|
هیچ جا خونه آدم نمیشه!
برگشتم سلام برگشتم با کلی زحمت که به مامان و بابا و خواهر و برادر گلم دادم. با کلی دلتنگی خودم و محمد برای امین. با کلی اشتیاق برای دیدن ماشین خودمون.البته خب قبلا هم دیده بودمش و سوارش شده بودم اما اون موقع مال بابام بود و این بار مال خودمون. خیلی خوشحالم. صبح هم امین با ماشین اومد دنبالمون. اومدیم خونه و یه صبحونه خوردیم و همگی سوار ماشین شدیم. امین ، من و محمد رو دم دانشگاه پیاده کرد و رفت سر کار. ما هم رفتیم کارت آزمون ارشد رو گرفتیم و با اتوبوس (فقط به خاطر عشق محمد به اوتوبوس سواری )اومدیم خونه. الانم اومدن تلویزیون و لپ تاپ منو بردن برای نمایشگاه صنعت بعدا میام بقیه حرفامو می گم. الان باید برم به خونه برسم که ده روز بدون خانوووم بوده( چقدم که من خانوم خونه ام سه شنبه 30 بهمن1386-10:34 | | لینک مستقیم ![]() کاش میشد بمونم
محمد مهده. مامان و آقاجون رفتن خونه آقابزرگ کارای مراسم سال بیبی رو انجام بدن . من موندم خونه که وسایلمو جمع کنم که فردا صبح زود راه بیفتیم سمت قم. اما اصلا دست و دلم به کار نمیره. اصلا دوست ندارم برم و امینو تنها بذارم. از همین الان دلم براش تنگ شده. اگه به خاطر امتحانا نبود محال بود برم. خیلی سخته ۱۰ روز دوری از امین عزیزم. همه وجودمو تو اهواز میذارم و میرم قم. مدتهاست اینهمه وقت تنهاش نذاشتم. هر بار زود رفتم و برگشتم.چی میخوره؟ لباساشو کی میشوره؟ شب که خسته میاد خونه کی شام براش میاره؟ وقتی سرش درد میکنه کی بهش قرص میده و وقتی با همون لباسا یه پشتی رو میندازه و سرشو میذاره روش کی براش بالش میاره و یه پتو میندازه روش؟ ای که تـویی همه کسـم بی تــــــــو مـیگیـره نفــسم اگه تــــو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم پنجشنبه 18 بهمن1386-11:9 | | لینک مستقیم ![]() خداوند بین انسانها...
اگر خداوند را در بين انسانها نيافتي... او را در بين ستارگان هم نخواهي يافت... (يوهان كاسپار لاواترار) منبع من:خیابانهای سرد شب چهارشنبه 17 بهمن1386-15:41 | | لینک مستقیم ![]() مادر بزرگ عزیزم
مامان اینا دارن میان و باید برم خونه رو دسته گل کنم. اومدم بگم سالگرد مادربزرگمه امروز . خیلی دوسش داشتم و با رفتنش از ته دل فهمیدم داغ عزیز یعنی چی. بعدا میام و مینویسم درباره بی بی خوبم. اما خواستم امروز ازتون خواهش کنم یه فاتحه برا شادی روحش بخونید. سادات بودن و دعاشون همراهتون میشه. پس: رَحِمَ اللهُ مَن قـَرَأ َ الفَاتِحَة َ مَعَ الصَلَوَات خوندید؟ ممنون چهارشنبه 17 بهمن1386-15:24 | | لینک مستقیم ![]() موج و دریا
حسرت نبرم به حال آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفتست
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه شب خوابش آشفتست..... جریان امین هم همینه. همه شب خوابش آشفتست. زمان دانشجویی امین داور اولین دوره مسابقات موشهای هوشمند توی تبریز بود. داور ها نه شرکت کننده.البته وقتی فهمید داور انتخاب شده دیده بود زشته دانشگاه چمران داور داشته باشه تیم نداشته باشه. دوتا موش خوشگل با بچههای ۷۶ برق چمران ساختند و راهی تبریز شدند. شعار اون دوره این بود:
"ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست"
اوایل آشناییمون هر وقت بهش اعتراض میکردم به خاطر کار زیادش اینو میخوند برام. امشب که تو وبلاگ آقای امیرعلی نوری توی سایت کلوب این شعرو دیدم یاد امین افتادم که بیشتر وقتها خواب آرومی نداره و تو خوابم جلسه داره . انقدر که گاهی صبح که از خواب بیدار میشه چشماش از دیشب وقت خواب قرمزتره.
