|
خریــــــــــــد
دیروز صبح تنهایی و عصر با امین بازار بودم. فکر کنم حدود ۱۵۰ تومن خرج کردیم. کاکائو و گردو و پسته و بادوم و گوشت و مرغ و ماهی و کرفس و خیار و سیبزمینی و چای و پنیر و ........ . هنوز هم یه سری چیز مونده که باید بخریم. شام هم خونه خواهرشوهرم مهمون بودیم ، ما و خانواده پدری من که میشن خانواده شوهر خواهر شوهرم. بعدشم سه تا از پسرعموهام شب موندن خونه ما محض رضای اینترنت و آپگرید کردن نرمافزارهای لپتاپاشون به صورت free. من هم تا ساعت 2 بیدرا بودیم و مشغول درست کردن کارت تبریک عید با مقواها و کاغذای رنگی. عکساشونو میذارم بعدا که شمام هنرمندی منو ببینید الانم مامان اینا با فاطمه و شوهرش تو راهند و ان شاء الله عصر میرسن و ما رو ذوقمند میکنند. از مهد محمد زنگ زدند که فردا صدا و سیما ضبط دارند برای تحویل سال، لطفا محمد رو ساعت 8:45 بیارید مهد با لباسای خوشگل و مرتب . کارشون تا 1 طول میکشه. آره دیگه بچمون قراره بره تو تلویزیون خب دیگه برم به تمیز کردن و شستن اینهمه چیزی که دیروز خریدیم برسم . این روزای آخر سال امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید. سه شنبه 28 اسفند1386-11:25 | | لینک مستقیم ![]() ندبه
امروز سالروز امامت امام ماست. امروز جشن بزرگیه که نبودن صاحب جشن همه شادی اون رو به اندوه تبدیل میکنه.
اینا ترجمه فرازهایی از دعای ندبه ست با برداشت من. میخواستم اینا رو توی آخرین پست سال بنویسم اما خب امروز سالروز اولین روز امامتش بود و نتونستم چیزی ننویسم. بیایید همه از خدا بخواهیم که سال آینده در حضور خودش جشن بگیریم سالروز آغاز حکومتش رو. جشنی که همه دور آقا بگردیم و بگیم "الحمد لله رب العالمین"
دوشنبه 27 اسفند1386-13:51 | | لینک مستقیم ![]() ماهی قرمز
پارسال شب عید ماهی قرمز خریدیم .سه تا ماهی بزرگ بود که تو تنگ ماهی خودمون جا نشد و مجبور شدم یه لگن( کاسه پلاستیکی بزرگ.شمام میگید لگن بهش؟) که تازه خریده بودم برای آشپزخونه رو بذارم برای ماهی ها. بعدم خیلی زود یکی یکی مردند و به طرز عجیبی با فاصله کمی از مردن آخرین ماهی اون لگن پلاستیکی خورد زمین و سوراخ شد! اینا مهم نیستند اما خب گفتم که بگم امسال تصمیم گرفته بودم زودتر ماهی بگیریم و دلم می خواست دقیقا ۲۵ اسفند این کارو کنیم. خیلی جالب شد چون دقیقا دیشب امین از کارخونه زنگ زد که میام دنبالتون بریم ماهی بخریم. جاتون خالی پلوهویج و چای رو بردیم کنار کارون خوردیم و بعد هم رفتیم از دوست امین که مبل فروشی داره و یه آکواریوم دم در گذاشته و داداش کوچیکاش ماهی میفروشن ، چهار تا ماهی کوچولو خریدیم. دوتاشون قرمز یا به قول محمد نارنجی هستند. یکیشون قرمزه ولی بالای بدنش یه خط سیاه داره و یکی دیگه هم سفیده ، در واقع شفافه و زیر پوستش پیداست. یه تنگ بزرگتر هم از خودشون خریدیم و اومدیم خونه. تا رسیدیم خونه همه لباسای من خیس شده بودند بس که از رو این دستاندازای خیابون رد شدیم و آب از این تنگ ماهی ریخت بیرون در حال حاضر هم بنده در شرکت میباشم. یه نگاه به ساعت ارسال مطلب بندازید امروز چند تا کارت تبریک عید درست کردم. بعدا نشونتون میدم یکشنبه 26 اسفند1386-21:50 | | لینک مستقیم ![]() کتاب داستان
این مدت که کلاس رانندگی میرفتم برگشتنی با اتوبوس میومدم. روز دوم یه کتاب که مدتها ژیش خریده بودم و نخونده بودم برداشتم و امروز تموم شد:"وقتی سموم بر تن یک ساق میوزید" نوشته خسرو حمزوی و انتشارات روشنگران. کسی هست که این کتابو خونده باشه؟ من که نفهمیدم آخرش چی شد؟ مادرجون بزرگ زنده موند؟ موقوفه چی شد؟ وقفنامه واقعی بود یا جعلی؟ مهریزها و مهرابها به کجا رسیدند؟ مرگ ارسلان و رامیان چه نتیجه ای داشت؟ احساس نگار به ارسلان چی بود؟ ایران چه کرد بعد از مرگ ارسلان؟ چرا رامیان تصمیم به کشتن بچه گرفت و اون کار احمقانه رو کرد؟ مادرجون بزرگ چرا با ارسلان اون بازی رو درآورد؟ مادرجون بزرگ چه جوری همه چیز رامیان و ارسلان رو میدونست؟ نمیدونم چرا تازگی هر کتابی میخونم به نظرم خیلی بی سر و ته میاد. کسی یه رمان خوب سراغ نداره من بخونم؟ با مفهوم و بیانگر یه زندگی واقعی نه مثل کتابهای م.مؤدبپور تو حال و هوای زندگیهای اشرافی خیالی یا داستانهایی مزخرفی مثل "انگار گفته بودی لیلی" که روح ادم رو آزار میدن به جای اینکه روحنواز باشن. شنبه 25 اسفند1386-14:54 | | لینک مستقیم ![]() خونه تکونی و مهمانی 60 نفری
من منظورم از پست قبل اصلا آه و ناله و غرغر نبود. دقیقا میخوام بدونم به نظر شما همچین مواقعی چه کار بیاد بکنم؟ و اما اتفاقاتی که دو سه روز پیش افتاد: پنجشنبه صبح یه لیست از کارای خونه به تفکیک جزئیات نوشتم که از روش کاراو انجام بدم، از کلاس رانندگی که برگشتم مشغول شدم اما یه کم که کار میکردم خسته میشدم و به خودم استراحت میدادم. عصر دیگه دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن بودم که در زدند. محمد که فکر میکرد من خوابم درو باز کرد. صدای امین بود. باورم نمیشد قبل از غروب خونه اومده باشه. خسته بود .گفت میخوابم ، بعد بیدارم کن بریم بیرون . رفت که بخوابه اما از سردرد خوابش نبرد . *و اما اون جریانات: ۱- آقایون جوان، شامل امین و پسرعموهام قبل و بعد از شام خونه ما بودند و از اینترنت و تکنولوژی مشعوف بودند و بهره مند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیلی حرف زدم. اما نوشتم که خودم یادم باشه چقدر خوش گذشت دیشب و چقدر امین توی خونه تکونی ِفوری کمکم کرد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نمیدونم این که امین دیروز نرفت کارخونه به خاطر غرهایی که بود که دو سه روز قبل زدم بهش یا اگه من اون بدخلقی ها رو نمیکردم، باز هم جمعه رو خونه میموند و کمک میکرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اما کامنتهای دوستای گلم: زهراجون من نظراتو نبسته بودم. اتفاقا دوست داشتم و دارم نظراتتونو بدونم درمورد این مشکل. نمیدونم چرا بلاگفا گاهی اینجوری مشه. برای خودمم پیش اومده تو وبلاگای دیگه .میدونی زهرا جون پریروز که اون پستو نوشتم اصلا فکر نمیکردم امین زود بیاد خونه و با هم بریم بیرون و شیشه هایی رو که مدتهاست میخواهیم بخریم ، بخریم. در مواقعی مثل این امین واقعا برای دو ساعت هم وقت نداره معمولا.منم پارسال کاملا بعد از رفتن مامان انیا جبران کردم ، مثلا دستگاه تصفیه آب خونگی گرفتیم. اما ناراحتی مامان و بابام برطرف نشد تا وقتی برای مهمونی نیمه ماه رمضونم اومدن و یه پیشرفتایی تو زندگیمو دیدند. این جور وقتها خودمم عصبی میشم و اخلاق بد خودم مزید بر علت میشه و اونا فکر میکنن من با امین مشکلی دارم و امین در مورد من کوتاهی میکنه گربه سگ ، آلارم اول که وظیفم بود. بعد هم دوست من، ما خوزستانیها عید میزبان هستیم.نمیشه بذاریم بریم سفر . و مهمتر از اون حرف سفر کلی استرس ایجاد میکنه برای امین. سفر هزینه داره. آیدین مهربان، درسته زمان همه چیز رو حل میکنه و خدا قدرت داره که مشکلات ما رو حل کنه و ما باید بهش توکل کنیم. اما خودمون هم باید یاد بگیریم و در مواقع مناسب تصمیمات درست بگیریم و رفتار درست داشته باشیم. منظورم از پست قبل اصلا شکایت نبود. همونجوری که نوشتم نمیخوام مثل عید پارسال به خودم و امین و خانواده هردومون بد بگذره. من این وسط مهمترین نقش رو دارم. باید بدونم چه کنم که به همه خوش بگذره. من واقعا میخوام راه حل رو پیدا کنم. شاپرک خانوم گل، دیروز از امین پرسیدم اوضاع مالی چطوره. گفت پول نقد زیاد داریم اما هرچی کمتر خزج کنیم بهتره. همیشه هم همینو میگه. به نظرت من اینجور مواقع باید چه جوری خرج کنم که امین حس نکنه من زیادی خرج کردم؟؟؟؟ برای همینم ترجیح میدم با خودش برم خرید که خودش خرج کرده باشه ، نه من زهرا ف عزیزم، ممنون که نظر دادی. اما زهرا تو که میدونی من چقد به امین وابسته هستم . واقعا برام خیلی سخته بدون اون برم خرید. اعتماد به نفس و قدرت تصمیم گیری ندارم. فعلا که امین گفته سعی میکنه امروز و فردا کار این پروژه رو تموم کنه و تا قبل از اومدن مامان اینا بریم خرید آخه من بهش میگم بذاریم ۲۹م بریم خرید. شنیدم مغازهدارها برای فروش جنساشون به هر قیمتی که مشتری بگه حاضرن بفروشن. ولی مامان اینا ۲۸م شب میرسن و امین میگه نمیشه فردا صبحش بذاریمشون و بریم خرید.امین خیلی تلاش میکنه احترام و محبت خودشو به مامان و بابام نشون بده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خـــدایـــــــــــا شــــــکـــــــــــر،شـــــــــکـــــــــــــــــــر، شـــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــــــر شنبه 25 اسفند1386-10:25 | | لینک مستقیم ![]() چه کار کنم؟
ایست: اگه دوست ندارید حال خوشتون خراب بشه این پستو نخونید!! چه کار کنم؟ ۱-تنهایی برم و چیزایی رو که باید بخرم، بخرم؟ من حتی نمیدونم اوضاع مالی چه جوریه که بدونم میشه به امین بگم پول بده برم خرید یا نه؟اگرم پول باشه اصلا دوست ندارم تنها برم خرید.بعضی کارها رو هم اصلا بدون امین نمیشه انجام بدم. مثلا چرخ خیاطی رو باید ببریم سرویس کنن که بشینم روتشکی ها رو بدوزم. زشته مامان اینا بیان ببیننن هنوز تشکها رو ندارند. ۲-هیچی نگم و بی خیال بشم و بذارم ببینم امین کی کارش تموم میشه و بعد بریم خرید؟ این جوری مامان اینا میان و ما هنوز هیچی نخریدیم.بعد اونا احساس میکنن ما مشکلی داریم و امین به من توجه نداره و با امین یه جوری برخورد میکنن و مثل پارسال و پریسال همه با دید بد با هم حرف میزنن و یه دعوای پنهان شکل میگیره که خودم از همه بیشتر له میشم این وسط. ۳-به امین بگم کارشو ول کنه و بیاد بریم خرید ؟ اون وقت مامان اینا که اومدن امین نمیتونه خونه باشه و باید بره کارخونه و کارشو تموم کنه. چه کار کنم؟ خونه هم هنوز هیچ کاری براش نکردم. اون دو روز تعطیلی گذشته امین کارخونه بود و گفت تو کاری نکن جمعه آینده خودم هستم با هم کارا رو میکنیم. حالا فردا میخواد بره کارخونه که تا قبل از اومدن مامان اینا این پروژه رو تموم کرده باشه. برا کلاس رانندگی فردا هم محمدو باید ببریم خونه پدرشوهرم که اصلا دلم نمیخواد این کارو کنیم. اما برای اینکه امین زودتر بره کارخونه لازمه. عصبانی نیستم اما خیلی ناراحتم. فعلا در حال انجام راه حل دوم هستم ، مثل پارسال و مسلما هیچ اتفاق دیگه ای به جز دعواهای پارسال نخواهد افتاد. از عید و تعطیلی بدم میاااااااااااااااااااااااااد.
الانم مامان و فاطمه زنگ زدند که قد شلوار محمد چنده؟ من چی بگم آخه؟ اونا از قم براش لباس میخرن ، اونوقت من اینجا...؟؟؟بیشتر لباسای محمد رو یا بابام از سفرهایی که میره میاره یا مامان از قم میخره. خیـــــــــــلی حس بدیه. پنجشنبه 23 اسفند1386-11:34 | | لینک مستقیم ![]() برای غزال
زهرا جان جناب آیدین لطف کردند و یه پست توی وبلاگشون زدند برای دیوان حافظ روی موبایل: خیابانهای سرد شب
غزال عزیزی که بدون آدرس توی پست وب سایت عمو برام کامنت گذاشتی، امیدارم باز بیای اینجا و جوابت رو هم بخونی: دوست عزیز من آقای سیدمحمدحسین نوری، قبل از اینکه بیاد اهواز و رئیس چمران بشه ، عضو هیأت علمی دانشگاه تهران بوده و الانم همونجا مشغوله. اگه یه نگاهی به سایتش بندازی و از توی لینکا به پروفایل ایشون توی وب سایت دانشگاه علوم پزشکی تهران مراجعه کنی این رو متوجه میشی. و قبل از اینکه عضو هیأت علمی دانشگاه تهران بشه عضو هیأت علمی چمران بوده. من زمان بچگی خودم یادمه که ایام عید عمو ما رو میبرد دانشگاه و خرگوشایی رو که توی قفس اطراف دانشکده علوم برای آزمایش نگه میداشتند نشونمون میداد. پروفسور دونستن یا ندونستن من و شما هم توی رتبه علمی ایشون تأثیری نداره. درجه استاد تمامی رو مدتهاست که دارند و درجه علمیشون باعث شده که پروفسور بشن. این رو هم از لیست مقالاتی که توی سایت هست میشه فهمید. اما درمورد گند زدن به دانشگاه چمران: سالها قبل از ریاست ، ایشون به خاطر اینکه اهوازی هستند و خیلی به اهواز علاقه دارند تلاش زیادی برای آوردن خیلی رشته ها توی دانشگاه چمران کردند، مثلا رشته ژنتیک که احتمالا میدونید تعداد دانشگاههایی که اونو دارند خیلی کم هستند توی کشور. مثلا سال ۷۹ که من وارد دانشگاه شدم فقط چمران و دانشگاه شاهد برای لیسانس ژنتیک پذیرش داشتند. همینطور توی دوره ریاست رشته های فوق لیسانس زیادی رو مجوز گرفتند برای دانشگاه ، یکیش فوق کامپیوتر که رشته خودمه . و در مورد خونه، دوست من، عموی من از سالها قبل یه خونه توی خ امام حسین تهران داشته ، وقتی اومد اهواز برای ریاست، رئیس قبلی خونهای رو که توی کوی به اسم ریاست دانگاه هست تحویل نداد و عمو تو یکی از خونههای کوی ساکن شد که وقت رفتنش از چمران هم اونو تحویل داد و به همون خونه قدیمی خودش تو خ امام حسین تهران برگشت. ماشینش هم همون پژو ۴۰۵ قدیمی خودش بود که فکر نمیکنم برای یه استاد دانشگاه هرچقدر بیسواد اما با این مدت سابقه تدریس چیز زیادی باشه. از اینکه چقدر عمو تو این دو سال ریاست پیرتر و شکسته تر شد و چقدر خانوادهاش ازش شاکی بودند که اصلا خونه نیست و چقد با عشق کار برای اهواز و خوزستان رو شروع کرد و با ناراحتی از اشتباهات آدمهای نزدیک به خودش از اهواز رفت و کارهایی که کرد یا خواست و نشد که بکنه نمیگم. شاید اعتقادات خاصی داشته باشه که من هم نمیپسندم اما در مورد مقام علمی ایشون جای شکی وجود نداره. غزال جان ممنون که بی تفاوت رد نشدی و حرفتو گفتی و اگر باز هم حرفی داشتی خوشحال میشم بهم بگی. چهارشنبه 22 اسفند1386-15:45 | | لینک مستقیم ![]() خروس سحری
هنگام سپیدهدم خروس سحری دانـی که چــرا همیکند نوحــهگری یعنی کـــه نمودند در آیـینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری خیام نیشابوری چهارشنبه 22 اسفند1386-12:31 | | لینک مستقیم ![]() سایت عمو
سایت عمو حسین رو به یه جاهایی رسوندم. نظر شما چیه؟ پروفسور سید محمدحسین نوری موگهی سه شنبه 21 اسفند1386-15:48 | | لینک مستقیم ![]() رانندگی- عمو محمد- بغل بازی
امروز جلسه پنجم کلاس رانندگی بود.یه کم فهمیدم فرمون و گاز و کلاج و ترمز چی هستند. تقریبا دستم اومده که کجا باید چقد فرمون رو بپیچونم. کی باید کلاج رو بگیرم و ول کنم. پارک با دنده عقب رو هم اِی بد انجام نمیدم زیاد. پارک کنار جدول، دور زدن یک فرمونه و دو فرمونه و دنده عقب رفتن رو هم تمرین کردیم تا الان. امروز رفتیم تا پلیس راه اندیمشک و برگشتیم. این تریلی و کامیونا از کنارمون رد میشدن، من باید میترسیدم؟؟
عمومحمد ایرانه و اهوازه. دو شب پیش زنگ زدم و باهاش حرف زدم. چقد خوشحال شدم که گفت به من بیشتر از همه احساس نزدیکی و راحتی میکنه، اونم فقط به خاطر وبلاگم. خوندن نوشته های بلاگ باعث شده که عمو من و امین و محمد رو حسابی بشناسه و حس کنه تو متن زندگیمه. درحالی که اینهمه بچه خواهر و برادر رو حق داره که نشناسه و باهم قاطی کنه.
