|
عکس
این عکسا رو با دوربین کانون خودمون در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۸۷ حدودای ساعت ۱۲ ظهر در مسیر قم- اهواز، بین اراک و خرمآباد گرفتم. اولین مسافرتی که با ماشین خودمون رفتیم و توی راه خیلی خوش گذشت.
یکشنبه 31 شهریور1387-17:2 | | لینک مستقیم ![]() خندهداره یا تأسفبار؟
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمییاد تا بگیم اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت میکنیم و آزردهخاطر میشیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی میکنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روزنامهها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان کتب مقدس و قرآن رو به سختی باور میکنیم! چقدر خنده داره که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا میگیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر میکنیم! آیا این خنده دار نیست که وقتی که میخوایم این حرفارو به بقیه بزنیم خیلیها رو از لیست خودمون پاک میکنیم به خاطر این که مطمئنیم که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! پ.ن: این متن از طریق ایمیل به دستم رسید. به نظرم به جای خنده دار بهتره بگیم گریه دار! یکشنبه 31 شهریور1387-14:37 | | لینک مستقیم ![]() نظام حقوق زن در اسلام-۵
یکشنبه 31 شهریور1387-12:0 | | لینک مستقیم ![]() من مامانمو میخواااااااام
دیروز بعد از ظهر یه مسألهای پیش اومد که باید میرفتم حمام و نماز ظهر رو میخوندم. از خواب که بیدار شدم دیدم آب قطعه. زنگ زدم تعمیرات آب، گفت تا ساعت ۸ آب ندارید.اون موقع ساعت ۵ بود. هرچی فکر کردم چی کار کنم آخه؟ به کی زنگ بزنم الان؟ هرجا زنگ بزنم ممکنه خواب باشن. اس ام اس زدم به خواهرشوهرم و خاله کوچیکهم که هرکدوم جواب داد برم اونجا و حمام و نماز. هیچکدوم جواب ندادن. امین هم همون موقع اومد خونه و حساابی خسته بود، افطاری دعوت بود انجمن مهندسین برق و الکترونیک خوزستان و در نتیجه افطاری تنها بودیم ما. انقدر خسته بود که گفت اگه خواستید برید خونه بابا اینا لطفا با تاکسی سرویس برید. شوهر نجمه همون افطاری دعوت بود. نجمه زنگ گفت چه کار میکنی؟ من میخوام برم خونه پدرشوهرم اینا. امین و آقا احمد با ماشین شما برن و ما هم با ماشین ما بریم. من میرسونمت خونه بابااینا اگه بخوای. بهش گفتم نه. هنوز که جوابی ندادن. تو برنامه خودتو بچین. من یه کاریش میکنم. خیلی ناراحت بودم. اگه مامان اینا پیشمون بودن، مجبور نبودم برم جای دیگه. همه اینجور وقتا بدون نگرانی زنگ میزنن به مامانشون و میرن خونه بابا. رفتم تو اتاق خواب و دور از چشم امین گریه کردم. زهرا زنگ زد که زنداداش ما آب داریم.بیایید اینجا. تا گفتم امین هم شب افطاری دعوته، گفتن پس باید بیایید و منتظرتونیم. به نجمه زنگ زدم و گفتم زحمتش با شما. ما رو برسون خونه بابات اینا.آماده شدیم و با یه ظرف کوچولو سالاد الویه رفتیم اونجا. تو همچین موقعیت هایی همیشه دلم میخواد با بابااینا یه جا باشیم. فکر این که حالا مادرشوهرم سرحاله؟ زهرا حالش خوبه؟دم افطار بدون غذا و بدون خبر قبلی پاشیم بریم اونجا بده. حوصله ما رو دارن یا ندارن؟ هرچند اونا هیچوقت نشده بگن نیایید یا حوصله محمدو نداشته باشن اما خب دیگه. من و نجمه تقریبا همزمان گواهینامه گرفتیم. نجمه یه هفته مسافرت اجباری برای شوهرش پیش اومد و نشست پشت فرمون تنهایی و حسااااابی راه افتاد. اما من یکشنبه 31 شهریور1387-11:24 | | لینک مستقیم ![]() مهمونی دیروز
چهارشنبه امین ساعت ۵ اومد خونه، خسته بود و خوابید. گفت هر وقت خواستی منو بیدار کن که بریم. من مشغول تمیز کردن و شستن مرغا شدم و کارم طول کشید، محمد هم یه کم اذیت کرد تو آماده شدن و لباس پوشیدن و نتیجه این شد که به جای ساعت ۶ که من دوست داشتم بریم، ۷ راه افتادیم. تا خونه آقابزرگ من رانندگی کردم، اما نتونستم پارک کنم ماشین رو و امین ماشینو پارک کرد. خریدا رو قرار بود امین چهارشنبه صبح انجام بده که به خاطر خراب شدن ماشین نتونست کاری کنه و برنامه ریختیم بعد از افطاری خونه آقابزرگ بریم برای خرید. افطاری مردونه بود و همه مردای فامیل دعوت بودن، بچه ها و نوه های آقابزرگ هم بودیم.