زندگی کردن با دریا کار سادهای نیست. اینو گاهی دوستای امین که میشناسنش هم بهم میگن. سه شنبه 16 بهمن1386-23:47 | | لینک مستقیم ![]() تفاوت داستان عشق زنان
روانشناسها این روزها خود را خفهکردهاند تا به مردم بفهمانند داستان عشق زنان یک تفاوت مهم دیگر نیز دارد، شدتش کمتر از مردان است با اضافه نمودن این نکته داغ که در عوض پهنای باندش بسیار بیشتر است و تمام سوراخ سمبههای زندگی او را در بر می گیرد! ایمان دارم عشق برای یک مرد مثل خورشید است که تنها بخشی از زندگی او را روشن می کند در حالیکه عشق برای یک زن آسمان است، همیشه هست! چه آبی باشد چه رنگی دیگر! منبع: قلم رنجههای جناب آرش قمیشی سه شنبه 16 بهمن1386-17:40 | | لینک مستقیم ![]() یادآوری خاطرات به بهانه تعویض ویندوز
کامپیوترم حسابی قاطی کرده باید ویندوزشو عوض کنم. دیشب تا ساعت ۳ بیدار نشستم و سیدیهای جامعهالزهرا رو گوش دادم. سه تا درس شد. زیادم با دقت گوش نمیدادم.داشتم همزمان هاردم رو مرتب میکردم که فرمتش کنم. توی همه فولدرهایی که یه زمانی برای نصب ویندوز جدید به عنوانهایی مثل oldwin یا winbackup بودند سر زدم و مرتبشون کردم. وای که چه چیزایی کشف کردم. عکسای دوربین دیجیتال از زمان تولد محمد. باورتون میشه یادم رفته بود اون زمان دوربین دیجیتالی داشتیم و به جز عکسای دوربین zenit که چاپ شده توی آلبوم هستند چیز دیگه ای هم هست؟ چقدر ذوق کردم از دیدن محمدِ تازه متولد شده. عکسایی که امین از من گرفته بود تازه بعد از زایمان یا در حال شیر دادن محمد ، همون روزای اول. اولین عکسهایی که با موبایلم گرفتم از فامیل و دوستان و به عنوان تصویرشون توی full screen caller گذاشته بودم. بعد از مدتی حس و حال آدم کم میشه و با فرمت شدنهای زیاد گوشی من دیگه این نرمافزار رو روش نصب نکردم. عکسها برام کلی خاطره زنده کرد. یه تکه از سریال "تا صبح" همون مستانه و سیاوش و علی و اونا رو یه زمانی ضبط کرده بودم که ببینم ، احتمالا یه بار داشته نشونش میداده و من میخواستم محمدو بخوابونم، امین برام ظبطش کرده که بعدا ببینم. دیشب 8 دقیقه وقت گذاشتم و دیدمش و بعدم پاکش کردم. کلی مطلب علمی و پاورپوینتهای خوشگل و عکسهای بامزه پیدا کردم. این کمد محمد که گذاشته بودیمش وسط اتاق بزرگمون که تبدیل به دو تا اتاق بشه ، با ماه و ستارههای مقوایی که براش درست کرده بودم.
دسته گلی که تو اتاقمون گذاشته بودند. یادم نیست کی این کارو کرده بود. امین؟ بابام؟ بابای امین؟ دادشش اینا؟
و یه عکس هم از محمد نوزاد . بقیه عکسا رو تو وبلاگ خودش میذارم.
