|
نظر دادن محمد
توصیه می کنم نظر چهارم مطلب قبلی رو ببینید. هم چنان اینترنت خونه قطعه و الان داریم از اینترنت شرکت استفاده شخصی می کنیم، من و محمد. دوشنبه 31 تیر1387-19:6 | | لینک مستقیم ![]() روز پدر با تأخیر
چرا من نمی تونم راحت حرفمو بزنم.(آخی! چقدم من کم حرفم.) وقتی باید یه حرفای مهمی زد نمیدونم چرا نمیتونم. روز پدر که چه عرض کنم، در واقع شب ِ روز ِ پدر زنگ زدم به موبایل بابا و پدرشوهرم، هیچ کدوم گوشی برنداشتن. بعد از چند دقیقه بابام زنگ زد، گفتند داشتیم نماز می خوندیم. خلاصه تبریک گفتم به خرج خودشون! در مورد بابام یه کم تونستم بگم که هرچی میگذره بیشتر می فهمم چقد بابای خوبی هستید و این حرفا. بعدشم بدون خداحافظی و به تشخیص شرکت مخابرات آنتن موبایل بابام رفت و تلفن قطع شد. بلافاصله پدرشوهرم زنگ زدن. این بار دیگه اصلا نتونستم چیزی بگم. فقط تبریک و احوال پرسی معمولی. دلم میخواست تماس نمی گرفتن و اس ام اس می زدم. شاید راحت تر می تونستم بنویسم. دوست داشتم بگم که شما خیلی پدرشوهر خوبی هستید. بگم که کار ندارم بابای امین هستید، برای خودم خیلی عزیزید. بگم که می فهمم خیلی وقتا برای من خیلی کارا رو می کنید. بگم که میفهمم چقد منو دوست دارید و محبت می کنید بهم. بگم که خیلی خیلی ممنون و من خیلی خیلی دوستون دارم. اما نشد. هیچ کدوم اینا رو نگفتم. توضیح این که چهارشنبه شب عروسی پسر خاله من بود توی تهران. هم بابام اینا تهران بودند و هم پدرشوهرم که دایی مادر داماد میشد، رفته بودن تهران و وقتی من زنگ زدم هر دوشون توی تالار عروسی بودن، کنار هم. جای ما خیلی خالی بوده ! برای امین هم که هیچی نگرفتم.این مرد عزیز و دوست داشتنی ما در یه شرایطی ترجیح میده براش کادو نگیریم، که الانم تو همون شرایطیم. تازه کلی هم با محمد دعواشون شد، پدر و پسری. امین به محمد گفت کتاباتو از تو پذیرایی جمع کن وگرنه من جمع می کنم و می برم و بهت نمیدم. محمد هم جمع نکرد و امین هم جمع کرد. هرچی محمد گریه کرد که کتابامو بده، امین نداد بهش. هیچی دیگه محمد هم که حاضر به معذرت خواهی نبود. بهش گفتیم بیا بقیه چیزاتو جمع کن و کتابا رو بگیر، گفت نه،نمیخوام.
راستی نمیدونم اینجا نوشته بودم یا نه که ماشین رو دادیم صافکاری و رنگ و اینا و حدود یه ماه ماشن نداشتیم که خیلی خیلی سخت گذشت، مخصوصا با این گرما و خاک و هزینه های بالای رفت و آمد. اما سه شنبه ماشین رو تحویل گرفتیم. عروس شده. امین هم خیلی حالش بهر شده. اواخر بی ماشینی حسابی کلافه و بی حوصله شده بود. این چند روز همش یرون بودیم. هر شب رفتیم یه سر به خونه پدرشوهرم اینا زدیم که خدای نکرده کس دیگه نره سر بزنه(اشاره به امنیت فراووووووون اهواز!). دو سه باری هم پارک رفتیم. گواهی نامه من هم دیروز ظهر اومد. از این به بعد دیگه ماشین دست من قراره باشه. یه نمونه این که امروز اصلا نرفتم شرکت و برخلاف هر روز که من تا مهد رانندگی می کردم، امین بچه ها* رو برد و خدشم رفت دارایی(خدا رحممون کنه)، بعدم نیروگاه و این ور و اون ور. *نه بابا بچه ما بچه ها نشده، بچه ها یعنی محمد و معصومه و هانیه(دختر عموهاش) پ.ن:علت تأخیر در ارسال این پست اینه که اینترنت ما از سه شنبه قطع بود و دیشب یهویی ساعت ۱۲ شب وصل شد. علت قطعی هم نویز روی خط تلفن بود که نمیدونم دیشب چه جوری رفع شد؟؟؟!!!!
