱:۳۰  اونجا بودند و حرف زدیم و آجیل خوریدم و چای و سنگ(شیرینی های سنگ شکل که زنعمو از سوریه آورده بود)، اس ام اس بازی با باران آبی و .... حسابی خوش گذشت. اهوازم اون شب خبرایی بود. همه فامیلای امین خونه برادر و خواهر شوهرم جمع بودند و به اونا هم حسابی خوش گذشته بود. حدود ۱۰ تا اس ام اس از امین برام اومد که جات خالیه.با خودم گفتم واقعا انقد جام خالیه که امین این همه میگه جات خالیه؟ چقد ذوق کردم که امین همش به فکرمه. اما شما ذوق نکنیدا! امین زیادی به فکر من نبود اون شب ، بلکه مخابرات به فکر جیب خودش بود. امین بعدا بهم گفت که هر کاری می کرده اس ام اس ارسال نمی شده و اونم ترای اِگِین می زده. آخرشم امین فکر کرده اس ام اس دست من نرسیده .بعدم که اونا رفتن ما رختخواب پهن کردیم و خوابیدیم . من و محمد پیش بی بی بودیم برا خواب. من که زود خوابم برد اما بی بی گفتن محمد کلی با خودش حرف زده و شعر خونده تا خوابش برده.

اون بالا نوشتم با فاطمه قرار گذاشتیم پنجشنبه عصر بریم بازار خرید برا شوهرامون.تو راه تهران فاطمه به مامان زنگ زده بود و گفته بود به آبجی بگین این جوری قرار می ذارن

خب دیگه کافیه فعلا. باید برم خونه رو مرتب کنم و ظرفا رو بشورم و لباسا رو بندازم تو ماشین و آینه ها رو تمیز کنم و جارو بزنم و اتاق محمد رو سر و سامونی بدم . بعد ناهارمو (در واقع شام دیشبو) بردارم و سر ظهر زنگ بزنم خونه پدرشوهرم بگم من دارم با ناهارم میام. اگه الان زنگ بزنم ناهار درست می کنن برامون که دوتا اشکال داره:یک. زحمت میشه برا مادرشوهرم. دو.من این همه ماکارونی رو که از دیشب مونده چی کارش کنم؟؟ اونا هم که ماکارونی دوست دارن. بهتره ببرم اونجا همه با هم بخوریمشاز وقتی از قم برگشتم هنوز نرفتم اونجا. دلم خیلی براشون تنگ شده. شایدم عصر امینو راضی کنم محمدو بذاریم اونجا و بریم برا خودم عینک بخریم. چشمام خیلی اذیت هستند با این عینک سه سال پیش که فکر کنم یه شماره از چشام کمتره.(پریروز با یه فیلمی رفتم بینایی سنج. بعد براتون تعریف می کنم)