کلی فکر کردم که برای بازی دومی که آقاآیدین منو به اون دعوت کرده چی باید بنویسم و اینم نتیجه فکرای من: من نسبت به هیچ هنرپیشه یا شاعر یا شخصیت شاخصی حس بغل کردن ندارم. کلاً از بغل و روبوسی زیاد خوشم نمیاد مگه کسی که واقعا و از ته دل دوستش دارم، مثل: مامان و خواهر و بابا و برادرم. خاله و عمه و زنعمو و زنداییام و بچههاشون ،وقتی بعد از یه مدت ندیدن میبینشمون. و کسایی که دوست دارم ببینمشون و حتما بغلشون میکنم در صورت دیدن: خانم برقعی معلم عزیز ریاضی دوم راهنماییم که هیچ خبری ازشون ندارم؛ خانم اندقانی معلم عربی دبیرستانم که خیلی ماه بود؛ خانم هدایینیا معلم ادبیات دبیرستانم که خیلی درسای خوبی برای زندگی بهمون داد؛ خانم واسعی معلم کلاس پنجم دبستانم که درس ساده زندگی کردن رو چنان شیرین به من یاد داد که فراموشم نمیشه؛ و دوستان دوره دبستانم ،اونایی که دبستان سمیه خ چهارمردون قم باهاشون همکلاس بودم: الهام اسلامی؛حورا حسینی؛لیلا محمدی؛ملیحه نجاتی؛ابتهال قاسم حسینی؛زهره فلاح؛ عطیه زندمنفرد زینب مختاری، دوست عزیز از دوره دبیرستان که سال دوم رفت کرمانشاه و تا مدتها ارتباط نامه و تلفن داشتیم ولی بعد رابطه قطع شد؛ دوست صمیمی دوره راهنمایی و دبستانم ، سوسن آقامیرمحمدعلی که با وجود اینکه وضع مالی توپی داشتند از سادهترین بچه مدرسه هم سادهتر بود. و همه دوستای دوره راهنمای و دبیرستانم. اینایی که گفتم اصلا به اونایی که آقا آیدین نوشته شباهت نداشت. ببخشید اگه بازی رو درست نفهمیدم ب.ن ۲۱/۱۲/۸۶ -۳:۲۰ ب.ظ: نمیدونم چرا از دبیرستان جلوتر نیومدم. اما چیزی که عوض داره گله نداره ؛ پس: هرکدوم از دخترای کامپیوتر ۷۹ چمران رو که ببینم حتما بلافاصله می پرم بغلش می کنم و روبوسی. زهرا فرهمند، ناهیدنادری ، الهه پارس زاده همینطور هم اتاقی های خوابگاهم؛ لاله حبیبی شیرازی ژنتیکی مرتب و منظم و درسخون که فوق دانشگاه تهران قبول شد ،فاطمه سالمی فیزیکی خابالوی درس نخون که نمره هاش همیشه خوب میشد، آزاده کرم جولایی حقوقی دزفولی آروم و دوست داشتی، شادی نجفلی دزفولی اقتصادی که همیشه با دوستاش خوش میگذروند و آخرشم نمره هاش ۱۷ و ۱۸ بود و سحر مقبلی مراغه ای که با لاله همرشته بودن و عین کارد و پنیر بودند . بقیه بچه های بلوک ۱۴ رو هم همینطور ، زینب کمال، فاطمه ظهرابی، محبوبه کاظمی و.... آخه آدم نمیشه که استادای مردشو بغل کنه، زشته ممنونم زهرا جون، با کامنتت کلی خاطره خوب برام زنده شد. الهی همیشه شاد باشی
سه شنبه 21 اسفند1386-12:12 | | لینک مستقیم ![]() تلفن
وقتی زنگ میزنی به امین و یه جوری جواب میده که انگار خودش زنگ زده ، فقط به خاطر یه تلفن که با یه سلام طولانی جوابش رو داد ! فقط با عوض شدن بیان جملههایی که میتونست هردومونو ناراحت کنه، من اینهمه انرژی گرفتم.
