|
آرام ولی مصمم
سوال : دو قطره آب اگر كنار هم قرار بگیرند چه می كنند؟ جواب : آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یك قطره بزرگتر را تشكیل می دهند. حال اگر چند سنگ به هم نزدیك شوند چه می شود؟ آنها هیچ گاه با هم یكی نمی شوند. شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشید فهم دیگران برایتان مشكلتر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز كاهش می یابد. مهارتهائی كه شما را در جهت آرامش بیشتر، بزرگوار تر و اجتماعی تر شدن كمك خواهد كرد را به یاد داشته باشید. نرمی - بخشش - مدارا - پشتكار حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟ آب یا سنگ !؟ اگر سنگی از كوه سرازیر شود و به مانعی برخورد كند چه می كند؟ - اگر مانع كوچك باشد از روی آن عبور می كند. - اگر متوسط باشد آن ر ا در هم می شكند. - اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد. اما آب چه می كند؟ ابتدا سعی می كند مانع را با خود همراه كند. اگر نتوانست ... آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترین روزنه می گردد . و اگر باز هم نتوانست ... صبر می كند تا به اندازه كافی قوی شود آنگاه یا از روی مانع عبور می كند و یا مانع را در هم می شكند . آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود مصمم تر است. سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد. در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو كرد. گاهی لازم است كوتاه بیائی گاهی نگاهت را به سمت دیگری بدوز صبور باید بود آرام اما همیشه مصمم ............. چهارشنبه 26 دی1386-21:47 | | لینک مستقیم ![]() زیارت ناحیه مقدسه
اصولا من از سونی اریکسون خوشم نمیومده قبلا ها. از امروز شاید خوشم بیاد .چون p1 ش خوشم اومده. گوشی خودم بهترین گوشی دنیا ، نوکیا 6670 ه. فقط نمی فهمم چرا نوکیا دیگه تولیدش نمی کنه. به نظر من و خیلی های دیگه گوش خیلی خوبیه. سمبیان داره و هر برنامه ای بخواهی روش نصب میشه.
سلام بر تو! سلام كسی كه قلبش به مصیبت و سختی تو زخمی و مجروح و اشكش در هنگام یاد تو ریزان است. .... چهارشنبه 26 دی1386-15:29 | | لینک مستقیم ![]() شنبه یکشنبه دوشنبه
شنبه به خانم نوری-مسوول هیاتمون توی قم - اس ام اس زدم که تو این روزا و شبا منو هم دعا کنید. خانم نوری جواب داد خیلی جاتون خالیه. یکشنبه شب به امین گفتم یادته پارسال گفتی سال دیگه تاسوعا و عاشورا با هم میریم قم؟ گفت آره اتفاقا به بابا داشتم می گفتم اما با این سرما معلوم نیست با قطار بریم برسیم سر وقت. دوشنبه دفاع رحیمه - دوست دوره دبیرستانم که فوق ریاضی میخوند چمران- بود .با منیرسادات- دوست دیگه دبیرستانم که ازدواج کرده و اومده اهواز- قرار گذاشتیم که بریم بازار یه چیزی بخریم و بریم دانشگاه. سر راه منیر گفت من اینترنتی بلیت گرفتم باید برم آزانس بلیتا رو بگیرم .با هم رفتیم. بهش گفتم چک کن ببین برای پنجشنبه رفت و شنبه برگشت بلیت هست؟ فروشنده بلیت گفت هست به همین سادگی ، به همین خوشمزگی راهی قم شدیم. صبح تاسوعا تا عصر عاشورا. خدایا شکرت. امام حسین ممنون . باورم نمیشد امسال قم باشیم برای مراسم .خدایا شکرت که یانجوری همه چیو جور کردی. فقط با دادن پول بلیت که حدود ۱۰۰ هزار تومن شد همه پولای خودمم (همون ۳۵۰ هزار تومن) تموم شد و حسابم خالی شد. سه شنبه 25 دی1386-17:0 | | لینک مستقیم ![]() سررررررد شده
اینجا هوا خییییییلییییییی سرد شده. دینگ دینگ ؛ دیروز یه قاب صورتی برای موبایلم خریدم ، خیلی خوشگل شده. دینگ دینگ ؛ افتادم تو نخ مقاله UML اما هنوز چیزی که بشه عملی باهاش کار کرد پیدا نکردم. اصلا نمیدونم میشه واقعا از این روش ها استفاده کرد؟ شاید هم مشکل این باشه که من دید برنامه نویسی شیء گرا ندارم. نمیدونم این کلاس و آبجکت و اینا رو چه جوری با پایگاه داده کنار هم بچینم توی ذهن خودم. دینگ دینگ ؛ این مجموعه ماه نی - امیرحسین مدرس رو من خیلی می پسندم. کلا از این مداحی های مدرن خوشم نمیاد. مداحی باید سنگین و وزین باشه. ما که از خدا و امام حسین طلبکار نیستیم ، دعوا هم باهاشون نداریم. از اون طرف همکلاسی مدرسه و دانشگاهمون هم نیستند. احترام و ادب رو گذاشتن کنار بعضیا. واسه بعضیا هم امام حسین شده بهانه مجوز گرفتن برای خوندن هر چیز بی ربط به امام حسین. واقعا امام حسین مظلوم هستند. اما این کار آقای مدرس به نظرم سنگین و متینه. این مجموعه بازخوانی نوحه های قدیمی ست . من که خوشم اومد. اولین (شعر؟تِرَک؟ ترانه؟ موسیقی؟ آواز؟چی بگم آخه؟؟؟)از مجموعه ماه نی: شيعَتِي مَهْما شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُروني اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانذُبوني من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم حســـــــين حســــــــين، واي واي لَيْتَكُمْ في يَوْمِ عاشورا جَميعاً تَنْظُروني كَيْفَ اَسْتسْقي لِطِفْلي فَاَبوا اَن يَرْحَموني من چنين بي كس نبودم كاندرين وادي رسيدم بي كفن كرديد و چشمم چشمه خونبار نالم وحش و طير اين بيابان جمله سيرابند و چون شد من كه از آل رسولم تشنه آب زلالم من كه از آل رسولم تشنه آب زلالم من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم اكبرم كشتيد و عون و جعفر و عباس و قاسم اين منم كز ظلمتان چون طاير بشكسته بالم من شهيد كربلايم، سربريده از قفايم حســـــــين حســــــــين، واي واي یکشنبه 23 دی1386-16:34 | | لینک مستقیم ![]() آشپزباشی
