تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
عکس

این عکسا رو با دوربین کانون خودمون در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۸۷ حدودای ساعت ۱۲ ظهر در مسیر قم- اهواز، بین اراک و خرم‌آباد گرفتم. اولین مسافرتی که با ماشین خودمون رفتیم و توی راه خیلی خوش گذشت.

اردیبهشت 87

اردیبهشت 87

اردیبهشت 87



یکشنبه 31 شهریور1387-17:2 |   | لینک مستقیم
خنده‌داره یا تأسف‌بار؟

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا می‌گذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمی‌یاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می‌کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می‌کنیم و آزرده‌خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروش‌ترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می‌کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه‌ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان کتب مقدس و قرآن رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می‌خوان بدون این‌که به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می‌گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

 آیا این خنده دار نیست که وقتی که می‌خوایم این حرفارو به بقیه بزنیم خیلی‌ها رو از لیست خودمون پاک می‌کنیم به خاطر این که مطمئنیم که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

پ.ن: این متن از طریق ایمیل به دستم رسید. به نظرم به جای خنده دار بهتره بگیم گریه دار!



یکشنبه 31 شهریور1387-14:37 |   | لینک مستقیم
نظام حقوق زن در اسلام-۵

"اسلام و تجدد زندگی ( 1 )

مقتضيات زمان

موضوع مذهب و پيشرفت از موضوعاتی است كه بيش‌تر و پيش‌تر از آن‌كه برای‏ ما مسلمانان مطرح باشد برای پيروان ساير مذاهب مطرح بوده است . بسياری‏ از روشنفكران جهان فقط از آن جهت مذهب را ترك كرده‏اند كه فكر مي‌كرده‏اند ميان مذهب و تجدد زندگی ناسازگاری است . فكر مي‌كرده‏اند لازمه‏ دين‌داری توقف و سكون و مبارزه با تحرك و تحول است ، و به عبارت ديگر خاصيت مذهب را ثبات و يك‌نواختی و حفظ شكل‌ها و صورت‌های موجود مي‌دانسته‏اند .
نهرو نخست وزير فقيد هند عقايد ضد مذهبی داشته است و به هيچ دين و مذهبی معتقد نبوده است . از گفته‏های وی چنين بر می‏آيد كه چيزی كه وی را از مذهب متنفر كرده است ، جنبه " دگم " و يكنواختی مذهب است .
نهرو در اواخر عمر در وجود خودش و در جهان يك ( خلاء ) احساس مي‌كند و معتقد مي‌شود اين خلاء را جز نيروی معنوی نمي‌تواند پر كند . در عين حال از نزديك شدن به مذهب به خاطر همان حالت جمود و يكنواختی كه فكر مي‌كند در هر مذهبی هست وحشت مي‌كند .

......

اسلام و مقتضيات زمان

در ميان اديان و مذاهب هيچ دين و مذهبی مانند اسلام در شئون زندگی مردم‏ مداخله نكرده است . اسلام در مقررات خود به يك سلسله عبادات و اذكار و اوراد و يك رشته اندرزهای اخلاقی اكتفا نكرده است ، همان‌طوري‌كه روابط بندگان با خدا را بيان كرده است خطوط اصلی روابط انسان‌ها و حقوق و وظايف افراد را نسبت به يكديگر نيز در شكل‌های گوناگون بيان كرده است .
قهرا پرسش انطباق با زمان درباره اسلام كه چنين دينی است بيشتر مورد پيدا مي‌كند .

خصلت انطباق اسلام با زمان از نظر خارجيان

اتفاقا بسياری از دانشمندان و نويسندگان خارجی ، اسلام را از نظر قوانين‏ اجتماعی و مدنی مورد مطالعه قرار داده‏اند و قوانين اسلامی را به عنوان يك‏ سلسله قوانين مترقی ستايش كرده و خاصيت زنده و جاويد بودن اين دين و قابليت انطباق قوانين آن را با پيشرفت‌های زمان مورد توجه و تمجيد قرار داده‏اند .
برنارد شاو نويسنده معروف و آزاد فكر انگليسی گفته است :

 " من هميشه‏ نسبت به دين محمد به واسطه خاصيت زنده بودن عجيبش نهايت احترام را داشته‏ام . به نظر من اسلام تنها مذهبی است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگی و مواجهه با قرون مختلف را دارد . چنين پيش‌بينی مي‌كنم و از همين اكنون آثار آن پديدار شده است كه‏ ايمان محمد مورد قبول اروپای فردا خواهد بود . 
روحانيون قرون وسطی در نتيجه جهالت يا تعصب ، شمايل تاريكی از آئين محمد رسم مي‌كردند ، او به چشم آنها از روی كينه و عصبيت ضد مسيح جلوه‏ كرده بود ، من درباره اين مرد اين مرد فوق العاده مطالعه كردم و به اين‏ نتيجه رسيدم كه نه تنها ضد مسيح نبوده بلكه بايد نجات دهنده بشريت‏ ناميده شود . به عقيده من اگر مردی چون او صاحب اختيار دنيای جديد بشود طوری در حل مسائل و مشكلات دنيا توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادت آرزوی‏ بشر تأمين خواهد شد " .

دكتر شبلی شميل يك عرب لبنانی مادی مسلك است . او برای اولين بار بنياد انواع دارون را به ضميمه شرح بوخنر آلمانی ، به عنوان حربه‏ای عليه‏ عقائد مذهبی ، به زبان عربی ترجمه كرد و در اختيار عربی زبانان قرار داد .
وی با آنكه ماترياليست است از اعجاب و تحسين نسبت به اسلام و عظمت ‏آورنده آن خودداری نمي‌كند و همواره اسلام را به عنوان يك آئين زنده و قابل‏ انطباق با زمان ستايش مي‌کند .
اين مرد در جلد دوم كتابی كه به نام "فلسفه النشوء والارتقاء" به عربی منتشر كرده است مقاله‏ای دارد تحت عنوان " القرآن والعمران ". اين مقاله را در رد يكی از خارجيان كه به كشورهای اسلامی مسافرت كرده و اسلام را مسئول‏ انحطاط مسلمين دانسته نوشته است .
شبلی شميل سعی دارد در اين مقاله ثابت كند كه علت انحطاط مسلمين‏ انحراف از تعاليم اجتماعی اسلامی است نه اسلام و آن عده از غربی‏ها كه به‏ اسلام حمله مي‌كنند يا اسلام را نمی‏شناسند و  يا سوء نيت دارند و مي‌خواهند با بد بين كردن شرقی‏ها به قوانين و مقرراتی‏ كه به هرحال از ميان خودشان برخاسته ، طوق بندگی خود را به گردن آنها بگذارند.
در عصر ما اين پرسش كه آيا اسلام با مقتضيات زمان هماهنگی دارد يا نه‏ عموميت پيدا كرده است . اينجانب كه با طبقات مختلف و مخصوصا طبقه‏ تحصيل كرده و دنيا ديده برخورد و معاشرت دارم ، هيچ مطلبی را نديده‏ام به‏ اندازه اين مطلب مورد سؤال و پرسش واقع شود .
  "

نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - گزیده ای از صفحه ۸۳ تا ۸۸



یکشنبه 31 شهریور1387-12:0 |   | لینک مستقیم
من مامانمو میخواااااااام

دیروز بعد از ظهر یه مسأله‌ای پیش اومد که باید می‌رفتم حمام و نماز ظهر رو می‌خوندم. از خواب که بیدار شدم دیدم آب قطعه. زنگ زدم تعمیرات آب، گفت تا ساعت ۸ آب ندارید.اون موقع ساعت ۵ بود. هرچی فکر کردم چی کار کنم آخه؟ به کی زنگ بزنم الان؟ هرجا زنگ بزنم ممکنه خواب باشن. اس ام اس زدم به خواهرشوهرم و خاله کوچیکه‌م که هرکدوم جواب داد برم اونجا و حمام و نماز. هیچکدوم جواب ندادن. امین هم همون موقع اومد خونه و حساابی خسته بود، افطاری دعوت بود انجمن مهندسین برق و الکترونیک خوزستان و در نتیجه افطاری تنها بودیم ما. انقدر خسته بود که گفت اگه خواستید برید خونه بابا اینا لطفا با تاکسی سرویس برید.

شوهر نجمه همون افطاری دعوت بود. نجمه زنگ گفت چه کار می‌کنی؟ من می‌خوام برم خونه پدرشوهرم اینا. امین و آقا احمد با ماشین شما برن و ما هم با ماشین ما بریم. من می‌رسونمت خونه بابااینا اگه بخوای. بهش گفتم نه. هنوز که جوابی ندادن. تو برنامه خودتو بچین. من یه کاریش می‌کنم. خیلی ناراحت بودم. اگه مامان اینا پیشمون بودن، مجبور نبودم برم جای دیگه. همه اینجور وقتا بدون نگرانی زنگ می‌زنن به مامانشون و می‌رن خونه بابا. رفتم تو اتاق خواب و دور از چشم امین گریه کردم.

 زهرا زنگ زد که زن‌داداش ما آب داریم.بیایید اینجا. تا گفتم امین هم شب افطاری دعوته، گفتن پس باید بیایید و منتظرتونیم. به نجمه زنگ زدم و گفتم زحمتش با شما. ما رو برسون خونه بابات اینا.آماده شدیم و با یه ظرف کوچولو سالاد الویه رفتیم اونجا.

تو همچین موقعیت هایی همیشه دلم می‌خواد با بابااینا یه جا باشیم. فکر این که حالا مادرشوهرم سرحاله؟ زهرا حالش خوبه؟دم افطار بدون غذا و بدون خبر قبلی پاشیم بریم اونجا بده. حوصله ما رو دارن یا ندارن؟ هرچند اونا هیچوقت نشده بگن نیایید یا حوصله محمدو نداشته باشن اما خب دیگه.

من و نجمه تقریبا همزمان گواهینامه گرفتیم. نجمه یه هفته مسافرت اجباری برای شوهرش پیش اومد و نشست پشت فرمون تنهایی و حسااااابی راه افتاد. اما من. دیشب وقتی امین اومد دنبالمون، از خونه پدرشوهرم تا خونه خودمون رو من رانندگی کردم. بهتر از قبل شدم اما هنوز جرأت تنهایی نشستن رو ندارم.



یکشنبه 31 شهریور1387-11:24 |   | لینک مستقیم
مهمونی دیروز

چهارشنبه امین ساعت ۵ اومد خونه، خسته بود و خوابید. گفت هر وقت خواستی منو بیدار کن که بریم. من مشغول تمیز کردن و شستن مرغا شدم و کارم طول کشید، محمد هم یه کم اذیت کرد تو آماده شدن و لباس پوشیدن و نتیجه این شد که به جای ساعت ۶ که من دوست داشتم بریم، ۷ راه افتادیم. تا خونه آقابزرگ من رانندگی کردم، اما نتونستم پارک کنم ماشین رو و امین ماشینو پارک کرد. 

خریدا رو قرار بود امین چهارشنبه صبح انجام بده که به خاطر خراب شدن ماشین نتونست کاری کنه و برنامه ریختیم بعد از افطاری خونه آقابزرگ بریم برای خرید. افطاری مردونه بود و همه مردای فامیل دعوت بودن، بچه ها و نوه های آقابزرگ هم بودیم.خیلی خوش گذشت، دیدن خاله ها و مخصوصا دخترخاله باردارم که نزدیکای ماه آخرشه و خیلی بامزه و تو دل برو شده. 

بعد از افطار اول رفتیم خلال بادام و گردو و دو تا پارچ برای آب خریدیم، بعد هم پنیرپیتزا کیلویی و خیارشور سرکه ای و بعد هم خرید میوه و رطب از سی متری. در حین خرید یکی از دوستای امین رو با خانمش دیدیم. اوایل ازدواجمون اینا از معدود بچه هایی بودن که ازدواج کردن، بنابراین با هم دوست بودیم. یکی دو بار هم عروسی دوستایی که بعد از ماها ازدواج کردن با همدیگه رفته بودیم. از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم. شماره موبایل خانمش رو گرفتم که ایشالا دوباره با هم در ارتباط باشیم.