خیلی خوش گذشت، دیدن خاله ها و مخصوصا دخترخاله باردارم که نزدیکای ماه آخرشه و خیلی بامزه و تو دل برو شده. بعد از افطار اول رفتیم خلال بادام و گردو و دو تا پارچ برای آب خریدیم، بعد هم پنیرپیتزا کیلویی و خیارشور سرکه ای و بعد هم خرید میوه و رطب از سی متری. در حین خرید یکی از دوستای امین رو با خانمش دیدیم. اوایل ازدواجمون اینا از معدود بچه هایی بودن که ازدواج کردن، بنابراین با هم دوست بودیم. یکی دو بار هم عروسی دوستایی که بعد از ماها ازدواج کردن با همدیگه رفته بودیم. از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم. شماره موبایل خانمش رو گرفتم که ایشالا دوباره با هم در ارتباط باشیم. برای خرید لیوان و ظرف سالاد یه بار مصرف که رفتیم ساعت ۱۱ شده بود و فقط یکی دو تا مغازه از اونهمه مغازه یکبار مصرف فروشی خیابون سیروس،نزدیک خیابون امام باز بود که خدا رو شکر خردیمون رو انجام دادیم. توی راه برگشت هم یه پلاسکو باز پیدا کردیم و تی زمینشور خریدیم. خونه که رسیدیم امین مبلا رو جابهجا کرد و میز هال رو گذاشت تو آشپزخونه. منم اندازه چند تا ظرف رنگینک، رطب هسته گرفتم. پنجشنبه صبح امین خیلی زود میخواست بره بیرون. من و محمد خواب بودیم که رفت. من هم دیگه حالشو نداشتم محمد رو ببرم مهد. دیگه هم بزرگ شده و اذیت نمیکنه. هال و پذیرایی رو مرتب کردم و داشتم جارو میکردم هال رو که تلفن زنگ زد. از چیزایی که نیاز داشتیم فقط قارچ مونده بود. امین هم گفته بود پنجشنبه صبح کارخونهست و نمیتونه کمکی کنه به من. با این حال ساعت ۱۰ زنگ زد که بیا پایین. رفتیم دیدم قارچ خریده و آورده خونه.پسرعموم رفته بود شرکت، امین فرستاده بودش قارچ بخره. اونم رفته بود یه کیلو قارچ خریده بود اما به قول امین گند زده بود. بیشترشون لک داشتن. امین هم دیده اینجوریه یه بسته قارچ دزفول خردیه بود و آورد خونه و بعدش هم با پسرعموم رفتن کارخونه. میوه ها رو شستم و خشک کردم و سه تا ظرف میوه آماده کردم اما یخچال کوچولوی ما جا نداشت که بذارمشون.خواهرشوهرم اومد ببینه چه خبره و کمکی لازم ندارم که قرار شد میوه ها رو ببره و بذاره تو یخچال خودش. میوه ها رو تو یه سبد خالی کردم و دادم بهش. برای رولت پنیر نون میخواستم که قرار شد شوهرخواهرشوهرم بخره برامون. بقیه خرماها رو هسته گرفتم و ۸ تا ظرف کوچیک برای رنگینک آماده کردم. ظرفای نشا رو رومیز چیدم. نشای زعقرونی رو درست کردم. آرد رنگینک رو سرخ کردم و روی رطبا ریختم. کنجد و خلال بادام رو بو دادم و باهاشون روی رنگینکا رو تزیین کردم. یه کیلو قارچ مذکور رو شستم و ورقه کردم.قارچا رو تفت دادم و به مایه گوشتی که از دیروزش آماده کرده بودم اضافه کردم. چون دو قابلمه نسبتا بزرگ بیشتر ندارم و البته یه فرگاز ۵ شعله، باید تالیاتلی رو زود آماده می کردم. قابلمه رو روی گاز گذاشتم و دو سری تالیا تلی ریختم. تالیا تلی مثل ماکارونیه. ۵ بسته رو که آبکش کردم، ۶ تا ظرف پیرکس پر کردم و مایه گوشت و قارچ و پنیر پیتزا رو روشون ریختم . ظرفا رو بردم تو پذیرایی جلوی کولر گذاشتم که خنک باشه و فاسد نشن.در حین پخت تالیاتلی مرغا رو گذاشتم برای پختن. وقتی مرغا نیمپز شدن توی آردسوخاری زدمشون و گذاشتم توی یخچال. به خاطر کمبود شعله فر، سیبزمینای تزیین مرغ رو هم سرخ کردم و بعد رفتم سراغ درست کردن چلو. ساعت ۴ آب گذاشتم برای قابلمه اول برنج تا ساعت ۴:۳۰ برنج آبکش شد و قابلمه بخار آورد و بردمش خونه برادرشوهرم گذاشتم که دم بکشه. شوهر خواهرشوهرم یادش رفت نون بگیره و مجبور شدم با نون فریزری رولت درست کنم.در حین آماده شدن آب برنج و درست کردن چلو رولتا رو درست کردم. قابلمه دوم برنج رو هم گذاشتم و مجبور شدم یه قابلمه کوچولو هم جدا بذارم برای برنج. ۲۱ پیمانه برنج تو سه تا قابلمه جا شد. تصمیم گرفتم برای سال دیگه حتما یه قابلمه بزرگ بخرم. نشای کاکائویی رو هم درست کردم. در حین کارا ظرفا رو هم آماده کردم و وسایل سفره مردا رو بردم رو میز کامپیوتر توی پذیرایی گذاشتم. ظرفای مرغ رو تزیین کردم با خلالی سیبزمینی سرخ شده و لوبیاچیتی پخته و گوجه و خیارشور. امین که اومد خیلی خیلی خسته بود و لباساش حسابی گریسی شده بود تو کارخونه. ساعت ۴:۱۵ خوابید و گفت ۵:۱۵ منو بیدار کن که کمکت کنم و ۶ برم بامیه زولبیا و کیک بخرم. انقدر خسته بود که بیدار شد نمیتونست بره خرید. اخه شیرینی فروشیه نزدیک خونه پدرشوهرمه و خیلی دوره به ما. بی خیال کیک شدیم و زنگ زدیم به پدرشوهرم اینا که برامون بامیه زولبیا بگیرن و اونا هم لطف کردن و زحمتشو کشیدن. امین ظرفای تالیاتلی رو از پذیرایی آورد تو آشپزخونه و پذیرایی رو جارو کرد و آشپزخونه رو شست فلاکس چای مردا رو هم اماده کردم و بردم گذاشتم تو پذیرایی. امین رفت سوپری و ۵تا دوغ کاله خنک خرید که واقعا خوشمزه بودن. زرشکای خیس کرده رو تفت دادم و زعفرون و آبجوش گذاشتم رو قابلمه کوچیکه برنج تا زعفرون دم بکشه. مهمونا تقریبا همه با هم رسیدن. پدرشوهرم اینا، جاریم با قابلمه برنجمون،خواهرشوهرم با سبد میوه و عمه و شوهرعمه و دختر عمهم . من هنوز سالاد رو آماده نکرده بودم. خواهرشوهرم کلم سفید رو برد بالا تو غذاسازش خرد کرد. در غذاساز خودم خرابه و نمایندگی تعمیرات مولینکس تو اهواز درش رو نداره و سه ماهه امروز فردا میکنه. جاری و دختر عمه (دو تا خواهرن) خیار و گوجه رو خرد کردن و ظرفای سالاد رو گرفتن. خواهرشوهرم سس سالاد رو درست کردو برای درست کردنش رفت از خونه شورکلمبنفشش رو آورد. من دو تا سس خوری دارم، خواهرشوهر و جاریم هم سس خوریاشونو آوردن و سس خوشرنگ و خوشمزهای که خواهرشورهم درست کرد بردیم سر سفره. خواهرشوهر کوچیکه ظرفای میوه رو گرفت.