تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
آشپزی

۱- اینا رو به یکی از دوستام قول داده بودم که دستورشو بذارم. شرمنده که اینهمه دیر شد:

۱-۱: من رولت پنیر رو از وبلاگ زهرا جون یاد گرفتم و درست کردم. دستورش رو زهراجون تو این پست وبلاگش گذاشته، من هم عین همون رو کپی می کنم برای شما:

رولت پنیر:(عکس از وبلاگ زهرا جون)
مواد لازمش :نون ،پنیر،سبزی خوردن(ریحانو تره و...)گردوی خرد شده و اگرم خواستین کنجد ....
نون ها نرم باشه و تازه .... به شکل یه مربع 20در 20 برش بزنید پنیر روی سطحش کاملا صاف کنید ... بعد سبزی ها رو که کمی خرد کردید روی پنیرها و بعدم پودر گردو .....لقمه رو رول کنید و توی فویل یا نایلکس بچین و به مدت حداقل 1 ساعت توی یخچال بذارین ... بعد بیرون بیارین و به اندازه های 3 سانی برش افقی بزنید ...

۱-۲:تالیا تلی : یه چیزیه مثل ماکارونی، فقط نوارهای باریکه به جای اینکه لوله ای باشه. من برای افطاریمون از قم خریده بودم. آخه تو همه سوپریا پیدا نمیشه. اونایی که گرفته بودم تالیاتلی تخم مرغی رشد بودن و بسته بندیش شبیه لازانیا بود. درست کردنش از ماکارونی و لازانیا ساده تره. هر مایه ای که میخواهی رو آماده میکنی. تالیاتلی رو مثل ماکارونی تو آب جوش میندازی و بعد از حدود  ۱۰ دقیقه آبک میکنی. میشه مایه رو قاطی کرد یا اینکه تالیاتایا رو تو ظرف کشید و مایه و ریخت روش و برد سر سفره. میشه هم کاری که من کردم رو انجام دادو تالیاتلیا رو تو ظرف پیرکس کشیدم و مایه رو ریختم روش و کمی هم زدم که مایه یه خرده قاطیش بشه، یعد روش یه لایه پنیر پیتزا رنده کردم و گذاشتم توی فر تا پنیرش طلایی بشه و بعد بردم سر سفره.

۲- خوراک خلال:
مواد لازم:
سیب زمینی ، هویج ، فلفل دلمه ای ، پیاز یا پیازچه یا تره فرنگی ، ساقه کرفس، قارچ، آبلیمو

سیب زمینی و هویج و فلفل دلمه ای رو به صورت  خلالهای نازک برش میدیم. پیازچه بزرگا که فکر کنم اسمشون تره فرنگیه(خب نمیدونم اسمشون چیه اما اهواز زیاد هست ازشون) رو ساقه های سبزش رو جدا و خود پیازش رو جدا خلال می کنیم.در واقع ساقه ها رو اندازه بلندی انگشت کوچیکه دستمون  میبریم. قارچا رو ورقههای نازک میبریم. و یکی یکی تو روغن سرخ میکنیم. من به این ترتیب سرخ میکنم که روغن قبلی برای بعدی بمونه و مصرف روغن کمتر بشه و زیاد چرب نشه غذا.۱- سیب زمینی ۲-هویج ۳- قارچ (با حرارت زیاد و سریع تفت میدم) فلفل دلمه ای رو لازم نیست تفت بدیم. ساقه های کرفس رو هم چند دقیقه تو آب جوش میندازیم که بپزه. بعد هم ماد رو با هم قاطی میکنیم و میذاریم چند دقیقه(مثلا ۵ دقیقه) رو حرارت کم تو ظرف در بسته با هم بپزه. آخر سر آبلیمو رو روی مواد میریزیم و غذا رو تو ظرف مورد نظر کشیده و سرو میکنیم.

مهمونای من که خیلی خوششون اومد. امیدوارم شما هم بپزید و لذت ببرید.به نظر خودم آبلیموی آخرش خیلی مهمه.

مامانم که وضعش بهتره تو این غذا گوشت هم میریزه. گوشت رو لایه های نازک میبره و بعد خلال های نازک میکنه. اینجوری گوشت هم زمان زیادی برای پخت لازم نداره و مسلما طم خوبی به غذا میده

۳-نان تُست تخم مرغی :این شیرینیها رو برای شب یلدای خودمون که دو شب قبل از یلدای واقعی برگزار شد و بعدا داستانشو میگم درست کردم. نمیدونم میشه بهش گفت شیرینی یا چیز دیگه ایه. اما خوشمزه و ساده و کم خرجه:
مواد لازم: نان تُست ، تخم مرغ، شیر، شکر، کره آب شده

نانهای تُست رو به شکل دلخواه برش میدیم. میشه نون رو یه ۴ تا مربع کوچیک تقسیم کرد یا به ۴ تا مستطیل دراز که من دومی رو انتخاب کردم.

یه تخم مرغ + یک چهرم لیوان شیر(شایدم کمتر) + یه قاشق غذاخوری شکر(اگه دوست دارید بیشتر) رو با هم میزنیم.

نونای برش داده شده رو تو مواد می غلطونیم و طبق دستور اصلی تو ماهیتابه ای که با کره چرب شده سرخ میکنیم. اینجوری به نظرم چربیش زیاد میشه و برای درست کردن مقدار زیاد خیلی وقت میگیره. برای همین من کمی کره آب شده توی مواد اضافه کردم و نونا رو تو سینی فر که چربش کرده بودم گذاشتم. سینی رو توی فر گذاشتم و بعد از پند دقیقه نونا رو روبرو کردم که بالاشون هم طلایی بشه.

میشه چیزای دیگه ای هم تو موا اضافه کرد. من سبزی خشک و دارچین رو جداگانه اصافه کردم اما در کل طعمش زیاد تفاوتی نکرد، شاید هم مواد من کم بوده.

منبع اصلی این شیرینی سایت نی نی به به میباشد.و این هم دو تا تصویر از قبل و بعد از گذاشتن در فر:

قبل از فربعد از آماده شدن



شنبه 30 آذر1387-2:13 |   | لینک مستقیم
شناختن آدمها

"آدم­ها را از آن­چه درباره ديگران مي­گويند به­تر مي­توان شناخت تا از آن­چه درباره آن­ها مي­گويند."

با این جمله خیلی خیلی موافقم.



شنبه 30 آذر1387-1:18 |   | لینک مستقیم
هنوز گاهی...