افتادم تو خط کیک پختن و شوری و مربا درست کردن.مربای به درست کردم از روی دستور کتاب مستطاب آشپزی آقای دریابندری . ترشی کلم بنفش و شور گل کلم از روی کتاب ترشی ها و شوری های انتشارات کتاب همراه و کیک از منابع مختلف از جمله مجله هنر آشپزی . از اونجایی که من آدم پرحرفی هستم و همه چیو باید بگم ، دستوراشو اینجا می نویسم. امیدارم به درد یکی بخوره و یه خدابیامرزی واسمون بگه ۱- مربای به: به اندازه وزن به شکر لازم داریم. به ها رو پوست می گیریم و دانه هاشو جدا می کنیم و خرد می کنیم. بهد شکر رو می ریزیم روشون و میذاریم بیست و چهار ساعت یا بیشتر بمونه. بعد که بریم و در ظرفو برداریم می بینیم اثری از شکر نیست و به ها آب انداختند. همون ظرفو میذاریم روی گاز، بدون این که آب بهش اضافه کنیم. اول با شعله زیاد تا جوش بیاد و بعدم کمش می کنیم تا ریز ریز بجوشه. آبش نباید خیلی کم و غلیظ بشه وگرنه شکرک می زنه. البته نگران نباشید اگه مثل مربا من شکرک زدا.راه حل شکرک اینه که دوباره مربا رو بریزید تو ظرف و یه کم آب و یه ذره آبلیمو بهش اضافه کنیدو بذاریدیه کم جوش بزنه. اگه صداشو در نیارید هیچکی نمیفهمه مرباتون شکرک زده. ۲- شوری کلم و گل کلم و.... : برای شوری باید مواد رو که خرد کردیم یا کلم بنفش(قرمز) رو که با چیپس کن غذاساز خرد کردیم تو شیشه بریزیم. بعد یه کم سرکه بریزیم روش. یه کم یعنی مثلا از یک پنجم شیشه هم کمتر. شیشه پر از مواد رو میگما. بعد از سرکه نوبت آیپب و نمکه. باید آب رو بذاریم جوش بیاد. بعد تو همون آب جوش نمک بریزیم. من برای نیم لیتر آب دو تا قاشق مرباخوری پر نمک میریزم. نمک که تو آب حل شد ، روی مواد و سرکه میریزیمش. با چاقو با چنگال یه کم هوای بین مواد رو خارج می کنیم و در شیشه رو میذاریم. من از طعم سیر روی شوری خوشم میاد. روی شورگل کلم چند تا حبه سیر پوست گرفته میذارم و بعد در شیشه رو می بندم. حدود یه هفته بعد شور آماده مصرفه. البته تعریف یه هفته در اینجا به تحمل و ذائقه مصرف کنندگان بستگی داره! ۳- کیک ساده: اونی که تو مجله هنرآشپزی دیدم خیلی ساده بود. در واقع مجله کیکای سخت زیاد داره اما من ساده ترین کیکو انتخاب کردم. وقتی درستش کردم زیاد خوب نشد. علتش رو هم دیروز طی صحبت هایی با مادرشوهرم متوجه شدم . که تحت عنوان نکاتی برای پف کردن کیک میگم بعدا. اما دستوری که امشب از روش کیک درست کردم و بد نشد: مواد لازم :
طرز تهیه :- اول آرد را با بیكینگ پودر یك بار الك كنید. من آخر سر کنجد ریختم تو مایه و بعد تو ظرف ریختمش. بعد هم یه ذره هم پودرکاکائو پاشیدم روش و گذاشتم تو فر. اما نکاتی برای پف کردن کیک: اینم یه لیست از منابع اینترنتی پخت کیک ساده:همین کیک ساده ای که گفتم ؛ کیک اسفنجی ؛ کیک نارگیلی؛ کیک قهوه ؛ کیک پرتقالی ؛ کیک صبحانه موزی ؛ کیک ساده؛ تعدادی کیک مختلف ؛کیک ساده آفتاب ؛ یه کیک ساده دیگه تو همه این کیکا تا جایی که من شنیدم میشه به جای آب یا شیر از آب میوه ها استفاده کرد. مثلا اگه یه لیوان آب میخواد ، نصف آب گذاشت و نصف آب پرتقال. یا بسته به سلیقه خودتون می تونید مواد مختلف بهشون اضافه کنید ، مثل پودر کاکائو ، دارچین، کنجد ، کشمش ، مغز گردو و..... یکشنبه 23 دی1386-0:52 | | لینک مستقیم ![]() ![]() ERP
در مورد ERP توی گوگل جستجو کردم .اینم نتیجه:
پنجشنبه 20 دی1386-11:17 | | لینک مستقیم ![]() تجزیه و تحلیل سیستم
اول این که سوال آیکون همچنان باقیه. طی دو روز گذشته اطلاعات عمو رو تو سایت دانشگاه تهران وارد کردم. اما رو سایت خود عمو که دارم می سازمش کاری نکردم. دیدم امین هی میگه کارت تموم شد به من بگو. امروز که اطلاعات عمو کامل شد بهش گفتم من در خدمتتون هستم. آقای رئیس هم دستورات خودشونو فرمودند. بیچاره شدم. هرچی من از نوشتن برنامه حسابداری و درگیر شدن با حسابداری بدم میاد امین نه ببخشید رئیسمون اصرار داره من یه برنامه کامل بنویسم که حسابداری هم توش باشه. تازه نکته اینجاست که این مدت انقد نرم افزار حسابداری کرک و تست فرموده اند که خدا به من رحم کنه. باید مزایای همه اونا رو تو برنامه داشته باشم و معایب همه رو هم نداشته باشم.امین نه ببخشید این آقای رئیس ما هم خودش زیادی باهوش و تیزه.میخواد همه هم همینجوری باشن. خب من کم میارم دیگه. انتظار داره کار همه کامل باشه عین کارای خودش. خدا بهم رحم کنه با این خوابی که برام دیده. یه ERP کامل باید بنویسم برا شرکت. من هم مهندسی نرم افزارم افتضاحه. نمیدونم برا تجزیه تحلیل سیستم شرکت چه کار کنم بهتره. یه مهندس نوری می شناختم که شرکت نرم افزاری داره. اون می گفت تا مرحله کدنویسی رو با نرم افزارای تجزیه تحلیل انجام میده. اگر کمکی میتونید بکنید ممنون میشم. چه جوری سیستم رو تحلیل کنم و از متدهای مهندسی نرم افزار استفاده کنم. یه سوال دیگه: شما برا بانک اطلاعاتی چی پیشنهاد می کنید؟ برنامه باید تحت شبکه کار کنه .همچنین یه بخش آنلاین هم باید داشته باشه . حالا بانکشو چی بذارم؟ SQLSERVER? MYSQL? ACCESS? با چی بنویسم برنامشو؟ دستیار رو با C#2005 نوشتم.خوبه به نظرتون؟ کلی فکر تو کله م داره میاد برا این نرم افزار. اگه بنویسمش عالی میشه و برا همیشه شیشه عمر دیو حسابداری شکسته میشه. هر برنامه ای بخوای سفارش بگیری یه بخش حسابداری میخوان. اگه بتونم یه چیز کامل برا شرکت بنویسم دیگه راحت میشم. برام دعا کنید. دوست دارم بتونم یه کار کامل تحویل امین بدم و توانایی خودم رو به خودم ثابت کنم. یه چیز دیگه: شما تمپلت آماده برای سی ام اس ها سراغ ندارید که برا سایت یه پروفسور بافت شناسی مناسب باشه؟ یه چیز ساده و شیک. حال و حوصله کار گرافیکی ندارم. از طرفی خودم خیلی دوست دارم سایت عمو رو تموم کنم. خب حالااز کار که بگذریم ، تعطیلات خوش میگذره؟ خوبه که شماها (منظورم اوناییه که برف خونه نشینشون کرده)مجبور شدید چند روزی رو تو خونه کنار هم بمونید. فکر کنم برای ابراز عشق و علاقه و محبت به همدیگه فرصت اجباری خوبی باشه البته همینطور برای جر و بحث کردن هایی که گاهی باعث شناخت بهتر همدیگه میشه. یه تست روانشناسی تو وبلاگ یه دوست دیدم. آدرسشو نمیدم که نتونید برید و تفسیرشو ببینید توی جنگل هستین ،تمام اطرافتون پر از درختای بلند و کشیدست...خیلی خسته این . کم کم به یه کلبه نزدیک میشینوارد میشین ...توی کلبه یه میزهست میزش چه شکلیه؟گرد؟مستطیل؟مربع؟؟؟؟؟؟؟ دور میز چند تا صندلی هست؟ روی میز یه پارچ اب هست شمام تشنه این ولی به تمیز بودن اب اطمینان ندارین... آبو میخورین ایا؟؟؟؟؟؟ جنس پارچ اب چی بود؟! هوا داره تاریک میشه باید برگردین....دور کلبه یه حصار کشیده شده اون حصار تا کجای شماست؟ از همون راهی که اومدین برمیگردین....موقع برگشتنم یه حیوون دنبالت میکنه اون چه حیوونیه؟....... خب حالا که فرار کردین به سر جنگل رسیدین یه تیکه ابر میبینین باهاش چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 19 دی1386-15:58 | | لینک مستقیم ![]() چند نکته در رفتار با کودکان 5 ساله
۱.كودكتان آینه شماست هر رفتاری كه انجام دهید او با الگو گیری از شما همان عمل را تكرار خواهد كرد پس اگر می خواهید كودكتان صدایش رابلند نكند خودتان نیز در عمل صدایتان را در حد معقول نگه دارید. منبع:بخش پرسش و پاسخ سایت کلوب یکی به پسرش میگه : تو میدونی ناپلئون هم سن تو بود شاگرد اول مدرسه بود؟ پسر میگه پدرجان شما میدونید ناپلئون هم سن شما بود امپراتور بود؟ این هم جک بود برای خنده و هم یه نکته برای تأمل کردن. خود ما چقد از این حرفا به بچمون می زنیم؟ یادمون باشه بچه ها اونی نمیشن که ما میخواهیم ، بلکه اونی میشن که ما هستیم! سه شنبه 18 دی1386-0:9 | | لینک مستقیم ![]() برای اونایی که برف دارن
یکشنبه 16 دی1386-22:57 | | لینک مستقیم ![]() مشکل آیکون برنامه و پرحرفی های روزانه من
یه شورتکات برای آناینستال کردن برنامه تو آل پروگرام اضافه کردم. اما نمیتونم آیکون برنامه رو تغییر بدم. آیکونی که برای شورتکات ساخته شده روی دسکتاپ نشون میده یا آیکونی که موقع اجرا یا مینیمایز کردن تو تسکبار نشون میده. آیکون هر فرم رو که میشه راحت تغییر داد ، همونی که بالا گوشه سمت چپ میاد . یه آیکون هم طبق روش زیر اضافه کردم اما اونو هیچ جا نشون نمیده.
اصلا نمیدونم این آیکونی که اینجا اضافه میشه به چه درد میخوره؟؟ توضیحات: یه ویندوز اپلیکیشن با سی شارپ ۲۰۰۵ نوشتم و یه ستآپ پروجکت براش ساختم ، حالا توی آیکونا به مشکل برخورد کردم. زشته جلو کاربر آیکونا رو نتونی تعییر بدی. اینا رو الان دارم تو شرکت می نویسم، چون به کار مربوط میشه.یکی دو ساعت دیگه میرم خونه و از اونجا حرفای غیرکاری میزنم. دیشب پرماجرایی داشتم هلپ پلیز مای فرندز
یه سلام از خونه. کلی حرف غیر کاری دارم: دیشب دعوت بودیم ولیمه مکه مامان و بابای مهندس بهلول. بعد از رفتن دوستای من ، آماده شدیم و کت بابا امینو برداشتیم و رفتیم خونه باباجون که نزدیک رستوران غنچه بود. حالا که رسیدیم اونجا امین زنگ زده میگه من مهمون دارم از تهران .ساعت ۱۱ شب پرواز داره.من باید برم پیش اون و کنسل. گفتم نخیر من می خوام برم. زنگ زدیم به ایمان دیدیم حسابی سرما خورده(به قول اینا آنفولاآنزای گاوی گرفته مهندس نوری رو داشتید؟ حالا درسته دیروز باعث شد من بدون امین برم مهمونی اما خب چون نوری بود اشکال نداشت.امین میگه هر چی میکشم از دست نوریاست تو شرکت که چت و وبلاگ و اینا ممنوعه .مثل یه کارمند خوب نشستم سر کار و به همون مشکلی که گفتم برخوردم. ساعت ۱:۱۵ هم اومدم سمت ساعت. بازم پیاده ولی این بار از اون سمت پل اومدم و یه عکس از پلی که نماد اهوازه انداختم. زیاد خوب نشد ولی میذارم ببینیدش. دیدم اتوبوس هست ، سوارش شدم اما بلیت نداشتم و بلیت فروشیه هم تعطیل بود. از یه خانمی تو اتوبوس بلیت گرفتم اما پولشو نگرفت. دارید صرفه جویی رو؟ بدون صرف یک قرون پول رفتم شرکت و برگشتم چقد حرف زدم من.جدی جدی تا اینجاشو خوندید؟ به قول آخر نامه هایی که تو بچگی برا دختر خاله های اهوازی می نوشتیم: ببخشید سرتونو درد آوردم. اما اون سوالی که اولش پرسیدم یادتون نره ها. امین امروز تهدید کرده که زودتر این پروژه رو تموم کن. راستی امروز هوا یه کوچولو سرد شده بود و کتم به جای آویزون بودم رو دستم ، تنم بود!