تالیاتلیها رو گذاشتم توی فر. ساعت ۷ مشغول سرخ کردن مرغا شدم که زیاد خوب نشدن، آرد سوخاری بهشون نچسبیده بود و آردا تو روغن میموند. مجبور شدم یه بار ماهیتابه رو بشورم که آردای نیم سوخته مرغا رو خراب نکنن.مرغا رو توی ظرفای آماده چیدم. سفره ها رو پهن کردن و چیزا رو چیدن رو سفره. اذان رو که گفتن بلافاصله برای دخترعموی محمد که ۹ سالشه و سال اول روزه گرفتنشه غذا کشیدیم که افطار کنه. بابابزرگ و خاله و داییم هم رسیدن. خواهرشوهرم برنج قابلمه کوچیکه رو زعفرونی کرد. جاریم برنجا رو کشید و دخترعمهم با زرشک و برنج زعفرونی تزیینشون کرد. چهار تا دیس به مردا دادیم که من متوجه شدم یادشون رفته از خلال بادام بو داده تو تزیین استفاده کنن. خواهرشوهرم با ظرف خلال بادام رفت سراغ سفره مردا و تزیین برنجاشونو تکمیل کرد تالیاتلیا رو از فر درآوردیم و بردن سر سفرهها.هنوز یکی دو نفر مشغول نماز خوندن بودن که سفرهها تکمیل شد و مهمونا مشغول خوردن. من رفتم سر یخچال و دیدم رولت پنیر یادم رفته افطار که خوردیم و سفره ها جمع شد، میوه و ظرف میوهخوری و رولت پینر و ظرف بایمه زولبای مردا رو دادم و همینا رو برای خانما هم آماده کردم و بردم. خواهرشوهر و جاریم مشغول شستن ظرفا شدن و الهی که خیر ببینن ظرفا رو شستن. ما مشغول حرف زدن بودیم و مردا هم حرف زدن و تماشای فوتبال. بابابزرگ و دایی زود میخواستن برن؛ چون آقابزرگ هر شب جلسه قرآن میرن. ولی من خاله رو نگه داشتم و گفتم خودمون میاریمش براتون. این جمع خیلی جمع خوب و صمیمیای هستیم.خاله من دختر عمه شوهر و خواهرای شوهرم میشه. عمه فاطمه که از تو عمه ها فقط ایشون رو دعوت کرده بودم مادرشوهر خواهرشوهرم و مادر جاریمه. یعنی عمه اینا با خانواده امین دو تا وصل دارن. یه دختر دادن و یکی گرفتن. دو تا خانواده با وجود تفاوتهایی که هست با هم خوبن.در واقع به جز محمد ما همه نوها های بابای امین، نوه های عمه اینا هم هستن. و چون این یه دونه نوه، نوه برادر عمه من میشه،مثل نوه های خودشون میمونه. هرچی برای نوه های خودشون میخرن یه دونه هم برای محمد میخرن و میفرستن.اگر چیزی هم برای بچههای خودشون بگیرن به من هم میدن، یه مقدارشم به خاطر اینه که عمه میگه تو بابا و مامانت اینجا نیستن. گاهی روغن یا مرغ با قیمت مناسب میتونن بخرن، برای ما هم درنظر میگیرن و خیلی لطفهای دیگه. این وسط چندتایی هم مزدوج دور از همسر داشتیم. دخترعمه که شوهرش به خاطر قبولی دکترا رفته بود تهران و قم و تنها بود. داییم که زنش(= دخترعمه من) رفته قم دیدن مامانش اینا. خواهرشوهر کوچیکه کمکم شروع کرد تو گوش داداشاش خوندن. یه کم به امین میگفت، یه کم به آقارضا که داداش هوا خوبه ها. هوا خیلی خوبه. معصومه هم یه بار حرف عمه رو تأیید کرده بود و امین هم که معصومه رو اندازه محمد دوست داره گفته بود باشه،من حاضرم بریم بیرون. هرچند بعدش گفت حالا من یه چیزی گفتم. شما چرا جدی میگیرید. اما زهرا انقدر گفت تا همه رو راضی کرد و بعد از دیدن "روزحسرت" همه با هم رفتیم بیرون. ساعت ۱۱:۳۰ با ۴ تا ماشین(من هنوز ماشیندار شدن برام عادی نشده و هر بار ذوقش رو میکنم رفتیم پارک بادبادکها. البته نمیدونم اسمش اینه یا نه. یه پارکیه نزدیک پارک دولت کیانپارس که مسابقات بادبادک بازی اونجا برگزار میشه و ما هم چند بار اونجا رفتیم و بادبادک هوا کردیم.پیاده که شدیم امین بادبادک محمد رو از ماشین درآورد ولی داد به من زیر چادرم بگیرم که اگه بقیه بچهها بادبادک نداشتن بد نشه. ولی هر بابایی که میومد به تعداد بچههاش بادبادک دستش بود. همه بادبادکا رو تو ماشین گذاشته بودن برای همچین وقتایی تو پارک خیلی خوش گذشت. باباها بادبادک هوا کردن. بچهها بادبادک باباها رو نگاه کردن، خاک بازی کردن و کلی لذت خاکبازی کردن رو بردن. ما هم که معلومه دیگه مشغول حرف زدن بودیم و لذت بردن از لذت مردا و بچههامون. ساعت نزدیکای یک بود که به سمت خونه راه افتادیم. خاله رو بردیم تحویل بابابزرگ دادیم. تو راه برگشت محمد خوابش برد. امین دو تا ماءالشعیر خرید برا خودمون که خیلی چسبید. خونه که رسیدیم چیزایی رو که باید تو یخچال میرفتن یه جوری تو یخچال جا دادیم و بعد هم لالا. شب خیلی خوبی بود. به من خیلی خوش گذشت. باوجودی که رولت پنیرم خوب نشد، مرغا اون جوری که دلم میخواست نشد. سالاد رو نرسیدم خودم اماده کنم، نمک یادم رفت بیارم سر سفره و کنار میوهها بذارم. جای بابا و مامانم و داداش و خواهرم و شوهرش خـــــــــــــــــــیـــــــــلــــــــــــــی خالی بود. جمعه 29 شهریور1387-13:14 | | لینک مستقیم ![]() مهمونی فردا