هنوز گاهی باورم نمیشه که این منم که ساعت ۱۲ شب دارم تو آشپزخونه بدوبدو می کنم و برنجو آبکش میکنم و لپ تاپمو گذاشتم رو میز آشپزخونه و وایرلس به اینترنت ای دی اس ال خونه خودم وصل شدم و اینترنت گردی میکنم.

هنوز گاهی باورم نمیشه این که نشسته پای کامپیوتر خونه ما خواهر شوهرمه و اومده تا من تو نوشتن یه سایت فروشگاه مجازی کمکش کنم.

هنوز گاهی باورم نمیشه اونی که تو اون اتاق جلوی تلویزیون دراز کشیده شوهرمه که داره فیلم میبینه.

هنوز گاهی باورم نمیشه پسر گلم رو تختش خوابه و من نگرانم که شب پتو رو از روش کنار نندازه و سردش نشه.

هنوز گاهی باورم نمیشه که من زهرا هستم و اینقدر بزرگ شدم و این همه خوشبختم.

 



شنبه 30 آذر1387-0:16 |   | لینک مستقیم
عکس ها

 پاکتایی که برای عیدی دادن درست کردم.

 

شکلاتایی که بسته بندی کردم و بردم برای مربیای مهد محمد

 

نوشته هایی که پرینت گرفتم و با کاتر بریدم و تو بسته بندی شکلاتا استفاده کردم

 

مرقد دعبل-شاعر اهل بیت-در شوش



جمعه 29 آذر1387-10:58 |   | لینک مستقیم
عید غدیر مبارک

الحمدلله الذی جعانا من التمسکین بولایة علی امیرالمؤمونین و الائمة علیهم السلام

عید غدیر بر همه دوستان گلم مبارک باشه.

ایشالا عید غدیر بعدی رو در کنار مولامون، صاحب واقعی این جشن، شادی کنیم.

منم که همیشه با تأخیرم. دیگه روم نمیشه بگم ببخشید. چون میدونم تو دلتون میگید این بار رو ببخشیم، دفعه بعد مگه فرقی می‌کنه؟پس نمی‌خواد ببخشید.

جای همگی خالی دیروز رفتیم شوش.یعنی می‌دونید جریان چیه. من از اول این هفته درست و حسابی نرفتم شرکت.اینم شرح ماجرای ما:

شنبه رفتم شرکت.

یکشنبه: امین به من میگفت باید خودت بری ماشین ظرفشویی بیینی(پیش همین دوستش که لوازم خونه میفروشه)من هم میگفتم نه. آخرش زور اون بیشتر بود، در ظاهر البته . و قرار شد من یکشنبه صبح برم شرکت و بعدم برم کاوه(خیابونی که لوازم خونگیا توشن). شرکت که رفتم امین به این نتیجه رسید که من تنهابرو نیستم. خودش هم اومد باهام. رفتیم به بابای امیر گفتیم یه موریس برای ما بفرست خونه. بعد هم می‌خواست برگرده شرکت. گفتم بابا حداقل بریم ببینیم این موریس رو. تو که نمیذاری تو بازار بگریدم بقیه ماشینا رو ببینیم. رفتیم دیدیمش و یه خرج کوچولو انداختم گردنش. برای خودم نه ها. برای شرکت. این دفتر ما بر اثر خساست صاحب ملک گاز نداره. ما زمستونا یخخخخ میبندیم. راضیش کردم یه بخاری برقی بخریم.(دو تا داریم که با توجه به بالا رفتن تعداد پرسنل کم هستن). خلاصه بخاری به بغل برگشتیم شرکت. یه کم نشستم و بعد با امین رفتیم آموزش پرورش که یه گواهی بگیره(امین دبیر هنرستان هم هست و برق تدریس میکنه). تو راه برگشت از آموزش پرورش یه نونوایی خلوت دیدیم و امین جان لطف کردن یه عالمه نون گرفتن. این نون از مشکلات زندگی ماست که خدا رو شکر خیلی اتفاقی برای چند روزی حل شد. بعد هم منو رسوند خونه و خودش رفت کارگاه.

زهرا، خواهر کوچیکه شوهرم که کامپیوتر می‌خونه، یه برنامه داشت که می‌خواست بیاد خونه ما روش کار کنه! زهره موسوی،دوست دبیرستانیم که اینجا فوق مدیریت می‌خونه و هر هفته برای یه درسی باید سمینار بدن و میاد خونه ما پاورپوینت درست میکنه، می‌خواست بیاد پاورپوینتشو درست کنه.

دیگه از ظهر که خونه رسیدم زهرا اومد و مشغول کارش شدیم. عصر هم زهره اومد. یکی با کامپیوتر و یکی لپ تاپ مشغول بودن. زهره میخواست فرداش بره قم و از اونجایی که رابطه‌ش با سمیه هم زیاد شده، گفت زنگ بزن سمیه جون هم بیاد. خلاصه باید میدیدی چه خبره خونه ما. سمیه و من داشتیم کمک زهرا و زهره میکردیم. محمد تا بعد از ظهر تمرین داشت و امین که کارگاه بود و نزدیک مهد و خونه، رفت آوردش خونه و یه چای خورد و رفت بازار برای کارای خودش خرید کنه.

تا ساعت ۱۰ اونا مشغول بودن و چون من اصلا نمی‌خواستم برای زهرا یا زهره کارشو انجام بدم و می‌خواستم خودشون کارشونو کنن و من در حد کمک باشم، مشغول آشپزی شدم. یه غذایی براشون درست کردم بی نظیر.خوراک خلال اسمیه که مامانم برای غذای مشابه اون گذاشتن.

شام خوردیم و زهره رو رسوندیم خوابگاه و زهرا موند خونه ما که فردا کارش رو تموم کنه. تا ساعت ۱:۳۰ پای برنامه زهرا بودم و خوابیدم.

اون مدت که امین خونه بود، زنگ زد به امیر که چی شد؟ اونم گفت موریس زیاد خوب نیست، مجیک بهتره. ما هم دو دل شدیم و بهش گفتیم باشه پس دست نگه دار خبرت میکنیم.

دوشنبه: صبح امین زود بیدار شد و رفت مدرسه. زنگ زدم مهد گفتن محمد ساعت ۱ تمرین داره . من هم صبح نبردمش مهد و گذاشتم بخوابه. برنامه زهرا تا ظهر تموم شد و ناهار من درآوردی من رو خورد و رفت. از خورشتای معمول خسته شدم. چیز زیادی هم تو خونه نداشتیم. کلی مواد برای شام دیشب مصرف کرده بودم آخه. چلو درست کردم با یه چیزی بین آبگوشت و قیمه! زهرا که ناهار خورد و رفت دانشگاه. من زیاد کمک زهرا نکردم. بیشتر حواسم به ماشین ظرفشویی و تحقیقات اینترنتیم بود و فریزری که آف کرده بودم و حسابی کار داشت و البته محمد جون که اصرار در کمک کردن برای یخ شدن برفکاش داشت.