*حالا همیشهی همیشه که نه ولی خیلی وقتا. این همیشه رو بذار به حساب اینکه زهرا همیشه با اغراق حرف میزنه پ.ن: اگه نخوام از حق بگذرم خوندن پست شاداب وبلاگ زهرا و تلفن دو دقیقهای با مامان هم بیتأثیر نبوده در اینهمه انرژی مثبت ِالان ِمن. یکشنبه 19 اسفند1386-19:56 | | لینک مستقیم ![]() حافظ
یکی از لذتبخشترین لحظاتی که من با امین داشتم و دارم وقتاییه که امین حافظو باز میکنه و فال میگیره. تو اون روزای اوج ناراحتی و نگرانیش بهخاطر مسائل مالی یه بار حافظو برداشت و باز کرد و خوند: حال دل با تو گفتنم هوس است خبـــر دل شنــفتنم هوس است طمع خــــام بین که قصـــه فـاش از رقیبـــان نهـفتنــم هوس است شــب قدری چنین عــزیز شـریف با تـــو تا روز خفتنـم هوس است وه که دردانـــهای چنیـــن نــــازک در شــب تار سفتنم هوس است ای صبـــــا امشبـــم مدد فرمــای که سحرگه شکفتنم هوس است از برای شــــــرف نبــــوک مـــــژه خـــاک راه تـــو رفتنم هوس است همچو حــــافظ بهرغم مــدعیان شعر رندادنه گفتنم هوس است خدایی حافظ همیشه حرف دل آدما رو میگه. این دیوان حافظی که داریم خط زیاد خوبی نداره. هر بار که امین بازش میکنه میگه باید یه حافظ خوشخط بگیریم. از این نستعلیقای کامپیوتری. دلم میخواد امسال برای عید باش یه حافظ بگیرم. یه حافظ خوشخط با صفحههای سفید و قشنگ. اما خودم هیچی پول ندارم فعلا! یکشنبه 19 اسفند1386-16:25 | | لینک مستقیم ![]() رانندگی
بلاخره کلاسای عملی رانندگی من هم شروع شد. دیروز که روز اول بود کاملا گیج بودم و هیچی نفهمیدم. یعنی هنوزم نمیدونم کی باید کلاج بگیرم و کی ول کنم و کی نیم کلاج بگیرم. قوانین رو بهم گفته و نوشتم اما در عمل یادم میره و اشتباه میکنم. امروز هم منو برد یه جایی که برای تمرین ، هی دور زدیم و پیچ خوردیم تا من شاید بفهمم که کجا، چقد باید فرمون رو بپیچونم. نمیتونم به جز جلو حواسم به جای دیگه باشه. اصلا آینهها رو یادم میره نگاه کنم. هماهنگی دست و پا و فکر هم خیلی سخته. باید بدون نگاه کردن به کلاج و ترمز و بدون فکر کردن در موردشون باهاشون کار کنی. باید پاها اتوماتیک کار کنن. بدون اینکه از ذهن فرمانی بگیرن وقتی پای چپ رفت رو کلاج اون کی از روی گاز بره کنار. وای سخــــــــــــــته. نه اصلا سخت نیست. من میتوانم . اما فکر کنم برای ملکه شدن اینا توی ذهنم باید یه تعداد جلسه اضافه برم. صبح که بعد از کلاس امروز سردرد گرفتم. از این به بعد هر روز ساعت یه ربع به ۹ من راننده هستم. مواظب خودتون باشید و پیاده و سواره طرفای کیانپارس پیداتون نشه شنبه 18 اسفند1386-18:38 | | لینک مستقیم ![]() رییس بداخلاق
وقتی یه رئیسی تو شرکت با همه دعوا میکنه و بدخلقی همه میگن معلومه دیشب با زنش دعواش شده. به خدا من دیشب با امین دعوام نشده. اگه یه مردی وقتی میاد خونه بداخلاق باشه زنش باید بندازه گردن کی؟
پنجشنبه 16 اسفند1386-9:22 | | لینک مستقیم ![]() جانباز
امروز صبح توی راه که میومدیم شرکت امین یه چیزی برام تعریف کرد که دیشب تلویزیون اسلواکی داشته یه برنامه در مورد بنیاد مستضعفان ایران نشون میداده.نمیخوام بگم اون چی داشته نشون میداده میخوام واقعیتی رو بگم که امین در مورد مدیر دوره راهنماییش گفت که چند روز پیش اومده ازامین ۲۰۰ هزار تومن قرض گرفته. ایشون زمان جنگ شیمیایی شده بودند اما هیچ چیز نشون نداده تا یه چند وقت پیش. وقتی که همه کسانی که همراه ایشون بودند و شمیایی شده بودند شهید شدن و ایشون هیچ شاهدی نداره که با اونا شیمیایی شده. بنیاد جانبازان بهشون میگه شما الان هیچ مدرکی ندارید، هرچند همه میدونن که ایشون توی جبهه بودن. امین گفت مدرسه غیرانتفاعیشو فروخته که بتونه هزیته وحشتناک داروهاشو بده. این داستان نیست، واقعیتیه که یه مدیر مدرسه باهاش درگیره و معلوم نیست تا کی بتونه هزینه میلیونی داروهای شمیایی رو پرداخت کنه. چقدر برای یه مرد سخته. امین میگفت به سختی نفس میکشید.تازه شما فکر کنید چقد براشون سخت بوده که اومده از شاگرد خودش پول قرض گرفته. خدایا همه کسانی رو که به اسم بنیاد و نهادهای خدمت به جانبازان و مستضعفان دارن اونا رو بیشتر نابود میکنن با هدایت کن یا نابود. چهارشنبه 15 اسفند1386-8:59 | | لینک مستقیم ![]() ژله بستنی
مواد لازم: پودر ژله ۱ بسته آب جوش ۱ لیوان آب سرد ۰.۵ لیوان بستنی وانیلی ساده آب شده ۰.۵ لیوان طرز تهیه: پودر ژله را در یک لیوان آب جوش حل میکنیم تا مایع شفافی درست بشه. بعد نصف لیوان آب سرد رو با نصف لیوان بستنی آب شده روی اون میریزیم و مخلوط میکنیم. بعد هم توی ظرف بلور میریزیم و میذاریمش توی یخچال. سه چهار ساعت بعد ژله بستنی آماده شده. این جوری که ژله زیره و روش یه لایه بستنی قرار گرفته. خیلی خوشگله و برای پذیرایی از مهمان مناسب و البته کم هزینه. میتونید به جای نیم لیوان آب سرد هم بستنی بریزید.اینجوری لایه بستنی ضخامتش بیشتر میشه. میتونید از میوه خرد شده هم استفاده کنید.اما میوه میره ته ظرف قرار میگیره و برای خوشگل شدن باید ظرف رو برگردوند. من تجربه نکردم و نمیدونم خوب میشه که ژله رو برگردونیم تو یه ظرف دیگه یا نه. اگه تست کردم و خوب شد میگم بهتون. بستنی هم باید حتما آب شده باشه وگرنه تیکه تیکه لای ژله میمونه و یه لایه روش تشکیل نمیده. پ.ن:البته اگه روی بسته پودر ژله شما آب سرد و گرمش رو یه اندازه دیگه نوشته که بریزید به حرف اون گوش بدید بهتره. تنها نکته مهم اینه که به جای یه بخشی یا همه آب سرد، بستنی آب شده بریزید.همین! نوش جون، گوارای وجود سه شنبه 14 اسفند1386-15:49 | | لینک مستقیم ![]() آنتی غر
دیدی خدا چه جوری میکنه با آدم؟ من و خواهرشوهرم امروز کلی درددل کردیم با هم.یه بار هم که به امین زنگ زده بودم حس کردم سرش درد میکنه و حال و حوصله نداره. منم پیش خودم به کلی برنامهای رو که برای سر زدن به باباش اینا داشتیم کنسل کردم. اما وای وای خونه که رسیدیم من هوس کردم بشینم پشت فرمون ببینم چه جوریه. امین گفت روشن کن. بار اول که سوییچو برنگردوندم سر جاش. خب از کجا باید بدونم سوئیچو بعد از روشن شدن ماشین باید برگردونی عقب؟ بار دوم هم گفت کلاجو تا ته نگه دار ، کم کم آزاد کن ، وقتی دیدی ماشین داره به حرکت میفته همونجا کلاجو نگه دار. بعد گفت پاتو بذار رو گاز. گذاشتن پای من رو گاز همان و جلو رفتن ماشین و محکم خوردنش به جدول کنار باغچه همان. امین بیچاره کلی سعی کرد خودش رو آروم نشون بده و بگه هیچی نشده. پیاده شدیم و دیدیم انگار واقعا هیچی نشده. یعنی امیدوارم اتفاقی برای ماشین نیفتاده باشه. خدا رحم کنه به رانندگی من ِبی تجربهی ماشین ندیده. شب خیلی خوبی بوده تا الان.خـــدایــــــا شکرت پ.ن: اینم برای گربه سگ که نگه همش غرغر میکنم. اما خدایی اگه وضع مالیتون مثل ما شده بود آخر سال شمام غرغر میکردید، حداقل تو دنیای مجازی ، تو خونهای که مال خودتونه راحت بودید؛ هرچند جلوی دیگران ِ دنیای واقعی هیچی بروز ندید. درست نمیگم؟ ب.ن-۱۴/۱۲/۸۶ ساعت ۶:۴۵ صبح:یه چیز که دیشب یادم رفت بگم هم این بود که امین وقتی خواستیم بریم خونه باباش اینا یه حرفی زد که خیلی خوشحال شدم، گفت سوغاتیای عمهت رو هم اگه هر وقت گفتی ببریم. جریان اینسوغاتیا اینه که مامان و بابای من که از کربلا سوغاتی آوردن مال اهوازیا رو دادن به من که بدم بهشون. از تابستون تا حالا این عمه خودش چند بار قم رفته، اگه دست خود ماان بود داده بود بهشون.چند بارم ما رفتیم خونشون اما هر بار یادمون رفته ، یا بدون برنامه رفتیم. همش میگفتم ماشین که خردیدیم با ماشین میبریم میدیم. دیشب از این که امین یادش بود و این حرفو زد خیـــــــلی خوشحال شدم. به خودشم گفتم که چقد باعث افتخاره منه که همسرم این مسائل رو فراموش نمیکنه.(اینم درس زندگی سه شنبه 14 اسفند1386-0:13 | | لینک مستقیم ![]() تشکر از دولت عدالت محور
من بدین وسیله از دولت عدالتمحور و اسلامی و خدامحور کمال تشکر و امتنان را دارم که باعث شدند من و خواهر شوهرم در یک مکالمه سه ساعته از هیچ احدی غیبت نکنیم و فقط از زندگیهای شیرین خودمان تعریف کنیم و هر از چند گاهی به زور جلوی اشکهامان را بگیریم که جلوی اون یکی زیاد ضایع نشیم.حکما گریه ما گریه شوق است از اینکه شب عید نزدیک است. خدا سایه این دولت و مسئولان خوزستان را از سر آموزش و پرورش کم نکند که باعث میشوند ما به گناه نیفتیم و غیبت نکنیم. معلم یعنی کسی که توی روزنامهها عیدی میگیرد و کمک غیرنقدی میگیرد و حقوق زیاد میگیرد و مطالباتش قبل از طلب شدن الکی به حسابش ریخته میشوند در روزنامهها . خدایا چشمان ما را بینا کن تا جاری شدن عدالت را ببینیم و این همه غرغر نکنیم. اه. انقد عصبانی شدم که برنجم رو یادم رفت و ته گرفت. دوشنبه 13 اسفند1386-20:2 | | لینک مستقیم ![]() نکاتی از کتاب درسی ترم پیش
تو کتابای ترم پیش جامعه یه درسی داشتیم به اسم تهذیب البلاغه. درباره سه علم معانی،بیان و بدیع هست که من چون میدونستم سیدیهاشو گوش نمیدم از همون اول کتاب شرح و ترجمه رو گرفتم.آخه متن اصلی کتاب عربیه. این مؤلف خوشذوق کتاب در کنار مثالهای عربی از شاعران فارسی هم مثالهای زیادی آورده. الان اول کتاب من یه سری شماره صفحه داره که معنیشون زیبایی شعرای اون صفحهها و انتخاب اونها برای نوشتن توی وبلاگه. اینم چند نمونه از تکبیتها:
شما بگید چیست آن؟؟
بعضی از مثالهای کتاب اصلی که از قرآن بودند هم خیلی دلنشین بودند مثلا اونجایی که در تعریف بلاغت کلام میگه کلام بلیغ باید هماهنگ با مقتضای حال باشه و مثالی از قرآن میاره .