یکشنبه 16 دی1386-13:4 | | لینک مستقیم ![]() اولین روز کار
امروز صبح محمد خیلی سر حال بیدار شد. سه نفری صبحانه خوردیم. سه نفری رفتیم مهد و محمد رو گذاشتیم مهد. بعد هم با امین رفتیم شرکت.یه کم نگران این بودم که به بچه های شرکت چی بگم. آخه من هر از چند گاهی رفتم شرکت و دیگه نرفتم . امروز تا رسیدم بچه ها با خنده گفتن"بوی اینترنت اومد.هان؟" خودشون حدس زده بودن با وصل شدن شرکت به اینترنت من سر و کله ام پیدا بشه. بلافاصله لپ تاپمو درآوردم و مشغول دستیار شدم. ایمیل آخر مهندس اشکالاتش زیاد نبود. بیشترشون رو تا ساعت ۱ رفع کرده بودم . یک از شرکت بیرون اومدم و پیاده اومدم تا فلکه ساعت . تا حالا از روی پل های روی کارون پیاده رد نشده بود، حس جالبی بود رد شدن از روی آب.
بیست دقیقه پیاده روی بود و بعد هم سوار ماشین شدم و رسیدم خونه. امشب هم پدر و مادر دوست امین ولیمه مکه دادن و ما رو هم دعوت کردند. باید برای فردا ناهار درست کنم. از فردا می خوام ناهار ببرم شرکت برای امین. همه خودشون غذا میارن اما امین تا حالا حاضر نبود من غذا درست کنم و ببره شرکت، حالا که خودم میرم میتونم براش ببرم. امیدوارم همینجوری خوب پیش بره سر کار رفتنم. راستی مهندس چت کردن و هرگونه کار غیر مرتبط به شرکت با اینترنت رو ممنوع اعلام کرده اند. اینترنت اومدنم محدود خواهد شد به ساعات خونه بودن که اونم میخوام مامان خوبی بشم و بیشترشو بذارم برا محمد الانم دو تا از شاگردای سابق امین که نوه های خاله بابام میشن زنگ زدن و گفتن میان خونه ما که من یه توضیحی درباره cms و asp.net بهشون بدم. قبلا با هم asp کار کرده بودیم و حالا میخوان سیستم طراحی سایتشون رو ارتقا بدن. شنبه 15 دی1386-14:55 | | لینک مستقیم ![]() جمعه و تصمیم مهم
امروز در حالی که ساعت ۱۱ داشتیم صبحانه می خوردیم به امین گفتم هوا خیلی خوبه بریم بیرون برای ناهار؟ امین هم موافقت کرد. زنگ زدیم به داداشش و اونا هم گفتن اوکی. سه تا سوپری رفتیم که مرغ آماده بگیریم و هیچ کدوم نداشتند. اومدیم خونه ، یه کم مرغ از فریزر درآوردم و توی ماست گذاشتم. ماهی هم داشتیم اونا رو هم آردسوخاری و سیر رنده شده و ادویه زدم. ساعت ۲ مشغول سرخ کردن ماهیا و کباب کردن مرغا شدم و ساعت یه ربع به سه با داداش و خواهر امین رفتیم پارک کوثر. اونجا که رسیدیم یه آقایی بهمون گفت اینجا شلوغه .شمام بچه دارید ، بیایید داخل پارک . پارک مال یه ارگان دولتی بود و همه رو راه نمیدادند داخل اما با سفارش اون آقا ما رفتیم داخل. خلوت بود و تاب و سرسره و الاکلنگ هم برای بازی بچه ها بود. ناهار خوردیم و بچه ها رفتن بازی. ما هم با خیال راحت نشستیم و از هر دری سخنی. تولد دختر دختر عموم دعوت بودیم . ساعت چهار و ربع بلندشدیم و بساطمونو جمع کردیم و رفتیم تولد. اونجا هم خیلی خوش گذشت. ساعت هفت و نیم خونه بودیم، شام آماده کردم و محمد ساعت نه خواب بود. امیدوارم فردا صبح زود بیدار شه و با سرویس مهد که ساعت هفت و ربع میاد بره مهد. می خوام چند روزی برم شرکت و پروژه دستیار و سایت عمو رو به سرانجام برسونم. ارشد رو هم کنار گذاشتم. به نظر شما من الان کار کنم یا برا ارشد بخونم. کار الان برای من زیاده. اما درس خوندن سخته. اگر هم قبول بشم دو سه سال باید درس بخونم و بعدش تازه تو همین موقعیت الانم هستم. الان من تو جهاد می تونم درس بدم اما چون لیسانسم فقط درسای کارگاهی رو بهم میدن. چهار سال دیگه که من فوق بگیرم هم همین میشه.اون موقع دیگه دکترای کامپیوتر استان زیاد شدند و به جای فوق لیسانسای الان درس می دن و من با فوق لیسانس چار سال دیگه موقعیت فوق لیسانسای الانو نخواهم داشت بلکه موقعیت لیسانس الانو دارم. یعنی ۴ سال خودم و بچه م و زندگیمو اذیت کنم که سر همین پله باشم. اما اگه بی خیال تدریس دانشگاه بشم و از الان کار کنم ، ۴ سال دیگه یه منهدس نرم افزار نویس قوی شدم که میتونم درآمد خوبی هم داشته باشم. شاید به اندازه یه استاد دانشگاه معروف نباشم اما تو کار خودم خوب میتونم پیشرفت کنم و شناخته بشم. این ترم هم که کلاس رفتم به نظر خودم حتی اگه ارشد ندم هم ضرر نکردم. نظریه و هوش و گسسته رو تازه فهمیدم چی هستند. کلی دیدگاه برنامه نویسیم بهتر شده. شنبه 15 دی1386-0:5 | | لینک مستقیم ![]() همچنان بهاره
همچنان بهاره. پرده های پذیرایی رو کنار زدم و پنجره همچنان بازه. صدای جیک جیک ، یا شایدم چه چه ، یا .... نمیدونم صدای پرنده ها که رو درخت روبروی بالکن نشستن میاد که دارن آواز می خونن. اهواز درختاش بی برگ نمیشن. درواقع ما برگ ریزونی نداریم.اشعه آفتاباز پرده تور پذیرایی رد میشه و رو قالی میفته. محمد هم خوابه و به جز صدای ضربه های دست من روی صفحه کلید و صدای پرنده ها صدای دیگه ای نمیاد. حس خوبی دارم.