ظهر محمد رو بردم مهد و عصر امین رفت دنبالش. مهد یه برگه رضایتنامه هم دادن که فردا بچه ها رو ببرن علی بن مهزیار. من به این نتیجه رسیدم که موریس بهتره. امین که با محمد برگشت انقدر خسته بود که نمیشد بهش بگم بریم بازار.

من این چند روز خیلی خسته بودم، بیشتر از اونی که باید جسمم خسته بود. امین که برگشت و خوابید، من هم خوابم برد. ساعت ۸ بیدار شدم دیدیم محمد یه جوریه. دست زدم دیدم تب داره و کمی بی حاله. شامشو دادم و یه کم شربت استامینوفن و خوابوندمش. خودمم که دیگه خوابم نمیبرد. نشستم به وبلاگ خونی و اینترنت گردی. یاد یه وبلاگی افتادم که قبلا دیده بودم و میخواستم آرشیوشو بخونم. جونم براتون بگه که تا ۶ صبح داشتم آرشیو اینجا رو می‌خوندم.

 سه شنبه: ۶ نمازخوندم و چای دم کردم و خوابیدم.قبلش هم به امین که برای نماز بیدارش کردم گفتم چای حاضره بخورد بعد برو. ساعت ۸ بیدار شدم.محمد کاملا خوب بود. ازش پرسیدم میخوای بری علی بن مهزیار یا میخوای بخوابی؟ گفت میخوابم. منم مشغول خوندن بقیه این وبلاگ شدم. محمد که بیدار شد، زنگ زدم مهد گفتن ظهر تمرین دارن. یه کاری می‌خواستم بکنم که به رینتر احتیاج داشتم. پرینتر خونه سمیه بود. ساعت ۹ بود و قاعدتا سمیه باید سر کار می‌بود، اما گفتم بذار اول خونه زنگ بزنم. بیچاره رو از خواب بیدار کردم و فهمیدم که معصومه هم دیشب تب کرده و صبح هم خوب بوده ولی مدرسه نرفته. نتیجه این شد که مثل هم توی خونه بودیم. سمیه در جریان کاری که با پرینتر داشتم بود. دو ساعت بعد پرینتر رو آورد و گفت دارم میرم مدرسه معصومه مشقاشو تحویل بگیرم. گفتم ما هم میاییم. همه با هم با رانندگی سمیه جون رفتیم مدرسه و تو راه برگشت یه سری وسایل که میخواستم رو خریدیم. اومدیم خونه ما و مشغول ساختن شدیم. ساعت ۲ محمد رو رسوندیم مهد و خودمون هم نشستیم با مدیر مهد صحبت کردیم. خودمون یعنی من و سمیه. بچه های سمیه همین مهد میرفتن قبلا اما امسال هانیه هم رفت مدرسه معصومه برای پیش دبستانی و سمیه و بچه ها مدتها بود مهد نرفته بودن و دلشون تنگ شده بود. عیدی هایی رو که برای مهد درست کرده بودیم گذاشتیم رو میزشون و ساعت ۴ برگشتیم خونه.طبق معمول زنگ زدم به امین که آیا میتوانی را بیاوری خانه؟ و عزیز دل هم طبق معمول گفت آری. کلمات ببین چه بازی‌ای میکنن با آدم. امین گفت من میام خونه، با هم بریم. من برداشتم این بود که میره دنبال محمد میاد خونه که با هم بریم برای خرید ماشن ظرفشویی. امین منظورش این بوده بود که میام خونه با هم بریم مهد دنیال محمد. وقتی با محمد اومدن خونه، سمیه اینجا بود چون با پرینتر یه کاری داشت. چای و میوه خوردیم و کلی بحث درباره این که -بریم ماشین بخریم. -نه، من نمیتونم. -خودت گفتی میریم. -نه من نگفتم. البته همش به شوخی و خنده ها. سمیه که رفت فهمیدم کارت اعتباری امین که توش پول بوده نمیدونه کجا جاش گذاشته.

خدایی ما الان در وضعیت مالی افتضاحی به سر میبریم. از چند تا جای دولتی طلبکاریم که پولمون رو نمیدم، مخمون یه چیزیش شده که اینهمه سرسختانه میخواهیم ماشین ظرفشویی بخریم. خودم نمیدونم چرا این کارو میکنیم.

خلاصه ما اون شبم نرفتیم. من هم خیلی زود خوابم برد و نمیدونم محمد و امین کی خوابیدن.

چهارشنبه= عید غدیر خم: صبح که بیدار شدیم، امین اصلا حال و حوصله نداشت. ماشین بنزین نداشت و ما یه ذره هم نقدینگی نداشتیم. کارتی که پول توش بود هم مجهول المکان. امین با پول خوردای ته جیبامون رفت که کمی بنزین بزنه و بره تا دفتر و بگرده دنبال کارت. ما رو نبرد که اگه وسط راه ماشین بنزینش تموم شد ما آواره نشیم و فقط خودش باشه. میتونید تصور کنید یه مرد تو همچین شرایطی چقد حال روحیش بده. امین که رفت داداشش زنگ زد میایید بریم شوش؟ من گفتم والا اوضاع ما اینجوریه. به خود امین زنگ بزنید. نمیدونم بین امین و داداشش چی گذشت که داداشش زنگ زد من رضایت امینو گرفتم.آماده شید. قرار شده بود امین بره کاراشو بکنه و چراغ راهنمایی رو که من زده بود درست کنه و بیاد.اونا هم راه بیفتن تا ما بهشون برسیم. من که سعی داشتم تو اون اوضاع تشنج ایجاد نکنم، از صبح که بلند شدم فکر ناهار رو کرده بودم. ناهار رو درست کردم. امین که اومد ساعت ۱۲ گذشته بود. راه افتادیم. یه کوچولو پرسیدم کارت پیدا شد؟ گفت نپرس.منم دیگه نپرسیدم.هنوزم نمیدونم دیروز چه خبر بوده؟!