برای خرید لیوان و ظرف سالاد یه بار مصرف که رفتیم ساعت ۱۱ شده بود و فقط یکی دو تا مغازه از اونهمه مغازه یکبار مصرف فروشی خیابون سیروس،نزدیک خیابون امام باز بود که خدا رو شکر خردیمون رو انجام دادیم. توی راه برگشت هم یه پلاسکو باز پیدا کردیم و تی زمین‌شور خریدیم.

خونه که رسیدیم امین مبلا رو جابه‌جا کرد و میز هال رو گذاشت تو آشپزخونه. منم اندازه چند تا ظرف رنگینک، رطب هسته گرفتم.

پنجشنبه صبح امین خیلی زود میخواست بره بیرون. من و محمد خواب بودیم که رفت. من هم دیگه حالشو نداشتم محمد رو ببرم مهد. دیگه هم بزرگ شده و اذیت نمیکنه. هال و پذیرایی رو مرتب کردم و داشتم جارو میکردم هال رو که تلفن زنگ زد. از چیزایی که نیاز داشتیم فقط قارچ مونده بود. امین هم گفته بود پنجشنبه صبح کارخونه‌ست و نمیتونه کمکی کنه به من. با این حال ساعت ۱۰ زنگ زد که بیا پایین. رفتیم دیدم قارچ خریده و آورده خونه.پسرعموم رفته بود شرکت، امین فرستاده بودش قارچ بخره. اونم رفته بود یه کیلو قارچ خریده بود اما به قول امین گند زده بود. بیشترشون لک داشتن. امین هم دیده اینجوریه یه بسته قارچ دزفول خردیه بود و آورد خونه و بعدش هم با پسرعموم رفتن کارخونه.

میوه ها رو شستم و خشک کردم و سه تا ظرف میوه آماده کردم اما یخچال کوچولوی ما جا نداشت که بذارمشون.خواهرشوهرم اومد ببینه چه خبره و کمکی لازم ندارم که قرار شد میوه ها رو ببره و بذاره تو یخچال خودش. میوه ها رو تو یه سبد خالی کردم و دادم بهش. برای رولت پنیر نون می‌خواستم که قرار شد شوهرخواهرشوهرم بخره برامون.

بقیه خرماها رو هسته گرفتم و ۸ تا ظرف کوچیک برای رنگینک آماده کردم. ظرفای نشا رو رومیز چیدم. نشای زعقرونی رو درست کردم. آرد رنگینک رو سرخ کردم و روی رطبا ریختم. کنجد و خلال بادام رو بو دادم و باهاشون روی رنگینکا رو تزیین کردم.

یه کیلو قارچ مذکور رو شستم و ورقه کردم.قارچا رو تفت دادم و به مایه گوشتی که از دیروزش آماده کرده بودم اضافه کردم.

 چون دو قابلمه نسبتا بزرگ بیشتر ندارم و البته یه فرگاز ۵ شعله، باید تالیاتلی رو زود آماده می کردم. قابلمه رو روی گاز گذاشتم و دو سری تالیا تلی ریختم. تالیا تلی مثل ماکارونیه. ۵ بسته رو که آبکش کردم، ۶ تا ظرف پیرکس پر کردم و مایه گوشت و قارچ و پنیر پیتزا  رو روشون ریختم . ظرفا رو بردم تو پذیرایی جلوی کولر گذاشتم که خنک باشه و فاسد نشن.در حین پخت تالیاتلی مرغا رو گذاشتم برای پختن. وقتی مرغا نیم‌پز شدن توی آردسوخاری زدمشون و گذاشتم توی یخچال.

به خاطر کمبود شعله فر، سیب‌زمینای تزیین مرغ رو هم سرخ کردم و بعد رفتم سراغ درست کردن چلو.

ساعت ۴ آب گذاشتم برای قابلمه اول برنج تا ساعت ۴:۳۰ برنج آبکش شد و قابلمه بخار آورد و بردمش خونه برادرشوهرم گذاشتم که دم بکشه.

شوهر خواهرشوهرم یادش رفت نون بگیره و مجبور شدم با نون فریزری رولت درست کنم.در حین آماده شدن آب برنج و درست کردن چلو رولتا رو درست کردم.

قابلمه دوم برنج رو هم گذاشتم و مجبور شدم یه قابلمه کوچولو هم جدا بذارم برای برنج. ۲۱ پیمانه برنج تو سه تا قابلمه جا شد. تصمیم گرفتم برای سال دیگه حتما یه قابلمه بزرگ بخرم.

نشای کاکائویی رو هم درست کردم. در حین کارا ظرفا رو هم آماده کردم و وسایل سفره مردا رو بردم رو میز کامپیوتر توی پذیرایی گذاشتم.

ظرفای مرغ رو تزیین کردم با خلالی سیب‌زمینی سرخ شده و لوبیاچیتی پخته و گوجه و خیارشور.

امین که اومد خیلی خیلی خسته بود و لباساش حسابی گریسی شده بود تو کارخونه. ساعت ۴:۱۵ خوابید و گفت ۵:۱۵ منو بیدار کن که کمکت کنم و ۶ برم بامیه زولبیا و کیک بخرم. انقدر خسته بود که بیدار شد نمی‌تونست بره خرید. اخه شیرینی فروشیه نزدیک خونه پدرشوهرمه و خیلی دوره به ما. بی خیال کیک شدیم و زنگ زدیم به پدرشوهرم اینا که برامون بامیه زولبیا بگیرن و اونا هم لطف کردن و زحمتشو کشیدن.

امین ظرفای تالیاتلی رو از پذیرایی آورد تو آشپزخونه و  پذیرایی رو جارو کرد و آشپزخونه رو شست فلاکس چای مردا رو هم اماده کردم و بردم گذاشتم تو پذیرایی. امین رفت سوپری و ۵تا دوغ کاله خنک خرید که واقعا خوشمزه بودن.

زرشکای خیس کرده رو تفت دادم و زعفرون و آبجوش گذاشتم رو قابلمه کوچیکه برنج تا زعفرون دم بکشه.

مهمونا تقریبا همه با هم رسیدن. پدرشوهرم اینا، جاریم با قابلمه برنجمون،خواهرشوهرم با سبد میوه و عمه و شوهرعمه و دختر عمه‌م . من هنوز سالاد رو آماده نکرده بودم. خواهرشوهرم کلم سفید رو برد بالا تو غذاسازش خرد کرد. در غذاساز خودم خرابه و نمایندگی تعمیرات مولینکس تو اهواز درش رو نداره و سه ماهه امروز فردا میکنه.

جاری و دختر عمه (دو تا خواهرن) خیار و گوجه رو خرد کردن و ظرفای سالاد رو گرفتن. خواهرشوهرم سس سالاد رو درست کردو برای درست کردنش رفت از خونه شورکلم‌بنفشش رو آورد.  من دو تا سس خوری دارم، خواهرشوهر و جاریم هم سس خوریاشونو آوردن و سس خوشرنگ و خوشمزه‌ای که خواهرشورهم درست کرد بردیم سر سفره.

خواهرشوهر کوچیکه ظرفای میوه رو گرفت.تالیاتلی‌ها رو گذاشتم توی فر.

ساعت ۷ مشغول سرخ کردن مرغا شدم که زیاد خوب نشدن، آرد سوخاری بهشون نچسبیده بود و آردا تو روغن می‌موند. مجبور شدم یه بار ماهیتابه رو بشورم که آردای نیم سوخته مرغا رو خراب نکنن.مرغا رو توی ظرفای آماده چیدم.

سفره ها رو پهن کردن و چیزا رو چیدن رو سفره. اذان رو که گفتن بلافاصله برای دخترعموی محمد که ۹ سالشه و سال اول روزه گرفتنشه غذا کشیدیم که افطار کنه.

بابابزرگ و خاله و داییم هم رسیدن.

خواهرشوهرم برنج قابلمه کوچیکه رو زعفرونی کرد. جاریم برنجا رو کشید و دخترعمه‌م با زرشک و برنج زعفرونی تزیینشون کرد. چهار تا دیس به مردا دادیم که من متوجه شدم یادشون رفته  از خلال بادام بو داده تو تزیین استفاده کنن. خواهرشوهرم با ظرف خلال بادام رفت سراغ سفره مردا و تزیین برنجاشونو تکمیل کرد.

تالیاتلیا رو از فر درآوردیم و بردن سر سفره‌ها.هنوز یکی دو نفر مشغول نماز خوندن بودن که سفره‌ها تکمیل شد و مهمونا مشغول خوردن.

من رفتم سر یخچال و دیدم رولت پنیر یادم رفته. مهمونا مشغول خوردن بودن که من رولتا رو درآوردم و بریدم و چیدم تو ظرف برای چای بعد از افطار.

افطار که خوردیم و سفره ها جمع شد، میوه و ظرف میوه‌خوری و رولت پینر و ظرف بایمه زولبای مردا رو دادم و همینا رو برای خانما هم آماده کردم و بردم. خواهرشوهر و جاریم مشغول شستن ظرفا شدن و الهی که خیر ببینن ظرفا رو شستن. ما مشغول حرف زدن بودیم و مردا هم حرف زدن و تماشای فوتبال. بابابزرگ و دایی زود می‌خواستن برن؛ چون آقابزرگ هر شب جلسه قرآن میرن. ولی من خاله رو نگه داشتم و گفتم خودمون میاریمش براتون.

این جمع خیلی جمع خوب و صمیمی‌ای هستیم.خاله من دختر عمه شوهر و خواهرای شوهرم میشه. عمه فاطمه که از تو عمه ها فقط ایشون رو دعوت کرده بودم مادرشوهر خواهرشوهرم و مادر جاریمه. یعنی عمه اینا با خانواده امین دو تا وصل دارن. یه دختر دادن و یکی گرفتن. دو تا خانواده با وجود تفاوتهایی که هست با هم خوبن.در واقع به جز محمد ما همه نوها های بابای امین، نوه های عمه اینا هم هستن. و چون این یه دونه نوه، نوه برادر عمه من میشه،مثل نوه های خودشون میمونه. هرچی برای نوه های خودشون می‌خرن یه دونه هم برای محمد می‌خرن و می‌فرستن.اگر چیزی هم برای بچه‌های خودشون بگیرن به من هم میدن، یه مقدارشم به خاطر اینه که عمه می‌گه تو بابا و مامانت اینجا نیستن. گاهی روغن یا مرغ با قیمت مناسب می‌تونن بخرن، برای ما هم درنظر می‌گیرن و خیلی لطف‌های دیگه.

 این وسط چندتایی هم مزدوج دور از همسر داشتیم. دخترعمه که شوهرش به خاطر قبولی دکترا رفته بود تهران و قم و تنها بود. داییم که زنش(= دخترعمه من) رفته قم دیدن مامانش اینا.

خواهرشوهر کوچیکه کم‌کم شروع کرد تو گوش داداشاش خوندن. یه کم به امین می‌گفت، یه کم به آقارضا که داداش هوا خوبه ها. هوا خیلی خوبه. معصومه هم یه بار حرف عمه رو تأیید کرده بود و امین هم که معصومه رو اندازه محمد دوست داره گفته بود باشه،من حاضرم بریم بیرون. هرچند بعدش گفت حالا من یه چیزی گفتم. شما چرا جدی می‌گیرید. اما زهرا انقدر گفت تا همه رو راضی کرد و بعد از دیدن "روزحسرت" همه با هم رفتیم بیرون. ساعت ۱۱:۳۰ با ۴ تا ماشین(من هنوز ماشین‌دار شدن برام عادی نشده و هر بار ذوقش رو می‌کنم ). بچه‌ها دم خونه گفتن ما می‌خواهیم با باباجون بریم. محمد و سعید و هانیه رفتن با باباجون اینا. زهرا و معصومه و خاله من اومدن با ما. عمه اینا رفتن با آقااحمد(= شوهر خواهرشوهر= پسر عمه)و خواهرشوهر بزرگه و پسرش رفتن با آقارضا.