میبینید چقد ناز بوده؟ این همون روزای اول بعد از تولده ها. امروز صبح امین بدون اینکه منو بیدار کنه رفته بود مدرسه . آخه میدونست دیشب تا دیروقت بیدار بودم. ساعت ۹ بیدار شدم با صدای محمد که مامان بیدار شو.(تقریبا بیسابقست که محمد منو بیدار کنه) پاشدیم و کارامونو کردیم و ساعت ۱۰ رفتیم مهد. وقتی درو باز کردن دیدم جاکفش تقریبا خالیه. مربی که اومده بود دم در گفت بچهها رفتن کانون پرورش فکری. تلفن مهد قطعه وگرنه تا الان زنگ زده بودم و باهاشون دعوا کرده بودم. حالا من امروز خودم حال و حوصله شرکت رفتنو نداشتم اما اگه مثلا یه قرار مهم داشتم چی؟ مجبور میشدم بذارمش مهد و کلی روحیه بچهم خراب میشد. همیشه یه کاغذ میذارن تو کیفش یا مربی سرویس به خودم میگه. البته میدونم که مسوولین مهد فکر میکنن این مربیه به من گفته و خودم نیاوردم محمد رو وگرنه پیش اومده اون وقتها که محمد بعدازظهر مهد میرفت ،صبح به من زنگ زدند که امروز بچهها بازدید دارن اگه دوست دارید محمد رو بیارید. دوشنبه 15 بهمن1386-13:35 | | لینک مستقیم ![]() بوها و صداهای خونه ما
یادم میره هود رو روشن کنم. خوب که همه جای خونه بوی سرخ کردنی گرفت یادم میاد که اِ باید دکمه هود رو میزدم .معمولا دو دقیقه قبل از خاموش کردن گاز از زیر ماهیتابه هود رو روشن میکنم. در نتیجه الان همه خونه بوی کلم و لیموعمانی گرفته و به جز صدای هود صدای دیگهای نمیاد. مردای خونه خوابند و هیچ صدایی نیست البته الان صدای کیبورد هم اضافه شد این کلمها که الان بوشون تو خونه پیچیده ، دو روزه آماده سرخ شدن و رفتن لای پلو توی یخچال بودند،بگذریم از اینکه روز کشیدن بخیه محمد یه کلم سفید گرفتم و گذاشتم تو یخچال تا دو روز پیش. بلاخره امشب غذاهای روزای قبلمون تموم شدن و برای فردا کلمپلو درست کردم. خبر خبر: اگر از اهالی بلاگفا هستید بشتابید و برید به بخش مدیریت سر بزنید. یه امکان جدید اضافه شده به نام "صفحات جداگانه" . و این هم حاصل تست من: صفحه جدید در گل شب بو - تست یکشنبه 14 بهمن1386-22:22 | | لینک مستقیم ![]() چقدر حاضریم تلاش کنیم؟
چند روز پیش دوباره حس کردم خیلی به ماشین نیاز داریم و اگه ماشین داشتیم چقدر خوب بود. بعد یاد حرف یکی از دوستان چتی قدیمی افتادم که گفته بود برای حاجتهای مادی سوره قدر رو همراه با یه صلوات تکرار کن. و مدتی که این کار رو کرده بودم حس کردم به لحاظ مالی اوضاعمون بهتر شد. تصمصم گرفتم چهل شب (یا روز) چهل تا سوره قدر و صلوات بخونم به نیت این که تا قبل از نوروز ۸۷ ماشین خریده باشیم. همونش ب بعد از نماز مغرب و عشا چهل تا قدر و صلوات رو خوندم. شب بعدش بعد از نماز نشد. قردا صبحش به جای اون دیروز خوندم. ولی خود همون شب نشد بخونم. و خلاصه یه روز درمیون خوندم. بعد با خودم گفتم زهرا خانم تو باری ماشین که این همه دلت میخواد حاضر نیستی چهل روز یه کار رو انجام بدی. کار به این سادگی که زمان زیادی هم نمیگیره. و فهمیدم خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنم حاضر نیستم برای خواسته های خودم تلاشی بکنم. چه جوری از خدا انتظار دارم تا هر چی ازش خواستم بهم بده بدون این که من یه ذره سختی تحمل کنم (تازه خوندن سوره قدر که سختی نیست) خداییش چقدر برای خواستههامون حاضریم تلاش کنیم و مایه بذاریم؟ اما بعدش یاد یه داستانی افتادم که چند روز پیش تو اینترنت دیده بودم: یه نفر میمیره و وقتی فرشتهها میان برای سراغش ازش میپرسن خب بگو تو دنبا چه کاهای خوبی انجام دادی؟ طرف میگه یه مرکز برای نگهداری بچههای یتیم ساختم. میگن خوب این (مثلا) ۱۰ امتیاز.دیگه چی؟ میگه با خانوادم خیلی خوش رفتار بودم .میگن خب اینم ۵ امتیاز. آخرش بهش میگن باری رفتن به بهشت (مثلا) ۱۰۰۰ امتیاز لازمه. میگه من هر کاری بکنم به این امتیاز نمیرسم اما به لطف خدا امید دارم. چون خدا قدرت به هر کاری دارهو از همه مهربانان هم مهربانتره به بندگانش. همون موقع فرشتهها میگن اینم ۱۰۰۰۰ امتیاز و بعد هم با احترام او رو به بهشت میبرن. امید به خدا و اینکه هیچ وقت چیزی رو از حیطه قدرت خدا خارج ندونیم مهمترین چیزه تو زندگی! یه داستان کوتاه دیگه: شنبه 13 بهمن1386-16:12 | | لینک مستقیم ![]() خوبم
سلام حال شما خوب است؟ امیدوارم اوضاع بر وفق مراد باشد و دماغتان چاق باشد و همه چی روبه راه باشد. اگر احوال مرا خواسته باشید ، باید عرض کنم من هم خوب هستم و محمد و امین هم خوب هستند. بخیه پیشانی محمد رو سه شب پیش کشیدیم و اصلا کار سختی نبود. از دیروز هم محمد را به مهد سپرده و به شرکت میروم. روی ماهتان را از دور میبوسم. خدانگهدارتان باشد!(آخی! به یاد نامه های بچگی که برای دختر خاله های اهوازی مینوشتیم خلاصه اینجوریاست. دوباره محمد میره مهد و من هم میرم شرکت . همه چی خوبه. الانم حس کردم دیگه باید آپ کنم این گل شب بو رو . حرف خاصی به ذهنم نرسید ، گفتم شروع کنم ببینم چی میشه. این چند روز همش به کتاب کودکم رسیدم و براش تبلیغات انجام دادم و مشتری جور کردم. بعدشم دیگه نمیتونم خیلی راحت بنویسم اینجا. آخه همه دوست و آشناها و همکارا آدرسشو دارند. نمیشه که آدم از زندگی خصوصیش بنویسه. یه وقت از دست شوهرت عصبانی هستی یه چیز مینویسی ، بعدم خودت یادت میره اما اونایی که میشناسنت یادشون میمونه و در مورد تو و شوهرت و رابطتون و زندگیتون و خلاصه همه چی بر اساس همون یه نوشته قضاوت میکنن و بعد بیا درستش کن. مثل اینه که بری بشینی برا مامانت درددل کنی ، اونم مثلا یهوقتی که تو اوج بیپولی هستی یا شوهرت تو اوج یه بحران کاریه و وقت نمیکنه به تو توجه کنه. دردل آدم که تموم میشه یادش میره چی گفته و بعد دو سه روزم قضیه حل میشه و زندگی شیرین میشود اما مامان ادم که یادش نمیره. میشینه غصه میخوره که آخ دخترم داره سختی میکشه و بعدم گاهی اقداماتی در جهت رفاه دخترش میکنه و.... . آره مادر! دیگه نمیشه اینجا دردل کنم. گوشها زیاد شدند. تازه آشناها نظر هم نمیدن که بفهمی اینجا اومدن که . یه وقتی تو جمع یه حرفی میزنن که تو میگی اِ اینو از کجا میدونست؟ بعد یادت میاد بله یه بار آدرس وبلاگتو بهش دادی و فکر کردی یادش رفته. از طرفی هم دوباره رسیدیم به آخر ترم و من بلیت گرفتم برم قم برای امتحانام و درس هم نخوندم. دعا کنید این ترمم به خیر بگذره. در مورد اون جلسه موفقیت فامیلی هم بگم: فامیل ما خیلی خیلی بزرگه. یه اعتقاداتی هم مثل این که با غیرسید وصلت نمیکنیم هست که باعث میشه فامیل بزرگ ما به مرور زمان نسبتهاش با هم بیش از پیش بشه.