تو این فاصله که ما برسیم شوش آقارضا اینا رفته بودن چغازنبیل. ناهار از رستوران خریدن و اومدن پارکی که ما نشسته بودیم. روبروی شورای اسلامی شوش. همون نزدیکی یه جایی بود که مرقد دعبل بن علی الخزاعی ، شاعر معروف اهل بیت بود. یه ساختمون خیلی زیبا. اونجا نماز خوندیم و برگشتیم اهواز.

تو این سفر زهرا هم با آقارضا اینا اومده بود. ما از قبل براش عیدی تدارک دیده بودیم. من هم یه پاکت خوشگل درست کرده بودم. اما اونجا بهش ندادیم. بعد از شوش همه رفتیم خونه پدرشوهرم و اونجا بهش عیدیشو دادیم.

تو راه برگشت به امین گفتم بریم خونه بابات اینا عید دیدنی؟ گفت اگه خواستی بعدشم بریم خونه آقابزرگت. من از خوشحال بال درآوردم که حتما حالش بهتر شده که این پیشنهاد رو داده.

بعد از خونه پدرشوهرم رفتیم خونه آقابزرگ. ۳تا خاله رو دیدیم و پسرخاله‌م که تهران درس میخونه و تازه عقد کرده با نامزدش اونجا بودن که از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.

بعد از خونه بابابزرگم رفتیم خونه عمه‌م. همون عمه ای که یه دخترش زنداداش امینه و یه پسرش دامادشونه. اونجا بودیم که عموحسینم هم که از تهران اومدن برای این تعطیلات اومدن. چقدر از دیدن همه خوشحال شدیم، هم من و هم امین. با کلی انرژی و روحیه برگشتیم خونه.

واقعا خدا رو شکر میکنم برای داشتن این خانواده. برای این که برادر بزرگ امین به قول خودش خیلی خن داداشه. برای این که همه هوای همو دارن. اگه آقارضا به ما نمی گفت بریم شوش و امینو راضی نمیرکد روز خوبی نداشتیم احتمالا.

خدا رو شکر میکنم که امین اینهمه از دیدن عمو و عمه و آقابزرگ من شاد میشه و میگه عموت رو خیلی دوست دارم با وجود اینهمه اختلاف سیاسی که با هم داریم.

پنجشنبه: من چون دیشبم زود خوابیدم، امروز صبح زودتر از همه بیدار شدم. فقط دیشب برای محمد شام گرم کردم و گذاشتم که خودش بخوره.چون غذا خورشت سبزی بود خیالم راحت بود که میخوره و لازم نیست بالای سرش باشم. نمیدونم امین کی خوابید.

الانم من مثلا زود بیدار شدم که وبلاگ بنویسم، نیم ساعت بعد محمد بیدار شده و اومده تو سرم یه بند داره میگه مامان. من نمیدونم این بچه این همه انرژی رو از کجا میاره.

به خودم قول دادم دیگه حرف ماشین ظرفشویی رو نزنم و اعصاب امینو به هم نریزم. هرچند اون با صبوری برخورد کرده و هیچی نگفته، اما میفهمم که تو این اوضاع مالی ممکنه بهش فشار بیاد. البته این از اخلاقای امینه که هزینه بالای ۱۰۰ هزار تومن رو راحت تر از هزینه های خرده ریز میکنه.

امشب اینجا مراسم سب یلدا برگزاره. با حضور کلی آدم، خونه خواهرشوهرم که طبقه بالای ما هستن. پارسال هم این مراسم رو داشتن اما من تهران بودم ، با بابام اینا خونه عمو حسین بودیم. امشب شاید عمو زودتر بیاد خونه ما تا کارای سایتشو با هم انجام بدیم و بعد هم بریم بالا برای دورهمی شب یلدا.

 

ایشالا تو مطلب بعد عکس میذارم. هم عکسای عیدی هایی که درست کردم، هم عکسای شوش رو.

یه خبر دیگه:

دایی من هم وبلاگ نویس شد: بابای سید یوسف و سید حسام .

۱-حتما ادامه مطلب پست اول رو ببینید.۲- دقت کنید عکسی که گذاشته توی خونه ما، روز تولد محمد از بچه‌هاش گرفتن.



پنجشنبه 28 آذر1387-8:53 |   | لینک مستقیم
چند روز گذشته

کلی حرف دارم، اما انقدر کار دارم تو شرکت که نمیرسم بیام سراغ وبلاگام. انقدر ساعتایی که تو خونه هستم کم هستند که به کارای خونه هم نمیرسه، چه رسد به اینترنت سر زدن.

دوشنبه:روز عرفه با دو تا دوست دبیرستانیم که اهواز هستند، رفتیم مسجد دانشگاه علوم پزشکی. برنامه شون خوب نبود زیاد اما کلی خاطرات برای من زنده کرد. زمانی که محمد رو میبردم مهددانشگاه. ۱۱ ماهش بود. من با کیف خودم و یه کیف بزرگ، پر از لباس و پوشک و غذا و چیزای دیگه برای محمد و خود محمد تو آغوش، از پل عابر پیاده رد میشدم و هربار میترسیدم که از سطح شیبدارش لیز بخورم.

بعد از دعا رفتیم دانشکده مهندسی. یکی از بچه هایی که بعد از تولد محمد باهاشون هم کلاس شدم رو دیدم که داشت فوق میخوند. بهم گفت قبلاخوش تیپ تر بودی. اونم برام یه سری از خاطرات محمد کوچولو رو زنده کرد. بهم گفت محمد هنوز کفشاشو بو میکشه؟ من اصلا یادم نبود. راشین گفت اون وقتا میگفتی "من از این اخلاقا ندارم. خیلی بدم میاد محمد هی بو میده، بو میده بکنه!" چیزایی تعریف کرد که من یاد سختیای زندگی با پدرشوهرم اینا افتادم. چیزایی که فراموششون کرده بودم.چیزایی که فقط وقتی با هم زندگی میکردیم اذیتم میکردن و الان که از هم دوریم به کلی فراموششون کردم. خدایا برای این استقلال شکرت!

بعد از دیدن راشین رفتم سراغ اتاق اساتید. تنها استادی که تو اتاقش بود مهندس بهلول بود، همونی که دلم میخواست ببینمش. استاد پروژه خودم و دوست امین. کلی هم اونجا نشسته بودم و حرف زدیم.استادم از امین شکایت کرد که تلفن هم نمیزنه و من هم سعی در توجیه و گفتن این که امین سرش خیلی شلوغه و این حرفا.

سه شنبه:عید قربان زیاد خوش نگذشت.امین از روز قبلش سردرد بدی داشت و زیاد حالش خوب نبود. از طرفی دوست داشتم با پدرشوهرم اینا بریم جایی، اما اومدن یهویی عموش برنامه رو خراب کرد. منم خیلی حالم گرفته شد.