رفتیم پارک بادبادک‌ها. البته نمی‌دونم اسمش اینه یا نه. یه پارکیه نزدیک پارک دولت کیانپارس که مسابقات بادبادک بازی اونجا برگزار میشه و ما هم چند بار اونجا رفتیم و بادبادک هوا کردیم.پیاده که شدیم امین بادبادک محمد رو از ماشین درآورد ولی داد به من زیر چادرم بگیرم که اگه بقیه بچه‌ها بادبادک نداشتن بد نشه. ولی هر بابایی که میومد به تعداد بچه‌هاش بادبادک دستش بود. همه بادبادکا رو تو ماشین گذاشته بودن برای همچین وقتایی

تو پارک خیلی خوش گذشت. باباها بادبادک هوا کردن. بچه‌ها بادبادک باباها رو نگاه کردن، خاک بازی کردن و کلی لذت خاک‌بازی کردن رو بردن. ما هم که معلومه دیگه مشغول حرف زدن بودیم و لذت بردن از لذت مردا و بچه‌هامون. ساعت نزدیکای یک بود که به سمت خونه راه افتادیم. خاله رو بردیم تحویل بابابزرگ دادیم. تو راه برگشت محمد خوابش برد. امین دو تا ماءالشعیر خرید برا خودمون که خیلی چسبید.

خونه که رسیدیم چیزایی رو که باید تو یخچال می‌رفتن یه جوری تو یخچال جا دادیم و بعد هم لالا.

شب خیلی خوبی بود. به من خیلی خوش گذشت. باوجودی که رولت پنیرم خوب نشد، مرغا اون جوری که دلم می‌خواست نشد. سالاد رو نرسیدم خودم اماده کنم، نمک یادم رفت بیارم سر سفره و کنار میوه‌ها بذارم.

جای بابا و مامانم و داداش و خواهرم و شوهرش خـــــــــــــــــــیـــــــــلــــــــــــــی خالی بود.



جمعه 29 شهریور1387-13:14 |   | لینک مستقیم
مهمونی فردا

امروز هم خاکه، مثل دیروز و پریروز! در نتیجه من موندم خونه و محمد داره تلویزیون نگاه میکنه. صبح که بیدار شد از تو اتاقش داد زد: مامااااااان؟ - بله؟ - سلااااااااااام. - سلام - صبح به خیر! - صبح شما هم به خیر. وقتی صبح تا هر وقت دوس داره میخوابه خیلی سر حال بیدار میشه.

فردا شب افطاری داریم.از کلی قبل سعی کردم خونه رو تمیز و مرتب کنم، هرچند با این خاکی که هست تقریبا همه جای خونه دوباره خاکی شده. یه عالمه برنامه‌ریزی کردم برای امروز و فردا که کارام رو به موقع انجام بدم و مهمونی خوب بشه. امشب هم خونه بابابزرگم افطاری دعوتیم، یعنی افطاری پختن برا امشب هم تعطیل. دیشب به سفارش محمد سالاد الویه درست کردم برا امروز ناهار مهد (که نرفت مهد) و الویه به جای افطاری امشب می‌مونه برای سحری.

الان باید برم مرغا رو از فریزر دربیارم و بذارم یخش آب شه که تمیزشون کنم و تیکه کنم برای سوخاری شدن. به نظرتون اگه شب تا صبح بذارمشون توی ماست و فردا آرد خمیر نون باگت و ادویه بزنم بهشون و سرخ کنم خوب می‌شه؟ یا  بدون خوابوندن تو ماست فردا یه کم بپزم بعد تو آرد بزنم و سرخ کنم؟

برای تزیین دور مرغا باید لوبیاچیتی بپزم. بقیه چیزا رو  قرار شد امشب بعد از افطاری ِبابابزرگم بریم بخریم.

تالیاتلی  می‌خوام درست کنم. مایه گوشتی اونو امروز باید درست کنم. فردا هم رنگینک و نشا و رولت پنیر.

دعا کنید همه چی خوب پیش بره و مهمونیمون خوب بشه. شاید یه کیک هم بگیریم برای بعد از افطار و یه تولد کوچولو برای محمد بگیریم.



چهارشنبه 27 شهریور1387-11:5 |   | لینک مستقیم
نظام حقوق زن در اسلام- ۴

"مسأله اجازه پدر

مسئله‏ای كه از نظر ولايت پدران بر دختران مطرح است اين است كه آيا در عقد دوشيزگان كه برای اولين بار شوهر مي‌كنند اجازه پدر نيز شرط است يا نه ؟
از نظر اسلام چند چيز مسلم است :
پسر و دختر هر دو از نظر اقتصادی استقلال دارند . هر يك از دختر و پسر اگر بالغ و عاقل باشند و به علاوه رشيد باشند يعنی از نظر اجتماعی آن اندازه‏ رشد فكری داشته باشند كه بتوانند شخصا مال خود را حفظ و نگهداری كنند
ثروت آنها را بايد در اختيار خودشان قرار داد . پدر يا مادر يا شوهر يا برادر و يا كس ديگر حق نظارت و دخالت ندارد .
مطلب مسلم ديگر مربوط به امر ازدواج است . پسران اگر به سن بلوغ برسند و واجد عقل و رشد باشند خود اختياردار خود هستند و كسی حق دخالت ندارد . اما دختران : دختر اگر يكبار شوهر كرده است و اكنون بيوه است ، قطعا از لحاظ اينكه كسی حق دخالت در كار او ندارد مانند پسر است . و اگر دوشيزه‏ است و اولين بار است كه مي‌خواهد با مردی پيمان زناشوئی ببندد چطور ؟
در اينكه پدر اختياردار مطلق او نيست و نمي‌تواند بدون ميل و رضای او ، او را به هر كس كه دلش می‌خواهد شوهر بدهد حرفی نيست . چنانكه ديديم پيغمبر اكرم صريحا در جواب دختری كه‏ پدرش بدون اطلاع و نظر او ، او را شوهر داده بود فرمود اگر مايل نيستی‏ مي‌توانی با ديگری ازدواج كنی . اختلافی كه ميان فقها هست در اين جهت‏ است كه آيا دوشيزگان حق ندارند بدون آنكه موافقت پدران را جلب كنند ازدواج كنند و يا موافقت پدران به هيچ وجه شرط صحت ازدواج آنها نيست ؟ البته يك مطلب ديگر نيز مسلم و قطعی است كه اگر پدران بدون جهت از موافقت با ازدواج دختران خود امتناع كنند حق آنها ساقط ميشود و دختران‏ در اين صورت به اتفاق همه فقهای اسلام در انتخاب شوهر آزادی مطلق دارند .
راجع به اينكه آيا موافقت پدر شرط است يا نه ؟ چنانكه گفتيم ميان فقهاء اختلاف است و شايد اكثريت فقها خصوصا فقهای متأخر موافقت پدر را شرط نمي‌دانند ولی عده‏ای هم آنرا شرط مي‌دانند . قانون مدنی ما از دسته دوم كه‏ فتوای آنها مطابق احتياط است پيروی كرده است .
چون مطلب يك مسئله مسلم اسلامی نيست از نظر اسلامی درباره آن بحث‏ نمي‌كنيم ولی از نظر اجتماعی لازم مي‌دانم در اين‏باره بحث كنم . به علاوه نظر شخصی خودم اين است كه قانون مدنی از اين جهت راه صوابی رفته است .

مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت

فلسفه اين كه دوشيزگان لازم است - يا لااقل خوب است - بدون موافقت‏ پدران با مردی ازدواج نكنند ناشی از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعی كمتر از مرد به حساب آمده است . اگر به اين جهت بود
چه فرقی است ميان بيوه و دوشيزه كه بيوه شانزده ساله نيازی به موافقت‏ پدر ندارد و دوشيزه هجده ساله طبق اين قول نياز دارد . به علاوه اگر دختر از نظر اسلام در اداره كار خودش قاصر است چرا اسلام به دختر بالغ رشيد استقلال اقتصادی داده است و معاملات چند صد ميليونی او را صحيح و مستغنی‏ از موافقت پدر يا برادر يا شوهر مي‌داند ؟ اين مطالب فلسفه ديگری دارد كه گذشته از جنبه ادله فقهی ، از اين فلسفه نمي‌توان چشم پوشيد و به‏ نويسندگان قانون مدنی بايد آفرين گفت.
اين مطلب به قصور و عدم رشد عقلی و فكری زن مربوط نيست . به گوشه‏ای‏ از روانشناسی زن و مرد مربوط است . مربوط است به شكارچی‏گری مرد از يك طرف و به خوش باوری زن نسبت به وفا و صداقت مرد از طرف ديگر .
مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت . آنچه مرد را مي‌لغزاند و از پا در می‏آورد شهوت است ، و زن به اعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتر است . اما آن چيزی كه زن را از پا در می‏آورد و اسير می‏كند اين است كه نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردی بشنود . خوش باوری زن در همين جاست . زن مادامی كه دوشيزه است و هنوز صابون مردان به جامه‏اش نخورده است ، زمزمه‏های محبت مردان را به سهولت باور مي‌كند .
نمي‌دانم نظريات پروفسور ريك ، روانشناس امريكائی را تحت عنوان " دنيا برای مرد و زن يك جور نيست " در شماره 90 مجله زن روز خوانديد يا نخوانديد ؟ او مي‌گويد :

بهترين جمله‏ای كه يك مرد مي‌تواند به زنی بگويد ، اصطلاح " عزيزم ، تو را دوست دارم " است .

هم او مي‌گويد :

 خوشبختی‏ برای يك زن يعنی به دست آوردن قلب يك مرد و نگهداری او برای تمام عمر .

رسول اكرم ، آن روانشناس خدائی ، اين حقيقت را چهارده قرن پيش به وضوح بيان كرده است . می‏فرمايد :

 سخن مرد به زن‏ " تو را دوست دارم ، هرگز از دل زن بيرون نمی‏رود .

مردان شكارچی از اين احساس زن همواره استفاده ميكنند . دام " عزيزم ، از عشق تو مي‌ميرم " برای شكار دخترانی كه درباره مردان تجربه‏ای ندارند بهترين دام‌ها است .
در اين روزها داستان زنی به نام افسر كه مي‌خواست خودكشی كند و مردی به نام جواد كه او را اغفال كرده بود سر زبان‌ها بود و كارشان به دادسرا كشيد . آن‏ مرد برای اغفال افسر از فرمول فوق استفاده مي‌كند و افسر طبق نقل مجله زن‏ روز چنين می‏گويد : 

 اگر چه با او حرف نمي‌زدم اما دلم می‏خواست هر روز و هر ساعت او را ببينم  . عاشقش نشده بودم . اما به عشقی كه ابراز مي‌داشت نياز روحی داشتم . همه زنها همين طورند قبل از آنكه عشق را دوست داشته باشند عاشق را دوست‏ دارند و هميشه برای دختران و زنان پس از پيدا شدن عاشق عشق به وجود می‏آيد. من نيز از اين قاعده مستثنی نبودم .

تازه اين يك زن بيوه و تجربه ديده است . وای بحال دختران نا آزموده !
اينجاست كه لازم است دختر مرد ناآزموده ، با پدرش - كه از احساسات‏ مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرايط استثنائی برای دختران خير و سعادت مي‌خواهند - مشورت كند و لزوما موافقت او را جلب كند .
در اينجا قانون به هيچ وجه زن را تحقير نكرده است ، بلكه دست حمايت خود را روی شانه او گذاشته است . اگر پسران ادعا كنند كه چرا قانون ما را ملزوم به جلب موافقت پدران يا مادران نكرده است ، آنقدر دور از منطق‏ نيست كه كسی به نام دختران به لزوم جلب موافقت پدران اعتراض كند .

