تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
امام حسن عسکری

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمالا ای همنشین دل که یارانت برفت از یادجهان پیر است و بی​بنیاد از این فرهادکش فریادز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گلجهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقیاگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوستصباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیزشب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعینحدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینممرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینمکه کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینمبیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینمکه سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینمحرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینمکه غوغا می​کند در سر خیال خواب دوشینماگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینمهمانا بی​غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

میلاد امام حسن عسگری، پدر صاحب و آقای زمان ما ، بر همه شیعیان مبارک.

 امید که جشن میلاد سال آینده در حکومت جهانی مهدی عدالت‌گستر به شادی بنشینیم.



سه شنبه 27 فروردین1387-14:49 |   | لینک مستقیم
کارت پستالهای من

اینم کارتایی که برای نوروز درست کرده بودم .

اون ببعی رو دادم به فاطمه ، خواهر گل و عزیزم. سه تاشونم دادم به عمو محمد که از طرف من به زنعمو و دوتا دختر عموهای آمریکاییم برسونن! و اون نی‌نی رو هم دادم به دخترخاله‌م که چند وقت دیگه نی‌نی دار میشه.

کارت1

کارت2

کارت3

کارت4

کارت5

کارت6



شنبه 24 فروردین1387-15:47 |   | لینک مستقیم
غذاهای غیب شده

دیشب دو تا ظرف غذا داشتیم که میخواستم ببرم خونه یکی از آشناها که اونا رو به نیازمند برسونن، اما شب موقع برگشتن انقدر دیر بود که نمی شد ببریم در ِخونه‌شون. صبح یادم اومد که دیشب غذاها رو ندادیم و من یادم نیست چه کارشون کردیم. رو اُپن هم نیستند. زنگ زدم به امین گفتم غذاها تو ماشینن احتمالا. چک کن اگه بودند بریزشون دور دیگه. گفت من فکر میکنم آوردمشون بالا. و قطع کردیم. من هر چی گشتم پیداشون نکردم. رو اُپن که نبودند. احتمال اینکه امین جای دیگه گذاشته باشه هم تقریبا صفر بود، با این وجود یخچال و فریزر رو هم چک کردم و اونجا نبودند.

بعدازظهر که امین اومد دنبالمون بریم جلسه دخترعموم، تو ماشین بحثمون شد.امین با شدت تمام می گفت من مطمئنم آوردمشون بالا و منم مطمئن بودم که توی خونه نیستند اما از اونجا که همیشه به خودم شک می کنم با خودم گفتم شاید هم روی اُپن بوده و من ندیدم(بعد از اون همه گشتن توی خونه و نیافتن). ولی از دست امین خیلی ناراحت شدم. چنان با اطمینان حرف میزنه که انگار نیم درصد هم احتمال خطا نمیره. بهش گفتم وقتی من میگم  توی خونه نیست یه ذره احتمال بده توی ماشین مونده باشه نه این که اینجوری بگی من مطمئنم آوردم بالا.  اما واقعا توی ماشین هم نبودند!

من در حیرت که این دو تا ظرف چی ممکنه سرشون اومده باشه که نیم ساعت پیش خواهر شوهرم زنگ زد و گفت شما تو صندوق عقب ماشین ما دو تا ظرف غذا گذاشتید؟ و من تازه فهمیدم جریان چی بوده. دیشب امین که یه چیزی می خواسته بذاره تو صندوق ماشین آقا احمد، غذاها رو هم اشتباهی گذاشته اونجا و خواهر شوهرم اینا که امشب در صندوقو باز کردن دیدن دو تا ظرف غذا اونجاست. کلی شرمنده شدم و ازش خواهش کردم بریزه دور اونا رو.

از این برخوردای امین ناراحت میشم ، هیچ وقت یه درصد احتمال خطا برای خودش  نمیده. همیشه با اطمینان کامل حرف میزنه. جوری که من به خودم و چشمام و همه وجودم شک میکنم.

الانم خوابه و هنوز نمیدونه که دیشب ظرفا رو از ماشین خودمون بیرون آورده ولی بالا نیاورده!