امروز هم خاکه، مثل دیروز و پریروز! در نتیجه من موندم خونه و محمد داره تلویزیون نگاه میکنه. صبح که بیدار شد از تو اتاقش داد زد: مامااااااان؟ - بله؟ - سلااااااااااام. - سلام - صبح به خیر! - صبح شما هم به خیر. وقتی صبح تا هر وقت دوس داره میخوابه خیلی سر حال بیدار میشه. فردا شب افطاری داریم.از کلی قبل سعی کردم خونه رو تمیز و مرتب کنم، هرچند با این خاکی که هست تقریبا همه جای خونه دوباره خاکی شده. یه عالمه برنامهریزی کردم برای امروز و فردا که کارام رو به موقع انجام بدم و مهمونی خوب بشه. امشب هم خونه بابابزرگم افطاری دعوتیم، یعنی افطاری پختن برا امشب هم تعطیل الان باید برم مرغا رو از فریزر دربیارم و بذارم یخش آب شه که تمیزشون کنم و تیکه کنم برای سوخاری شدن. به نظرتون اگه شب تا صبح بذارمشون توی ماست و فردا آرد خمیر نون باگت و ادویه بزنم بهشون و سرخ کنم خوب میشه؟ یا بدون خوابوندن تو ماست فردا یه کم بپزم بعد تو آرد بزنم و سرخ کنم؟ برای تزیین دور مرغا باید لوبیاچیتی بپزم. بقیه چیزا رو قرار شد امشب بعد از افطاری ِبابابزرگم بریم بخریم. تالیاتلی میخوام درست کنم. مایه گوشتی اونو امروز باید درست کنم. فردا هم رنگینک و نشا و رولت پنیر. دعا کنید همه چی خوب پیش بره و مهمونیمون خوب بشه. شاید یه کیک هم بگیریم برای بعد از افطار و یه تولد کوچولو برای محمد بگیریم. چهارشنبه 27 شهریور1387-11:5 | | لینک مستقیم ![]() نظام حقوق زن در اسلام- ۴
نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - صفحه ۷۷ تا ۸۲ سه شنبه 26 شهریور1387-19:1 | | لینک مستقیم ![]() میلاد امام حسن مجتبی
میلاد امام حسن مجتبی، امام مظلوم تاریخ شیعه، فرزند بزرگ برترین مادر عالم، نوه اعظم پیامبر گرامی اسلام، سید جوانان بهشت، امام کرم و کرامت و بخشش بر همه شیعیان مبارک. سه شنبه 26 شهریور1387-18:57 | | لینک مستقیم ![]() مبارکه
۵ سال پیش، نیمه ماه رمضان، روز تولد امام حسن (علیه السلام) که از نوجوانی علاقه خاصی بهشون داشتم، بعد از سحری خوردن و نماز خوندن امین و مامانم که دو روز قبل رسیده بود اهواز، من داشتم تو اتاقمون تو خونه پدرشوهرم قدم میزدم که حس کردم این بار دیگه وقتشه. نمازمو خوندم و راهی بیمارستان شدیم، بیمارستان آریای اهواز. فقط یادمه که تا ساعت ۹ درد کشیدم تا دکترم اومد و گفت هنوز زایمان نکردی؟ و چون اصرار داشتیم که طبیعی به دنیا بیاد پسر گلمون، قرار شد دو سه ساعت دیگه هم صبر کنیم. دکتر ساعت ۱ اومد و گفت نخیر این پسر تو نمیخواد بیاد بیرون و تصمیم گرفت منو ببره اتاق عمل. به پرستار که گفت،بهش خبر دادن اتاق عمل خالی نداریم. باورم نمیشد. تا اون ساعت درد رو تحمل کرده بودم برای تولد طبیعی بچهم، اما از اون به بعد خیلی زور داشت. حدود دو ساعت منتظر اتاق عمل بودیم. ساعت ۱ رفتم اتاق عمل،روی تخت دراز کشیدم و آمپول بیهوشی و دیگه چیزی نفهمیدم. دو سه ساعت بعد توی ریکاوری به هوش اومدم. اولین سؤالی که باید میپرسیدم حال بچهم بود که جوابش خیالم رو راحت کرد. متأسفانه وقت ملاقات به هوش اومده بودم و تو اون ساعت نوزادا رو تو از بخش نوزادان خارج نمیکردن. وقتی به اتاق مثلا خصوصیم(آخه اتاقش دو نفره بود و یه خانم دیگه توش بود که تازه زایمان کرده بود) توی بخش منتقل شدم، مامان و مادرشوهر و خواهرشوهرم اومدن. اونا قبل از من پسرم رو دیده بودن. هم اونا، هم پرستارا همش میگفتن یه پسر خوشگل با موهای زرد به دنیا آوردی. وقت ملاقات که تموم شد پسرم رو آوردن پیشم.وااای یه سر بود با یه عالمه موی زرد که برق میزدن.امین اومد پیشم، پسر موطلایی هم توی بغلم بود. گفت اسمشو چی بذاریم؟ ما درمورد اسم به نتیجه نهایی نرسیده بودیم. گفت همون محمد خوبه؟ گفتم آره. و پسر موطلایی بیمارستان آریا که پرستارا خودشونو میکشتن براش اسمش شد سید محمد. در تمام مدتی که من داشتم درد میکشیدم امین تو سالن انتظار بیمارستان بود، پرستاره میگفت شوهرت چقد دوست داره. همش میگه توروخدا کاری کنید درد نکشه. اگه لازمه ببریدش اتاق عمل. بعدا هم مامان اینا از نگرانی امین تو اون ساعتا برام گفتن. نگرانیهایی که هنوزم ادامه داره و همچنان امین همه تلاشش رو میکنه که من و محمد هیچ درد و ناراحتی و رنجی نداشته باشیم، هرچند به قیمت درد و رنج خودش تموم شه. هیچ وقت هم نذاشت من بفهمم هزینه عمل چقدر شد. انقدر خابالو هستم من که این پرستاره که اومده بود برام شیوه بغل گرفتن و شیر دادن بچه رو توضیح بده خسته شد. چند بار اومد و گفت ولی من وسط حرفاش خوابم میبرد. دست خودم نبود، خیلی خسته بودم و چشمام رو به زور باز نگه میداشتم. از همون موقع توی بیمارستان مشکل شیردهی من شروع شد که تا سه ماه ادامه داشت. این بچه ما بلد نبود درست شیر بخوره! اما اون هم گذشت. فردای تولد محمد دکترم اومد و گفت باید راه بری. خیلی کار سختی بود. یه ذره راه رفتم اما اصلا نمیتونستم دردشو تحمل کنم. یه آمپول مسکن بهم زدن اما فایده نداشت. همه میگفتن از پلهها پایین برو اما من نتونستم و با آسانسور رفتم پایین. شیرینیهای نشستنش، اولین قدمها، توی حیاط خونه باباجون بازی کردنا، آینه و عینک و بابا و مامان و ... گفتنهای دلنشینش. موهای طلایی که هنوزم تو خیابون انشگتنمامون میکنه. حساسیت من سر این که تلویزیون نبینه قبل از دو سال، سر این که با محمد درست صحبت کنیم، آره نگیم و بگیم بله ؛ شبا محمد