یکشنبه 30 تیر1387-10:33 | | لینک مستقیم ![]() ماه رجب
ای خدایی که امید به همه نیکیها را از او دارم
ای کسی که در مقابل ناچیز، بسیار می بخشد .
به من که فقط از تو درخواست میکنم،
برداشتی از ادعیه ماه رجبالخیر این ترجمه ایه که خودم از دعای بعد از نماز ماه رجب کردم و به تأیید بابایی هم رسوندم، البته همون طور که نوشتم برداشتی است از این دعا، چون یه کم از اون رو حذف کرده ام. پ.ن: اگه خواستین درمورد مطلب مسئولیت و خوشبختی نظری بدین، لطفا همون جا این کارو کنید! دوشنبه 24 تیر1387-19:33 | | لینک مستقیم ![]() مسئولیت و خوشبختی
سلام باورتون میشه مادربرد کامپیوترم سوخته و حدود ۳۰۰هزار تومن خرج روی دستمون گذاشته . هر وقتم من همت کردم و تو خونه لپ تاپو از کیفش بیرون آوردم و وصل کردم به شبکه این اینترنت قطع بوده،وقتی کامپیوتر سالم بود من همه جای خونه با وایرلس وصل میشدم، حالا باید بشینم رو میز و کابل شبکه رو وصل کنم. منم که تنبل! نمی دونم چند روزه می خوام این مطلبو بذارم که به دلایل ذکر شده نتونستم.این آخرین پاراگراف های جزه آخر از ۱۷ تا جزوه است که چهارشنبه پیش تو جلسه داده شد و جلسه بعدی موکول شد به چهارشنیه اول بعد از ماه مبارک رمضان،ان شاء الله.
دوشنبه 24 تیر1387-19:19 | | لینک مستقیم ![]() تفاهم با مادرشوهر
دیروز من از بچه های دانشگاه میخواستم امتحان بگیرم. امتحان تئوری و عملی از ۵۰ نفر. ساعت۹ شروعش بود ولی پایانش با خدا بود. برای همینم میدونستم محمد رو نمیشه مهد بذارم و بعد از امتحان برم دنبالش. از چند روز قبل قرار شد محمد با باباش باشه یکشنبه. شنبه عصر من یادم اومد کلاس نقاشی داره و نمیشه از صبح بره شرکت. باباشم یادش اومد ساعت ۱ اداره بیمه جلسه داره و نمیشه نره. این شد که همان شد که من نمیخواستم و محمد تا ظهر موند مهد و بعدم رفت خونه باباجون! تو این قضیه هم نمیشد که بگم امین نرو جلسه و باید محمد رو بگیری. این جور وقتا همیشه هم حق با امینه. منم میدونستم برسم بعد از امتحان خیلی خسته هستم. دیروز ساعت ۴ بعد از امتحان یه تاکسی سرویس گرفتم و رفتم خونه پدرشوهر. مادرشوهرم ناهار برام آورد و بعدشم من نمیتونستم بایستم رو پاهام. حسابی درد می کردن. از ۹ تا ۴ من پیوسته مشغول امتحان گرفتن بودم. بعد هم امین اومد و ما دو تا گرفتیم خوابیدیم. تا ساعت ۹:۳۰ شب هم خواب بودم اونجا و باز هم زحمت محمد با مادرشوهرم بود. شام خوردیم و اومدیم مشغول حرف زدن شدیم و من به یه تفاهم مهم با مادرشوهرم رسیدم و اون این که:::: شوهرای هردومون یه ویژگی دارند که برعکس پدرامونه و این خیلی برا هردومون سخت بوده پذیرشش. این ویژگی اخلاقی خرید کردنه. بابای من و پدر مادرشوهرم هر دو آدمایی بودن که در عین این که وضع مالی زیاد خوبی هم نداشتند اما بدون این که بهشون بگی خرید می کردن برا خونه. برعکس مردای این خانواده( یعنی شوهر من، پدرشوهر من و پدر پدرشوهر من) تا ازشون نخوای فلان چیزو بخرن، نمیخرن. مادرشوهرم تعریف می کرد وقتی سر پسر اولش حامله بوده توی ماه رمضون هوس بامیه زولبا میکنه. میگفت یه بار نشد شوهرم بیاد خونه، بامیه زولبیا خریده باشه و بیاره خونه. یا موارد دیگه ای این چنینی. اون موقع هم که مادرشوهر من روش نشده بگه به پدرشوهرم که برا من بامیه زولبیا بخر. تا الان که برادرشوهر بزرگم ۳۶ سالشه اینو نگفته بود. شاید اینا به نظرتون خنده دار بیاد . ولی برای من هم بارها پیش اومده. بابام یه اخلاقی داره که همیشه وقتی میوه نوبر میاد میخره میاره خونه. یه بار با مامانم بیرون بودیم یه میوه ای تازه اومده بود به مامانم گفتم مامان بخریم؟ مامان گفت نه. اولین بار مرد باید میوه نوبر بیاره خونه. بابات ناراحت میشه ببینه ما اینو خریدیم قبل از این که خودش بخره. و این تو ذهن من حک شد. اما الان امین اصلا همچینت خصوصیتی نداره. اگه من نگم یه میوه میاد و تموم میشه و امین اصلا نمیخره بیاره خونه. اصلا هم به خاطر نداری نیست. چون اون موقع که ما بچه بودیم وضع بابام اینا خیلی بدتر از الان ما بوده. البته از دیشب که فهمیدم این یه ویژگی اخلاقی اکتسابیه یه ذره از امین کمتر ناراحت میشم سر این قضیه ولی خوب به هر حال برای من سخته. اما تمام تلاشم رو می کنم که محد اینجوری نشه. هرچند حتما بعدا زنش به تربیت من کلی ایراد میگیره اما من الان هر کاری میکنم که همسر و بچه های محمد با مردی زندگی کنن که زندگی رو از همه نظر براشون شیرین و لذت بخش کنه و یه ذره تو دلشون چیزی نمونه، حتی توت فرنگی نوبر! پ.ن۱: آقایون اگه این اخلاق رو ندارید در خودتون ایجاد کنید. لذت این کار برای یه زن خیلی زیاده و برای اون نشون دهنده توجه شما به خانواده و اهمیتیه که به خونه میدین. پ.ن۲: خواهرشوهرا و جاری عزیز ، نرید به مادرشوهرم بگید اینا رو تو وبلاگم نوشتما. میترسم ناراحت بشه. دوشنبه 17 تیر1387-8:36 | | لینک مستقیم ![]() احساس شکست دوستم
دیروز یکی از عزیزترین دوستام یه اس ام اس زد برام با این مضمون: « زهرا من احساس شکست در زندگیم می کنم. خیلی مقایسه می کنم همه میگن من خوشبختم اما احساس من این نیست.» می خوام جواب این دوستم رو اینجا بدم، شاید برای دیگری هم مفید باشه: دوست خوبم مقایسه دو مدل داریم. مقایسه مخرب داریم و مقایسه سازنده. مقایسه مخرب اینه که من خودم رو با دیگری مقایسه کنم. هیچ دو نفری مثل هم نیستند و در شرایط یکسان نیستند. پس از ریشه این قیاس اشتباهه و به همین خاطر هم نتیجه درستی نمیده. مقایسه سازنده اینه که من خودم رو با خودم مقایسه کنم. امروز ِخودم رو با دیروز و پریروزم مقایسه کنم. این میشه مقایسه درست. آیا من نسبت به دیروزم پیشرفت داشتم؟ آیا نسبت به ماه گذشته، سال گذشته، پنج سال گذشته زندگیم پیشرفت داشتم؟ الان جلو رفتم یا عقب؟ نتیجه این مقایسه چه مثبت باشه چه منفی مفیده. اگه به این نتیجه برسی که پیشرفت داشتی که این احساست اصلاح میشه ولی اگه به این نتیجه رسیدی که عقبگرد داشتی، میتونی یه سؤال درست از خودت بپرسی. دوست گلم از خودت نپرس"من چرا بدبختم؟" این سؤال اشتباهیه. درستش این میشه:"چگونه میتونم خوشبخت باشم؟" از خودت بپرس"چطوری میتونم پیشرفت کنم؟" ؛"چه جوری میتونم احساس خوشبختی کنم؟" تو که میدونی من که حرف زدن رو شروع کنم ، یادم میره باید تمومش کنم. پس گوش بده: یه چیز دیگه اینه که از خودت بپرسی واقعا تو خوشبختی رو چی میدونی؟ چی باید بشه که احساس کنی خوشبختی؟ گاهی آدم اصلا نمیدونه چی میخواد. من گاهی از دست یه عکس العمل امین ناراحت میشم. بعدش وقتی با خودم فکر می کنم میگم من واقعا انتظار داشتم امین تو اون موقعیت چی کار کنه؟ وقتی فکر میکنم می بینم من اصلا نمیدونم چی میخوام از امین. پس معلومه اون هر کاری کنه من یه ایرادی ازش می گیرم (اگه تو مود منفی باشم؛وقتی هم تو مود مثبت باشم، هر کاری کنه راضی میشم). بعد از این تحلیل میبینم اتفاقا اون رفتار خوبی داشته و همه ناراحتیم از بین میره. گلم بشین ببین تعریفت از زندگی خوب چیه؟