من تعجب مي‌كنم از كساني كه هر روز با داستان‌هائی از قبيل داستان بيوك‏ و زهره و عادل و نسرين مواجه هستند و می‏بينند و مي‌شنوند و باز هم دختران‏ را به تمرد و بی اعتنائی نسبت به اولياءشان توصيه مي‌كنند .
اين كارها از نظر من نوعی تبانی است ميان افرادی كه مدعی دلسوزی نسبت‏ به زن هستند و ميان صيادان و شكارچيان زن در عصر امروز ، اينها برای آنها طعمه درست ميكنند ، تير آوری مي‌نمايند و شكارها را به سوی آنها رم مي‌دهند.

آنچه در اين مورد قابل اعتراض است عمل مردم ايرانی است نه قانون مدنی‏ و نه قانون اسلام . در ميان مردم ما غالب پدران هنوز مانند دوران جاهليت‏ ، خود را اختياردار مطلق مي‌دانند و اظهار نظر دختر را در امر انتخاب‏ همسر و شريك زندگی و پدر فرزندان آينده‏اش ، بی حيائی و خارج از نزاكت‏ مي‌دانند و به رشد فكری دختر كه لزوم آن از مسلمات اسلام است توجهی‏ نمي‌كنند . چه بسيار است عقدهائی كه قبل از رشد دختران صورت مي‌گيرد و شرعا باطل و بلا اثر است .
عاقدها از رشد دختر تحقيق و جستجو نمي‌كنند . بلوغ دختر را كافی می‏دانند . در صورتي كه مي‌دانيم چه داستان‌ها از علماء بزرگ در زمينه آزمايش رشد عقلی و فكری دختران در دست است . بعضی از علماء رشد دينی دختر را شرط مي‌دانسته‏اند . تنها به عقد بستن دختری تن مي‌دادند كه در اصول دين بتواند استدلال كند و متأسفانه غالب اولياء اطفال و عاقدها اين مراعات‌ها را نمي‌كنند .
اما مثل اينكه بنا نيست عمل اين مردم انتقاد شود ، بايد همه كاسه‏ها و كوزه‏ها ر ا سر قانون مدنی شكست و افكار مردم را متوجه معايب قانون مدنی‏ كه زائيده قوانين اسلامی است كرد .
  "

نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - صفحه ۷۷ تا ۸۲



سه شنبه 26 شهریور1387-19:1 |   | لینک مستقیم
میلاد امام حسن مجتبی

میلاد امام حسن مجتبی، امام مظلوم تاریخ شیعه، فرزند بزرگ برترین مادر عالم، نوه اعظم پیامبر گرامی اسلام، سید جوانان بهشت، امام کرم و کرامت و بخشش بر همه شیعیان مبارک.
امید که در راه شناخت آن بزرگ گامی برداریم و از کمالاتش فیضی ببریم.



سه شنبه 26 شهریور1387-18:57 |   | لینک مستقیم
مبارکه

۵ سال پیش، نیمه ماه رمضان، روز تولد امام حسن (علیه السلام) که از نوجوانی علاقه خاصی بهشون داشتم، بعد از سحری خوردن و نماز خوندن  امین و مامانم که دو روز قبل رسیده بود اهواز، من داشتم تو اتاقمون تو خونه پدرشوهرم قدم می‌زدم که حس کردم این بار دیگه وقتشه. نمازمو خوندم و راهی بیمارستان شدیم، بیمارستان آریای اهواز. فقط یادمه که تا ساعت ۹ درد ‌کشیدم تا دکترم اومد و گفت هنوز زایمان نکردی؟ و چون اصرار داشتیم که طبیعی به دنیا بیاد پسر گلمون، قرار شد دو سه ساعت دیگه هم صبر کنیم. دکتر ساعت ۱ اومد و گفت نخیر این پسر تو نمی‌خواد بیاد بیرون و تصمیم گرفت منو ببره اتاق عمل. به پرستار که گفت،بهش خبر دادن اتاق عمل خالی نداریم. باورم نمیشد. تا اون ساعت درد رو تحمل کرده بودم برای تولد طبیعی بچه‌م، اما از اون به بعد خیلی زور داشت. حدود دو ساعت منتظر اتاق عمل بودیم. ساعت ۱ رفتم اتاق عمل،روی تخت دراز کشیدم و آمپول بیهوشی و دیگه چیزی نفهمیدم. دو سه ساعت بعد توی ریکاوری به هوش اومدم. اولین سؤالی که باید می‌پرسیدم حال بچه‌م بود که جوابش خیالم رو راحت کرد. متأسفانه وقت ملاقات به هوش اومده بودم و تو اون ساعت نوزادا رو تو از بخش نوزادان خارج نمی‌کردن. وقتی به اتاق مثلا خصوصیم(آخه اتاقش دو نفره بود و یه خانم دیگه توش بود که تازه زایمان کرده بود) توی بخش منتقل شدم، مامان و مادرشوهر و خواهرشوهرم اومدن. اونا قبل از من پسرم رو دیده بودن. هم اونا، هم پرستارا همش می‌گفتن یه پسر خوشگل با موهای زرد به دنیا آوردی. وقت ملاقات که تموم شد پسرم رو آوردن پیشم.وااای یه سر بود با یه عالمه موی زرد که برق می‌زدن.امین اومد پیشم، پسر موطلایی هم توی بغلم بود. گفت اسمشو چی بذاریم؟ ما درمورد اسم به نتیجه نهایی نرسیده بودیم. گفت همون محمد خوبه؟ گفتم آره. و پسر موطلایی بیمارستان آریا که پرستارا خودشونو می‌کشتن براش اسمش شد سید محمد. 

در تمام مدتی که من داشتم درد می‌کشیدم امین تو سالن انتظار بیمارستان بود، پرستاره می‌گفت شوهرت چقد دوست داره. همش میگه توروخدا کاری کنید درد نکشه. اگه لازمه ببریدش اتاق عمل. بعدا هم مامان اینا از نگرانی امین تو اون ساعتا برام گفتن. نگرانی‌هایی که هنوزم ادامه داره و همچنان امین همه تلاشش رو می‌کنه که من و محمد هیچ درد و ناراحتی و رنجی نداشته باشیم، هرچند به قیمت درد و رنج خودش تموم شه. هیچ وقت هم نذاشت من بفهمم هزینه عمل چقدر شد.

انقدر خابالو هستم من که این پرستاره که اومده بود برام شیوه بغل گرفتن و شیر دادن بچه رو توضیح بده خسته شد. چند بار اومد و گفت ولی من وسط حرفاش خوابم می‌برد. دست خودم نبود، خیلی خسته بودم و چشمام رو به زور باز نگه می‌داشتم. از همون موقع توی بیمارستان مشکل شیردهی من شروع شد که تا سه ماه ادامه داشت. این بچه ما بلد نبود درست شیر بخوره! اما اون هم گذشت.

فردای تولد محمد دکترم اومد و گفت باید راه بری. خیلی کار سختی بود. یه ذره راه رفتم اما اصلا نمی‌تونستم دردشو تحمل کنم. یه آمپول مسکن بهم زدن اما فایده نداشت. همه می‌گفتن از پله‌ها پایین برو اما من نتونستم و با آسانسور رفتم پایین.
مامان دو هفته‌ای پیشم بود و بعدشم زحمتای من و محمد با مادرشوهرم بود. همش منو تقویت می‌کردن و شیر و ماهی و چیزای دیگه بهم می‌دادن. محمد شبا تا ساعت ۳ بیدار بود و از ۱۱ تا ۳ گریه می‌کرد. بیش‌تر وقتا مادر شوهرم می‌خوابوندش. هرچی هم دم‌کرده و دارو برای نفخ و چیزای دیگه بهش می‌دادیم فایده نداشت. مشکل کم خوابیش که تا حدود سه سالگی به طور خیلی جدی باهاش درگیر بودیم و الان هم اگه مواظب نباشم برمی‌گرده.

شیرینیهای نشستنش، اولین قدمها، توی حیاط خونه باباجون بازی کردنا، آینه و عینک و بابا و مامان و ... گفتنهای دلنشینش. موهای طلایی که هنوزم تو خیابون انشگت‌نمامون می‌کنه.

حساسیت من سر این که تلویزیون نبینه قبل از دو سال، سر این که با محمد درست صحبت کنیم، آره نگیم و بگیم بله ؛ شبا محمد تو تخت ما نخوابه و بعد از هر بار شیر دادن بذارمش تو گهواره خودش و خیلی حساسیت های دیگه که بیشترش نتیجه داده. 

خدایا شکرت برای این هدیه آسمونی . کمکون کن بتونیم بهتر از اینا ازش نگهداری کنیم.

چند روز پیش تو تلویزیون یه خانمی صحبت می‌کرد که نکته جالبی درباره اصطلاح "مبارک باشه"  و "تبریک میگم" گفت: ما دو نوع آبگیر داریم: مرداب و برکه. مرداب آبگیریه که به آبهای روان راه نداره و آبش فاسد میشه ولی برکه چون به آبهای روان راه داره آبش سالم و تمیزه. ایشون می‌گفت مبارک و تبریک هم‌ریشه با  برکه هستند. وقتی کسی خونه می‌خره و می‌گیم مبارک باشه یعنی ایشالا خونه شما به اون آب روان رحمت و برکت وصل باشه. توی خونه‌تون خیر باشه.

خدایا وجود محمد رو برای مبارک کن. خدایا محمد ِما رو به آب‌های روان رحمت و برکت و هدایت خودت متصل کن. خدایا ما و محمد رو تسلیم امر خودت کن و از نسل ما مردمانی پاک و مسلمان خلق کن و اون چیزهایی رو که باید بدانیم و عمل کنیم به ما بنمایان و بر ما نظر کن.



سه شنبه 26 شهریور1387-8:3 |   | لینک مستقیم
نظام حقوق زن در اسلام -۳

بخش اول و دوم کتاب یعنی"خواستگاری و نامزدی" و "ازدواج موقت" از سرفصل درسی ما حذف بوده. بنابراین میرم سراغ بخش سوم:

"

استقلال در انتخاب سرنوشت

دخترك نگران و هراسان آمد نزد رسول اكرم :
- يا رسول الله از دست اين پدر . . .
- . . . مگر پدرت با تو چه كرده است ؟
- برادر زاده‏ای دارد و بدون آن كه قبلا نظر مرا بخواهد مرا به عقد او درآورده است .
- حالا كه او كرده است ، تو هم مخالفت نكن ، صحه بگذار و زن پسر عمويت باش .
- يا رسول الله من پسر عمويم را دوست ندارم . چگونه زن كسی بشوم كه‏ دوستش ندارم ؟
- اگر او را دوست نداری ، هيچ . اختيار با خودت ، برو هر كس را خودت دوست داری به شوهری انتخاب كن .
- اتفاقا او را خيلی دوست دارم و جز او كسی ديگر را دوست ندارم و زن‏ كسی غير از او نخواهم شد . اما چون پدرم بدون آنكه نظر مرا بخواهد اين‏ كار را كرده است ، عمدا آمدم با شما سئوال و جواب كنم تا از شما اين‏ جمله را بشنوم و به همه زنان اعلام كنم از اين پس پدران حق ندارند سر خود هر تصميمی كه مي‌خواهند بگيرند و دختران را به هر كس كه دل خودشان مي‌خواهد شوهر دهند .
.
اين روايت را فقها مانند شهيد ثانی در مسالك و صاحب جواهر در جواهر الكلام از طرق عامه نقل كرده‏اند . در جاهليت عرب ، مانند جاهليت غير عرب ، پدران خود را اختياردار مطلق دختران و خواهران و احيانا مادران‏
خود مي‌دانستند و برای آنها در انتخاب شوهر ، اراده و اختياری قائل‏ نبودند . تصميم گرفتن حق مطلق پدر يا برادر و در نبودن آنها حق مطلق عمو بود .
كار اين اختيارداری به آنجا كشيده بود كه پدران بخود حق مي‌دادند دخترانی را كه هنوز از مادر متولد نشده‏اند پيش پيش به عقد مرد ديگری در آورند كه هر وقت متولد شد و بزرگ شد آن مرد حق داشته باشد آن دختر را برای خود ببرد .