چه دلیل زیبایی برای طولانی کردن جواب سؤالی که با دو کلمه میشد جوابش داد.
دوشنبه 13 اسفند1386-14:53 | | لینک مستقیم ![]() قول
برای مرتب شدن خونه خیلی تصمیمها میشه گرفت اما من بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم میخوام اینجا یه قولی بدم : ۱- از این به بعد هر شب قبل از خواب همه ظرفا رو میشورم. یعنی اگه ظرف کثیف توی ظرفشویی باشه حق ندارم برم بخوابم. ۲-صبح با روتختی نامرتب از خونه بیرون نمیرم. دومی آسونتره اما سختتره. چون به این بستگی داره که امین کی از خواب بیدار شه و معمولا وقتی بیدار شد فقط عجله داره که زودتر از خونه بریم بیرون. اما من میتونم. من ظرف شستن خونه دیگران رو دوست دارم. اما خونه خودمون تنبلی میکنم به ظرف شستن. این قرار اول دقیقا طبق دستور "قورباغه را قورت بده" تنظیم شده. امیدوارم هر شب بتونم قورباغه زشت بزرگ رو قورت بدم. قرار گذاشتم که برای هر روز انجام دادن کارهای مقرر به خودم ۱ امتیاز بدم و به ازای هر بار انجام ندادن ۳ امتیاز منفی بدم. بعد اگه به یه حد نصابی که هنوز تعیین نکردم برسه برای خودم یه چیزی که دوست دارم میخرم یا کاری که دوست دارم میکنم که اونم هنوز نمیدونم چیه! امروز یه وبلاگی دیدم که در مورد سفره هفت سین و تزئینات عید توش چیزای جالبی بود. یه جای اون وبلاگ گفته بود توی پوست تخم مرغ میشه شمع درست کرد یا سبزه سبز کرد. خوشم اومد از این ایده. شایدم امسال همه سفره هفت سینمو با تخم مرغ درست کنم. چطوره؟؟ اما نمیدونم چه جوری شمع درست میکنن. اگه کسی بلده و میدونه وسایل درست کردنشو از کجا میشه خرید بهم بگه لطفا. یادم نمیآد پارسال کی سبزهها رو گذاشتم. شما میدونید؟ چند روز قبل از شروع سال نو خوبه که سبزهها رو سبز کنیم؟ یکشنبه 12 اسفند1386-21:51 | | لینک مستقیم ![]() کاش های آخر سالی من
دلم گرفته خیلی. نمیدونم چرا اینهمه غم رو دلم حس میکنم. کاش آخر سال ، آخر سال نبود. کاش عیدی به هیچ کس نمیدادن تا یکی کمتر بگیره و یکی بیشتر و یکی اصلا نگیره. کاش دولت انقد که زورش به شرکتای خصوصی میرسه که بگه ۵۰۰تومن عیدی باید بدین ، خودشم یه عیدی قابل توجه میداد. کاش شکر و روغن و برنج و حبوبات و چای و همه چیزمون اخر سال تموم نمیشد. کاش لازم نبود به فکر لباس بهاره برای محمد باشیم. کاش لازم نبود بدهی هامونو با دیگرانی صاف کنیم که پولشونو از کارخونه های دولتی طلب داریم و میگن به این زودیا پول نمیشه. کاش امین انقد ناراحت و بی حوصله نبود. کاش من بلند میشدم و همه خونه رو تمیز میکردم. کاش امسال اون چیزی رو که هر سال به خودم میگم با عیدیهامون میگیریم میشد بخریم.اما امسال حتی بهش فکر هم نمیتونم بکنم. کاش برای اتاق محمد میتونستم پرده بچه گونه خوشگل بخرم. کاش برای اتاق خودمون میتونستم پرده بگیرم و یه ست روتختی و روبالشی باهاش ست کنم! کاش سبزه خوشگل سبز کنم. کاش امین از تخم مرغ رنگی و سبزه و ماهی عید خیلی خوشحال میشد. کاش من بتونم قبل از شروع سال ۸۷ برنامه دستیار رو تحویل بدم و پولشو بگیرم. کاش بتونم به اندازه زحمتی که کشیدم و زمانی که گذاشتم برای دستیار پول بگیرم. کاش ماشینمون رو می شستیم که برق بزنه از تمیزی. کاش امین جمعه کمکم کنه و بالکن ها رو جارو بزنه و بشوره. کاش امسال عید خوش بگذره و همش من بین خانواده خودم و امین برای اینکه کجاها بریم گردش و عید دیدنی گیر نیفتم. کاش امین وقت میکرد چرخ خیاطیمو ببریم سرویسش کنن تا من روتشکی هایی رو که آماده کردم بدوزم. کاش بتونیم بریم نمایشگاه بهاره و با دل خوش خرید کنیم.آجیل و شیرینی شب عید بخریم. کاش دیشب مجبور نمیشدم اون بیست هزار تومنی رو که به خیال خودم برداشته بودم ،در بیارم که محمد رو ببریم دکتر. کاش این خودپردازا پول میدادن، نه اینکه همش خراب و خارج از سرویس باشن. کاش صفحه کلاج ماشین خراب نبود. کاش امین الان زنگ نمیزد که دارم میرم لنتای ماشینو عوض کنم. لنت چیه؟ عوض کردنش چقد خرج داره؟ کاش امین وقتی میومد خونه انقد سر حال و شاد بود که یه شاخه گل با خودش میآورد خونه. البته این یکی که آرزوی محال منه!! این امین خان واسه خواستگاری هم گل نیاورد. کاش اینهمه دلم بیخودی نگرفته بود و اینهمه غر غر نمیکردم! پ.ن: وقتی دلت بخواد تو وبلاگت یه چیزی بنویسی و با وجود کلی مطلب که اینور و اونور به چشمت خورده و تو موبایل و کتابات یادداشت کردی که تو وبلاگ بنویسی، حال نوشتنشون رو نداشته باشی؛ نتیجه این میشه که بی هدف شروع به نوشتن میکنی و آخرش به این پ.ن میرسی! یکشنبه 12 اسفند1386-18:14 | | لینک مستقیم ![]() بازی کتابهای نیمهخوانده
چند روز قبل امیرآقا- صاحب اعترافات یک ذهن خطرناک از طریق کامنت و دیروز هم آقا آیدین در خیابانهای سرد شبشون من رو به این بازی دعوت کردند. از هردو بسیار ممنونم. به کتابخونه سر زدم و چند تاییشون رو روی میز جلوم گذاشتم تا براتون بنویسم: ۱- حالا تو که اینهمه کتاب داری اینم روش...، نسیم داوری: این کتاب خط عجیب و غریبی داره . در واقع دفتر خاطرات نویسنده است که حروف فارسی رو به صورت علائم رمز در اون مینوشته و بعد به فکر انتشار کتابی با علائم رمزی خودش افتاده. از اول کتاب هم با همون علائم نوشته. من بعد از این که همه علائم رو فهمیدم و تونستم دو سه صفحه رو بخونم ، بقیشو نخوندم. آخه در واقع رمزگشایی شده بود. دو سه بارم شروع کردم که بخونم تا آخر کتاب اما نشد که نشد. ۲-داستانهای اولونا اثر ایزابل آلنده و ترجمه علی آذرنگ(جباری) : این کتابو به خاطر ایزابل آلنده گرفتم که خیلی خیلی زیاد از کتابهای چهرهای به رنگ سپیا و اون یکی کتابش که داستان زندگی خودش و دخترشه و من یادم نمیاد اسمش چی بود خوشم اومده بود. این کتاب رو خریدم و به زور تا نصفههاش رسیدم اما دیگه نتونستم ادامه بدم. یادش به خیر ، اینو زمانی خریدم که محمد تازه به دنیا اومده بود و من مدت زیادی رو برای شیر دادن به محمد میگذروندم و از بیکاری تو اون وقتا حوصلهم سر میرفت. این کتابو خریدم اما نتونستم تحملش کنم و نیمهکاره رهاش کردم.