چهارشنبه 21 فروردین1387-23:6 |   | لینک مستقیم
انرژی مثبت

8:45 صبح:چه جوری رو اعصاب آدم راه میرن، 7 دقیقه داشتم با این کسی که پشت تلفن عملیات برق نشسته جر و بحث می کردم. میگه خانم باید چک کنی اگه بلوکای دیگه تو مجتمع مشکل دارن ما نیرو میفرستیم. اگه مشکل داخل مجتمع باشه به ما ربطی نداره. تازه این بعد از تماس اول من در ساعت 8:30هست که گفت چک کن همسایه ها برق دارند یا نه و من زنگ زدم خواهرشوهرم رو از خواب بیدار کردم و گفت برق نداریم. بهش میگم آخه من الان کجا برم؟ پاشم برم ساختمون بغلی یه زنگی رو بزنم بگم شما برق دارید؟ مگه وظیفه منه؟ همون یه همسایه رو هم از خواب بیدار کردم. آخرشم حرف خودشو زد. گفت 10 دقیقه دیگه اگه از منطقه شما تماس دیگه ای گرفتن ما نیرو میفرستیم. میگه برو برقکار بیار ، ببین مشکل داخلی نباشه. تازه خدا رو شکر آدم بداخلاقی نبود وگرنه حسابی دعوامون میشد پشت تلفن.

دیشبم اینترنت قطع بود، زنگ زدم میگه مشکل از طرف ماست ایشالا تا فردا حل میشه. سه روز آخر تعطیلات هم اینترنت نداشتیم، زنگ که زدیم گفتن مشکل خطوط مخابراتی اهوازه. مخابرات اهواز هم گفتن تا قبل از شنبه کسی نیست که کارتون رو راه بندازه. یعنی سیستم مخابرات اهواز چهارشنبه و پنجشنبه ای که وزیر آمورش و پرورش خودشو کشت که بچه ها برن مدرسه تعطیل بود! وقتی مخابرات مملکت تعطیله مدرسه رفتن بچه ها و معلم جک نیست؟

امروز صبح می خواستم بیام کلی انرژی مثبت بدم ببین چی شد. حالا اگه لپ تاپ نبود که من اینا رو تو word بنویسم و بعداً بذارم رو اینترنت که دیگه حسابی بهم می ریخت اعصابم. اما بی خیال الان انرژی مثبتا رو میدم و می رم ظرفا رو می شورم و به خونه میرسم تا برق بیاد:

دیروز قرار بود آقایون ما بعد از مدتهای مدیدی برن آرایشگاه و سری صفا بدن. از اونجا که امین شدیدًا حساسه که موهای محمد زیاد کوتاه نشه و در واقع فقط مرتب باشه، هر جایی نمی برتش. عمو ابراهیم آدرس یه آرایشگاه خوب رو داده بود که قرار بود برن اونجا. ما هم آماده که برنامه رو پیاده کنیم.  برنامه اینه که من هر بار زمانی که محمد و باباش آرایشگاه هستن میرم خونه بابابزرگم ، پیش خاله آخری که همسن خودمه. با خاله هم هماهنگ کردم. امین کارش طول کشید ، وقتی هم اومد گقت ابراهیم گفته باید با اون از قبل هماهنگ کنیم و کل داستان آرایشگاه رفتن به یه روز دیگه و با هماهنگی موکول شد اما ما که بیرون از خونه نمیشد نریم! رفتیم اول یه سر کوچولو خونه باباجون محمد که اونا هم به سلامتی داشتن میرفتن برای خرید ماکروفر، بعدشم رفتیم خونه آقابزرگ من. بعد از مدتها رفتیم اونجا تنهایی . هر وقت میریم خاله ها هم هستند . قبلاًها گاهی شب میرفتیم اونجا و می موندیم تا آقابزرگ از مغازه بیان و شام میخوریدم و برمیگشتیم خونه. دیشبم همین کارو کردیم و حسابی خوش گذشت.

انقد از عواقب احتمالی عمل لیزر چشم شنیدم که پشیمون شدم ، شاید برای راحت شدن از عینک از این لنزای معمولی بگیرم که اونم باید تحقیقات کنم اول. زیاد دلم نمی خواد ماکروفر بخریم. این مدت که ماکروفر شرکت خونه بود به نظرم چیز فوق العاده ای نیومد. در نتیجه شاید دوباره برم سراغ پروژه النگو! هر چند دیگه اون حال و هوای روزای اول گذشته و کفگیرفلزی ته دیگ تفلون رو خراب کرده، به این امید که زیر لایه تفلونش چیزی قایم کرده باشه و دیگه سخنی از این خرجای زمان جوگیری گفته نمیشه!