نهضت اسلامی زن ، سفيد بود

اسلام بزرگ‌ترين خدمت‌ها را نسبت به جنس زن انجام داد . خدمت اسلام به زن‏ تنها در ناحيه سلب اختيار داری مطلق پدران نبود . بطور كلی به او حريت‏ داد ، شخصيت داد ، استقلال فكر و نظر داد ، حقوق طبيعی او را به رسميت‏ شناخت . اما گامی كه اسلام در طريق حقوق زن برداشت با آنچه در مغرب‏ زمين مي‌گذرد و ديگران از آنها تقليد مي‌كنند دو تفاوت اساسی دارد :
اول در ناحيه روانشناسی زن و مرد : اسلام در اين زمينه اعجاز كرده است‏ . ما در ضمن مقالات آينده در اين باره بحث خواهيم كرد و نمونه‏هايی از آن‏ به دست خواهيم داد .
تفاوت دوم  در اين است كه اسلام در عين آنكه زنان را به حقوق‏ انسانيشان آشنا كرد و به آنها شخصيت و حريت و استقلال داد هرگز آنها را به تمرد و عصيان و طغيان و بدبينی نسبت به جنس مرد وادار نكرد .
نهضت اسلامی زن ، سفيد بود ، نه سياه و نه قرمز و نه كبود و نه بنفش . احترام پدران را نزد دختران ، و احترام شوهران را نزد زنان از ميان نبرد ، اساس خانواده‏ها را متزلزل نكرد . زنان را به شوهرداری و مادری و تربيت فرزندان بدبين نكرد . برای مردان مجرد و شكارچی اجتماع كه دنبال شكار مفت مي‌گردند وسيله درست نكرد . زنان را از آغوش پاك شوهران و دختران‏ را از دامن پر مهر پدران و مادران تحويل صاحبان پست اداری و پولداران‏ نداد . كاری نكرد كه از آن سوی اقيانوس‌ها ناله‏ها به آسمان بلند شود كه ای‏ وای كانون مقدس خانواده متلاشی شد ، اطمينان پدری از ميان رفت ، با اين همه فساد چه كنيم ؟ با اين همه بچه‏كشی و سقط جنين چه كنيم ؟ با چهل‏ درصد نوزاد زنا چه كنيم ؟ نوزادانی كه پدران آنها معلوم نيست و مادران‏ آنها چون آنها را در خانه پدری مهربان به دنيا نياورده‏اند علاقه‏ای به آنها ندارند و همين كه آنها را به يك مؤسسه اجتماعی تحويل مي‌دهند هيچ وقت‏ به سراغ آنها نمی‏آيند .
در كشور ما نيازمندی به نهضت زن هست . اما نهضت سفيد اسلامی نه نهضت‏ سياه و تيره اروپائی .نهضتی كه دست جوانان شهوت پرست از شركت و دخالت در آن كوتاه باشد، نهضتی كه به راستی از تعليمات عاليه اسلامی سرچشمه بگيرد ، نه اينكه به نام‏ تغيير قانون مدنی ، قوانين مسلم اسلامی دستخوش هوا و هوس قرار گيرد ، نهضتی كه در درجه اول به يك بررسی عميق و منطقی بپردازد تا روشن كند در اجتماعاتی كه نام اسلام بر خود نهاده‏اند چه اندازه تعليمات اسلامی اجرا مي‌گردد . "

نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - گزینش از صفحات ۷۳ تا ۷۶



سه شنبه 26 شهریور1387-7:30 |   | لینک مستقیم
شادی

"چقد شادن!"

این جمله رو امین گفت،حس کردم با حسرت یا افسوس یا یه چیزی تو همین مایه ها.
 تو راه شرکت بودیم، با هم، برگشتم دیدم یه دختر و پسر جوون بودن که شادی از راه رفتن و چهره هاشون پیدا بود.

امین ناشاده؟ آره. حداقل زیاد شاد نیست، بیشتر خسته ست.من عامل ناشادی امینم؟ من چه کار می تونم بکنم برای شادی کسی که عامل شادیهای منه؟؟



دوشنبه 25 شهریور1387-10:15 |   | لینک مستقیم
نظام حقوق زن در اسلام -۲

"از خوانندگان محترم اجازه مي‌خواهم پيش از ورود در مسائل مورد نظر چند نكته را با آنها در ميان بگذارم .

مشكل جهانی روابط خانوادگی

۱- مشكل روابط خانوادگی در عصر ما نه آنچنان سهل و ساده است كه بتوان‏ با پر كردن كوپن از طرف پسران و دختران يا تشكيل سمينارهائی از نوع‏ سمينارهائی كه ديديم و شنيديم كه در چه سطح فكری است آنرا حل كرد و نه‏ مخصوص كشور و مملكت ماست و نه ديگران آنرا حل كرده‏اند و يا مدعی حل‏ واقعی آن هستند .
" ويل دورانت " فيلسوف و نويسنده معروف تاريخ تمدن ميگويد :

" اگر فرض كنيم در سال 2000 مسيحی هستيم و بخواهيم  بدانيم كه بزرگترين حادثه ربع اول قرن بيستم چه بوده است ، متوجه خواهيم‏ شد ، كه اين حادثه ، جنگ و يا انقلاب روسيه نبوده است ، بلكه همانا دگرگونی وضع زنان بوده است ، تاريخ چنين تغيير تكان دهنده‏ای در مدتی به‏ اين كوتاهی كمتر ديده است و خانه مقدس كه پايه نظم اجتماعی ما بود ، شيوه زناشوئی كه مانع شهوترانی و ناپايداری وضع انسان بود ، قانون اخلاقی‏ پيچيده‏ای كه ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود همه‏ آشكارا در اين انتقال پرآشوبی كه همه رسوم و اشكال زندگی و تفكر ما را فرا گرفته است گرفتار گشته‏اند " .

اكنون نيز كه ما در ربع سوم قرن بيستم به سر مي‌بريم ناله متفكران غربی از بهم خوردن نظم خانوادگی و سست شدن پايه ازدواج ، از شانه خالی كردن‏ جوانان از قبول مسئوليت ازدواج ، از منفور شدن مادری ، از كاهش علاقه‏ پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت به فرزندان ، از ابتذال زن دنيای‏ امروز و جانشين شدن هوس‌های سطحی به جای عشق ، از افزايش دائم التزايد طلاق‏ ، از زيادی سرسام آور فرزندان نامشروع ، از نادر الوجود شدن وحدت و صميميت ميان زوجين ، بيش از پيش به گوش مي‌رسد .

مستقل باشيم يا از غرب تقليد كنيم ؟
موجب تأسف است كه گروهی از بی خبران می‏پندارند مسائل مربوط به روابط خانوادگی ، نظير مسائل مربوط به راهنمائی ، تاكسيرانی ، اتوبوسرانی ، لوله كشی و برق سال‌هاست كه در ميان اروپائيان به نحو احسن حل شده و اين ما هستيم كه عرضه و لياقت نداشته‏ايم و بايد هر چه زودتر از آنها تقليد و پيروی كنيم .
اين ، پندار محض است. آنها از ما در اين مسائل بيچاره‏تر و گرفتارتر و فرياد فرزانگان‏شان بلندتر است . از مسائل مربوط به درس و تحصيل زن كه‏ بگذريم در ساير مسائل خيلی از ما گرفتارترند  و از سعادت خانوادگی كمتری برخوردار مي‌باشند .

جبر تاريخ
بعضی ديگر تصور ديگری دارند ، تصور مي‌كنند كه سستی نظم خانوادگی و راه‏ يافتن فساد در آن ، معلول آزادی زن است و آزادی زن نتيجه قهری زندگی‏ صنعتی و پيشرفت علم و تمدن است ، جبر تاريخ است و چاره‏ای نيست از اينكه به اين فساد و بی نظمی تن دهيم و از آن سعادت خانوادگی كه در قديم‏ بود برای هميشه چشم بپوشيم .
اگر اينچنين فكر كنيم بسيار سطحی و ناشيانه فكر كرده‏ايم . قبول دارم كه‏ زندگی صنعتی خواه ناخواه بر روی روابط خانوادگی اثر گذاشته و مي‌گذارد . ولی عامل عمده از هم گسيختگی نظم خانوادگی در اروپا دو چيز ديگر است :
يكی رسوم و عادات و قوانين ظالمانه و جاهلانه‏ای كه قبل از اين قرن در ميان آنها درباره زن جاری و حاكم بوده است تا آنجا كه زن برای اولين بار در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا ، دارای حق مالكيت شد .
ديگر اينكه كساني كه به فكر اصلاح اوضاع و احوال زنان افتادند از همان‏ راهی رفتند كه بعضی از مدعيان روشنفكری امروز ما مي‌روند و مواد پيشنهادی‏ چهل گانه يكی از مظاهر آن است ، خواستند ابروی زن بيچاره را اصلاح كنند چشمش را كور كردند .
بيش از آنكه زندگی صنعتی مسئول اين آشفتگی و بی نظمی باشد ، آن قوانين‏ قديم متقدمان اروپا و اصلاحات جديد متجددانشان مسئول است . لهذا برای ما مردم مسلمان مشرق زمين هيچ ضرورت اجتناب ناپذيری نيست كه از هر راهی‏ كه آنها رفته‏اند برويم و در هر منجلابی كه آنها فرو رفته‏اند فرو رويم .  ما بايد به زندگی غربی ، هوشيارانه بنگريم . ضمن استفاده و اقتباس علوم و صنايع و تكنيك و پاره‏ای مقررات اجتماعی قابل تحسين و تقليد آنها بايد
از اخذ و تقليد رسوم و عادات و قوانينی كه برای خود آنها هزاران بدبختی‏ به وجود آورده است - كه تغيير قوانين مدنی ايران و روابط خانوادگی و تطبيق‏ آن با قوانين اروپائی يكی از آنهاست - پرهيز نمائيم . "

نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - صفحه ۳۰ تا ۳۲



یکشنبه 24 شهریور1387-9:18 |   | لینک مستقیم
بازی 6 کلمه‌ای

من مدتها پیش با دعوت  زهرا خانم وارد این بازی شدم. به خاطر این همه تأخیر معذرت می‌خوام.

قوانین بازی عبارتند از:

1- عبارت شش‌کلمه‌اي را در وبلاگ خود پست کنيد (در صورت لزوم توضيح هم اضافه کنيد)

2- به کسي که شما را دعوت کرده است، در اين پست لينک بدهيد.

3- پنج وبلاگ ديگر را با لينک به بازي دعوت کنيد.

4- به وبلاگ‌هاي دعوت‌شده اطلاع دهيد و براي آنها دعوت‌نامه‌اي بفرستيد.

  خیلی دنبال یه عبارت ۶ کلمه‌ای گشتم که حرف دلم باشه، هرچی پیدا می‌کردم یا ۵ کلمه بود یا ۷ کلمه یا بیشتر  تا اینکه تکه آخر شعر قیصر امین‌پور رو پیدا کردم:

دوباره

صبح

ظهر

غروب

شد

نیامدی

 چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی...

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ...

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن ...

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی...

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ...

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی ...

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام...

دوباره صبح،ظهر نه غروب شد نیامدی !