پنجشنبه 11 بهمن1386-0:13 | | لینک مستقیم ![]() خداوند
خداوند بی نهایت است... اما بقدر"نیاز تو" فرود می آید بقدر"آرزوی تو" گسترده می شود و بقدر"ایمان تو" کارگشاست. منبع:ms و یه دل تنها سه شنبه 9 بهمن1386-0:32 | | لینک مستقیم ![]() امروز مال شماست
تا میتونید لبخند بیایید از امروز هر کسی رو که میبنید همون لحظه اول با لبخند موفق باشید. امروز هم مال شماست. دوشنبه 8 بهمن1386-8:17 | | لینک مستقیم ![]() کتاب کودک
امروز با یه جاروی دسته بلند افتادم به جون کتاب کودک و تار عنکبوتاشو نابود کردم. پ.ن: جمله حکیمانه ۱: جمله حکیمانه۲: یکشنبه 7 بهمن1386-23:24 | | لینک مستقیم ![]() زهرای خونه نشین
این چند روز خونه نشین شدم اول که به خاطر اصابت سر محمد با در و ... ، دیروز صبح نشستم پای سی دی های جامعه الزهرا که دوباره به امتحاناش نزدیک میشیم و من مثل همه ترم های گذشته درس نخوندم و دو هفته قبل از امتحانا یادم اومده که به توصیه مرضیه گوش ندادم که تو امتحانای ترم پیش می گفت زهرا درسای ترم بعدت خیلی سخته .باید از اول بشینی سی دی ها رو گوش بدی. دیروز دو تا و نصفی جلسه منطق گوش دادم. بعد از غروب جلسه موفقیت خانوادگی بود. پاشدیم رفتیم اونجا. به علت کثرت کودکان زیر شش سال یه نفر مربی بچه ها میشه هر بار که دیروز نوبت من بود. کلی بچه دور من داشتم براشون با کاغذ شکل درست می کردم که سرشون گرم باشه. جلسه که تموم شد رفتیم پیش بقیه و هر بچه ای رفت کنار مامان خودش نشست. محمد هم کنار من نشست. خواست بره از تو کیفم لیوان بیاره که پاش خورد به فنجون چای و سوخت نمیدونم چرا اینجوری شده این چند روز. اول سرش بعدش هم پاش. بعد از اتفاق سرش یه مرغ قربونی کردیم. صدقه هم که هر روز میدیم. خدا خودش به خیر کنه همه چی رو. امروز باید بریم بخیه پیشونیش رو بکشیم. یاد صحنه بخیه کردن که میفتم حالم بد میشه. این دکترا هم عجب دلی دارند ، از این کارا می کنن. من که عمرًا نمیتونستم انقدر سنگدل باشم. پ.ن۱:مردم ایران سلام دیروز و امروز با دکتر صادق طباطبایی گفتگو داشت ، دکتر طباطبایی در مورد کنفرانس گوادولوپ که قبل از انقلاب ایران برگزار شده و سران چهار قدرت دنیا در اون جمع شدند و اوضاع روز ایران از مطالب مورد بحث بوده و می خواستند تصمیمی برای موضع گیری در مقابل اتفاقات جاری ایران اتخاذ کنند. خیلی قشنگ صحبت می کنن ایشون . به خصوص که روابط نزدیکی با امام خمینی و امام موسی صدر داشته اند و خیلی هم فعال بودند در زمینه سیاسی قبل از انقلاب. پ.ن۲: وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم. انتخاب با شماست... یکشنبه 7 بهمن1386-10:12 | | لینک مستقیم ![]() سند تو آل های کلوبی
آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند ) گوش کردن را یادبگیر فرصتها گاه با صدای بسیار اهسته در می زنند (h.jackson.brown( اگر همواره مانند گذشته بیندیشید همیشه همان چیزهایی را به دست خواهید آورد که تا به حال کسب کرده اید.(فاینمن) گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق ترینیم! اگر كسی تو را آنطور كه می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.(گابریل گارسیا ماركز) لازم نیست كسی غیر از خودتان باشید. فقط كافی است از كسی كه قبلا بوده اید بهتر باشید. دنیا به همت جوانان و تجربه پیران اداره می شود. زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن. مهم این نیست که ما در کجا قرار گرفته ایم. مهم این است که ما در چه جهتی حرکت می کنیم.( آلبرت انیشتین) پیچ جاده ، آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی! چهارشنبه 3 بهمن1386-0:42 | | لینک مستقیم ![]() گریه برای چی؟
به مراسم تاسوعای هیأت نرسیدیم به خاطر تأخیر زیاد قطار رفت. اما میخوام از همون چند ساعت بابرکت بنویسم که خود امام حسین ما رو طلبید بریم قم. با خودم فکر کردم شاید چون توی پست شنبه،یکشنبه،دوشنبه نوشتم ممنون امام حسین و ننوشتم ممنون حضرت ابالفضل ، تاسوعا رو توی قطار گذروندم و فقط عاشورا هیأت بودم صبح عاشورا وقتی داشتند زیارت ناحیه مقدسه میخوندند و بینش روضه و نوحه، وقتی همه خانما داشتند گریه می کردند و من هم مثل بقیه اشکم جاری بود ، وقتی بعضیا کارشون از گریه میگذشت و به شیون بدل میشد، من با خودم فکر می کردم چرا دارم گریه میکنم؟ وقتی سخنران داشت می گفت که امام حسین با عمرسعد یه دیدار ترتیب میدن و یه همچین گفتگویی بینشون رد و بدل میشه: من شامل اون لعن ها نمیشم. اگه همین الان امام زمان بیاد و بگه محمد رو بفرست بره جنگ یا بده من ببرم جلوی دشمن. یا بگه محمد یا امین رو ول کن و برو یه جای دیگه، من چه کار میکنم؟ خدایی من چه کار میکنم؟ نمیدونستم برا چی گریه میکنم؟ برای امام حسین؟ امام حسین که پیروز شد ، اینو خودمون میگیم. من برای خودم گریه میکنم ، نه که چرا زمان امام حسین نبودم ، نه. برا این که اگه بودم من جزء کدوم دسته بودم. اونا همه امام حسینو می شناختن ، همسایه بودن ، فامیل بودن ، همشون میدونستن نوه پیامبریه که اونا دارن با ادعای خلافت اون به مردم حکومت میکنن. پس چرا اونجوری شد؟ چه جوری به جایی رسیدن که روز عاشورا امام حسین 72 تا یار داشت؟ من کجام؟ برای این آوارگی و سردرگمی خودم باید گریه کنم. هرچند خوندن و شنیدن کاری که با امام حسین به عنوان یک انسان ، صِرفاً یک انسان ، نه امام برحق ، نه نوه پیامبر ، نه سَرور جوانان بهشت ، فقط یک انسان ، اون هم غریبه ،نه همسایه ،نه هم قبیله، نه دوست و همبازی بچگی ، فقط یه غریبه کردند دل هر کسی رو به آتش میکشه و اشکش رو روان میکنه. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین سه شنبه 2 بهمن1386-15:50 | | لینک مستقیم ![]() دفترچه ارشد آزاد - قطارهای ...