یه برنامه شروع کردم با php و mySQL . خدایی خیلی راحت تر از asp.net میشه با بانک ارتباط برقرار کرد و لذت برد. امیدوارم این کار مثل دستیار نشه و زود تموم شه. البت کار مال رئیس بزرگه و ایشون اگه کاری طول بکشه بی خیال میشن و کار با تأخیر رو هرچند عالی تحویل نمیگیرن!

 9 صبح: دوباره زنگ زدم اداره برق .میگم از فلان جا تماس میگیرم. میگه خانم مرعشی؟ گفتم بله. گفت هیچ کس تا الان تماس نگرفته. بعدم گوشی رو داد همکارش و اون هم گفت خانم باید برقکار بیاری اگه مشکل داخلی نبود زنگ بزن ما نیرو بفرستیم. گفتم خیلی لطف دارید و گوشی و گذاشتم سر جاش

 9:10 صبح :همین الان از اداره برق تماس گرفته میگه خانم مرعشی مشکل تا نیم ساعت دیگه حل میشه. مشکل از کل منطقه شماست. بهش میگم یعنی این مدت هیچ کس ازکل منطقه تماس نگرفته بود؟ گفت نه!!!!

الان 40 دقیقه ست که ما برق نداریم و فقط من از این منطقه وسیع مسکونی زنگ زده بودم برای پیگیری بی برقی. خب هر بلایی که مسئولین سر مردم خوزستان بیارن حقمونه!!!هیچ کس به هیچ چیز اعتراض نمی کنه. شایدم همه اول صبحی خواب تشریف داشتن!!!!متاسفم برای خودمون که همه چیزمون رو میخورن و می برن و در بدترین شرایط زندگی و کار می کنیم و هیچی هم نمی گیم، به قول امین فقط باید تشکر کنیم!

 9:20 صبح: در حال شستن ظرفها بودم که جیغ محافظ یخچال اومدن برق رو نوید داد. زنگ زدم اداره برق : -مرعشی هستم- بفرمایید خانم مرعشی. – خواستم تشکر کنم هم برای اینکه تماس گرفتید و گفتید برق کی وصل میشه و هم اینکه الان برق وصل شده. خدانگهدار.

زنگ زدم جامعه الزهرا نمره هامو پرسیدم:
منطق 2 : 13.5 همون که ممکن بود بیفتم(قبولی ما 12 هست)
اربعین حدیث : 19
تهدیب البلاغه : 16
تفسیر2 : 16
خیلی عالیهههههههه!  برای خودم که خدا اینهمه هوامو داره

اصل خبری که می خواستم بدم که اینهمه نوشتم تا الان این بود که دیروز رفتم دانشگاه چمران. در راستای تصمیم قطعی برای ارشد نخواندن رفتم که چند تا جزوه رو بدم به بچه ها. در دانشگاه تا دانشکده رو پیاده رفتم و از گل و بوته های دانشگاه عکس گرفتم. بعدم تو راه برگشت تا جایی که رو درختای روبروی سوله های کارگاهی برق توت رسیده بود چیدم و از زیر درختای مسیر دانشکده تا در روبروی خوابگاه کنار جمع کردم و از زیر گلهای نمی دونم اسمشون چیه قاصدک جمع کردم برای محمد. حس می¬کنم دیگه قرار نیست برم دانشگاه چمران و دیروز با خیال راحت توت چیدم. آخه انقدر از سال 79 گذشته که دیگه هیچ آشنایی نباشه و کسی منو نشناسه.خیلی خوش گذشت.  

گلهای دانشگاه چمرانگلهای دانشگاه چمراننخل در دانشگاه چمرانتوت های دانشگاه مهندسی



چهارشنبه 21 فروردین1387-9:59 |   | لینک مستقیم
روزهای آخر تعطیلات اینگونه گذشت

بلاخره زندگی به روال عادی خودش برگشت، خدایا شکرت برای روال غیر عادی و عادی زندگی.