تا جایی که یادم میاد داستانهاش همش خیانت و ناامیدی و این چیزا بود که اصلا با روحیه اون موقع سازگاری نداشت. ۳-وضعیت آخر تامس هریس و ترجمه اسماعیل فصیحی: این کتابو به سفارش آقای شریفیان خریدم. به نظرم کتاب خوبی اومد اما حوصله نکردم بخونمش تا آخر. شاید هم زمان خوندن کتابهای روانشناسی من گذشته . آخه من یه مدت خیلی میخوندم از این کتابا برای آشنایی با روحیات مردا و تفاوتش با خانمها. ولی بعد دوره این کتابها برای من تموم شد و دیگه نتونستم هیچ کتاب ورانمشناسی رو با حوصله بخونم و تموم کنم. ۴-بالهای شکسته ، جبران خلیل جبران ، ترجمه مسعود انصاری : اینو هم جوگیر شده بودم ببینم این جبران خلیل جبران که میگن چی مینویسه. ارزون ترین کتابی رو که فروشگاه رشد از ازش داشت خریدم و اصلا خوشم نیومد ازش و به این نتیجه رسیدم درک من در ادبیات حدودای صفره. ۵-سنج و صنوبر خانم مهناز کریمی که از نمایشگاه کتابی که تو دانشکده مهندسی دانشگاه چمران برگزار شده بود خریدمش و امضای خانم کریمی رو هم توی کتاب دارم: "برای زهراسادت نوری با یک دنیا شادی و آفتاب با جهانی پر از دوست داشتن و سادگی کودکانه مهناز کریمی-اسفند ۸۳" اما از داستانش خوشم نیومد و نتونستم بخونمش، فقط چند صفحه اول. ۶- سیری در نهج البلاغه شهید مطهری: دبیرستان بودم که شروع کردم به خوندنش اما به وسطای کتاب که رسیدم دیگه درک و فهمم ته کشید. الان که دارم فکر می کنم میبینم من قبل از تولد محمد خیلی کتاب میخوندم. انقدر که فاصله دانشکده تا خوابگاه یا در دانشگاه رو که پیاده میرفتم، در حال کتاب خوندن بودم. بعد از تولد محمد سعی کردم به اون دوران برگردم .یه نمونش همون کتاب اوالونا بود . اما نشد. دیگه حس و حال کتاب خوندن نداشتم و همچنان ندارم. هیچ کتابی جذبم نمیکنه، جوری که تا صبح بیدار بمونم برای خوندنش یا از دنیای واقعی دورم کنه و چند روز برم توی کتاب. نه که نخوندم هکچین کتابی بعد از تولد محمد، نه .ولی خیلی کم بودن، خیلی خیلی کم. و مدتهاست که دیگه نخوندم کتاب.آخ.دلم سوخت برای خودم. خب حالا کی رو دعوت کنم به بازی؟؟ بذار یه نگاه به لیست دوستام بندازم ببینم: ۲-سینره ۶- هر کسی که دلش میخواد از کتاباش بنویسه. حالا با اجازه میخوام یه بازی مشابه هم راه بندازم. کتابایی که بیش از یه بار خوندید و اگه بازم براتون پیش بیاد میخونیدش کدوما هستند؟ همون بالاییها + اعترافات یک ذهن خطرناک و خیابانهای سرد شب رو هم به این بازی جدید دعوت میکنم. جمعه 10 اسفند1386-23:34 | | لینک مستقیم ![]() پنیر پیتزا
دیشب امین که اومد خونه یه پلاستیک دستش بود که توش پنیر پیتزا بود. گفتم این چیه؟ گفت پنیر پیتزای کیلویی. گفتم از کجا؟ گفت همونجا. خیلی خیلی خوشحال شدم. قبلا بارها بهش گفته بودم یه مغازهای تو سیمتری پنیر پیتزا کیلویی داره. خیلی باصرفهتره. یه بار هم با هم از اونجا رد میشدیم رفتیم که بخریم گفت "تازه آوردم یخزده هستند.نمیتونم جدا کنم براتون!" بعدا هم چند بار که فکر میکردم از اونجا رد میشه بهش گفته بودم اگه شد بخر اما نخریده بود. دیشب خیلی خوشحال شدم که یادش مونده و وقتی از اونجا رد شده خریده. خودم اصلا یادم نبود دیگه. نمیدونم دیشب برای چی از اونجا رد شده ولی مهم اینه که چیزی رو که من قبلا بهش گفته بودم یادش بوده و خریده. اگه مردا میدونستن چقد با یه همچین کارایی ما رو خوشحال میکنن، بشتر از این کارای خوب میکردند. چهارشنبه 8 اسفند1386-15:34 | | لینک مستقیم ![]() آرزوها
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه.خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود. بهش فکر کنیم! منبع:وبلاگ سودی خانم و آروین کوچولو چهارشنبه 8 اسفند1386-8:6 | | لینک مستقیم ![]() زهرای شلخته
خونه یه جنگل واقعیه. یه عالم ظرف نشسته، لباس کثیف، لباسای شسته تمیز که روی زمین ولو شدند، فرشای جارو نشده،اسباببازیهایی که اتاق محمد باهاشون فرش شده،کفپوش کثیف آشپزخونه.مردم دارن خونه تکونی میکنن من خونم از همیشه بههم ریختهتره. از صبح با امین میرم بیرون و تا دیروز که کلاس تئوری رانندگی بود با هم هم برمیگشتیم خونه. دیشبم که تا دیروقت خونه پدرشوهرم اینا بودیم. هر چی خونه اوضاعش بده، شرکت کارم پیش رفته. سایت عمو حسین رو دارم کار میکنم، آماده شد آدرسشو میدم برید ببینید و نظرتون رو بهم بگید. قم که داشتم برای امتحانا درس میخوندم کلی مطلب توی کتابام نوشتم که بذارم تو وبلاگ. کتابا هم روی میز کامپیوتر ریختن تا اول بنویسم مطالبو بعد بذارم سر جاشون. اما اصلا وقت نمیکنم. از شنبه هم کلاسای عملی رانندگیم شروع میشن. اوضاع روح و روحیه هم همچنان همون جوریه. یه ثانیه خوب؛ یه ثانیه بد. امین میگه این ماه بدترین ماهه. آموزش پرورش هم فقط تو روزنامهها حقوق و عیدی میده. تو حساب کارمنداش چیزی نمیره. ولی ما که نمیشه رو کاغذ عیدی بدیم به دیگران. کارگرای نگهبانی مجتمع مبلغ عیدیشون رو زدن به بُرد دم در مجتمع. مهد کودک کاغذ زدن دم در که تا ۱۰ اسفند تسویه حساب بکنید. به مربیهای محمد و مستخدم مهد هم باید عیدی بدیم. امروزم امین ۱۶۰تومن به حساب صاحبخونه ریخت. از این گوشتای منجمد کیلوییِ نمیدونم چقد که تو فروشگاههای مخصوص میدن هم برادرشوهرم-دستش درد نکنه- برامون گرفته. اونم ۱۴ تومن شد. دیگه من روم میشه به این شوهر عزیزم که اینهمه نگرانه چیزی بگم؟ فقط خدا رو شکر که ماشین هست و گاهی تو ماشین با هم تنها میشیم و یه ذره حرف میزنیم.هرچند که اونم بیشتر امین تو فکره و من زیاد نمیشه حرف بزنم. یه اتفاقی که هر روز تو راه خونه میفته و منو خوشحال میکنه اینه که هر بار که از جلوی نانوایی تنوری خ خسروی رد میشیم امین میگه وایسم نون بخریم؟ و اگه من بگم آره میایسته و نون میخره. حسابی میچسبه.نون تنوری داغ. چند روز پیش حسابی امین بداخلاق شده بود. یعنی من که از کلاس برگشتم شرکت که بریم خونه، محمد گفت خونه نریم و بریم خونه باباجون.من دلم برا باباجون تنگ شده. امین خونه کار داشت و به محمد گفت فردا میریم(و فرداش یعنی دیروز رفتیم) محمد قبول نکرد و بداخلاق شد. برخلاف همیشه امین باهاش حوصله نکرد، در این حد که تهدیدش کرد دعوات میکنماااا! میدونید دارم به این نتیجه میرسم که راست میگن دنیا محل آرامش نیست! پ.ن:دلارام عزیزم، بابای من ماشین بهتری خریدند و خدا رو شکر که بعد از اونهمه سختی و زحمت که بابا و مامانم کشیدن به جایی رسیدن که تونستند بدون فروش سایپا ۱۴۱شون یه ماشین بهتر بخرند. دفعه پیش هم که اهواز بودند و من باهاشون رفتم قم برای امتحانا با پروتون جن2 اومده بودند.