تو تخت ما نخوابه و بعد از هر بار شیر دادن بذارمش تو گهواره خودش و خیلی حساسیت های دیگه که بیشترش نتیجه داده. خدایا شکرت برای این هدیه آسمونی . کمکون کن بتونیم بهتر از اینا ازش نگهداری کنیم. چند روز پیش تو تلویزیون یه خانمی صحبت میکرد که نکته جالبی درباره اصطلاح "مبارک باشه" و "تبریک میگم" گفت: ما دو نوع آبگیر داریم: مرداب و برکه. مرداب آبگیریه که به آبهای روان راه نداره و آبش فاسد میشه ولی برکه چون به آبهای روان راه داره آبش سالم و تمیزه. ایشون میگفت مبارک و تبریک همریشه با برکه هستند. وقتی کسی خونه میخره و میگیم مبارک باشه یعنی ایشالا خونه شما به اون آب روان رحمت و برکت وصل باشه. توی خونهتون خیر باشه. خدایا وجود محمد رو برای مبارک کن. خدایا محمد ِما رو به آبهای روان رحمت و برکت و هدایت خودت متصل کن. خدایا ما و محمد رو تسلیم امر خودت کن و از نسل ما مردمانی پاک و مسلمان خلق کن و اون چیزهایی رو که باید بدانیم و عمل کنیم به ما بنمایان و بر ما نظر کن. سه شنبه 26 شهریور1387-8:3 | | لینک مستقیم ![]() نظام حقوق زن در اسلام -۳
بخش اول و دوم کتاب یعنی"خواستگاری و نامزدی" و "ازدواج موقت" از سرفصل درسی ما حذف بوده. بنابراین میرم سراغ بخش سوم:
نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - گزینش از صفحات ۷۳ تا ۷۶ سه شنبه 26 شهریور1387-7:30 | | لینک مستقیم ![]() شادی
"چقد شادن!" این جمله رو امین گفت،حس کردم با حسرت یا افسوس یا یه چیزی تو همین مایه ها. امین ناشاده؟ آره. حداقل زیاد شاد نیست، بیشتر خسته ست.من عامل ناشادی امینم؟ من چه کار می تونم بکنم برای شادی کسی که عامل شادیهای منه؟؟ دوشنبه 25 شهریور1387-10:15 | | لینک مستقیم ![]() نظام حقوق زن در اسلام -۲
یکشنبه 24 شهریور1387-9:18 | | لینک مستقیم ![]() بازی 6 کلمهای
من مدتها پیش با دعوت زهرا خانم وارد این بازی شدم. به خاطر این همه تأخیر معذرت میخوام. قوانین بازی عبارتند از: 1- عبارت ششکلمهاي را در وبلاگ خود پست کنيد (در صورت لزوم توضيح هم اضافه کنيد) 2- به کسي که شما را دعوت کرده است، در اين پست لينک بدهيد. 3- پنج وبلاگ ديگر را با لينک به بازي دعوت کنيد. 4- به وبلاگهاي دعوتشده اطلاع دهيد و براي آنها دعوتنامهاي بفرستيد. خیلی دنبال یه عبارت ۶ کلمهای گشتم که حرف دلم باشه، هرچی پیدا میکردم یا ۵ کلمه بود یا ۷ کلمه یا بیشتر تا اینکه تکه آخر شعر قیصر امینپور رو پیدا کردم: دوباره
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی... چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ... خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن ... خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی... برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ... ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی ... تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام... دوباره صبح،ظهر نه غروب شد نیامدی ! با این همه دیرکرد فکر نمیکنم دیگه دعوت ۵ تا دوست به این بازی جالب باشه. شنبه 23 شهریور1387-18:38 | | لینک مستقیم ![]() خدایا
خدایا! بر من رحم کن اگر مرا بر آنچه نکردم عقاب کنند، خدایا! بر من ببخشای اگر تو را به هوای نفس عبادت کردم، منبع: وبلاگ خانم منصوره مرگان ازغدی شنبه 23 شهریور1387-10:49 | | لینک مستقیم ![]() نظام حقوق زن در اسلام-۱
در راستای پربار شدن مطالب وبلاگ و ارائه درسایی که من یکی دو روزه میخونم و امتحان میدم و ۱۹ میشم، تصمیم گرفتم یه بخشایی از کتاب "نظام حقوق زن در اسلام"ِ شهید مطهری رو بذارم توی وبلاگم. مطالب کتاب به نظر من خیلی جالب بودند. هرچند برنامهریزان درسی جامعةالزهرا یه بخشایی از کتاب رو از سرفصلای ما جذف کرده بودند و اونها بخشهای خیلی جالبی بودند، من گزیده همون بخشایی رو که برای امتحان خوندم، کمکم و در چندین مطلب اینجا میارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و بخونید. از مقدمه کتاب شروع میکنم که شهید مطهری در مورد کتاب توضیح میدن:
نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - صفحه ۲۴ تا ۲۶ شنبه 23 شهریور1387-8:50 | | لینک مستقیم ![]() طوفان
دیروز ما از بس دلمون برای پدرشوهر اینامون تنگ شده بود، تصمیم گرفتیم افطاری خودمون رو مونشو کنیم.صبح که شرکت بودم، امین برای ظهر جایی جلسه داشت، ماشین رو گذاشت دم شرکت و خودش رفت. برادرشوهرم اومد و بارفتیم دنبال محمد. خیلی وقت بود محمد رو شرکت نبرده بودم؛ از طرفی اگه ظهر می رفتیم خونه پدرشوهرم محمد نمیذاشت استراحت کنن. برای همینم با محمد و عمو ابراهیمش برگشتیم شرکت. کلی خوش گذشت. محمد داشب لپ تاپ من بازی می کرد و همه رو همراه خودش کرده بود.