با این همه دیرکرد فکر نمی‌کنم دیگه دعوت ۵ تا دوست به این بازی جالب باشه.



شنبه 23 شهریور1387-18:38 |   | لینک مستقیم
خدایا

خدایا! بر من رحم کن اگر مرا بر آنچه نکردم عقاب کنند،
بر فریادهایی که نزدم،
و بر سکوتی که نداشتم،
صبر بر عذاب کردارم بسیار آسانتر است.


خدایا! بر من ببخشای اگر تو را به هوای نفس عبادت کردم،
که عبادت تو نیاز من است،
و تو فرق عبادت خود و غیرخود را اطاعت قرار دادی.


منبع: وبلاگ خانم منصوره مرگان ازغدی


شنبه 23 شهریور1387-10:49 |   | لینک مستقیم
نظام حقوق زن در اسلام-۱

 در راستای پربار شدن مطالب وبلاگ و ارائه درسایی که من یکی دو روزه می‌خونم و امتحان می‌دم و ۱۹ میشم، تصمیم گرفتم یه بخشایی از کتاب "نظام حقوق زن در اسلام"ِ شهید مطهری رو بذارم توی وبلاگم. مطالب کتاب به نظر من خیلی جالب بودند. هرچند برنامه‌ریزان درسی جامعةالزهرا یه بخشایی از کتاب رو از سرفصلای ما جذف کرده بودند و اونها بخش‌های خیلی جالبی بودند، من گزیده همون بخشایی رو که برای امتحان خوندم، کم‌کم و در چندین مطلب اینجا میارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و بخونید.

از مقدمه کتاب شروع می‌کنم که شهید مطهری در مورد کتاب توضیح میدن:

"در سال 45 تب تعويض قوانين مدنی در مورد حقوق خانوادگی ، در سطح‏ مجلات ، خصوصا مجلات زنانه ، سخت بالا گرفت . و نظر به اينكه بسياری از پيشنهادهائی كه می‏شد بر ضد نصوص مسلم قرآن بود ، طبعا ناراحتيهائی در ميان مسلمانان ايران به وجود آورد . در اين ميان ، قاضی فقيد ابراهيم‏ مهدوی زنجانی ، عفی الله عنه ، بيش از همه گرد و خاك می‏كرد و حرارت به‏ خرج می‏داد . مشاراليه لايحه‏ای در چهل ماده به همين منظور تنظيم كرد و در مجله فوق الذكر چاپ نمود . مجله مزبور نيز با چاپ صفحاتی جدول دار و به‏ اصطلاح آن روز " كوپن " ، از خوانندگان خود درباره چهل ماده پيشنهادی‏ نظر خواست . مشاراليه ضمنا وعده داد طی يك سلسله مقالات در مجله فوق‏ الذكر ، به طور مستدل از چهل ماده پيشنهادی خود دفاع نمايد .
مقارن اين ايام يكی از مقامات محترم و مشهور  روحانی تهران به اين بنده تلفن كردند و اظهار داشتند در مجلسی با مديران‏ مؤسسه كيهان و مؤسسه اطلاعات ملاقاتی داشتم و درباره برخی مطالب كه در مجلات زنانه اين دو مؤسسه درج می‏شود تذكراتی دادم . مشاراليهما اظهار داشتند اگر شما مطالبی داريد بدهيد ، ما قول می‏دهيم كه در همان مجلات‏ عينا چاپ شود .
معظم له پس از نقل اين جريان ، به من پيشنهاد كردند كه اگر وقت و فرصت اجازه می‏دهد ، اين مجلات را بخوانم و برخی تذكرات لازم در هر شماره‏ بدهم . بنده گفتم من به اين صورت كه در هر شماره حاشيه‏ای بر گفته‏ای‏ بنويسم حاضر نيستم ، ولی نظر به اينكه آقای مهدوی قرار است يك سلسله‏ مقالات ديگر در دفاع از چهل ماده پيشنهادی خود در مجله زن روز بنويسد ، من حاضرم طی سلسله مقالاتی درباره همان چهل ماده در همان مجله در صفحه‏ مقابل بحث كنم . تا هر دو منطق در معرض افكار عمومی قرار گيرد . معظم‏ له از من فرصت خواستند تا بار ديگر با متصديان تماس بگيرند . مجددا به‏ من تلفن كردند و موافقت آن مجله را با اين شكل اعلام داشتند . پس از اين‏
جريان اين بنده نامه‏ای به آن مجله نوشت و آمادگی خود را برای دفاع از قوانين مدنی تا آن حد كه با فقه اسلام منطبق است اعلام كرد و درخواست‏ نمود كه مقالات اينجانب و مقالات آقای مهدوی دوش به دوش يكديگر و در
برابر يكديگر در آن مجله چاپ شود . ضمنا يادآوری كرد كه اگر آن مجله با پيشنهاد من موافق است عين نامه مرا به علامت موافقت چاپ كند . مجله‏ موافقت كرد و عين نامه در شماره 87 مورخه 45 / 8 / 7 آن مجله چاپ شد و اولين مقاله در شماره 88 درج گرديد .
من قبلا ضمن مطالعات خود درباره حقوق زن ، كتابی از مهدوی فقيد در اين‏ موضوعات خوانده بودم و مدتها بود كه به منطق او و امثال او آشنا بودم . به علاوه ، سالها بود كه حقوق زن در اسلام مورد علاقه شديد من بود و يادداشتهای زيادی در اين زمينه تهيه كرده و آماده بودم . مقالات مهدوی‏ فقيد چاپ شد و اين مقالات نيز رو در روی آنها قرار گرفت .  طبعا من از موضوعی شروع كردم كه مشاراليه بحث خود را شروع كرده بود . درج اين سلسله مقالات مشاراليه را در مشكل سختی قرار داد ، ولی شش هفته‏ بيشتر طول نكشيد كه با سكته قلبی در گذشت و برای هميشه از پاسخگوئی‏ راحت شد . در آن شش هفته اين سلسله مقالات جای خود را باز كرد . علاقه‏مندان ، هم از من ، و هم از مجله تقاضا كردند كه اين سلسله مقالات‏ مستقلا ادامه يابد ، با اين تقاضاها موافقت شد و تا 33 مقاله ادامه يافت‏ . اين بود " شأن نزول " اين مقالات .
اگر چه در اين 33 مقاله فقط قسمتی از آنچه در نظر بود نگارش يافت و مطالب زيادی باقی ماند ، ولی اين بنده به علت خستگی و مشاغل ديگر از تنظيم و نگارش آنها خودداری كردم . علاقه‏مندان به اين مقالات از آن وقت‏
تا كنون مكرر تقاضای تجديد چاپ آنها را به صورت كتابی مستقل كرده‏اند و اين بنده به انتظار اينكه آنها را تكميل و يك دوره كامل از " نظام حقوق‏ زن در اسلام " يك جا چاپ كنم ، از تجديد چاپ خودداری می‏كردم ، اخيرا چون احساس كردم كه اين انتظار از خودم چندان به جا نيست به آنچه موجود است قناعت شد . مسائلی كه در اين سلسله مقالات طرح شد عبارت است از : خواستگاری ، ازدواج موقت ( متعه ) ، زن و استقلال اجتماعی ، اسلام و تجدد زندگی ، مقام‏ زن در قرآن ، حيثيت و حقوق انسانی ، مبانی طبيعی حقوق خانوادگی ، تفاوت‏های زن و مرد ، مهر و نفقه ، ارث ، طلاق ، تعدد زوجات .
مسائلی كه باقی ماند و يادداشتهايش آماده است عبارت است از : حق‏ حكومت مرد در خانواده ، حق حضانت كودك ، عده و فلسفه آن ، زن و اجتهاد و افتاء ، زن و سياست ، زن در مقررات قضائی ، زن در مقررات جزائی ، اخلاق و تربيت زن ، پوشش زن ، اخلاق جنسی : غيرت ، عفاف ، حيا و غيره ، مقام مادری ، زن و كار خارج و يك عده مسائل ديگر . "

نظام حقوق زن در اسلام - شهید مرتضی مطهری - انتشارات صدرا - صفحه ۲۴ تا ۲۶



شنبه 23 شهریور1387-8:50 |   | لینک مستقیم
طوفان

دیروز ما از بس دلمون برای پدرشوهر اینامون تنگ شده بود، تصمیم گرفتیم افطاری خودمون رو مونشو کنیم.صبح که شرکت بودم، امین برای ظهر جایی جلسه داشت، ماشین رو گذاشت دم شرکت و خودش رفت. برادرشوهرم اومد و بارفتیم دنبال محمد. خیلی وقت بود محمد رو شرکت نبرده بودم؛ از طرفی اگه ظهر می رفتیم خونه پدرشوهرم محمد نمیذاشت استراحت کنن. برای همینم با محمد و عمو ابراهیمش برگشتیم شرکت. کلی خوش گذشت. محمد داشب لپ تاپ من بازی می کرد و همه رو همراه خودش کرده بود.به مراحل سخت بازی هم که رسید عمو ابراهیم رو صدا کرد. عمو براش بازی کرد و ممد هم نگاه کرد.

ساعت کاری شرکت که تموم شد، امین برگشته بود اما هنور کار دات. موندیم تا کاراش تموم شد و باهم رفتی خونه باباجونِ محمد. اندر راه اون مسافرتی که سفرنامه‌ش رو نوشتم، خاله کوچیکه از یه شرینیای قنادی تعریف کرده بود که نزدیک خونه پدرشوهرمه ولی من قبلا ندیده بودمش. دیروز یهو چشمم افتاد بهش و به امین گفتم میگن شیرینیای این قنادی خیلی خوبه. یهو دیدم امین جلوی قنادیه نگه داشته.با همسر جان رفتیم داخل و یه کیلو کیک و یه کیلو زولبیا و بامیه های مختلف خریدیم.  رفتیم خونه دایی اینا(پدرشوهر من= دایی مامان من). یه کم نشستیم پیششون و بعد هم محمد رو سپردیم بهشون و رفتیم خوابیدیم.

تقریبا دم افطار بیدار شدیم. افطاری خورده بودیم و دور هم نشسته بودیم که دیدیم از بیرون صدا میاد. باد و خاک شده بود، حسابی. یه کم بعدیه صداهایی شنیدیم که در کمال ناباوری بارون بود. بارون با دونه های درشت. حیاطشون گل شده بود. مادرشوهرم که خیلی تمیزه و حساس به تمیزی، رفت زیر بارون حیاط رو شست. بعد از چند دقیقه دوباره خاک شد و برقا رفت. حدودای ۱۰ بود که تو هون خاک و باد شدید ما راهی خونه شدیم. وسط راه یه رعد و برقایی میزد که من خیلی ترسیدم. بیشتر مناطق برق نداشتن. شاخه هی درختا شکسته بود و افتاده بود تو اتوبان گلستان. یه وضعی بود که نگو. خیابونا تاریک، باد شدید، زمین یه ذره خیس،یه ذره خشک. باد انقدر شدید بود که گاهی حس می کردی ماشین رو تکون میده. خونه که رسیدیم هم برق نداشتیم. از سر و صدا خوابمون نمیبرد. به هر زحمتی بود چشامون رو بستیم و خوابیدیم. اینجا برق که نباشه، آب هم نیست؛ چون همه پمپ داره تو خونه ها و بدون پمپ آب نمیاد. دست شرکت توزیع برق اهواز درد نکنه که ساعت ۴:۴۵ صبح برقا رو وصل کردن. امین می گفت خیلی به موقع برقا رو قطع کرده بودن شب، که یه بار با پاره شدن سیما کسی آسیب نبینه. هرچند که ۴ نفر کشته طوفان دیشب که فامیلای یکی از دوستای امین بودن، با افتادن کابل برق پاره شده روی ماشینشون دچار اون حادثه شدن.