چهارشنبه: من برای اولین بار بدون امین رانندگی کردم. امین رفته بود ایذه برای کاری و ماشینو گذاشت برای من. صبح محمد رو رسوندم مهد و خودم رفتم کارگاه. برای خریدن ساندویچ ناهار با همکارم رفتیم همون نزدیکیا و برگشتیم. عصر رفتم مهد دنبال محمد ، با هم رفتیم پارکی که نزدیک مهدشونه. بعد از پارک برگشتیم خونه و از تو راه میوه خریدیم. خوب بود اما وقتی میوه ها رو خریدیم و خواستم ماشینو از پارک دربیارم، نتونستم ماشینو دربیارم و چراغ راهنما رو زدم به وانت میوه فروشیه و شکست. اما در کل خوب بود. امین میگه دو تاچراغ میخرم که دفعه بعد هم با خیال راحت بزنی.  شبش رفتیم خونه پدرشوهرم، میخواستیم چیزی نگیم بهشون. هنوز نرسیده و سلام نکرده محمد گفت تصادف کردیم و با آب و تاب جریانو تعریف کرد. البته نمیگفت مامانم پشت فرمون بوده.
از اون روز به بعد امین هر بار باید کلی التماس محمد بکنه که بذاره بشینه پشت فرمون. هر بار میگه مامان باید رانندگی کنه. قربون پسر گلم بشم.

پنجشنبه: از صبح تا ساعت ۵ عصر شرکت بودم. شب رفتیم دیدن عموم و زن عموم(= دختر عمه امین و شوهرش) .یه سر کوچولو هم خونه پدرشوهرم زدیم و محمد اونجا کلی فیلم درآورد سرمون تا یه کم از برنامه هایی رو که تو جشن بهزیستی اجرا کرده بود بهمون نشون بده. ۱۰ دفعه روبان برید و ما برای هر کدوم ۱۰ دفعه بسم الله الرحمن الرحیم با انواع لحن های فارسی و عربی گفتیم، همه با هم با صدای بلند.

جمعه: پدرشوهرم و دو تا عموهای شوهرم (= سه تا دایی های مامانم)با خواهرشوهرم با هم رفتند شوشتر و کلی جای ما خالی بود. ما به خاطر تمرین فوق العاده نمایش آقا محمد که از ساعت ۱۱ تا ۳بود،  موندیم اهواز، توی خونه.

آخر شب داشتم ظرفا رو میشستم که اصلا کم نبودند و نتیجه تنبلی دو سه وزه من تو شستن ظرفا بودن که یهو یه سوسک افتاد پایین. امین رو صدا کردم و اونم نصف یه اسپری سوسک کش رو خالی کرد روی سوسکه و ظرفا. انقد از دیدن این صحنه حالم بد شد که امین گفت بقیه ظرفا رو خودم میشورم. (یواشکی: حوصله شستنشون رو نداشتم. از صبح دلم میخواست امین بشوره اما نمیشد که بگم بهش)کلی در مورد ظرف شستن مردا صحبت کردیم. بعد هم پروژه خرید ماشین ظرفشویی که چند روزیه حرفش هست، یهو جدی شد. دست آقا یا شایدم خانم سوسکه درد نکنه

شنبه: در خدمت شرکت هستیم و یواشکی داریم وبلاگ می نویسیم. امروز قراره ماشین ظرفشویی بخریم. مارک موریس.مامانم تازگی خریده و راضیه. یکی از همکارام هم کلی تعریفشو کرده. شما نظری ندارید در موردش؟؟

آخیش چقد حرف داشتم .حالا که نوشتم کلی احساسات خوب پیدا کردم.البته بگما این خلاصه بود.



شنبه 23 آذر1387-12:15 |   | لینک مستقیم
وبلاگ مامان جون - برای اولین بار در بین وبلاگ های فارسی

 و اینک خبر من:

http://mamanjoun.blogfa.com/

دوستای گلم، ببینم چه می کنید با بازدید و نظراتتون!



شنبه 16 آذر1387-0:9 |   | لینک مستقیم
مأمور خرید

پنجشنبه ۱۴/۹/۸۷

بعد از شام، هنوز سر سفره بودیم که یواشکی به امین گفتم«غُر بزنم؟» گفت «آره». تو گوش محمد گفتم «به بابا بگو بریم لینا لوله­ای بخریم» محمد هم به امین گفت. امین گفت«باشه. سفره رو جمع کنیم بریم سوار ماشین بشیم.»

سفره رو جمع کردم و با محمد رفتیم تو اتاقش نقاشی­ای رو که بهم قول  داده بود بعد از شام بکشه، برام کشید و آماده شدیم برای رفتن. سوار ماشین که شدیم بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشیم می­رفتیم، هدف دور خوردن و خرید لینا لوله­ای بود. بالاخره من گفتم بریم کیانپارس. اما وقتی اعلام کردم که نمی­شد از مسیر همیشگی بریم و از اول کیانپارس وارد بشیم. در نتیجه از سمت فلکه نخل و آخر کیانپارس وارد شدیم. امین جلوی مرو(پاساژ معروفی  در انتهای معروف­ترین و باکلاس ترین منطقه اهواز) یه جای پارک پیدا کرد و پیاده شدیم. بعد هم همینجوری رفتیم داخل مرو. آخرای مرو یه لباس بچه فروشی هست. تو ویترینش یه شلوار بیرونی به چشمم خورد که کمرش کش بود. مدت­­ها بود دنبال همچین شلواری برای محمد می­گشتم. به امین گفتم بریم؟ گفت آره. تصور من این بود که اصلا پول نقد همراه امین نیست. تو دلم گفتم حالا میریم می­­بینیم فقط. اگرم خیلی خوشم اومد تو کارت اعتباریم حدود 20 تومنی پول هست. کارتم هم که دست امینه. انقد بی مقدمه و بی برنامه اومده بودیم که من هیچ کیفی همراهم نبود. رفتیم داخل و یه شلوار مخمل کمر کش بهمون نشون داد. همون جا پای محمد کردمش. ضایعی ماجرا این بود که محمد رو با یه شلوار خونه­ای برده بودم،چیز بدی نبودا،ولی خب بیورنی نبود؛ قرار نبود پیاده شیم و خرید کنیم که. هیچی دیگه از شلواره خوشمون اومد. امین جان هم 12 هزار تومن نقد از جیبش درآورد و داد به مغازه­داره. بعدم گفت نمی­خواد شلوارشو عوض کنی دیگه. بذار پاش باشه. مثل ندیده­ها با همون شلواری که برای پرو پوشیده بود از مغازه اومدیم بیرون. فروشندهه کلی تو دلش بهمون خندیده حتما. آخه وقتی خواست شلوارو بگیره و بذاره تو پلاستیک، ما گفتیم «پوشیدتش و صرف نمی­کنه دوباره عوض کنه شلوارو!» پلاستیک رو گرفتیم و شلوار خونه­ای محمد رو گذاشتیم توش.