به مراحل سخت بازی هم که رسید عمو ابراهیم رو صدا کرد. عمو براش بازی کرد و ممد هم نگاه کرد. ساعت کاری شرکت که تموم شد، امین برگشته بود اما هنور کار دات. موندیم تا کاراش تموم شد و باهم رفتی خونه باباجونِ محمد. اندر راه اون مسافرتی که سفرنامهش رو نوشتم، خاله کوچیکه از یه شرینیای قنادی تعریف کرده بود که نزدیک خونه پدرشوهرمه ولی من قبلا ندیده بودمش. دیروز یهو چشمم افتاد بهش و به امین گفتم میگن شیرینیای این قنادی خیلی خوبه. یهو دیدم امین جلوی قنادیه نگه داشته.با همسر جان رفتیم داخل و یه کیلو کیک و یه کیلو زولبیا و بامیه های مختلف خریدیم. رفتیم خونه دایی اینا(پدرشوهر من= دایی مامان من). یه کم نشستیم پیششون و بعد هم محمد رو سپردیم بهشون و رفتیم خوابیدیم. تقریبا دم افطار بیدار شدیم. افطاری خورده بودیم و دور هم نشسته بودیم که دیدیم از بیرون صدا میاد. باد و خاک شده بود، حسابی. یه کم بعدیه صداهایی شنیدیم که در کمال ناباوری بارون بود. بارون با دونه های درشت. حیاطشون گل شده بود. مادرشوهرم که خیلی تمیزه و حساس به تمیزی، رفت زیر بارون حیاط رو شست. بعد از چند دقیقه دوباره خاک شد و برقا رفت. حدودای ۱۰ بود که تو هون خاک و باد شدید ما راهی خونه شدیم. وسط راه یه رعد و برقایی میزد که من خیلی ترسیدم. بیشتر مناطق برق نداشتن. شاخه هی درختا شکسته بود و افتاده بود تو اتوبان گلستان. یه وضعی بود که نگو. خیابونا تاریک، باد شدید، زمین یه ذره خیس،یه ذره خشک. باد انقدر شدید بود که گاهی حس می کردی ماشین رو تکون میده. خونه که رسیدیم هم برق نداشتیم. از سر و صدا خوابمون نمیبرد. به هر زحمتی بود چشامون رو بستیم و خوابیدیم. اینجا برق که نباشه، آب هم نیست؛ چون همه پمپ داره تو خونه ها و بدون پمپ آب نمیاد. دست شرکت توزیع برق اهواز درد نکنه که ساعت ۴:۴۵ صبح برقا رو وصل کردن. امین می گفت خیلی به موقع برقا رو قطع کرده بودن شب، که یه بار با پاره شدن سیما کسی آسیب نبینه. هرچند که ۴ نفر کشته طوفان دیشب که فامیلای یکی از دوستای امین بودن، با افتادن کابل برق پاره شده روی ماشینشون دچار اون حادثه شدن. صبح هم که از خونه بیرون رفتیم، همه ماشینا گلی بودن. اما تو خیابون کارگرای شهرداری مشغول بودن. اتوبان گلستان تقریبا تمیز شده بود و اثری از برگا و شاخه های شکسته نبود. خوشحال شدم از این سرعت عمل.خدا به کسی که این کارگرا رو مدیریت میکنه و با این سرعت کارا رو برنامه ریزی میکنه خیر بده. ولی من تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم، فقط تو رسانه ها دیده و شنیده بودم. پریشب اتفاق جالب و ترسناکی بود! پنجشنبه 21 شهریور1387-1:45 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه قم 3
ساعت ۷ رفتم جامعه ، امتحان منطق ۷:۴۵ بود. ۸ نمره تشریحی و ۱۲ نمره تستی داشت. امتحان بعدی تفسیر بود که ساعت ۱۱ بود. بعد از منطق با مرضیه رفتیم اسکان و تفسیر خوندیم. من که نمیتونم طاقت بیارم و نرم جوابا رو ببینم، وسط تفسیر رفتم و دیدم منطق ۳ تا اشتباه تو تستی ها دارم. تشریحیها رو هم میدونستم تقریبا خوب نوشتم. یکشنبه و دوشنبه و سهشنبه به خرید و حرم رفتن و پارک رنگینکمون رفتنو مبل دیدن گذشت. یه پارچه پردهای برای جلوی در خونه گرفتم. دو سری ظرف پیرکس مربعی ِدو در،یه دونه پیرکس و یه دونه پلاستیکی، گرفتم برای مادرشوهرم و معلم خصوخی منطقم. یه رنده آشپزخونه و سه تا صافی یونیک گرفتم. برای خودم دو تا پیرهن توخونه خریدم. با فاطمه رفتم خرید و اون یه سری چیز برای خودش خرید. با بابام که سایزش با امین یکیه رفتیم و سه تا تیشرت و سه تا پیرهن و یه شلوار برای امین خریدیم، که البته یه پیرهنش که آستین بلنده برای امین کوچیکه، در واقع آستینش برای امین یه کم کوتاهه. سهشنبه شب هم با بابا اینا و فاطمه و شوهرش شام رو تو رستوران البیک خوردیم، یه رستوران جدید که کنار پارک سرپوشیده رنگینکمان هست و میگن نمایندگی یه هتل باکلاس تو عربستانه. اسم بعضی از غذاها و دسرهاش هم عربی بود. اکثر غذاهاش، انواع مرغ سوخاری بود.یه مدل مرغ سوخاری داشت که اسمش رو یادم رفت ولی خیلی خوشمزه بود. قارچ سوخاریش هم عالی بود. بیشتر غذاهاش هم دو نوع تند و معمولی داشت. فردا صبح ساعت ۴ از قم راه افتادیم و ۷:۱۵ فرودگاه مهرآباد بودیم. یه کم دیر شده بود، اما زودی کارت پرواز گرفتیم و بابام هم سفارش کرد کنار پنجره بدن بهمون. ردیف یکی مونده به آخر صندلی Bو Aبودیم.پرواز سر ساعت ۸ انجام شد و امین هم فرودگاه اهواز منتظرمون بود. فقط یه کم زیادی منتظر شدیم تا بارها رو آوردن و چمدون و دو تا ساکی رو که اضافه شده بود به بارهای رفتنمون تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه. تو خرید رفتنای قم هم چند نفر رو دیدم که خیلی خوشحالم کرد. یکیش خانم فلکی مربی حفظ قرآنم بود که از دیدن خودش و دخترش خیلی خوشحال شدم. دومی هم مامان سوسن، دوست دوران راهنمایی و ابتداییم بود که ازش خبری نداشتم. یه بارم که قبلا زنگ زده بودم مامانش گفته بود تهران ساکنه. با اون دوستم که شمارشو گیر آورده بودم هم کلی تلفنی حرف زدم و شماره موبایل خانم غلامی، دبیر زبان سال اول دبیرستانم رو ازش گرفتم. با خانم غلامی