صبح هم که از خونه بیرون رفتیم، همه ماشینا گلی بودن. اما تو خیابون کارگرای شهرداری مشغول بودن. اتوبان گلستان تقریبا تمیز شده بود و اثری از برگا و شاخه های شکسته نبود. خوشحال شدم از این سرعت عمل.خدا به کسی که این کارگرا رو مدیریت میکنه و با این سرعت کارا رو برنامه ریزی میکنه خیر بده.

ولی من تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم، فقط تو رسانه ها دیده و شنیده بودم. پریشب اتفاق جالب و ترسناکی بود!



پنجشنبه 21 شهریور1387-1:45 |   | لینک مستقیم
سفرنامه قم 3

ساعت ۷ رفتم جامعه ، امتحان منطق ۷:۴۵ بود. ۸ نمره تشریحی و ۱۲ نمره تستی داشت. امتحان بعدی تفسیر بود که ساعت ۱۱ بود. بعد از منطق با مرضیه رفتیم اسکان و تفسیر خوندیم. من که نمیتونم طاقت بیارم و نرم جوابا رو ببینم، وسط تفسیر رفتم و دیدم منطق ۳ تا اشتباه تو تستی ها دارم. تشریحی‌ها رو هم می‌دونستم تقریبا خوب نوشتم.
امتحان تفسیر هم ۱۲ نمره تست و ۸ نمره تشریحی داشت. تفسیر ۱ دونه تست اشتباه  داشتم اما تشریحیا سخت بودن. من هم خوب نخونده بودم. اینا هم نامردی می‌کنن و مثلا یه سؤال میدن معنی کلمات زیر چیست. بعد ۴ تا کلمه میدن که اگه خوب خوب نخونده باشی اصلا نمی‌تونی حدسی بنویسی. وقتی کلمه تو آیه باشه میشه یه حدسایی زد اما خب اینا کلمه رو همینجوری تنها میدن.
بعد از تفسیر ساعت ۳ زن در اسلام داشتم. تقریب همش رو یه دور خونده بودم. البته یه دور در طول ترم. از اول ترم کتابش دم دستم بود گاهی بازش می‌کردم و هرجا میومد می‌خوندم. خیلی کتاب قشنگیه. هرچند وقتی که برای خوندن جدی‌تر به برگه لیست کتابا نگاه کردم دیدم ۴ تا فصل حذفن و دقیقا جذاب‌ترین فصلا هستن و من همشونو خونده بودم. بلافاصله بعد از تفسیر زنگ زدم به امین و کلی با هم حرف زدیم. بعد هم یه نگاه دیگه به کتاب نظام حقوق زن در اسلام ِ شهید مطهری و رفتن سر جلسه امتحان. بعد از امتحان که به کتاب نگاه کردم مطمئن شدم که بیش‌تر جوابام درست بودن.
بابام اومدن دنبالم و رفتیم خونه.
امتحان بعدی روش تدریس بود که من اصلا نگاه به کتابش نکرده بودم. و همین فاصله ۳ ظهر جمعه تا ۱۱ صبح شنبه رو براش در نظر گرفته بودم. خونه که رسیدم یه کم خوندم ، کتابش مال تربیت معلم‌ها بود . مراحل مختلف دانش و درک عاطفی و درک حرکتی رو بیان کرده بود و سطوح و آزمون‌هاشون رو. روش طرح و درس و این چیزا. شنبه صبح هم رفتم جامعه . اول رفتم جواب امتحان زن در اسلام رو چک کردم و دیدم یه دونه غلط دارم. تا ۱۱ روش تدریس خوندم.تا قبل از امتحان یه دور کتاب رو خوندم و یه ذره هم نمونه سؤال دست بچه‌ها بود که نگاشون کردم و رفتم سر جلسه.امتحان رو که دادم رفتم کتابخونه و کتابی رو که برای منطق گرفته بودم پس دادم. یه گشتی زدم و از فروشگاه فرهنگی اسکان سی‌دی برای محمد خردیم.  درسای احتمالی ترم دیگه رو از تو لیست درآوردم و رفتم کتاب و سی‌دی‌هاشونو از غیرحضوری گرفتم. به بخش تحقیق سر زدم و یه توضیحی درمورد تحقیقی که باید زودتر انجامش بدم خواستم و فهمیدم وقتش ترم نه و ده بوده نه الان که من ترم ۱۱ رو تموم کردم!
بعدم برگشتم خونه و سلام کردم و گفتم من تازه اومدم قم. محمد رو از مامان تحویل گرفتم و دوباره شدم مامانش، این مدت مامان من شده بود مامان محمد!

یکشنبه و دوشنبه و سه‌شنبه به خرید و حرم رفتن و پارک رنگین‌کمون رفتنو مبل دیدن گذشت. یه پارچه پرده‌ای برای جلوی در خونه گرفتم. دو سری ظرف پیرکس مربعی ِدو در،یه دونه پیرکس و یه دونه پلاستیکی، گرفتم برای مادرشوهرم و معلم خصوخی منطقم. یه رنده آشپزخونه و سه تا صافی یونیک گرفتم. برای خودم دو تا پیرهن توخونه خریدم. با فاطمه رفتم خرید و اون یه سری چیز برای خودش خرید. با بابام که سایزش با امین یکیه رفتیم و سه تا تی‌شرت و سه تا پیرهن و یه شلوار برای امین خریدیم، که البته یه پیرهنش که آستین بلنده برای امین کوچیکه، در واقع آستینش برای امین یه کم کوتاهه.

سه‌شنبه شب هم با بابا اینا و فاطمه و شوهرش شام رو تو رستوران البیک خوردیم، یه رستوران جدید که کنار پارک سرپوشیده رنگین‌کمان هست و میگن نمایندگی یه هتل باکلاس تو عربستانه. اسم بعضی از غذاها و دسرهاش هم عربی بود. اکثر غذاهاش، انواع مرغ سوخاری بود.یه مدل مرغ سوخاری داشت که اسمش رو یادم رفت ولی خیلی خوش‌مزه بود. قارچ سوخاریش هم عالی بود. بیش‌تر غذاهاش هم دو نوع تند و معمولی داشت.

فردا صبح ساعت ۴ از قم راه افتادیم و ۷:۱۵ فرودگاه مهرآباد بودیم. یه کم دیر شده بود، اما زودی کارت پرواز گرفتیم و بابام هم سفارش کرد کنار پنجره بدن بهمون. ردیف یکی مونده به آخر صندلی Bو Aبودیم.پرواز سر ساعت ۸ انجام شد و  امین هم فرودگاه اهواز منتظرمون بود. فقط یه کم زیادی منتظر شدیم تا بارها رو آوردن و چمدون و دو تا ساکی رو که اضافه شده بود به بارهای رفتنمون تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه.

تو خرید رفتنای قم هم چند نفر رو دیدم که خیلی خوشحالم کرد. یکیش خانم فلکی مربی حفظ قرآنم بود که از دیدن خودش و دخترش خیلی خوشحال شدم. دومی هم مامان سوسن، دوست دوران راهنمایی و ابتداییم بود که ازش خبری نداشتم. یه بارم که قبلا زنگ زده بودم مامانش گفته بود تهران ساکنه. با اون دوستم که شمارشو گیر آورده بودم هم کلی تلفنی حرف زدم و شماره موبایل خانم غلامی، دبیر زبان سال اول دبیرستانم رو ازش گرفتم. با خانم غلامی خیلی دوست بودیم، ولی هنوز بهش زنگ نزدم، مثل همون زهرای اول دبیرستانی روم نمیشه و نمی‌تونم با معلمام راحت و صمیمی باشم.

پـــــایــــان سفرنامه

قبل از قم رفتن امین گفته بود که ایمان، دوستش که مبل فروشی داره، یه تی‌وی‌ست خوشگل آورده. دقیقا همون روزی که بابام اینا رسیدن اهواز. ظهر اینا رو دیده بود، شب ما رفتیم که من ببینم و اگه پسندیدم بگیریمشون، ایمان گفت فروختمشون. هنوز توی مغازه بودن و من هم خوشم اومد. اما قرار شد برم قم و اونجا رو هم ببینم، بعد سفارش بدیم که ایمان بیاره برامون. قم که رفتم، هیچی ندیدم که خوشم بیاد و به امین اوکی دادم. امین هم سفارش به ایمان داد. ولی یه سری فیلما دراومد تا این مبلا از تهران بیان اهواز و نتیجه این شد که فردای اون روزی که من رسیدم یعنی پنجشنبه مبلا رسیدن اهواز و اومدن تو پذیرایی خونه ما. خونه خیلی تغییر کرد با مبل. جمعه هم دو تا قالی 6 متریای کرم رنگمون رو بردیم خونه بابای امین و امین ظهر تو گرما شستشون. حسابی زحمت کشید و منو خوشحال کرد. قالیا تا شب تقریبا خشک شده بودن و آوردیم خونه خودمون. برای احتیاط بیش‌تر تا شنبه عصر هم روی نرده‌های بالکن خونه خودمون گذاشتیمشون و شنبه عصر که امین اومد پهنشون کردیم. انقده پذیرایی خـوشــــگل شده.



دوشنبه 18 شهریور1387-1:2 |   | لینک مستقیم
نشاسته

نشا یا نشاسته یکی از دسرهای ماه رمضونیه که ما و احتمالا خیلیهای دیگه برای افطار و سحری درست می کنن. من طبق دستوری که از مامانم گرفتم اینجوری درستش می کنم:

مواد لازم:

نشاسته          ۱ پیمانه
شکر               ۱ پیمانه(یا ۱.۵ پیمانه)
آب                 ۶ تا ۹ پیمانه
گلاب              ۱ پیمانه
هل
زعفران
خلال بادام

طرز تهیه:

زعفران و هل را در گلاب حل می کنیم.
نشاسته و شکر رو با ۶ یا ۷ پیمانه آب سرد مخلوط می کنیم و هم می زنیم تا کامل حل بشن. بعد اونا رو روی گاز میذاریم و مرتب هم می زنیم تا غلیظ بشه .  غلیظ که شد خلال بادام ها رو بهش اضافه می کنیم و همین جور هم می زنیم تا جوش بیاد.تو این مدت اگه حس کنیم آبش کمه و زیادی غلیظ شده می توینم ۲ تا ۳ پیمانه دیگه هم آب اضافه کنیم.فقط باید یادمون باشهاون ۱ پیمانه گلاب آخر کار هم نشا رو رقیق تر می کنه.این مرحله زمان نسبتا زیادی می بره و باید خیلی مواظب باشیم،مدام باید هم زده بشه که ته نگیره. بعد از این که جوش اومد اون گلاب رو که هل و زعفرون رو توش حل کرده بودیم، اضافه می کنیم و کمی هم می زنیم و از روی گاز برمی داریم. باید ظرفا رو از قبل آماده کرده باشیم و خیلی سریع نشای داغ رو توی اونا بریزیم. بعضیا داغشو دوست دارند و بعضیا خنک. دیگه بستگی به سلیقه خودتون داره. بعد از چند دقیقه روی ظرفهای نشا یه لایه می بنده.

میشه به جای زعفرون از پودر کاکائو هم استفاده کرد. یا اصلا بدون زعفرون و با پودر نارگیل ِزیاد درست کرد که سفید و نارگیلی بشه. اما خانواده ما بیشتر همون زعفرونی رو می پسنده. زعفرون طعم نشاسته رو از بین میبره، اما این دو مدل یه کم مزه نشاسته مشخصه توشون.

میزان زعفرون و هل هم به سلیقه و البته جیبتون مربوط میشه.

پیمانه هم هرچی که میخواهید میتونه باشه، یه استکان، یه فنجون یا یه لیوان یا شایدم یه پارچ!

میزان آب هم میلیه. میتونید بیشتر بریزید که نشا کاملا آبکی بشه و تقریبا بشه نوشیدش. مادرشوهر من بیشتر اینجوری درست میکنه. یا کالا غلیظ و قالبی درستش کرد. این تعداد پیمانه که من گفتم یه چیز وسطه این دو حالته .