داوطلبان لازم است با مراجعه به يكي از دفاتر پستي محل سكونت خود در صورت تمايل با پرداخت مبلغ 8000 ريال يك جلد دفترچه راهنماي آزمون را دريافت نمايند. هزينه خريد كارت اعتباري ثبتنام در آزمون كارشناسي ارشد ناپيوسته كه براي كليه داوطلبان الزامي است مبلغ 250000 ريال ميباشد آزمون دانشگاه آزاد ۱۹ و ۲۰ اردیبهشت ۸۷ می باشد. و مهلت ثبت نام تا تاریخ ۱۲ بهمن است. دفترچه کنکور ارشد دانشگاه آزاد ******** ازقم برگشتیم. قم که مراسم هیأت عالی بود اما برگشتن توی قطار چنان بلایی سرمون
اومد که همه خوشی دیدن بابا مامان و خواهر برادر و بی بی و عمو عمه ها رو خراب کرد.
اول که ایستگاه راه آهن قم رو منتقل کردند به محمدیه .فاصله اش از قم خیلیه .حدود
نیم ساعت با ماشینه. زنگ زدم اطلاعات راه آهن گفتن قطار ساعت ۶:۱۰ از محمدیه
حرکت میکنه. ما هم ساعت ۶ اونجا بودیم.تو ایستگاه یه نفر از پرسنل راه آهن نبود.
سالنش هم فوق العاده سرد بود. هر چی لباس گرم بود تن محمد کردیم و دو تا پتو
پیچیدیم دورش. ساعت ۷ دو سه نفر پرسنل اومدند .یکیشون با بخاری بزرگی کهگوشه سالن
بود ور رفت اما روشنش نکرد. ساعت ۷:۱۵ قطار از تهران رسید محمدیه. سوار شدیم . توی
قطار داغ بود. چهار تا بطری آب گذاشته بودند که از تهران تا قم توی اون گرما داغ
شده بودند. یکی دو ساعت بعد محمد خواست بره دسشویی (گلاب به روتون) ،
باباش رفت و برگشت و گفت آب نداره. آب یخ زده. از پرده های لنگه به لنگه و پشت و رو و دری که کامل بسته نمیشد و پنجره ای که باز نمیشد هم بگذریم. شب که اصلا نمیشد خوابید ، بس که گرم بود. تا صح یه کم نشستیم ، یه کم دراز کشیدیم. برای نماز هم نمیدونم کجا ایستاده بود اما ما که سالن آخر قطار بودیم روبروی نمازخونه بودیم ، اون بیچاره هایی که اول قطار بودند چقد باید می دویدند که برسن به نماز خونه نمیدونم. واقعا نمیتونن جوری قطار رو نگه دارند که سالن های وسط روبروی نمازخونه باشند؟ رفتنی دقیقا برعکس بود. ما باز سالن آخر بودیم اما قطار جوری ایستاد برای نماز صبح که نمازخونه از لکوموتیو هم جلوتر بود. اونم اراک تو برفا. همه طول قطار رو برای رسیدن به نمازخونه از تو برفا طی کردم .بعد از نماز از توی قطار تا سالن خودمون رفتم. ساعت ۱۱ این قطار ما رو رسوند اهواز که با در نظر گرفتن تاخیر تهران قم باید ۷:۱۵ می رسیدیم اهواز. رفتنی هم به جای ساعت ۶ صبح ساعت ۱۲ رسیدیم قم. و مراسم تاسوعای هیأت رو کامل از دست دادم. هرچی می تونستیم به این سیستم قطار و راه آهن لعنت فرستادیم. بلیتی ۱۱ هزار و خرده ای پول می دی که یه شب رو به بدترین شکل ممکن بگذرونی. پ.ن: جواب تست روانشناسی چند پست قبل رو توی وبلاگ زهرا خانم ببینید! دوشنبه 1 بهمن1386-10:55 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|