بعد هم از مرو اومدیم بیرون و از سوپری بیرون مرو یه لینا لوله­ای بزرگ با یه چیپس و یه پفیلا خریدیم و برگشتیم خونه. نزدیکای خونه بودیم که محمد گفت می­خوام بخوابم. من فکر نمی­کردم زود خوابش ببره، اما وقتی رسیدیم خونه و پیاده شدیم امین گفت«فقط بیا اینو ببین چه جوری غش کرده» پفک تو دستش، سرش رو کیف سی­دی ولو شده بود رو صندلی عقب ماشین.­

می­­دونید نکته این جریان چی بود؟ این بود که من قصدم از اون غر این بود که امین و محمد برن از سوپری خودمون که دو قدم اونورتره، پفک بخرن و بیارن خونه بخوریم. اما امین اشتباهی شنیده یا حس کرده که من گفتم بریم دور بخوریم. من که به این نتیجه رسیدم که ما مأمور شده بودیم برای خریدن اون شلوار خوشگل برای محمد.من از پارسال هرچی دنبال همچین شلواری می­گشتم پیدا نمی­کردم. در شرایط عادی هم محال بود به قصد خرید شلوار برای محمد سراغ کیانپارس برم. ایشالا که به همین زودی واسه نامزدی عمو ابراهیمش بپوشه. بلند بگید ایشالا



شنبه 16 آذر1387-0:1 |   | لینک مستقیم
تولدم مبارک شد!

این مطالب رو فردای تولد توی ورد تایپ کردم اما فرصت نشد بذارمش اینجا:

دیروز تصمیمم قطعی شد برای شام دادن. قبل از اینکه برم خونه رفتیم لازانیا و پنیر پیتزا و سوسیس گرفتیم. محمد و امین رفتن یه جایی با همدیگه (من هم نمیدونم کجا!!). من تا رسیدم خونه زنگ زدم به زهرا که از دانشگاه رفته بود خونه داداشش(منظورم همون همسایه­مونه).زهرا بلافاصله اومد با یه دسته گل نرگس که من فکر کردم طبیعیه. و یه کادو. کادویی که روی کاغذش کار کرده بود و توش یه کتاب شعر زیبا بود، مجموعه شعر«چای با طعم خدا» سروده«عرفان نظرآهاری» با تصویرگری «فیروزه گل­محمدی» به همراه یه کارت تبریک تولد خیلی خوشگل.

با کمک زهرا لازانیا رو درست کردیم. امین و محمد با کیک و دسته گل و شمع و فشفشه برگشتن خونه. مهمونا هم کم کم رسیدن.

سمیه برام یه بلوز گرفته بود که تو عکس مشخصه، از طرف خودش و نجمه. فکر کنم تو راه برگشت از سر کار خریده بود. دعوت شام براشون زحمت ایجاد کرده بود. پدر شوهرم با یه جعبه بزرگ نون خامه ای اومدن. می­دونستن من تو همه شیرینی­های خامه­ای فقط نون خامه­ای دوست دارم و خیلی هم دوستش دارم.

شام داشت تموم می­شد که تلفن زنگ زد، فاطمه بود از خونه بابام زنگ می­زد. بهتریم وقت ممکن برای تلفن زدن بود. من شامم تموم شده بود و بقیه آخرای شامشون بود و مشغول خوردن و صحبت کردن بودن.خیلی جای مامان و بابا و فاطمه و شوهرش و علیرضا خالی بود.از همه بیشتر جای نی­نی گولوم خالی بود. ایشالا سال دیگه تو بغل خاله­ست روز تولدش. با فاطمه حرف زدم و چون مهمون داشتم دیگه با مامان اینا حرف نزدم.

بعد از شام، کیک و چای و شیرینی و رفتن مهمونا.

شب خوبی بود اما امین انقدر فشار کاری این روزاش زیاد بود که من می­فهمیدم زیاد حال و حوصله شلوغی رو نداره و فقط به خاطر منه که این­همه صبوری می­کنه. وقتی مهمونا رفتن، امین نماز خوند و گفت بریم بیرون یه دوری بخوریم. به خاطر من گفت که زیاد حوصله نداشتم. همین پیشنهاد کلی حالم رو به­تر کرد. بیرون نرفتیم، چون من گفتم اگه بریم و برگردیم و محمد تو راه خواب نرفته باشه، تحمل من تموم میشه و با محمد دعوا می­کنم سر خوابیدنش. برای همین ترجیح دادم بمونیم خونه و من با حوصله برم محمد رو بخوابونم.

کیک تولد من!

---------------------------------

پریروز به مصاحبه با چند نفر گذشت که یکیشون رو انتخاب کردیم و گفتیم بیاد. دیروز کنار خانم منشی جدید نشسته بودم و بهش یاد دادم که چه کار باید کنه. امروز بعد از دو هفته برگشتم سر جای خودم و دارم رو برنامه کار میکنم. آخیشششششششش . چقد دلم تنگ شده بود برای جای خودم. با وجودی که منشی که بودم یه میز کامل دستم بود و الان یه ذره جا دارم بین کامپیوترای بچه ها و دستگاه فکس برای لپ تاپم!




چهارشنبه 13 آذر1387-9:13 |   | لینک مستقیم
بلاگفا چش شده بود؟

مُردم بس که از دیشب اومدم و زدم بلاگفا دات کام و با این صفحه مسخره "صفحه ای با این آدرس پیدا نشد!" مواجه شدم.

میخواست یه خبرایی بشه در مورد اون اتفاق خوب که بهتون قول دادم اما این خرابی بلاگفا متوقفش کرد. نمیدونم کی میتونم خبرشو بدم بهتون.

 راستی

تولدم مبارک.

امروز خانم نجفی(دوست و منشی سابق شرکتمون) اولین کسی بود که زنگ زد و بهم تبریک گفت. بعد هم همکارام فهمیدن و تبریک گفتن. ظهر نجمه(خواهرشوهرم) اس ام اس داد هپی برثدی .