نشا

بفرمایید!



شنبه 16 شهریور1387-22:40 |   | لینک مستقیم
سفرنامه قم2

بعد از اینکه پسر داییم دو شب قم خوابید و رفت تهران، شب بعدش اون یکی پسر داییم که برای عروسی دوستش دعوت بود قم اومد . ما هم برای اون عروسی دعوت بودیم و با هم رفتیم عروسی. وسط درسا و امتحانا رفتن به عروسی دزفولیا حسابی لذت‌بخش بود. شنیدن شعرای عروسی شوشتری و دزفولی و دیدن مراسم خودمون توی قم خیلی خوش گذشت.اون شب بعد از عروسی پسر داییم اومد اونجا خوابید .

دو شب بعد کسی خونه بابام اینا نبود، اما شب بعدش خاله اینا و آقتبزرگ که می‌خواستن از تهران برگردن اهواز شب رو اومدن خونه بابام اینا خوابیدن و صبح زود به سمت اهواز راه افتادند، البته ابن لار پسر خاله‌م با زن و پسرش هم همراهشون بودن.

این از شب‌های قم بودن. اما از روزهاش بگم :

روز اول زنگ زدم به مرضیه کوثری، بلکه بتونه معلم خصوصی چیزی برام پیدا کنه. گفت که اتفاقا این ترم با یکی از بچه‌های حضوری جامعه مباحثه داشته که خیلی زرنگ بوده، قرار شد باهاش هماهنگ کنه و شماره اونو به من بده. روز دوم رفتم خونه فاطمه که درس بخونم(خاله اینا خونه بابام بودن). فاطمه برای شام دعوتشون کرد و من هم اولش سی‌دی درسامو گوش می‌کردم اما کم‌کم پاشدم کمک فاطمه. خیلی خیلی خوش گذشت. دلم کلی برای خودم سوخت که از فاطمه دورم و نمی‌تونم همیشه وقتی مهمونی داره برم کمکش یا وقتی من مهمون دارم اون بیاد کمکم. خیلی لذت‌بخشه کار کردن و آماده کردن وسایل شام و مهمونی با خواهر.اگه خاله اینا نیومده بودن این موقعیت پیش نمیمود!
خونه فاطمه که بودم مرضیه زنگ زد و گفت با معصومه شیخ‌الاسلامی صحبت کردم و شماره‌شو بهم داد. زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم که از پسفردا(دوشنبه) صبح توی جامعه منطق۳ رو بهم درس بده. تفسیر۳ رو هم با مرضیه کوثری قرار گذاشتیم که یکشنیه عصر با هم یه کم بخونیم و بقیه‌اش رو من خودم بخونم و قبل از امتحان با هم دوره کنیم. مرضیه یکشنبه کتاب فارسی المیزان رو برام آورد و آخرای سوره احزاب رو با هم خوندیم.

دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه ۸ تا ۱۲ با خانم شیخ‌الاسلامی منطق خوندیم. خیلی زرنگ بود و تند تند مطالب رو برام می‌گفت و جلو می‌رفتیم. نکته جالبش این بود که دوشنبه وقتی اسمشو تو خونه جلوی مامان گفتم، گفتن نکنه دوست فاطمه باشه. و بعد مشخص شد که خواهر دوست فاطمه است. وقتی هم به خود معصومه گفتم، گفت که آره فاطمه نوری رو می‌شناسم، همون که شعر میگه.

چهارشنبه عصر خونه معصومه قرار گذاشتیم و رفتم اونجا و تقریبا منطق رو تموم کردیم. چهارشنبه شب مصادف با همون عروسیه بود که گفتم. بابا اینا اومدن دنبالم خونه معلم منطق من و رفتیم عروسی.

من پنجشنبه ساعت ۳ اولین امتحانم بود که آشنایی با ادیان بود. کتابش جالب نیود. انواع و اقسام آیین‌های مردم دنیا از چین و ژاپن و چند و شرق و غرب. از تاریخ و پیشینه اونها تا اینکه کتاب و مراسم اونا چیه. من هم بخشای زیادی از کتاب رو نخونده بودم. اون روز ساعت ۱۲ رفتم جامعه ، بخش اسکان غیرحضوری. مرضیه کوثری هم ادیان داشت. اونجا بود و با یکی از بچه‌هاتی اصفهانی داشتن می‌خوندن. من که رسیدم مرضیه گفت تو کتاب نوشته برای جاهایی که این درس ۲ واحده یه بخشایی که کم هم نیستند حذفه. بچه‌ها از غیرحضوری پرسیدن گفتن که بله اونا حذفن. با این خبر من نزدیک ۱۰۰ صفحه آخر رو که نخونده بودم، دیگه نخوندم چون جزء همون حذفیا بود. تا ساعت ۳ با بچهها خوندیم و دوره کردیم و نمونه سؤال حل کردیم. قبل از امتحان با خودم و خدا گفتم اگه بالای ۱۷ بشم یه تسبیح صلوات می‌فرستم. اکثر امتحانای ما تستی هستن و نیم ساعت بعد از امتحان پاسخنامه رو می‌زنن تو اسکان غیرحضوری. اینجوری آدم می‌تونه ببینه نمره‌ش چند میشه.امتحان رو که دادیم و اومدیم بیرون، وقتی جوابا رو زدن دیدم میشم ۱۶. داشتم جوابا رو به یکی دیگه می‌گفتم که مرضیه گفت زهرا آخری رو اشتباه یادداشت کردی ، جوابش گزینه فلانه نه این که برا این خانم گفتی. نگاه کردن دیدم دقیقا همین اشتباه دیدن پاسخ درست سؤال آخره که نمره منو ۱۶ کرده، در حالی که ۱۷ نمره درسته. باور کردنی نبود. درسی که انقدر بد خونده بودم دقیقه همونی شد که تسبیح صلوات نذر کرده بودم. خیلی خوشحال شدم.

بیشتر بچه‌ها همه کتاب رو خونده بودن، چون توی برگه‌هایی که فرستاده بودن نوشته بود کل کتاب تو امتحان هست. من هم یه برگه درآوردم و نوشتم با توجه به حجم زیاد بخش‌های حذفی لطفا از ترم بعد به بچه‌ها اعلام کنید که اینا حذف هستند. برگه رو امضا کردم و با اجازه مسئول خوابگاه زدم به در که بقیه بچه‌ها هم ببینن و امضا کنن.

فرداش ۸ صبح منطق داشتم. شب قبل از امتحانای مهم و سخت کلاس رفع اشکال هست، تا ساعت ۸ موندم جامعه و منطق خوندم. ساعت ۸:۳۰ کلاس رفع اشکال بود تا ۱۰. ساعت ۱۰ بابام اومدن دنبالم.توی کلاس یکی از بچههای دبیرستانمون رو دیدم که دوسال از من کوچیکتر بود. اون زمانا با یکی از بچههاشون دوست بودم که خدا روشکر باهاش ارتباط داشت و شماره موبایل دوست قدیمیم رو ازش گرفتم.

......................ادامه دارد



چهارشنبه 13 شهریور1387-18:0 |   | لینک مستقیم
سفرنامه قم 1

دیروز برگشتم از قم؛ با هواپیما. وقتی با بابا اینا رفتم قم قرار بود آخر این هفته امین با ماشین بیاد دنبالم، من هم با خودم گفته بودم یکی دو روزی امین قم می‌مونه و یه سفر کوچولویی می‌ریم با هم دیگه؛ اما امین زرنگ‌تر از منه و یه جورایی منو مطمئن کرد که از این خبرا نیست.گفت که پنجشنبه میاد قم، جمعه هم برگردیم اهواز. من هم دیدم خب چه کاریه؛ نتیجه این کار فقط خستگی امینه و مصرف بنزین آزاد(بنزین سهمیه ما تموم شده) . بابام بس که این مدت سفر خارج رفته و قبلا هم هر هفته میومد اهواز برای تدریس با مدیر یکی از بزرگ‌ترین آژانس‌های فروش بلیت قم حسابی دوسته. از این طریق بلیت هواپیما گرفتم برای چهارشنبه و دیروز صبح ساعت ۸ پریدیم سمت اهواز و ۹ اهواز بودیم.
زحمت قم تا تهارن هم با بابای خوبم بود که ساعت ۴ صبح بیدار شدیم و ۷:۱۵ فرودگاه مهرآباد بودیم. من که همه مسیر رو خواب بودم.
این از برگشت به اهواز؛ اما قم رفتن ما:

من وقتی فهمیدم خاله اینا و آقابزرگ و خاله کوچیکه می‌خوان برن با بابا اینا و می‌خوان از مسیر شهرکرد برن و تفریحی برن قم، تردیدم برای اینکه با بابا اینا برم یا بذارم روز قبل از امتحان امین با ماشین منو ببره قم بیشتر شد، به بابام گفتم استخاره بگیرن، جوابش واقعا عجیب بود. به قول بابام فقط ننوشته بود زهرا بیا الان برو قم! اومده بود که خیر و رحمت و برکت الان پیش روی شماست ،به تعویق نندازیدش و  کاری نکنید که از دست بره. این شد که مصمم با بابام اینا عازم قم شدم.

خاله بزرگ من هم با ماشین خودشون همراه ما بودن، خاله کوچیکه و بابابزرگم هم اومدن که خاله تو ماشین خاله بزرگه بود و بابابزرگم هم تو ماشین بابای من.من هم که بیشتر مسیر خواب بودم. و محمد حسابی دایی علیرضا و آقابزرگ رو اذیت کرده بود، هرچند خودشون شاکی نبودن. از اراک تا قم هم دیگه همه خواب بودیم به جز محمد و بابام. کلی برای بابام حرف زده بود و قرآن و شعر خونده بود. بابام می‌گفتن" محمد نذاشت من بخوابموگرنه که من هم خوابم می‌برد". بعد هم قول جایزه بهش داده بودن.

بابابزرگ و خاله اینا هم که اول قرار بود برن تهران، تصمیم گرفتن تا نیمه شعبان قم بمونن. من حسابی اعصابم خرد بود که این جوری شد، آخه من می‌خواستم برم قم درس بخونم، این جوری طبقه بالا دست اونا بود و من نمی‌شد راحت برم بالا و درس بخونم. بابابزرگ و خاله اینا شنبه موندن قم و یکشنبه صبح رفتن تهران. بابام برای آقابزرگ و خاله کوچیکه بلیت هواپیما گرفته بود برای مشهد، همون روز نیمه شعبان، به واسطه همون مدیر آژانسه. خلاصه باید آقابزرگ زود می‌رسیدن تهران. چون ممکن بود نیمه شعبان مسیر قم تهران شلوغ باشه و اتوبوس یا سواری گیرشون نیاد که برن، پسر خاله‌م که دو سال از علیرضا بزرگ‌تره و حسابی با هم جورن، موند قم که خاله اینا آقابزرگ و خاله کوچیکه رو ببرن با خودشون. این شد که من از اتاق علیرضا به طبقه بالا نقل مکان کردم. دوشنبه ظهر پسر خاله‌م رفت تهران ؛ عصرش پسر داییم و پسر خاله‌ی پسر داییم زنگ زدن که ما میشه برای خواب بیاییم اونجا؟ (خودشون تهران هستن ولی دارن یه کارخونه می‌زنن شهرک صنعتی اطراف قم) مامان گفت بله بفرمایید. و من از بالا منتقل شدم به پایین، اتاق علیرضا.

.........

بقیه‌اش شامل ادامه سفرنامه و نتیجه امتحانام رو بعدا می‌نویسم. الان منتظرم مبل‌هامون رو بیارن، بهتره به خونه برسم و آماده‌ش کنم برای مبل!



پنجشنبه 7 شهریور1387-12:45 |   | لینک مستقیم