خیلی دوست بودیم، ولی هنوز بهش زنگ نزدم، مثل همون زهرای اول دبیرستانی روم نمیشه و نمیتونم با معلمام راحت و صمیمی باشم. پـــــایــــان سفرنامه قبل از قم رفتن امین گفته بود که ایمان، دوستش که مبل فروشی داره، یه تیویست خوشگل آورده. دقیقا همون روزی که بابام اینا رسیدن اهواز. ظهر اینا رو دیده بود، شب ما رفتیم که من ببینم و اگه پسندیدم بگیریمشون، ایمان گفت فروختمشون. هنوز توی مغازه بودن و من هم خوشم اومد. اما قرار شد برم قم و اونجا رو هم ببینم، بعد سفارش بدیم که ایمان بیاره برامون. قم که رفتم، هیچی ندیدم که خوشم بیاد و به امین اوکی دادم. امین هم سفارش به ایمان داد. ولی یه سری فیلما دراومد تا این مبلا از تهران بیان اهواز و نتیجه این شد که فردای اون روزی که من رسیدم یعنی پنجشنبه مبلا رسیدن اهواز و اومدن تو پذیرایی خونه ما. خونه خیلی تغییر کرد با مبل. جمعه هم دو تا قالی 6 متریای کرم رنگمون رو بردیم خونه بابای امین و امین ظهر تو گرما شستشون. حسابی زحمت کشید و منو خوشحال کرد. قالیا تا شب تقریبا خشک شده بودن و آوردیم خونه خودمون. برای احتیاط بیشتر تا شنبه عصر هم روی نردههای بالکن خونه خودمون گذاشتیمشون و شنبه عصر که امین اومد پهنشون کردیم. انقده پذیرایی خـوشــــگل شده دوشنبه 18 شهریور1387-1:2 | | لینک مستقیم ![]() نشاسته
نشا یا نشاسته یکی از دسرهای ماه رمضونیه که ما و احتمالا خیلیهای دیگه برای افطار و سحری درست می کنن. من طبق دستوری که از مامانم گرفتم اینجوری درستش می کنم: مواد لازم:
طرز تهیه: زعفران و هل را در گلاب حل می کنیم. میشه به جای زعفرون از پودر کاکائو هم استفاده کرد. یا اصلا بدون زعفرون و با پودر نارگیل ِزیاد درست کرد که سفید و نارگیلی بشه. اما خانواده ما بیشتر همون زعفرونی رو می پسنده. زعفرون طعم نشاسته رو از بین میبره، اما این دو مدل یه کم مزه نشاسته مشخصه توشون. میزان زعفرون و هل هم به سلیقه و البته جیبتون پیمانه هم هرچی که میخواهید میتونه باشه، یه استکان، یه فنجون یا یه لیوان یا شایدم یه پارچ! میزان آب هم میلیه. میتونید بیشتر بریزید که نشا کاملا آبکی بشه و تقریبا بشه نوشیدش. مادرشوهر من بیشتر اینجوری درست میکنه. یا کالا غلیظ و قالبی درستش کرد. این تعداد پیمانه که من گفتم یه چیز وسطه این دو حالته .
بفرمایید! شنبه 16 شهریور1387-22:40 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه قم2
بعد از اینکه پسر داییم دو شب قم خوابید و رفت تهران، شب بعدش اون یکی پسر داییم که برای عروسی دوستش دعوت بود قم اومد . ما هم برای اون عروسی دعوت بودیم و با هم رفتیم عروسی. وسط درسا و امتحانا رفتن به عروسی دزفولیا حسابی لذتبخش بود. شنیدن شعرای عروسی شوشتری و دزفولی و دیدن مراسم خودمون توی قم خیلی خوش گذشت.اون شب بعد از عروسی پسر داییم اومد اونجا خوابید . دو شب بعد کسی خونه بابام اینا نبود، اما شب بعدش خاله اینا و آقتبزرگ که میخواستن از تهران برگردن اهواز شب رو اومدن خونه بابام اینا خوابیدن و صبح زود به سمت اهواز راه افتادند، البته ابن لار پسر خالهم با زن و پسرش هم همراهشون بودن. این از شبهای قم بودن. اما از روزهاش بگم : روز اول زنگ زدم به مرضیه کوثری، بلکه بتونه معلم خصوصی چیزی برام پیدا کنه. گفت که اتفاقا این ترم با یکی از بچههای حضوری جامعه مباحثه داشته که خیلی زرنگ بوده، قرار شد باهاش هماهنگ کنه و شماره اونو به من بده. روز دوم رفتم خونه فاطمه که درس بخونم(خاله اینا خونه بابام بودن). فاطمه برای شام دعوتشون کرد و من هم اولش سیدی درسامو گوش میکردم اما کمکم پاشدم کمک فاطمه. خیلی خیلی خوش گذشت. دلم کلی برای خودم سوخت که از فاطمه دورم و نمیتونم همیشه وقتی مهمونی داره برم کمکش یا وقتی من مهمون دارم اون بیاد کمکم. خیلی لذتبخشه کار کردن و آماده کردن وسایل شام و مهمونی با خواهر.اگه خاله اینا نیومده بودن این موقعیت پیش نمیمود! دوشنبه و سهشنبه و چهارشنبه ۸ تا ۱۲ با خانم شیخالاسلامی منطق خوندیم. خیلی زرنگ بود و تند تند مطالب رو برام میگفت و جلو میرفتیم. نکته جالبش این بود که دوشنبه وقتی اسمشو تو خونه جلوی مامان گفتم، گفتن نکنه دوست فاطمه باشه. و بعد مشخص شد که خواهر دوست فاطمه است. وقتی هم به خود معصومه گفتم، گفت که آره فاطمه نوری رو میشناسم، همون که شعر میگه. چهارشنبه عصر خونه معصومه قرار گذاشتیم و رفتم اونجا و تقریبا منطق رو تموم کردیم. چهارشنبه شب مصادف با همون عروسیه بود که گفتم. بابا اینا اومدن دنبالم خونه معلم منطق من و رفتیم عروسی. من پنجشنبه ساعت ۳ اولین امتحانم بود که آشنایی با ادیان بود. کتابش جالب نیود. انواع و اقسام آیینهای مردم دنیا از چین و ژاپن و چند و شرق و غرب. از تاریخ و پیشینه اونها تا اینکه کتاب و مراسم اونا چیه. من هم بخشای زیادی از کتاب رو نخونده بودم. اون روز ساعت ۱۲ رفتم جامعه ، بخش اسکان غیرحضوری. مرضیه کوثری هم ادیان داشت. اونجا بود و با یکی از بچههاتی اصفهانی داشتن میخوندن. من که رسیدم مرضیه گفت تو کتاب نوشته برای جاهایی که این درس ۲ واحده یه بخشایی که کم هم نیستند حذفه. بچهها از غیرحضوری پرسیدن گفتن که بله اونا حذفن. با این خبر من نزدیک ۱۰۰ صفحه آخر رو که نخونده بودم، دیگه نخوندم چون جزء همون حذفیا بود. تا ساعت ۳ با بچهها خوندیم و دوره کردیم و نمونه سؤال حل کردیم. قبل از امتحان با خودم و خدا گفتم اگه بالای ۱۷ بشم یه تسبیح صلوات میفرستم. اکثر امتحانای ما تستی هستن و نیم ساعت بعد از امتحان پاسخنامه رو میزنن تو اسکان غیرحضوری. اینجوری آدم میتونه ببینه نمرهش چند میشه.