پنجشنبه 6 دی1386-9:46 |   | لینک مستقیم
سفرنامه آخر پاییز-1

سه شنبه کلاس گسسته داشتم تا ساعت ۳:۳۰ . رفتم مهد دنبال محمد و آوردمش خونه. چمدون رو تقریبا از قبل آماده کرده بودم و مونده بود چیدن چیزا. امین هم که کار داشت و خیلی دیر اومد خونه. سیب زمینی سرخ کردم و به امین گفتم تن ماهی و کنسرو لوبیا بخره. سالاد کاهو و کلم هم درست کردم و امین که اومد شام خوردیم و ساعت ۶:۳۰ از خونه بیرون رفتیم. ماشین پدرشوهرم دست امین بود و نگران تاکسی سرویس و بودن و نبودنش نبودیم. قطار ساعت ۷:۱۵ حرکت کرد. شش تخته لوکس پارسی. دو تا خانم توی کوپه بودند. دانشجوی ارشد پرستاری دانشگاه علوم پزشکی اهواز بودند. یکیشون کردستان و اون یکی شاهرودی بود. خب طبیعتا خوش اخلاق هم بودند و من خیالم راحت شد از خوابیدن و این چیزا. اماااااا
اما اندیمشک که رسیدیم یعنی وقتی که ما یه تخت وسط رو برای یکی از همسفرا و یه تخت بالا رو برای اون همسفر باز کرده بودیم و اونا آماده خواب بودند ، یه تخت پایین هم برای محمد آماده شده بود و من داشتم اون یکی رو برای خودم آماده می کردم ، دو نفر دیگه سوار شدند. یه مادر و دختر بودند. اولش که گفتند ما تازه رسیدیم حالا نمی خواهیم بخوابیم. بعد که دیدند نه انگار نمیشه بشینند، راضی شدند که بخوابیم.  خانمه به دخترش گفت من پایین می خوابم تو هم وسط بخواب. یه کم که گذشت من گفتم من بالا نمی تونم برم پسرم پایین می خوابه. اون خانم گفت من پام درد می کنه و پایین خوابید. من هم اون تخت وسطو باز کردم و خوابیدم و دختر اون خانم هم رفت بالا خوابید.
نماز صبح ایستگاه شهبازان ، استان لرستان خووندیم. بعد دوباره خوابیدیم. ساعت حدود ۷:۳۰ بود که رسیدیم به یه شهر نسبتا بزرگ . من فکر کردم رسیدیم قم. آخه ایستگاه راه آهن قم رو جابه جا کردند و نمی دونستم چه جوری شده. اما با کمال تعجب وقتی به ایستگاه رسیدیم دیدیم نوشته"اراک". حال همه مون گرفته شد. باید اون ساعت قم می رسیدیم اما تازه اراک بودیم. یکی از اون دانشجوها باباش تو راه آهن تهران منتظرش بود. اون خانم و دخترش هم داشتند می رفتند تهران برا نوبت پزشکی. من هم که مشتاق زودتر رسیدن بودم.تختا رو جمع کردیم و نشستیم دوباره. حرف از همه چیز و همه جا زدیم تا این که مأمور سالن اومد و گفت نزدیک محمدیه هستیم .زنگ زدم به مامان اینا گفتم داریم می رسیم ما. رسیدیم ایستگاه محمدیه و از همسفرامون خداحافظی کردیم و پیاده شدیم. بابا اینا هم که تا حالا نیومده بودند محمدیه و نمی دونستن تا قم چقد فاصله داره، دیر رسیدن. اتوبوس راه آهن مسافرا رو می برد تو شهر اما من موندم تا بابا برسه.ساعت نزدیکای ۱۲ بود که رسیدیم خونه و تازه صبحانه خوردم.

اون شب قطار خوب بود. دمای کوپه مناسب بود و با همون لحافی که می دن می شد خوابید. بدون اون هم البته میشد. دو تا پریز برق داشت و هر تخت یه چراغ خواب یا مطالعه که با روشن بودن مهتابی اصلی کوپه هم کار روشن می شدند. محمد حسابی باهاشون بازی کرد و شب انقد با خودش حرف زد تا خوابش برد. اینا رو گفتم تا با قطار برگشت مقایسه کنم.قیمت بلیت اهواز تهران این قطار ۹ هزار و خرده ای بود.

خواهرم دانشگاه بود و قرار بود بعد از کلاسش بیاد خونه بابا اینا تا همو ببینیم. فاطمه اس ام اس زد که دانشگاه یه برنامه هست با عنوان"دریچه ای رو به ارشد" ساعت ۳ تا ۵ .میای بریم؟ جواب دادم آره. من کمی دراز کشیدم و جلوی بخاری خوابم برد. قم خیلی سردتر از اهواز بود. فاطمه ساعت ۲:۴۵ بیدارم کرد که ناهار بخوریم. مامان کباب درست کرده وبدند با چلو. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. ناهار خوردیم و آماده شدیم که بریم . از ۳ گذشته بود اما خب میشد رفت ، فقط سرویس دانشگاه ساعت یه ربع به ۳ راه می افتاد و ما ازدستش داده بودیم و باید با تاکسی سرویس مس رفتیم که حدود ۲،۳ هزار تومنی میشد. بابام گفت خودم می رسونمتون. همه سوار ماشین شدیم و ما رو رسوندن "پردیس قم دانشگاه تهران". اول جلسه در مورد انجمن علمی و این چیزا حرف زدن ، چند تا از دانشجوهای اونجا بودند. مراسم اصلی سخنرانی جناب دکتر هزار بود. وای که چه قشنگ صحبت می کرد. هم ادبیات زیبایی داشت و هم مفهوم حرفاش زیبا بود. می گفت که هدف اصلی ارشد نیست. باید با یه دید کلی و کلان تر به زندگیمون نگاه کنیم و در مورد مشکلات جوان امروز صحبت کرد . ساعت ۵ دانشگاه یه سرویس داشت و برای اینکه به اون برسیم بلند شدیم و نشد تا آخر جلسه پرسش و پاسخ بشینیم. در کل زیاد به ارشد ربطی نداشت اما خوب بود . توی اون جلسه فاطمه یه کسی رو نشونم داد که فهمیدم خودم چقد بزرگ شدم. حمید موسویان پسر همسایه روبرویی مون در دورانی که تو خونه سازمانی های دانشگاه مفید بودیم. من اون موقع دبیرستان بودم و حمید خیلی بزرگتر از من نبود. اما حالا ماشالا مرد شده بود. یه مرد بیست و هفت یا هشت ساله احتمالا. می دونستم ازدواج کرده اما بعد از این همه مدت دیدن حمید و تغییراتش منو متوجه کرد که خودم هم چقد بزرگ شدم و حتما من هم این همه تغییر کردم. البته چون عینکم شکسته و اونی که رو چشمم بود دو ورژن قبل تره ، زیاد واضح نمی دیدمش از دور اما خب انقد عوض شده بود که دیدن جزئیات چهرش لازم نبود برای دیدن بزرگ شدن اون و خودم . به همون دلیل مذکور چهره دکتر هزار رو هم درست ندیدم