البته ابراهیم(برادر شوهرم) مثل پارسال اولین اس ام اس رو فرستاد، با اون جملات قصارش:"فردا شام ساعت چنده؟"به امین گفتم خوش به حال زنش.(داریم دنبالش میگردیم.شما نمیشناسیدش؟؟)

زهرا(خواهر کوچیکه شوهر) دیروز عصر زنگ زده و گفته امروز باهام یه کاری داره و میخواد بیاد خونمون. صداش یه جوری بود. نمیدونم ادای ناراحتی درآورد و برای تولدم نقشه داره یا واقعا چیزی شده و ناراحته و میخواد با من حرف بزنه.

امین جونم چند روزه همش میگه چی بگیرم برات. اما دو شبه اصلا نخوابیده. نگرانیهای کاریش زیاد شده. این بار من هم چون تمام وقت شرکتم یه کم در جریانم. کاش اوضاع بهتر بشه. هیچ هدیه ای بهتر از آرامش خودش نیست برام.

میخوام خونه که رفتم لازانیا درست کنم و بگم پدرشوهرم اینا بیان اونجا. اما راستش ته دلم انقد از اینکه مامانم اینا نیستن ناراحتم که دوست ندارم اونا هم مهمونمون باشن شام. خیلی دلم برای بابا و مامانم تنگ شده.

دیشب امین گفت بریم برا مامانت یه چیزی بگیرم و پست کنیم برای تولدت. بهش گفتم هیچ ایده ای ندارم. اصلا نمیدونم چی بگیرم. بذار وقتی رفتیم یا اونا اومدن یه چیزی میگیرم. کلی بهم اصرار کرد که همین امروز بخرم و پست کنم اما من تنبلی کردم.

 



یکشنبه 10 آذر1387-14:59 |   | لینک مستقیم
۹/۹

 

۹/۹ یه روزه مثل بقیه روزای سال. یه روز معمولیه.اما برای من مثل یه سال میمونه. روز پایانی به سال از عمرمه. و امروز ۹/۹/۸۷ آخرین روز ۲۶ سالگی منه. آخرین روز یه سال خوب. بیست و شش سالگی برای من روزای خوبی داشت. امروز برگشتم به یک سال قبل و پست هایی رو که تو همین روزا نوشتم، مرور کردم. وقتی به این یک سال نگاه میکنم میبینم که به خیلی از چیزایی که میخواستم رسیدم.

روند رو به رشدی داشتم. زهرای باتجربه تری شدم. رابطه بهتری با محمد داشتم. تو رابطه م با امین به یه ثبات آرامش بخشی رسیدم که واقعا حس بی نظیریه. زندگی روزمره ام منظم تر شده. در مورد ادامه تحصیل یا کار کردن به نتیجه رسیدم و با جدیت مشغول کار شدم. تو شرکت کارم به نتیجه رسیده. همکارام دارن با نرم افزاری که من نوشتم کار میکنن و به نظر راضی میرسن.

همه اینا احساسات درونی من هستند. نمیدونم تو دید نزدیکان چقد عوض شدم یا اطراقیانم چقد این ها رو قبول دارن.

شاید مهم ترین اتفاق بیرونی زندگیمون تو یه سال گذشته ماشین دار شدن بود. اتفاقی که فکر میکنم هیچ چیز دیگه ای نمیتونه این همه تأثیر تو زندگی آدم داشته باشه،البته مستقل شدن از پدرشوهر و خونه کرایه کردن یا خریدن رو اگه نادیده بگیریم.هرچند برای من اون اتفاق به اندازه ماشین دار شدن تأثیر گذار نبود.

یک سال گذشته، خیلی خوب بوده. بیست و چهار و پنج سالگی شاید اوج جوانی باشن اما بیست و شش سالگی پختگی دلنشینی داره که با انرژی جوانی همراهه.

امیدوارم سال بعد سال بهتری باشه. امیدوارم ۹/۹ بعدی، در پایان بیست و هفت سالگی به همین اندازه و شاید بیشتر راضی باشم. و اگه ۹/۹ دیگه ای تو زندیگیم نیست، همه دوستان و نزدیکان و کسایی که باهاشون در ارتباط بودم من رو ببخشند و خدا از من راضی باشه.



شنبه 9 آذر1387-14:19 |   | لینک مستقیم
اشتیاق

بگـــــذار ســر به سیـنه مـن تـا کـه بشنــوی     آهـنـگ اشـــــتـیـاق دلـــی دردمـنــــد را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق     آزار ایـــن رمـیــــده ســـر در کـمـنـــــد را

بگـــــذار ســـر بـه سـینـه مــن تـا بگـــویمـت     اندوه چیست؟عشق کدام است؟غم کجاست

بگـــــذار تــا بگـویمت این مرغ خســته جـان     عمریست در هوای تو از آشیان جداست

بگـــــذار تــا ببــوسـمت ای نوشخــند صـبح     بگـــذار تا بنـوشـمت ای چشمـــه شـراب

بیــمار خنده های توام بیشــتر بخــنـد     خـــورشید آرزوی منی گـــرمــتر بتاب

 

اشتیاق/علیرضا قربانی/تنظیم فرهاد فخرالدینی/سروده فریدون مشیری



پنجشنبه 7 آذر1387-10:12 |   | لینک مستقیم
باور نکردنی

پریروز از شرکت رفتیم مهد دنبال محمد و با هم رفتیم خونه. امین میخواست بره کارگاه.بهش گفتم محمد رو هم میبری؟ گفت آره. منو دم خونه پیاده کردن و خودشون مردونه رفتن کارگاه. من رفتم سوپری خرید کردم برای شام. بعد هم رفتم خونه.کلی حال کردم تنهایی تو خونه. نه تلویزیون روشن کردم نه کامپیوتر و لپ تاپ. هال و پذیرایی رو مرتب کردم. برای شام سیب زمینی و قارچ و کدو خلال کردم. برای ناهار فردا هم برنج خیس کردم و مرغ رو شستم. امین و محمد که اومدن چیزایی رو که آماده کرده بودم سرخ کردم و شام خوردیم. محمد رو بردم برای خوابیدن. خودم خواب رفتم و نمیدونم محمد کی خوابش برد. ساعت ۱:۳۰ بیدار شدم. امین تا اون موقع بیدار بود و مشغول کار ولی دیگه میخواست بره بخوابه. من اما تازه اول کارم بود. برنج رو گذاشتم رو گاز و مرغا رو گذاشتم که بپزن. تا کارای ناهار رو انجام بدم و برنجی که مرغا رو لاش گذاشتم دم بکشه نشستم پای اینترنت و در راستای همون خبری که وقتی گفتم قراره شماها خیلی ازش استقبال کنید فعالیت کردم. ساعت ۳:۳۰ رفتم خوابیدم.