تعریفت از خود ِخوب چیه؟ از همسر ِخوب چیه؟ بعد مقایسه کن . ببین تو چقد باهاش فاصله داری. بعدش برنامه ریزی کن که بهش برسی. یه توصیه دیگه هم دارم .ببین اگه تو شهرتون دکتر شاهین فرهنگ دوره های تکنیک های موفقیت و خانواده موفق رو داره شرکت کن یا اگه داشته و الان یه جایی برای توزیع سی دی هاش هست برو تهیه کن. یا اگرم نشد بگو خودم برات می فرستم. توی دید درست به زندگی و خود آدم کمک میکنه. من سعی می کنم هرچه زودتر جزوه های جلسه رو بذارم رو اینترنت که بتونی برداری و بخونی. خیلی دلم برات تنگ شده و دوسِت دارم. چهارشنبه 12 تیر1387-18:51 | | لینک مستقیم ![]() ضرب المثل ایرانی
این روزا دارم رو مجله کار می کنم. به برکت خاک شدید اهواز از صبح تا شب با محمد توی خونه هستیم و نه محمد میره مهد و نه من سر کارم. همه وقتم رو هم دارم میذارم برای شماره بعد مجله. اما به یه مسأله ای برخوردم: یه ضرب المثل ایرانی میخوام با این مفهوم که مرد تو سختیا و مشکلات زندگیه که جوهر واقعی خودشو نشون میده.- البته مرد به معنی مردم و انسان ، نه مرد در مقابل زن! - یه چیزی مثل "تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد" اما این مال حرف زدنه من توی سختی و مشکلات میخوام همین مفهوم رو بگه. میدونم همچین چیزی هست اما از دیروز هر چی فکر کردم یادم نیومده!
چهارشنبه 12 تیر1387-8:21 | | لینک مستقیم ![]() برگشتـــــــــــــــــــــــــم
ســــــــــــــــلااااااااااااااااااام کی باورش میشه من الان دارم از خونه با اینترنت ای دی اس ال این مطلب رو ارسال می کنم خوبین دوستای مهربونم؟ نمیدونید چقد دلم براتون تنگ شده. نمیدونید چقد اتفاقای خوب افتاده که میخوام براتون تعریف کنم. بالاخره ما با فناوا اشتراک گرفتیم و وصل شدیم به دنیای مجازی. از امروز کلی کار دارم. باید وبلاگ "فرهنگ اندیشیدن " رو راه بندازم. باید "کتاب کودک" رو به روز کنم. باید عکسای محمد رو بذارم تو وبلاگش. باید به همه دوستای گل مجازیم سر بزنم و حالشونو بپرسم. فعلا برم به کارای خونه برسم . بعدشم باید شماره بعد مجله"فرهنگ اندیشیدن" رو آماده کنم . اگر شما هم مطلب زیبا و تأمل برانگیزی در مورد امام علی(علیه السلام) و پدر دارید به من بدید تا به نام خودتون تو مجله چاپ بشه! یکشنبه 9 تیر1387-15:12 | | لینک مستقیم ![]() روز مادر مبارک
میلاد حضرت زهرا و روز مادر و زن به همه دوستان خوبم مبارک . ایشالا که همه خانمها هدیه های با ارزش معنوی از عزیزانشون دریافت کنن وگرنه هدایای مادی هر قدر هم گرون باشن، ارزش زیادی ندارند. برای من همین که می بینم امین این همه برای ما تلاش می کنه بزرگترین هدیه است. مخصوصا این روزا که حسابی ابراز محبت می کنه. اما دلم خیلی برای مامانم تنگ شده. قول آخر همین هفته رو دادن برا اینترنت. خودتونو برا پرحرفی های من آماده کنید. همین الان اس ام اس داداشم رو دریافت کردم که آزمون ورودی هر دو تا دبیرستان عالی قم - شهید قدوسی(تیزهوشان) و صدرا(علوم و معارف اسلامی) - رو قبول شده.ایشالا که هر کدوم برا آینده اش بهتره جور بشه و بره. اگه تو شرکت نبودم از خوشحالی جیغ می کشیدم. اینم یه نمونه از اون هدایای معنوی که گفتم. سه شنبه 4 تیر1387-10:32 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|