سه شنبه 7 اسفند1386-18:42 | | لینک مستقیم ![]() حلقه سبز
"حلقه سبز"ِ حاتمی کیا همین الان تموم شد. از وسطای این قسمت آخر دیدم. مثل بقیه قسمتها که نصفه نیمه دیدمشون. اما به گریههایی که با دیدن پیری حسن کردم نیاز داشتم. ظهر که اومد دنبالم که بریم کلاس رانندگی تو ماشین گفتم: تو شرکت امین داشت با خوشحالی میگفت که بعد از سه ماه تونستیم حقوق بچهها رو بدیم.چند دقیقه بعد صاحب ملکمون تماس گرفت و امین حساب کرد و دید یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومن باید به اون بدیم و برای فردا صبح قرار گذاشت باهاش. فکر کنم میخواست زودتر بابت ماشین به بابام یه پولی بده .خیلی حالش گرفته شد. اصلا تا خونه حرفی نزد. خونه که رسیدیم من زودتر محمد رو که خوابش برده بود آوردم بالا و امین میز و صندلی داداشش اینا رو که برای نمایشگاه برده بودند ، برد داد بهشون. تلفن پیغام داشت. مامان بود. زنگ زدم به مامان . داشتم با مامان صحبت میکردم که امین با یه سری از وسایل خودمون رسید بالا. از دستم ناراحت شد که چرا نرفتم کمکش و دارم تلفن صحبت میکنم. اما من اصلا یادم نبود که خودمون هم توی ماشین وسیله داریم.فقط گفتم ببخشید. جلوی تلویزیون نشست. گفتم چای یا شام؟ گفت یه چیزی بخوریم. گفتم چی؟ چلو خورشت رو گرم کنم؟ گفت نه.نون و پنیر و کره و این چیزا. سریع چای آماده کردم و نون هم که وقتی از کلاس رانندگی رفتم شرکت خریده بودم و تازه بودند. براش لقمه نون و پنیر و مربا گرفتم و دادم دستش خورد با چای. بعدم سینی رو خودم آوردم تو آشپزخونه. اینجور وقتا حتما میگه سینی رو بذار خودم میبرم. اما نگفت حالا این حلقه سبز جریانش چی بود؟ قاصدکا دیگه چی بودند؟ آخرش حسن و گلی تو اون دنیا به هم رسیدند، به سلامتی. نمیدونم واقعا هدف از این سریال چی بود؟ فقط من مدام یاد دایی پدرشوهرم (که دایی مادرشوهرم و مامانبزرگم هم میشد) افتادم که یک سال بیهوش بود. همیشه فکر میکردم یعنی خالو جواد میفهمه تو چه وضعیتیه و نمیتونه به ما بفهمونه. بارها شده بود که مادرشوهرم رفته بود پیشش و باهاش حرف زده بود تو همون حال و دیده بود که اشک از چشماش جاری شده. خالو جواد آدم سرحال و شادابی که به همه فامیل انرژی و نشاط میداد. خداکنه اینا دروغ باشه و کسی که سکته مغزی کرده و قلبش کار میکنه هیچی نفهمه. خیلی سخته. دیوانه کنندهست. خدایا عاقبت همه رو به خیر کن. خدایا مرگ بی دردسر نصیب من بکن. مرگی که باعث دردسر عزیزانم نشه. خدا رحمت کنه مادربزرگم رو که از وقتی گفتن بیبی حالش بد شده و رفتن بیمارستان تا وقتی که من زنگ زدم حالشو بپرسم و پرستار پرسید کی هستی و گفتم نوهشون و خبر فوت بیبی رو بهم داد بیست و چهار ساعت هم طول نکشید. همون بیبی خوبم که چند روز پیش سالگردشون بود. بیبی ای که دوران دانشجویی من توی اهواز برام مادری کردند و چقدر از ازدواج من با امین (پسر برادرشون) خوشحال بودند. گاهی میگم کاش زنده میموندن و محمد رو هم میدیدند. اما بعد میگم الان دارن میبینن محمد رو و حتما خوشحال هستند. آخه میگن بیبی امین کوچولوی خوشگل رو خیلی دوستش داشتند و محمد هم که کپی برابر اصل باباشه پ.ن۱:ببخشید حسابی پرچونگی کردم و حرفای بیربط و باربط زدم. دلم گرفته.هرچی دلم گفت منم نوشتم. پ.ن۲: میبینید فاصله شادی و غم دنیا چقدر کمه. پست قبلی رو با کلی شادی و نشاط امروز ظهر نوشتم و این پست رو با کلی اشک و غصه شب. شنبه 4 اسفند1386-21:8 | | لینک مستقیم ![]() هوای اهواز
این قطعه رو توی متن این وبلاگ که نویسنده اون اهوازیه دیدم.دقیقا هوای اهواز همینه:
شنبه 4 اسفند1386-20:22 | | لینک مستقیم ![]() کنکور ارشد
کنکور من جمعه عصر و شنبه صبح بود. نزدیکای ظهر امین یه سر رفت کارخونه نورد یه چیزی رو برداره.حالا که برگشت گفت هوا عالیه اگه میخوای ناهار ببریم بیرون. منم که نمیخواستم ناهار درست کنم. پیتزاهای دیشب(خودم درست کرده بودما) صبحونه و ناهارمون رو تأمین کرده بودند. خلاصه ساعت ۳ کنکور شروع میشد ما ساعت یه ربع به یک پاشدیم رفتیم بیرون. پارک قوری. نشستیم و ناهار خوردیم. محمدخان خواست بره یه جایی که هرچی گشتیم پیدا نکردیم اون دور و برا. برگشتیم خونه. محمد رفت جایی که باید .من هم نماز خوندم و ژله بستنی خوردیم (دستورشو میدم بهتون، خوشمزهست) و دوباره سوار رخش سفیدمون شدیم و من رو رسوندند دانشگاه. بعدم امین و محمد اومده بودند خونه ، امین خوابیده بود یه ساعتی و رفته بودند نمایشگاه. من دفترچه اول که زبان بود رو نرسیدم تا آخر بخونم و بزنم. ۳۰ دقیقه وقت بود و تمام مدت این بلندگو داشت سر و صدا میکرد."رابطین محترم ..." یه دقیقه بعد"داوطلبان کد رشته ۱۲۷۷ مجموعه مهندسی کامپیوتر..."دو دقیقه بعد"داوطلبانی که فردا نمیخوان بیان کارتاشونو تحویل بدن..." سه دقیقه بعد"داوطلبان کدرشته ..." اعصاب همه رو خورد کردن. بعد که دفترچه دوم رو دادند، سؤالای گسسته رو یکی دوتا زدم اما بقیه رو چون نخونده بودم جواباشو نمیدونستم. ۶تا سؤال نظریه زبانها بود که همه رو زدم. همش از بحث dfa , nfa بود، از pda و بعدش اصلا سوال نداده بودند. بقیه درسا هم که هیچی. از روشون رد شدم. مگه زدن این چند تا تست چقد زمان میبره. زود پاشدم دادم و رفتم نمایشگاه دنبال محمد. تو نمایشگاه به امین گفتم هوس کردم بریم خونه بابات اینا. گفت خب برو. گفتم نه.نمیتونم برم خونه و بعد برم اونجا. تازه دیگه زورم میاد پول تاکسی سرویس بدم. من پشیمون شدم از حرفم اما مگه محمد و باباش کوتاه میومدند. اومدیم خونه با محمد که کیک درست کنیم و بریم خونه باباجون. گفتم محمد یادش میره، اما ساعت 8 آقا یادش اومد و اصرار که باید بریم.بهش گفتم خواب میری تو ماشین بعد صبح اذیت میشیا. گفت نه. قول داد تو ماشین نخوابه. ساعت یه ربع به 9 ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا.نشون به اون نشون که تو ماشین خودشو چنان سرگرم دیدن بیرون کرد و با ماه بازی کرد که با وجود همه خستگیش نخوابید. بعد که امین اومد، شام خوریدم و برگشتیم خونه.تو راه برگشت هم نخوابید! خونه که رسیدیم خوابید و امروز صبح با کلی منتکشی و دردسر از خواب بیدار شد و بردیمش مهد و من هم رفتم سر کنکور ارشد که فقط 4 تا سؤال جواب دادم. و حتما امسال دانشگاه تهران قبول میشم همه اتفاقای خوب دیروز و امروز به خاطر ماشینه. هممون شاد و خوشحالیم.خدایا صدهزار بار شکرت.خداجون حالا که ماشینشو دادی، پولشو هم بده که باهاش بریم خرید و همه چیزایی رو که تا حالا نخریدیم و گفتیم ماشین که خریدیدم با ماشین میریم میخریم، بخریم. شنبه 4 اسفند1386-11:30 | | لینک مستقیم ![]() نکات جلسه دیروز