دیروز رفتیم خونه پدرشوهرم اینا. خواهرشوهرم حسابی لاغر شده. نه رژیم غذایی داره نه کلاس ورزش میره ، فقط پیاده روی می کنه. روزی یه ساعت گاهی هم بیشتر. دیشبم به من گفت زنداداش میای بریم تا چاراه و برگریدم ، پیاده؟ گفتم باشه . امین رسید و گفت نمیشه فقط تا فلکه پاداد. شبه نمیشه برید زیاد. - بابا یعنی چی؟ من همیشه میرم. تو چرا اینجوری می کنی؟ (اینارو خواهر شوهرم گفت). آقا امین با اطمینانی که مامان و باباش بهش دادن که این مسیر رو پیاده روی می کنن خودشون و اشکالی نداره به من اجازه داد تا چارراه زند برم. آخرشم گفت تا چارراه نادری نمیرید ها. گفتم چشم. از چارراه زند یه قدم هم اون طرف تر نرفتم و برگشتیم خونه. حدود یه ساعتی پیاده روی کردیم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود با زهرا جایی نرفته بودم. اون موقع که تو خونه اونا زندگی می کردیم هرجا میخواستم برم با زهرا می رفتم. از تنهایی بیرون رفتن خوشم نمیاد. اما از وقتی دانشجو شده بود دیگه با هم جایی نرفته بودیم. خیلی خوش گذشت. حالا یهویی امین چرا گفت نمیشه از تو سی متری برید و خطرناکه و باباش هم حرفشو تایید کرد من نمیدونم. تا حالا از این کارا نکرده بود این همسر خانِ ما. تو راه برگشت از فروشگاه بزرگ زند(یه سوپرمارکت بزرگ که خودت جنساتو میذاری تو سبد و میری صندوق حساب می کنی)(چیه؟ نخندید خب. تو اهواز فقط رفاه اینجوریه. تازه چند تا جای دیگه هم داره تو شهرمون راه میفته. ذوق زده شدیم) یه پودرکیک کاکائویی گرفتم. امین که کیک دوست نداره اما محمد خیلی خوشش میاد. امروز فکر کنم یه مراسم کیک پزون داشته باشیم. امروز هم امین خونه باباش کار داره (مثل دیروز) اما دیگه من و محمد نمیریم. دیشب انقد محمد اذیت کرد آخرش و حرف زد که جیغ عمه رو درآورد. بی بی جون هم به خاطر من "بی صدا فریاد کن" رو ندید و محمد رو مشغول کرد. شایدم تقصیر خودم بود که دیدن سریالهای چارشنبه رو به پسرم ترجیح دادم و زیاد بهش توجه نکردم پ.ن: الکی خوشم ها. کلاسا تموم شده. درس هم ندارم. کار هم ندارم. حسابی خوش خوشان منه. پنجشنبه 13 دی1386-10:11 | | لینک مستقیم ![]() مشکل خواب بچه ها
تو وبلاگای زیادی دیدم که مامانا مشکل دیر خوابیدن دارن با بچه هاشون. من هم همیشه با این مشکل دست و پنجه نرم کردم. یه روزگاری بزرگترین مشکل زندگیم خواب محمد بود. شدیدا عصبی بودم و همه چیز بهم ریخته بود تو زندگیم ، فقط به خاطر بد خوابیدن محمد! الان خیلی اوضاع بهتر شده .از وقتی حدود یک سال پیش به راهنمایی آقای شریفیان از روش جایزه استفاده کردم واقعا آرامش به زندگیم برگشته. و حالا تجربیات خودم رو می نویسم به امید برگشتن آرامش به همه زندگی ها. برا مامانایی که مشکل خواب دارن با بچه هاشون ، یه راه دیگه هم جایزه دادنه. جایزه های کوچولو. البته اگه مثل من مجبور نشید اول بهش بفهمونید که جایزه چیه . اول توضیح در مورد جایزه که اگه ادم کار خوبی که بهش می گن انجام بده بعد از انجام کار بهش جایزه میدن. یه بار که زودتر از همیشه خوابید صبحش بهش یه جایزه بدید ، یه چیز کوچولو. من برچسب شکل خرس داشتم. برای محمد یه خونه مقوایی درست کرده بودم و هر بار یه برچسب خرس بهش می دادم و خودش می چسبوند تو خونه. این جایزه اش بود. روزی که شبش خیلی دیر خوابیده به هیچ عنوان جایزه رو بهش ندید. هرقدر اصرار کرد بگید امشب زود بخواب که فردا جایزه بگیری. انقد این کار رو ادامه دادم تا دیگه خودش مشتاق رفتن به رختخواب بود. همین یه پیروزی بزرگ بود ، هرچند از رفتن به رختخواب تا خواب کلی فاصله هست هنوزم . یه کار دیگه استفاده از علاقه های بچه ست. محمد از مسواک زدن خوشش میومد. و طوری برخورد کرده بودم که مسواک مال قبل از خوابه. به شوق مسواک قبول می کرد که بره مسواک و بعدم بخوابه. یه مساله دیگه تکرار و بیان مشکل خوابه. وقتی ما (مامان و بابا) هر جا می شینیم میگیم "بچه من بد میخوابه. شبا اذیت می کنه. مشکل من شده خواب این گلپسر/گلدختر." و بعد هم نمونه های بیشمار مشکلات شبمونو برای دیگران تعریف می کنیم ، بچه باهوش ما به این نتیجه میرسه که کارش خوب بوده که اینهمه همه جا تعریفش می کنیم دیگه. گاهی هم در اثر این تعریف کردنا برای اطرافیان حساسیت ایجاد میشه. خاله و عمه به شوخی و خنده میگن دیگه وقت خوابه. برو بخواب. یعنی دیر خوابیدن برا دلبند ما میشه وسیله جلب توجه همه اطرافیان دور و نزدیک. بهتره که اصلا تکرار نکنیم بیان مشکل رو و حساسیت نشون ندیم و اجازه ندیم دیگران درمورد خواب با بچه ما صحبت کنن ، حرفای مامان بزرگا مثل عزیزکم باید شب زودبخوابی که صبح سرحال بیدار شی و بازی کنی. اینا همش کارو خراب تر می کنه. در آخر باید بگم من اصلا روانشناس و پزشک نیستم. اما اینا تجربه های شخصی موفق من بوده. شایدم خوب شدن خواب محمد هیچ ربطی به تلاشای من نداشته و همش تأثیر سن و بزرگ شدنشه. یک ماهی هم هست که دیگه راستی راستی بزرگ شده و من کنارش نمی خوابم. یه کتاب یا یه مجله دوست خردسال براش می خونم. بوس و شب به خیر و میام بیرون از اتاقش. خودش خواب میره ، بگذریم که گاهی پنج شش بار صدا می کنه مامااااااااااان بیا اینو میخوام ، اونو می خوام. به قول مجری اخبار جوانه ها (که محمد بهش میگه نوجوانه ها):"به آیندتون امیدوار باشید!" چهارشنبه 12 دی1386-13:25 | | لینک مستقیم ![]() اینجا بهاره