امتحان رو که دادیم و اومدیم بیرون، وقتی جوابا رو زدن دیدم میشم ۱۶. داشتم جوابا رو به یکی دیگه میگفتم که مرضیه گفت زهرا آخری رو اشتباه یادداشت کردی ، جوابش گزینه فلانه نه این که برا این خانم گفتی. نگاه کردن دیدم دقیقا همین اشتباه دیدن پاسخ درست سؤال آخره که نمره منو ۱۶ کرده، در حالی که ۱۷ نمره درسته. باور کردنی نبود. درسی که انقدر بد خونده بودم دقیقه همونی شد که تسبیح صلوات نذر کرده بودم. خیلی خوشحال شدم. بیشتر بچهها همه کتاب رو خونده بودن، چون توی برگههایی که فرستاده بودن نوشته بود کل کتاب تو امتحان هست. من هم یه برگه درآوردم و نوشتم با توجه به حجم زیاد بخشهای حذفی لطفا از ترم بعد به بچهها اعلام کنید که اینا حذف هستند. برگه رو امضا کردم و با اجازه مسئول خوابگاه زدم به در که بقیه بچهها هم ببینن و امضا کنن. فرداش ۸ صبح منطق داشتم. شب قبل از امتحانای مهم و سخت کلاس رفع اشکال هست، تا ساعت ۸ موندم جامعه و منطق خوندم. ساعت ۸:۳۰ کلاس رفع اشکال بود تا ۱۰. ساعت ۱۰ بابام اومدن دنبالم.توی کلاس یکی از بچههای دبیرستانمون رو دیدم که دوسال از من کوچیکتر بود. اون زمانا با یکی از بچههاشون دوست بودم که خدا روشکر باهاش ارتباط داشت و شماره موبایل دوست قدیمیم رو ازش گرفتم. ......................ادامه دارد چهارشنبه 13 شهریور1387-18:0 | | لینک مستقیم ![]() سفرنامه قم 1
دیروز برگشتم از قم؛ با هواپیما. وقتی با بابا اینا رفتم قم قرار بود آخر این هفته امین با ماشین بیاد دنبالم، من هم با خودم گفته بودم یکی دو روزی امین قم میمونه و یه سفر کوچولویی میریم با هم دیگه؛ اما امین زرنگتر از منه و یه جورایی منو مطمئن کرد که از این خبرا نیست.گفت که پنجشنبه میاد قم، جمعه هم برگردیم اهواز. من هم دیدم خب چه کاریه؛ نتیجه این کار فقط خستگی امینه و مصرف بنزین آزاد(بنزین سهمیه ما تموم شده من وقتی فهمیدم خاله اینا و آقابزرگ و خاله کوچیکه میخوان برن با بابا اینا و میخوان از مسیر شهرکرد برن و تفریحی برن قم، تردیدم برای اینکه با بابا اینا برم یا بذارم روز قبل از امتحان امین با ماشین منو ببره قم بیشتر شد، به بابام گفتم استخاره بگیرن، جوابش واقعا عجیب بود. به قول بابام فقط ننوشته بود زهرا بیا الان برو قم! اومده بود که خیر و رحمت و برکت الان پیش روی شماست ،به تعویق نندازیدش و کاری نکنید که از دست بره. این شد که مصمم با بابام اینا عازم قم شدم. خاله بزرگ من هم با ماشین خودشون همراه ما بودن، خاله کوچیکه و بابابزرگم هم اومدن که خاله تو ماشین خاله بزرگه بود و بابابزرگم هم تو ماشین بابای من.من هم که بیشتر مسیر خواب بودم. و محمد حسابی دایی علیرضا و آقابزرگ رو اذیت کرده بود، هرچند خودشون شاکی نبودن. از اراک تا قم هم دیگه همه خواب بودیم به جز محمد و بابام. کلی برای بابام حرف زده بود و قرآن و شعر خونده بود. بابام میگفتن" محمد نذاشت من بخوابموگرنه که من هم خوابم میبرد" بابابزرگ و خاله اینا هم که اول قرار بود برن تهران، تصمیم گرفتن تا نیمه شعبان قم بمونن. من حسابی اعصابم خرد بود که این جوری شد، آخه من میخواستم برم قم درس بخونم، این جوری طبقه بالا دست اونا بود و من نمیشد راحت برم بالا و درس بخونم. بابابزرگ و خاله اینا شنبه موندن قم و یکشنبه صبح رفتن تهران. بابام برای آقابزرگ و خاله کوچیکه بلیت هواپیما گرفته بود برای مشهد، همون روز نیمه شعبان، به واسطه همون مدیر آژانسه. خلاصه باید آقابزرگ زود میرسیدن تهران. چون ممکن بود نیمه شعبان مسیر قم تهران شلوغ باشه و اتوبوس یا سواری گیرشون نیاد که برن، پسر خالهم که دو سال از علیرضا بزرگتره و حسابی با هم جورن، موند قم که خاله اینا آقابزرگ و خاله کوچیکه رو ببرن با خودشون. این شد که من از اتاق علیرضا به طبقه بالا نقل مکان کردم. دوشنبه ظهر پسر خالهم رفت تهران ؛ عصرش پسر داییم و پسر خالهی پسر داییم زنگ زدن که ما میشه برای خواب بیاییم اونجا؟ (خودشون تهران هستن ولی دارن یه کارخونه میزنن شهرک صنعتی اطراف قم) مامان گفت بله بفرمایید. و من از بالا منتقل شدم به پایین، اتاق علیرضا. ......... بقیهاش شامل ادامه سفرنامه و نتیجه امتحانام رو بعدا مینویسم. الان منتظرم مبلهامون رو بیارن، بهتره به خونه برسم و آمادهش کنم برای مبل! پنجشنبه 7 شهریور1387-12:45 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|