امسال برای اولین بار سیزده رو به‌در کردیم. از وقتی یادم میاد ما همیشه ۱۲ فروردین بیرون می‌رفتیم و ۱۳ تو خونه به کارهای آخرمون قبل از تموم شدن تعطیلات می‌رسیدیم. اما امسال که به خاطر گرما و خاک هیچ جایی نرفته بودیم روز ۱۳ با خواهر شوهرم رفتیم سمت هفت‌تپه. خیلی خشو گذشت. تو اون شلوغی ما یه جایی پیدا کردیم دنج و خلوت. پای دو تا درخت کُنار و زیر سایه اونا بساطمون رو پهن کردیم. سه تا پسر شیطونمون مشغول بازی شدن و ما بزرگترا (هر بار که به خودم میگم بزرگتر خنده‌م می‌گیره) راحت یه ساعتی خوابیدیم. ناهار کنسرو لوبیا چیتی آورده بودیم با خودمون و کنسرو ماهی تن. باقلای تازه هم سیخ زدیم و سیب‌زمینی گذاشتیم توی ذغال . چه حالی داد. جی همه دوستان خالی بود. باد خنکی می‌وزید هر از چند گاهی و چند قطره بارون نم‌نم از آسمون می‌بارید . البته سر سفره ناهار بودیم که یه گله گوسفند با سه تا سگ نگهبان اومد نزدیک ما و ما از ترس سگ‌ها زودی جمع کردیم و برگشتیم. برای نماز رفتیم شوش که حرم دانیال نبی نماز بخونیم. انقدر شلوغ بود که حتی نشد گلاب به روتون بریم دست به آب. برگشتیم سمت اهواز و تو راه یه نمازخونه پیدا کردیم و نماز خوندیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت. شب هم خونه دختر خاله‌م مهمون بودیم برای شام . اونجا هم خیلی خوب بود. شوهر این دختر خاله‌م کارش برقیه و با امین خیلی جورند. برای همینم خیلی خوش می‌گذره اونجا.

اینجا عرب‌ها کُلی ما رو مسخره می‌کنن به خاطر نوروز و مراسمش و میگن اینا رسومات آتش‌پرستیه. بعد فقط دلم می‌خواست روز سیزده یکی از جاده آمار می‌گرفت یا شبها تو خیابونا و پارکای اهواز یکی دقت می‌کرد تا ببینه ۹۰ درصد آدمایی که بیرون هستند عربا هستند.

۱۵ و ۱۶ هم جلسه های آخر کلاس رانندگیم بود . آخه قبل از عید ماشین خانم دانشپور خراب شد و با وجودی که از ۲ فروردین ایشون سر کار بود ، من نتونستم برم چون مهمان داشتیم و بعد هم اصلا نمی‌خواستم تعطیلات رو از دست بدم. ۵ جلسه اضافه رو هم قراره این هفته برم از فردا و هفته آینده امتحان بدم. برام دعا کنید.

۱۶م  بعد از کلاس ِ من با پدرشوهرم اینا رفتیم سد گتوند. هر خانواده یه دونه مرغ تیکه شده برده بودیم و کباب کردیم. حسابی خوش گذشت. تو راه برگشت هم باقلای تازه خریدیم از شوشتر .

جهت اطلاع دوستان باید عرض کنم یکی از ویژگی‌های مهم یک شوشتری اصیل عشق به باقلاست ، البته از نوع کِشت شده درشوشتر، نه شمال.

چندین شب هم با پدرشوهرم اینا شام بیرون بردیم که خیلی خوش گذشت.شبها هوا خنک بود و پارکها شلوغ.

محمد هم در طول تعطیلات همواره رد حال صحبت کردن بود و به جز وقتهای محدودی که خواب بود همیشه لب و زبان و فکش مشغول بودن. من هم هیچی نمیتونم بگم آخه این حرف زدنش سر خودم رفته ولی باید یه فکری بکنم براش، اصلا نمی‌تونه ساکت باشه.کسی راه حلی نداره؟

برای پنجره‌های پذیرایی و اتاق محمد شیشه‌مات‌کن گرفتیم و دیروز چسبوندیمشون. شکل گل روشون دارن و پنجره ها و شیشه ها خیلی خوشگل شدن

خب، دیگه چی بگم؟
آهان، برنامه خرید طلا منتفی شد. اولش قرار شد برای ماشن ضبط سی دی بگیریم. آخه ضبط ماشین سی دی نمی‌خونه دیگه. یا ماکروفر بگیریم. بعد تصمیم گرفتم عمل لیزر کنم چشمامو تا از این عینک خلاص بشم. فعلا که هیچ کاری نکردیمبه جز خرج عیدی ها در مصارف روزمره .