اهواز هوا کاملا بهاری شده. یکشنبه هوا سرد بود اما از دوشنبه تا الان بهار شده. در این حد که من دیروز و پریروز با لباسای تابستون از خونه بیرون رفتم و یه کت با خودم بردم که اگه لازم شد بپوشم. کت دستم بوده که رفتم و دستم بوده که برگشتم. فقط تو خود دانشکده مهندسی تنم کردم که همیشه سرده. از ساختمون که بیرون بیای دیگه به لباس اضافه احتیاج نداری. ب.ن: تلویزیون اعلام کرد مناطق ۱تا ۵ تهران شیفت بعد از ظهر مقطع ابتدایی به علت بارش برف تعطیل است. پ.ن: ب.ن یعنی بعدا نوشت چهارشنبه 12 دی1386-11:6 | | لینک مستقیم ![]() مهمونای عزیز
خیلی خوبه که شوهر آدم زنگ بزنه و به مامان باباش بگه بیایین خونمون و اونا زود قبول کنن. خیلی خوبه پدرشوهر و مادرشوهر آدم بیان خونه اش و بعد از شام بشینن راحت .خیلی خوبه که پدرشوهرت که فکر می کنی زیاد دلمه دوست نداره ، از دلمه ها بخوره و بگه سیب زمینی و بادمجونش خوب بود و تو بفهمی سلیقش توی دلمه مثل خودته. از دلمه فلفل زیاد خوشش نمیاد. خیلی خوبه که پدرشوهر آدم پاهاشو دراز کنه و خاطره تعریف کنه ، از بچگی هاش ، از وقتی که کلاس چهارم دبستان بوده. برادرشوهر آدم دیرتر از همه بیاد برای شام اما حسابی بخوره و حس کنی راحته. خواهرشوهر آدم ساعت ۱۱ بگه بابا توروخدا پاشید بریم من فردا کلاس زبان دارم و برعکس بیشتر وقتا که همه عجله دارن برا رفتن ، کسی خواهر شوهر بیچاره رو تحویل نگیره و با آرامش بلند شن . چقد خوبه که شلغم پخته باشی و همش خورده بشه. خوبه که خواهر شوهرت که نوشیدنی داغ زیاد نمی خوره از نسکافه ای که براش درست کردی تعریف کنه و بگه بازم میخوام. از همه بهتر اینه که مادرشوهرت که اصولا تو اخلاقش نیست از کسی جلوی خودش تعریف کنه یا از چیزی جلوی صاحبش ، بهت بگه که روی ماشین لباسشویی ت قشنگه عکسای جوجه اردکامونو تو وبلاگ محمد طلا ببینید! سه شنبه 11 دی1386-23:27 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه آخر پاییز-3
اومدم ادامه سفرنامه رو نبویسم.تا کجا گفتم؟ آهان تا آخر پنجشنبه. جمعه صبح برا نماز بیدارم کردن و تو خواب و بیداری نماز خوندم. خبری هم از این که کسی بخواد بره نماز عید نبود. من هم خوابیدم . نمیدونم ساعت چند بود که کم کم همه بیدار شدند. زنعمو آش رشته داشت از قبل که گرمش کرد و نون و پنیر و گردو و کنجد بوداده و چای .خلاصه حسابی چسبید. ما که صبحانه می خوردیم محمد خواب بود. عد از صبحانه بحث سر این که کجا بریم داغ شده بود. علیرضا می گفت بریم پاشاژ پایتخت . از قبل هم چک کرده بود و می دونست جمعه ها بازه. من هم اصرار که بریم مانتو بخریم. زنعمو هم می گفت من هم مدتیه می خوام برم مانتو ببینم. مامان هم بدش نمیومد یه مانتو بخره. عمو هم با من کار داشت و دوست داشت بمونم کاراشو کنم. از طرفی وقتی دید تصمصم من جدیه برا خرید گفت پس داداشم بمونه پیشم. گفتم نه خیر. من سلیقه بابامو خیلی قبول دارم. به نظرش احتیاج دارم برا خرید مانتو. خلاصه یه نفری زورم به همه رسید و من و مامان و بابا و علیرضا و زنعمو و محمد که به زور از خواب بیدارش کردیم قرار شد بریم برا مانتو خریدن هفت تیر. تا بقیه آماده بشن من رفتم اتاق عمو و یه کم مشکلات کامپیوتریشو چک کردم. بعد هم رفتیم هفت تیر. ماشینو پارک کردیم ، یه کم جلوتر یه مانتو فروشی بود ، نرسیده به میدون بودیم هنوز .رفتیم یه مانتو شلوار دیدیم که همه خوششون اومد و گفتن این استاد دانشگاهیه . من گفتم بد نیست. بریم بازم ببینیم بعد نظر میدم. پرو هم کردم . سایزش که عالی بود .شیک هم بود اما نمی خواستم زود تسلیم بشم. تا میدون هفت تیرو مانتو فروشیا یه کم فاصله بود که پیاده رفتیم. ولی چشمتون روز بد نبینه. یعنی مثل من ضایع نشید. فروشگاه اول بزرگ و دو طبقه ولی همش پالتو . دومی پالتو. سومی پالتو .جوری شد که دم در می پرسیدم آقا شما مانتو دارید؟ یا می گفت نه یا دو تا مانتوی بی ریخت نشونم می داد و می گفت فقط همین مدلا رو داریم. همه مانتو فروشیا که نه پالتو فروشیا رو رفتیم و دست از پا درازتر برگشتیم سمت ماشین. تو راه یه مغازه بود که همه چی داشت. یه مانتوی بامزه اسپرت داشت که خوشم اومد و خریدم اما بعد پشیمون شدم. خوبه ها ولی خیلی پولشو دادم. اما دیگه خریدمش و دارم می پوشم از این حرفا گذشته. بعد یه کم جلوتر یه مغازه لباس مجلسی بود. وای که چه لباسایی داشت. شیک و زیبا. و در سایزهای مختلف. بابام تو ویترینش یه بلوز دید و گفت این برا مامانت خوبه. مامان و زنعمو عقب تر از ما بودند . وقتی رسیدن بابام به مامان نشونش داد و رفتند داخل. پرو کردن و خریدن. من هم تو این فاصله تو دلم می گفتم بابا تهران عجب لباسایی هست. چند تا کت و دامن شیک داشت. به نظرم نسبت به اهواز زیاد هم گرون نبودند. این لباس فروشی روبروی همون فروشگاه مانتو اولی بود. وقتی رفتیم طرف چوب رو از پشت دستگیره در برداشت و چراغای بالا رو روشن کرد و من رفتم دوباره مانتو رو پرو کردم و خوشم اومد این بار و ۴۵ هزار تومن پول دادم و اومدم بیرون. ولی خدایی چقد سایزش عالی بود. هم مانتو ، هم شلوار هر دو سایزم بودند. هنوز جایی نپوشیدمش. اگه ترم بعد دانشگاه درس دادنم اوکی بشه اینو برا دانشگاه می