تو راه برگشتن توی سرویس هم فاطمه گفت زهرا اونو نگاه کن فرزانه ست. از همکلاسی های کانونت. رفتم پیش فرزانه و سلام و احوالپرسی . یاد کانون امام حسن و مربی حفظ قرآنمون و بچه ها و مربی های دیگه. فرزانه همسن فاطمه ست. اونم ازدواج کرده بود. یکی دیگه از دوستان خانوادگی زمان بچگی مون هم با فرزانه دوست بود و کنارش نشسته بود. اونم چقد بزرگ شده بود و ازدواج کرده بود. وای خدای من چقد همه تغییر کردن. همه بچه های کوچیکتر از من ازدواج کردند و یواش یواش دارن به بچه دار شدن فکر می کنن. ایشالا که همشون خوشبخت باشن و عاقبت به خیر. از دیدن این دوستان و آشنایان قدیمی خیلی خوشحال شدم. سرویس دانشگاه ما رو نزدیک حرم پیاده کرد و تا خونه پیاده اومدیم. با فاطمه تو راه مانتو دیدیم و تقریبا چیزی ندیدم که خوشم بیاد.

بقیش رو بعدا می نویسم.سعی می کنم زود بنویسم تا خودم یادم نرفته چه خبر بوده قم.

پ.ن: سوال پست قبل همچنان باقیست.اگه جوابی براش داشتید ممنون میشم بهم بگید.



چهارشنبه 5 دی1386-9:30 |   | لینک مستقیم
آفتاب

یادمون باشه گیاهی آفتاب می بینه که سر از خاک بیرون آورده باشه. اگه تو حصاری که اطراف خودمون داریم بمونیم ، نمی تونیم رشد کنیم ،درست مثل گیاهی که زیر خاک می مونه و آفتاب بهش نمی تابه.

موفق باشید.امروز هم مال شماست

ضمنا یه نتیجه دیگه هم داره این مقایسه: اگه آفتاب رحمت خدا رو حس نمی کنیم ، شاید به خاطر ابری بودن آسمون نیست ، به خاطر اینه که از زیر خاک بیرون نیومدیم.

میلاد امام هادی مبارک



چهارشنبه 5 دی1386-9:20 |   | لینک مستقیم
سوال

سلام از قم برگشتم
سفرنامه رو بعدا میام می نویسم اما الان یه سوال دارم :

اگر به یه نفر که خیلی دوسش دارید بخواهید یه چیزی رو بگید اما نه مستقیم ،چی کار می کنید؟ اگه یه رفتارش فوق العاده شما رو ناراحت و عصبی کنه ولی نخواهید رو در رو بهش بگید، اگه وقتی میاد خونتون و می فهمه منتظر مهمون هستید نمیره خونه خودش و تا لحظه آخری که مهموناتون هستند اونم می مونه(البته معمولا مهموناتون با او هم دوست و آشنا هستند)
شما بگید آخه من چه جوری این عزیز رو متوجه کنم که دوست دارم وقتی مهمون میاد خونمون خودمون تنها باشیم؟



دوشنبه 3 دی1386-8:34 |   | لینک مستقیم