یه چیز بامزه دیگه:
داشتم کشوهای اتاق خودمون رو مرتب می‌کردم دو تا پاکت کشف کردم که یکیش عیدی‌های پارسال محمد توش بود و یکیش عیدی‌های پارسال خودم. مال خودمو که جمعه دادم به خانم دانشپور برای کلاسهای اضافه رانندگی.ایشالا عیدی های محمد رو با مال امسالش می‌بریم بانک رفاه یه حساب نوجوان براش باز می‌کنیم. چند وقت پیش مهدشون دفترچه و فرم‌های باز کردن حساب کودک و نوجوان بانک رفاه رو بهمون داده بودند.ما هم که تنبل! سراغش نرفته بودیم. امیدوارم این بار برم و حساب باز کنم براش.

در آخر:
بازم خدارو شکر که امسال عید ماشین داشتیم. خدا رو شکر که غرغر هام برای ماشین نداشتن تموم شد . خدا رو شکر که دیروز فاطمه تو تلفن گفت "به ما خوش گذشت اهواز خونه شما و این که همه جا با شما و تو ماشین شما بودیم." خدایا شکرت که امسال کلی جاهای مختلف رفتیم و همش به خاطر این بود که ماشین داشتیم. هر چی بگم از این که امسال هرچی خوش گذشت به خاطر ماشین بود کم گفتم.

خــــــــــــــــــــــدایــــــــــا شــــــــُــــکــــــــــــــــــر  ِت



یکشنبه 18 فروردین1387-11:31 |   | لینک مستقیم
تصمیم برای سال آینده

سلام
ســــــــلام
ســــــــــــــــلام

امیدوارم تا اینجای تعطیلات بهتون حسابی خوش گذشته باشه ؛ به ما هم بد نگذشته اما مثل پارسال نبود. دلیلش هم این بود که زمستان گذشته بارش منداشتیم توی خوزستان، یعنی داشتیما ولی به جای بارون، خاک از آسمون اومد. تو همین ایام نوروز هم چند باری باد و خاک داشتیم و همه گردگیری و خونه تکونی ها رو بی اثر کرد. همه جا خشک بود و هوا گرم و خاک. خدا رو شکر عروسی دختر عمه م بود و به قول همعروسم که خواهر عروس بود حواسمون به عروسی بود وگرنه خیلی اذیت میشدیم.

برای اینکه همش شکایت نباشه یه قدردانی بکنم از نیروی انتظامی تو این روزایی که اهواز پر از مسافر بود ، همه جا قدم به قدم پلیس ایستاده بود و آمد و شد ماشینها رو کنترل میکردند.واقعا خدا قوت!

من امسال ۹۰ تومن عیدی بهم دادند ، ۴۰ تومن هم از قبل خودم داشتم؛ چون سابقه دارم که پولامو اگه چیز درستی نخرم باهاشون بیخودی خرج میکنم، این بار تصمیم گرفتیم بریم طلا بخریم. و دیروز رفتیم بازار طلا فروشای اهواز. من یه جفت النگو دارم که پهن هستند تقریبا، میخواستم یه جفت النگوی باریک بخرم که با اونا خوشگل بشه. فقط یه مدل پسندیدم که به این النگوهام میومد که اونم جفتی ۱۸۸ تومن بود و یه جفتش هم اصلا به چشم نمیومد و باید دو جفت بگیرم که پیدا باشه. هیچی دیگه من با ۱۳۰ تومن میخوام ۴۰۰ تومن طلا بخرم این اختلاف هم که مشخصه چه جوری تأمین میشه. من نمیگم ها.من همش به امین میگم بی خیال .من طلا نمیخوام.امین اصرار داره که باید بخری. اما مهمتر از همه اینا اینه که امین کلی با من مغازه به مغازه گشت و نگاه کرد و نظر داد و اصلا هم بی حوصلگی نشون نداد ، تازه اونم با محمد. نشد بذاریمش خونه بابای امین و مجبور شدیم با هم بریم. محمد هم که آروم نمیگیره یه دقیقه. همش امین مواظبش بود که تو اون شلوغی گم نشه، حواسش هم به من و چیزایی که نشونش میدادم بود. بعدم که خسته شد گفت زهرا بریم بقیش رو بعدا میاییم می بینیم. خیلی خوشم اومد از این کارش.طبق اصول کتابای روانشناسی بود اومدیم خونه باباش و قرار شد امروز دوباره بریم ادامه طلافروشا رو ببینیم.