پوشم. اصلا با همین هدف خریدمش. کلی هم سر همین هدف با مامان اختلاف نظر داتشیم. مامان می گفت مانتو نباید تنگ باشد. نباید جلف باشه. نباید فلان باشه. من هی مانتوهای تنگ می دیدم و خوشم میومد. آخرش سر این به توافق رسیدیم. خونه که برگشتیم عمو ناهار خریده بود و سفره رو پهن کرده بود و منتظر بودند. بی بی هم کلی شاکی که صبح نموندیم پیشش. ناهار خوردیم و بعدم یه کم کارای عمو رو انجام دادم و اطلاعات گرفتم ازش که براش سایت دانشگاه رو آپدیت کنم. و به سمت قمک راه افتادیم. توی راه بابام گفت این طرفا یه شیرینی فروشی هست به اسم قنادی تهران که فقط بامیه درست می کنه و میفروشه. همه گفتن نه نمی خواهیم . من گفتم من می خوام. بامیه خیلی دوست دارم. بابام هم وقتی به اون قنادی رسید نگه داشت و مامان و علیرضا رفتند برای من از این بامیه درازا خریدن. چقدم خوشمزه بود. تو راه تهران قم هم که من خواب بودم. در مورد این که شام چی بخوریم بحث ها و نظرات مختلفی بود. علیرضا که مثل همیشه دلش می خواست بریم بیرون و پیتزا بخوریم. مامان هم مثل همیشه می گفتن خونه یه چیزی درست می کنم. بقیه هم می گفتیم هر چی بود خوبه. یادم هم نمیاد آخرش چی خوردیم.... آها یادم اومد، املت خوردیم. فاطمه اینا هم گفته بودن ما کار داریم نمیتونیم بیام اونجا برا شام . شام ما داشت تموم میشد که اونا هم رسیدن و تخم مرغ نیمرو خوردن. بعد هم من و آقا روح الله ram های لپ تاپ ها رو عوض کردیم . درواقع من یه 512 دادم بهش که بعدا یه 2 گیگ برامون بگیره و بفرسته برا امین. آخه امین ram خودشو برا تولدم داد به من . الانم باید برم چای و شام آماده کنم. امین آب ریخت تو کتری برقی و روشنش کرد. بقیش با منه دیگه. شب و روزتون خوش تا قسمت آخر داستان سفر روزهای آخر پاییز 86 من! اینم بگم و برم: عینکمو گرفتیم دیشب. پ.ن: شما می دونستید خانم بی نظیر بوتو ایرانیه؟ از طرف مادر دوشنبه 10 دی1386-21:15 | | لینک مستقیم ![]() مناجات
عید غدیر مبارک الهی! هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک . تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد.... پس بنده چه تواند و چه دارد؟ پ.ن۱:یه مطلب خواندنی از وسع پ.ن۲: و یه تصویر بامزه پ.ن۳:به زودی میام و بقیه سفرنامه رو می نویسم. یکشنبه 9 دی1386-8:17 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه آخر پاییز-2
با فاطمه قرار گذاشتیم فردا عصر بعد از کلاسش بریم بازار با هم. هم من می خواستم برا امین لباس بخرم هم فاطمه برا شوهرش. ۳ دی تولد شوهرش بود و برای کادوی تولدش می خواست بره بازار. خونه که رسیدیم چون چارشنبه بود کلی سریال برای دیدن بود. حرف زدیم و سریال دیدیم و خوردیم و خوابیدیم. وقتی قم هستم امین شب زنگ می زنه و با هم حرف می زنیم و من هر اتفاقی از صبح افتاده براش تعریف می کنم.حرفام که تموم شد امین گفت بینایی سنج رفتی؟ یه دفعه یادم افتاد که ای وای قرار بود برم بینایی سنج. اهواز پنچشنبه نوبت داشتم که اومده بودم قم. این عینک قدیمی هم خیلی اذیتم می کرد و می خواستم قم برم بینایی سنجی که سر کوچه بابا ایناست . حالا اونم یادم رفته بود و فردا هم احتمالا خبری نبود . پنجشنبه صبح هم خونه بودم .یه سر رفتم ساختمان پزشکانی که این بینایی سنجی بود ، یه شرکت تبلیغاتی هم اونجا بود که فقط همون باز بود. گفت بینایی سنج شنبه عصر میاد ساعت ۵. با خودم گفتم شنبه کارامو می کنم و قبل از این که بریم راه آهن میام بینایی سنج. نزدیکای ظهر با مامان رفتیم یه کم مانتو دیدیم باز .یکی دو تا دیدم اما فوق العاده نبودند . قرار بود بریم تهران و من می گفتم می ریم تهران می خرم مانتو. بابا ظهر زنگ زدن و گفتن آماده باشین از کلاس که اومدم راه بیفتیم بریم تهران. مامان بزرگم خونه عمو حسین هستند و ما قرار بود بریم بهشون سر بزنیم و البته عمو هم با من کار داشتن.ناهار یه کوفته ای داشتیم که من خیلی دوست دارم. یعنی راستش اهواز که بودم حسابی هوس کرده وبدم از اون کوفته ها. برا مامان اس ام اس زدم من از اون کوفته ها می خوام. مامانم گفت چیه؟ویار داری؟ -همه منتظرن من بگم یه نی نی تو راه دارم اون بالا نوشتم با فاطمه قرار گذاشتیم پنجشنبه عصر بریم بازار خرید برا شوهرامون.تو راه تهران فاطمه به مامان زنگ زده بود و گفته بود به آبجی بگین این جوری قرار می ذارن خب دیگه کافیه فعلا. باید برم خونه رو مرتب کنم و ظرفا رو بشورم و لباسا رو بندازم تو ماشین و آینه ها رو تمیز کنم و جارو بزنم و اتاق محمد رو سر و سامونی بدم . بعد ناهارمو (در واقع شام دیشبو) بردارم و سر ظهر زنگ بزنم خونه پدرشوهرم بگم من دارم با ناهارم میام. اگه الان زنگ بزنم ناهار درست می کنن برامون که دوتا اشکال داره:یک. زحمت میشه برا مادرشوهرم. دو.من این همه ماکارونی رو که از دیشب مونده چی کارش کنم؟؟ اونا هم که ماکارونی دوست دارن. بهتره ببرم اونجا همه با هم بخوریمش پنجشنبه 6 دی1386-9:46 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه آخر پاییز-1