تو پست قبلی از خاک نوشتم و پیشبینی مسئولین هواشناسی و آموزش پرورش خوزستان که لازمه اصلاحیه اون رو اینجا بیارم: مسئولین ما به جای پیشبینی، پسبینی میکنند. دیشب اعلام کردند که امروز همه مدارس تعطیل هستند. در حالی که امروز هوا عالیه و اثری از خاک نیست. حالا چرا میگم پسبینی ؟ چون وضعیت هوای پریروز و دیروز خاکی بود. پریروز همه مدارس باز بودند و دیروز ابتدایی و راهنماییا تعطیل و امروز همه مقاطع رو تعطیل اعلام کردند. در صورتی که همه این تعطیلیا باید یه روز زودتر میبودند. که البته من فکر میکنم همین دو روز تعطیلی هم بابت حق السکوت بوده و گرنه ما خیلی از روزای سال این خاک وحشتناک و آلوده رو داریم . بس که مردم زمان تعطیلیای برفی تهران اعتراض کردند دیگه ترسیدند این روزای خاکی ما رو تعطیل نکنند . مهم هم تعطیلیه. حالا یکی دو روز این ور و اون ور مهم نیست. متاسفم که باز به این نتیجه میسم که مسئولین، مردم خوزستان را موجوداتی با گوشهای بزرگتر از سایرین و فقط برای حمل بار اقتصادی مملکت میپندارند. از این افتضاحات خوزستان که بگذریم ؛ ما دیروز تو همون خاک پاشدیم رفتیم جلسه اول کلاس رانندگی و بعد هم جلسه خونه دخترعمو. مطالب زیر نکتههاییه که برای من جالب و قابل تأمل بود: ۱-هرکه به خدا توکل کند ، خداوند هزینهی او را کارسازی کند و از جایی که گمان نمیبرد به او روزی رساند. ۲-کسی که مشکل رو میده کلید آن رو پیش خودش داره. مشکل رو میده تا ببینه برای پیدا کردن کلید سراغ خودش میریم یا نه. ما مشکل رو میگیریم و راه میافتیم به هر کی رسیدیم میپرسیم شما کلید من رو ندارید؟ در صورتی که همه اونا هم کلید مشکلاتشون یه جای دیگهست. ۳-تفکر و تعقل باید در کنار توکل و همزمان با هم باشند. هیچ کدوم بدون دیگری به نتیجه نمیرسه. ۴-درخواست کردن از یک بزرگ نشانه ادب و احترام به اوست. ما با درخواست از یک بزرگ در واقع میگیم تو بزرگی و من کوچک. وگرنه شاید بزرگواری اون بزرگ اقتضا کنه که به ما عطا کنه، حتی بدون درخواست ما . ۵-بهترین دعا برای طلب رزق و روزی دعاییه که برای تعقیب نماز عشا توی مفاتیح هست. ۶-انعطاف پذیری از ویژگیهای مسلم آدمهای موفق است. ۷- و یه اتفاق جالب شخصی: وسط بحث بودیم و محمد هم پیش بقیه بچهها تو اون اتاق بود. من به نظرم اومد محمد خیلی وقته دسشویی نرفته. یه کم دست دست کردم تا بحث به جایی برسه و پاشم برم اما آخر دلم راضی نشد و رفتم بیرون ، دیدم محمد هم اومده بیرون از اتاق بچهها و اون خانمی که مواظب بچههاست داره بهش میگه چی میخوای؟نمیشه بری بیرون اما محمد میخواد بیاد بیرون. تا منو دید گفت مامان دسشویی. باورم نمیشد اینقدر دقیق احساس کرده باشم نیاز محمد رو . پ.ن۱: در ادامه مطلب متن دعای تعقیب نماز عشا رو با ترجمه اون آوردم. پ.ن۲: این اولین مطلب "ادامه مطلب"دار وبلاگمه پ.ن۳: الان هوا عالیه. در بالکن رو باز کردم و پرده تور جلوی اون توی باد داره تکون میخوره. نور خورشید اومده تو پذیرایی و باد بوی بهار رو میاره تو خونه. خیلی خیلی دلنشینه. من عاشق این هوای روشن و مُنَسَّم* *مُنَسَّم =نسیممند=دارای نسیم= نسیم آلود (آثار عربی خوندن برای امتحانای جامعه است) ادامه مطلب پنجشنبه 2 اسفند1386-10:5 | | لینک مستقیم ![]() خاااااااااااک
همه جا خاکه.هوای ما دیگه بیرنگ نیست.زرده.ساختمون روبرویی انگار یه عکس خیلی قدیمیه که زرد شده. یا انگار یه فبلتر زرد با فوتوشاپ روش اعمال کرده باشن دیروز رفتم کلاس رانندگی ثبتنام کردم. کلاسای تئوری از امروز شروع میشن. ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر. از دیروز هم که نمایشگاه صنعته و شرکت یه غرفه نسبتا بزرگ داره . ساعت نمایشگاه هم از ۴ بعد از ظهره. البته دیروز و امروز از صبح ویژه منخصصین بود. دیروز که ساعت ۳ میخواستم برم برای ثبت نام امین با ماشین اومد دنبالمون و باهم رفتیم ثبت نام کردیم. بعد هم با هم رفتیم نمایشگاه. حضور من و محمد یه کم ناجوره . اما امین هیچی نگفت. روزای دیگه نمایشگاه هم که به خاطر کلاس من محمد باید با امین باشه. بعد از کلاس میرم نمایشگاه دنبال محمد و با هم میآییم خونه. البته امروز جلسه دخترعمومه و ایشالا بعد از کلاس با محمد میریم اونجا. فقط خدا کنه محمد مریض نشه چون زمینه حساسیت داره و سالهای قبل تو همین باد و خاکها حسابی به سرفه افتاده و کلی داروی گرون حساسیت مصرف کرده. باید براش ماسک بذارم اگه راضی بشه، آخه خوشش نمیاد. خدایا شکرت برای ماشیندار شدنمون. ایشالا همه بیماشینا ماشیندار بشن و همه بیخونهها (از جمله خودمون) خونهدار. نمیدونید چقد ذوق ماشین رو دارم. اونایی که از قدیما وبلاگمو میخونن بهتر میدونن که من قبلا چند باری اینجا هم غُر بیماشینی رو زده بودم! چهارشنبه 1 اسفند1386-10:5 | | لینک مستقیم ![]() رفتار
تنها بر طبق اصلي رفتار كن كه دوست داري روزي قانون جهان شود. (ايمانوئل كانت)
چند وبلاگ دیدنی:دنیای کوچک آقای اوف ،گوشه دنج خانم سبز و آقای تخته سیاه . حتما ببینید!
منبع:خیابانهای سرد شب چهارشنبه 1 اسفند1386-10:0 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|