و اما برای سال آینده تصمیماتی دارم که اینجا مینویسم تا بعدا یادم نره، دلتون خواست اینجا به بعدشو نخونید:

۱- در طول سال باید همیشه مواظب باشم خونه زیاد کثیف نشه.

۲-پنجشنبه آخر هر ماه در کابینتها و دیوارهای آشپزخونه رو تمیز کنم.

۳-هر پنجشنبه میز و کمدهای پذیرایی و همه آینه های خونه رو تمیز کنم.

۴- پنجشنبه دوم اول و سوم هر ماه بالکن ها رو بشورم، همه بالکن جلو و هم بالکنهای اتاقا رو.

۵- از اول اسفند خونه تکونی رو شروع کنم و اصلا اصلا اصلا به امید اینکه امین بیکار بشه و کمک کنه نشینم.خونه تکونی هم شامل موارد زیر میشه:

الف- درآوردن همه وسایل داخل کابینت های آشپزخونه و تمیز کردن و چیدن دوباره
ب-در آوردن وسایل همه کمدها و کشوهای خودمون و محمد ، تمیز کردن و مرتب چیدن دوباره
ج- بدون احساسات عشق به گذشته و خاطرات همه چیزای اضافی رو دور بریزم.
د- اسباب بازیهای اضافی محمد رو جمع کنم و اتاقش رو خلوت کنم.

۶- از یه هفته قبل از روز ۱ فروردین ۸۸ سفره هفت سینم رو آماده کنم که مثل امسال نشه .

۷- ماهی عید رو ۲۵ اسفند ۸۷ بخرم مثل امسال که خیلی خوب بود اما نمیدونم چرا آبشونو که عوض کردم فردا صبحش هر ۴ تاشون مرده بودند.

۸- از اول اسفند کارت تبریک اگه خواستم درست کنم، باید آماده کنم. کارت درست کردن و این کارها تا یه هفته قبل از پایان سال باید تموم شده باشه.

۸- رو تشکی های رو قبل از تموم شدن تابستون باید بدوزم.

۹- در صورت امکان برای تشک ها و بالش های جدید پارچه ملافه ای بخرم به اضافه ملافه رو از همون پارچه و بدوزم .

۱۰- برای کناره های قدیمی روی جدید بگیرم و مرتبشون کنم که بشه توی پذیرایی پهنشون کرد.

۱۱- از ۱۰ اسفند عدس و ماش و سنگک و گندم تهیه و خیس کنم و روز ۱۵ اسفند اونا رو سبز کنم و روز ۲۰ اسفند تخم شاهی سبز کنم. سبزه توی تخم مرغ خیلی خوب و خوشگل میشه به شرطی که دونه های عدس و چیزای دیگه رو خیلی کم توی تخم مرغ نریزم. باید پوست تخم مرغ رو یه مقدار پنبه توش گذاشت و اونو نم کرد و بعد دونه مورد نظر رو توش ریخت و همیشه پنبه رو مرطوب نگه داشت.



یکشنبه 11 فروردین1387-13:54 |   | لینک مستقیم
بهار

نوبـهار آمـد و گل سـرزده، چـون عــارض یــــار
ای گل تــازه، مـبـارک بـه تـو این تـــازه بــهــار

با نــگاری چـو گل تــازه، روان شـو بـه چـمــن
کـه چـمـن شـــد ز گل تــازه، چـو رخسار ِنگار

لالــه‌وَش بــاده بــه گلــــزار بـــزن بــا دلــــــبـــر
کــز گـــل و لالــه بُــوَد چــون رخ دلــبـــر گلــــزار

زلـــف سـنـبـل شـــده از بــاد بـــهـاری درهـــم
چـشـم نـرگـس شـده از خـواب زمستان بیـدار

چـمـن از لالـه نـورسـتـه بُـوَد چـون رخ دوســت
گُلـبـن از غـــنچه ســیراب بُــوَد چـون لب یــــار

خنـده کن خنـده، چـو سـوری ز طـرب با دلبــر
مست‌شو مست، چو نرگس به چمن با دلدار

روز عــــید آمـد و هـنـگام بـــهـار است امـــروز
بوسه ده ای گل نورسته که عید است و بهار

رهی معیری



پنجشنبه 1 فروردین1387-18:13 |   | لینک مستقیم