سه شنبه کلاس گسسته داشتم تا ساعت ۳:۳۰ . رفتم مهد دنبال محمد و آوردمش خونه. چمدون رو تقریبا از قبل آماده کرده بودم و مونده بود چیدن چیزا. امین هم که کار داشت و خیلی دیر اومد خونه. سیب زمینی سرخ کردم و به امین گفتم تن ماهی و کنسرو لوبیا بخره. سالاد کاهو و کلم هم درست کردم و امین که اومد شام خوردیم و ساعت ۶:۳۰ از خونه بیرون رفتیم. ماشین پدرشوهرم دست امین بود و نگران تاکسی سرویس و بودن و نبودنش نبودیم. قطار ساعت ۷:۱۵ حرکت کرد. شش تخته لوکس پارسی. دو تا خانم توی کوپه بودند. دانشجوی ارشد پرستاری دانشگاه علوم پزشکی اهواز بودند. یکیشون کردستان و اون یکی شاهرودی بود. خب طبیعتا خوش اخلاق هم بودند و من خیالم راحت شد از خوابیدن و این چیزا. اماااااا اون شب قطار خوب بود. دمای کوپه مناسب بود و با همون لحافی که می دن می شد خوابید. بدون اون هم البته میشد. دو تا پریز برق داشت و هر تخت یه چراغ خواب یا مطالعه که با روشن بودن مهتابی اصلی کوپه هم کار روشن می شدند. محمد حسابی باهاشون بازی کرد و شب انقد با خودش حرف زد تا خوابش برد. اینا رو گفتم تا با قطار برگشت مقایسه کنم.قیمت بلیت اهواز تهران این قطار ۹ هزار و خرده ای بود. خواهرم دانشگاه بود و قرار بود بعد از کلاسش بیاد خونه بابا اینا تا همو ببینیم. فاطمه اس ام اس زد که دانشگاه یه برنامه هست با عنوان"دریچه ای رو به ارشد" ساعت ۳ تا ۵ .میای بریم؟ جواب دادم آره. من کمی دراز کشیدم و جلوی بخاری خوابم برد. قم خیلی سردتر از اهواز بود. فاطمه ساعت ۲:۴۵ بیدارم کرد که ناهار بخوریم. مامان کباب درست کرده وبدند با چلو. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. ناهار خوردیم و آماده شدیم که بریم . از ۳ گذشته بود اما خب میشد رفت ، فقط سرویس دانشگاه ساعت یه ربع به ۳ راه می افتاد و ما ازدستش داده بودیم و باید با تاکسی سرویس مس رفتیم که حدود ۲،۳ هزار تومنی میشد. بابام گفت خودم می رسونمتون. همه سوار ماشین شدیم و ما رو رسوندن "پردیس قم دانشگاه تهران". اول جلسه در مورد انجمن علمی و این چیزا حرف زدن ، چند تا از دانشجوهای اونجا بودند. مراسم اصلی سخنرانی جناب دکتر هزار بود. وای که چه قشنگ صحبت می کرد. هم ادبیات زیبایی داشت و هم مفهوم حرفاش زیبا بود. می گفت که هدف اصلی ارشد نیست. باید با یه دید کلی و کلان تر به زندگیمون نگاه کنیم و در مورد مشکلات جوان امروز صحبت کرد . ساعت ۵ دانشگاه یه سرویس داشت و برای اینکه به اون برسیم بلند شدیم و نشد تا آخر جلسه پرسش و پاسخ بشینیم. در کل زیاد به ارشد ربطی نداشت اما خوب بود . توی اون جلسه فاطمه یه کسی رو نشونم داد که فهمیدم خودم چقد بزرگ شدم. حمید موسویان پسر همسایه روبرویی مون در دورانی که تو خونه سازمانی های دانشگاه مفید بودیم. من اون موقع دبیرستان بودم و حمید خیلی بزرگتر از من نبود. اما حالا ماشالا مرد شده بود. یه مرد بیست و هفت یا هشت ساله احتمالا. می دونستم ازدواج کرده اما بعد از این همه مدت دیدن حمید و تغییراتش منو متوجه کرد که خودم هم چقد بزرگ شدم و حتما من هم این همه تغییر کردم. البته چون عینکم شکسته و اونی که رو چشمم بود دو ورژن قبل تره ، زیاد واضح نمی دیدمش از دور اما خب انقد عوض شده بود که دیدن جزئیات چهرش لازم نبود برای دیدن بزرگ شدن اون و خودم . به همون دلیل مذکور چهره دکتر هزار رو هم درست ندیدم تو راه برگشتن توی سرویس هم فاطمه گفت زهرا اونو نگاه کن فرزانه ست. از همکلاسی های کانونت. رفتم پیش فرزانه و سلام و احوالپرسی . یاد کانون امام حسن و مربی حفظ قرآنمون و بچه ها و مربی های دیگه. فرزانه همسن فاطمه ست. اونم ازدواج کرده بود. یکی دیگه از دوستان خانوادگی زمان بچگی مون هم با فرزانه دوست بود و کنارش نشسته بود. اونم چقد بزرگ شده بود و ازدواج کرده بود. وای خدای من چقد همه تغییر کردن. همه بچه های کوچیکتر از من ازدواج کردند و یواش یواش دارن به بچه دار شدن فکر می کنن. ایشالا که همشون خوشبخت باشن و عاقبت به خیر. از دیدن این دوستان و آشنایان قدیمی خیلی خوشحال شدم. سرویس دانشگاه ما رو نزدیک حرم پیاده کرد و تا خونه پیاده اومدیم. با فاطمه تو راه مانتو دیدیم و تقریبا چیزی ندیدم که خوشم بیاد. بقیش رو بعدا می نویسم.سعی می کنم زود بنویسم تا خودم یادم نرفته چه خبر بوده قم. پ.ن: سوال پست قبل همچنان باقیست.اگه جوابی براش داشتید ممنون میشم بهم بگید. چهارشنبه 5 دی1386-9:30 | | لینک مستقیم ![]() آفتاب
یادمون باشه گیاهی آفتاب می بینه که سر از خاک بیرون آورده باشه. اگه تو حصاری که اطراف خودمون داریم بمونیم ، نمی تونیم رشد کنیم ،درست مثل گیاهی که زیر خاک می مونه و آفتاب بهش نمی تابه. موفق باشید.امروز هم مال شماست ضمنا یه نتیجه دیگه هم داره این مقایسه: اگه آفتاب رحمت خدا رو حس نمی کنیم ، شاید به خاطر ابری بودن آسمون نیست ، به خاطر اینه که از زیر خاک بیرون نیومدیم. میلاد امام هادی مبارک چهارشنبه 5 دی1386-9:20 | | لینک مستقیم ![]() سوال
سلام از قم برگشتم اگر به یه نفر که خیلی دوسش دارید بخواهید یه چیزی رو بگید اما نه مستقیم ،چی کار می کنید؟ اگه یه رفتارش فوق العاده شما رو ناراحت و عصبی کنه ولی نخواهید رو در رو بهش بگید، اگه وقتی میاد خونتون و می فهمه منتظر مهمون هستید نمیره خونه خودش و تا لحظه آخری که مهموناتون هستند اونم می مونه(البته معمولا مهموناتون با او هم دوست و آشنا هستند) دوشنبه 3 دی1386-8:34 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|
|||||||||||||||||||