صبح خیلی سر حال بیدار شدم. محمد هم خیلی راحت بیدار شد و رفتیم سر کارمون.

دیروز امین قرار داشت تو شرکت و مجبور شدم تاکسی بگیرم و برم مهد و خونه. خونه که رسیدیم چون زهرا پیش نجمه بود رفتیم بالا پیش اونا. خیلی خوش گذشت.  محمد و سعید خیلی خوب با هم بازی کردن و  در کمال ناباوری محمد همه اسباب بازیایی رو که با سعید بیرون آورده بودن جمع کرد. امین کارگاه بود و نمیخواست زود بیاد خونه. ساعت ۷:۱۵ از خونه نجمه اومدیم خونه خودمون. از زرشک پلو با مرغ کمی مونده بود که برای محمد گرم کردم. باز هم در کمال ناباوری مدتی که من داشتم با مامانم حرف میزدم و پیشش نبودم، شامش رو خورد. بعد هم که برای خواب رفتیم براش یه کتاب خوندم. چند تا سوره قرآن خوندیم و تشویق قرآنی کردم و با هم دست زدیم. چراغ خوابش خود به خود خاموش شد(اتصالش کمی خرابه!) همین باعث شد که بخوابه دیگه. باور کردنی نبود که محمد بدون این که بازی کنه و از خواب فرار کنه، مثل به بچه گل چشاشو بست و چــــــند دقیقه بسته نگه داشت تا خواب رفت. به طوری که وقتی تلفن زنگ زد و من رفتم جواب دادم و برگشتم، فکر کردم خوابه(چشاش بسته بود و کاملا آروم بود.) بوسش کردم و یواش گفتم شبت به خیر عزیزم. دیدم اونم با چشم بسته آروم گفت شب به خیر. بعد هم خوابید. نمیدونید این همه اتفاق باور نکردنی تو یه شب چقد آدمو خوشحال میکنه.

بعد از کلی ضحبت و ارائه پیشنهادهای مختلف از طرف نجمه به این نتیجه رسیده بودم که برای ناهار فردا چلو خورشت قیمه درست کنم. همه چیزش رو آماده کردم اما چون نخودلپه کم داشتیم منتظر بودم امین بخره و بیاره. امین خیلی دیر اومد خونه. منم واقعا خسته بودم . دراز کشیدم و با لپ تاپ اینترنت گردی کردم تا امین اومد. شام خوردیم و من ناهار رو گذاشتم رو گاز. موبایلم رو تنظیم کردم که زنگ بزنه و زیر غذا رو خاموش کنم.

ساعت ۱ موبایل زنگ خورد. من بلند شدم، زیر برنجو خاموش کردم. کمی چلو رو هم زدم با کفگیر که به هم نچسبه. روغن هم ندادم بهش که صبح کره بذارم تو ظرف غذای محمد. به نظرم زیر خورشت رو هم خاموش کردم و خوابیدم.با خودم گفتم الان زودپز بخارش که بره حسابی صدا میکنه و ممکنه بیدار بشیم از سر و صداش!

صبح که بیدار شدم از تو اتاق حس کردم صدای زودپز میاد. گفتم مگه ممکنه. اومدم دیدم بعله. دیشب زیر خورشتو خاموش نکردم. خدا رو شکر کم بوده و اتفاقی نیافتاد. درشو که باز کردم با خورشتی له و سیاه روبرو شدم.

امین گفت به جای غصه خوردن فکر کن چه کار میشه کرد. سیب زمینی سرخ کردم و با چلو و یه کم از گوشتای خورشت که سالم مونده بودن گذاشتم برای محمد.امین هم محمد رو بیدار کرد و صبحانه خوردیم و راه افتادیم.غذای خودمونم که هیچی دیگه. امروز ساندویچ خوردیم ناهار.

من همه رفتارای مثبت محمد رو اثر این میدونم که پریروز با باباش رفت کارگاه. خیلی به هردوشون خوش گذشته بود. امین گفته از این به بعد زیاد میبرمش با خودم. امروز صبح امین به محمد گفت بیا یه چیزی نصب کردم، میخوام نشونت بدم. محمد یهو رفت تو فکر کارگاه. گفت مامان بابا اینا یه چیزی رو تابلوشون گذاشته بودن چراغش روشن و خاموش میشد. بعدم کلی برام تعریف کرد از کارای باباش.

یه خبر باور نکردنی هم برای شما دارم. اول شما جواب سؤالم رو بدین تا منم بگم:

"شما مادربزرگی رو می شناسید که وبلاگ بنویسه؟"

 



سه شنبه 5 آذر1387-14:23 |   | لینک مستقیم
انرژی های مثبت

دیروز ابراهیم(برادر کوچیکتر امین که یه سال از من کوچیکتره) از تهران برگشت و لپ تاپ منو آورد. با فینگر پرینت تعمیر شده و ویندوز ایکس پی. میبینید تو رو خدا بیست هزار تومن پول دادم(البته من که هنوز ندادم. ابراهیم داده) برا اینکه ویندوز ویستا رو ایکس پی کنن. درایورای ایکس پی لپ تاپم رو اینترنت نیست،مایی که برا همه کامپیوتر می‌بندیم و ویندوز نصب می‌کنیم و ... پول دادیم به امرتات که برامون ویندوز نصب کنه.

ولی خدایی دیشب کلی حال کردم. سرعتش عالی شده. دیشب امین داشت کار می‌کرد، من هم بعد از تلفن ساعت ۱۱ شب با مامانم که کلی بهم انرژی داد و انجام کارای آشپزخونه رفتم تو اتاق خواب و با لپ تاپم مشغول کار شدم. بعد از مدتها عمو محمد(که امریکا زندگی میکنه) آنلاین بود و با هم چت کردیم. یکی از شعراشو برام فرستاد و در مورد اون شعر و فونت فارسی ویندوز صحبت کردیم.

خلاصه که لپ تاپم نو شده و کلی انرژی مثبت دریافت کردم دیشب.

طی تلفن دیشب با مامان یه تصمیمی گرفتیم که من خیـــــــــــــــلی خوشحال شدم. اگه اوکی شد همتون رو خبر میکنم.شما هم باید خیلی استقبال کنید. باشه؟



یکشنبه 3 آذر1387-9:34 |   | لینک مستقیم