تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
خونه

سمیه داره یه برنامه با سی شارپ می نویسه و چون تازه کاره، من هم حسابی مشغول برنامه شدم. دیروز عصر که از شرکت برگشتیم، امین میخواست بخوابه و ساعت ۸ بیدار بشه که برای کاری بریم بیرون. من هم دیدم بهترین وقته که برم خونه سمیه. هم محمد با هانیه بازی میکنه و هم من با سمیه کار میکنم و هم امین تو خونه بدون سر و صدای ما میخوابه. رفتیم و با سمیه خوب پیش رفتیم. محمد حدودای ۸ گفت مامان من خسته ام. این حرف از محمد بعیده به خصوص وقتی با هانیه بازی میکنه. منم دیدم وقت برگشتنه و باید بریم خونه که امین رو بیدار کنم.

محمد همش میگفت من میخوام استراحت کنم و رنگش هم قرمز شده بود. برگشتیم خونه. محمد تب کرده بود. امین رو بیدار کردم گفت سرم هنوز درد میکنه و نمیتونم بریم بیرون. محمد تب داشت اما همش میگفت سردمه. چهار تا پتو روش گذاشته بودم اما سردش بود.از طرفی دست میزدم بهش میدیدم داغه. امین سردرد خودش رو ندیده گرفت(معادل ignore) و دو تایی حواسمون به محمد بود. برای شام که هیچ غذایی نخورد. استامینوفن هم نمیشد که با فاصله کمتر از 4 ساعت بهش بدیم. آب سیب بهش دادم.پاشویه کردیم. یه کم زیر پتو بود یه کم آب سرد میزدیم به دست و پاش.

تا صبح خواب و بیدار بودیم. الهی بمیرم که امین صبح بیدار شد و رفت مدرسه. من و محمد هم خواب بودیم. چند بار از مدرسه زنگ زد و حال محمد رو پرسید. بعد هم رفت براش گوشت راسته خرید و یه سری خرید دیگه کرد و اومد خونه. برای محمد کباب کردم. مرغ هم براش کباب کردمو به زور قاشق قاشق بهش دادم. از طرفی با عرضمعذرت اسهال داشت. چلو و ماست هم آماده کردم و بهش دادم تا این که ظهر دیگه حالش بهتر شد و وقتی هانیه و معصومه از مدرسه اومد و چون سمیه از صبح خونه ما مشغول برنامه نویسی بود اومدن خونه ما، حسابی بازی کرد با هانیه.

الانم آقا داره برام به پذیرایی رسیدگی میکنه . درکنار تشک های آبی و نارنجی که دیشب بنا به سفارشات محمد مریض آوردیم وسط پذیرایی و انواع پتو ها و اسباب بازی که ظهر با هانیه آوردن، ابزار کار بابا شامل انواع آچار رو هم آورده و داره لذت میبره از زندگی.

بنده هم واقعا نمیدونم چه کارمندی هستم که همش خونه ام. بعد هم انتظار دارم بهم حقوق بدن!! امین جان که امروز میگه این ماه بهت حقوق نمیدیم. نیست که حالا یه میلیون حقوق میده به من! البته یه میلیون میده ها ولی به ریال.

پ.ن: توضیح برای اونایی که نمیدونن:
سمیه= جاری من، دختر عمه من، دوست جون من، هم رشته من که خیلی دوستش دارم و برای پیشرفت هم خیلی تلاش میکنیم.

هانیه = دختر سمیه، دختر عموی محمد که 4 ماه ازش بزرگتره و خیلی خیلی مورد محبت محمده.

معصومه= دختر بزرگتر سمیه، کلاس چهارم. نوه اول خانواده امین و محبوب ترین نوه. عزیزی که زنعمو گفتنش رو خیلی دوست داشتم، اون وقتا که تازه به حرف اومده بودم و من همون موقع زنعموش شده بودم.



دوشنبه 30 دی1387-17:57 |   | لینک مستقیم
خوراک ماکارونی با سبزیجات

 

عجب اسمی براش نوشتم«خوراک ماکارونی با سبزیجات»همین الان به ذهنم رسید!

اهواز که برگشتم، بابام برای یه کاری اومدن اهواز. زیاد پیش ما نیومدن چون همش کار داشتند اما شب آخر رفتیم دنبالشون و آوردیمشون خونه خودمون. خیلی خیلی بهم خوش گذشت. این شام رو هم برای بابای عزیزم درست کردم.

تصاویرش فکر میکنم گویا باشه و به توضیح زیادی نیازی نداشته باشه:

۱- سیب زمینی و هویج سرخ و خلال شده

سیب زمینی و هویج خلال و سرخ شده

۲-پیازچه خلال و سرخ شده

پیازچه خلال و سرخ شده

۳- کرفس خلال و پخته شده

کرفس خلال و پخته شده

۴- ماکارونی پخته و آبکش شده (به اندازه یک انگشت خرد کردم و انداختم تو آب جوش)

ماکارونی آبکش شده

۵- مخلوط کردن مواد و ریختن لیموترش یا آبلیمو(مهم ترین بخش کار)

مخلوط کردن

۶- بفرمایید نوش جان کنید.

بفرمایید



یکشنبه 29 دی1387-16:7 |   | لینک مستقیم
هستم

اَه. یه عالمه نوشتم دستم رفت رو دکمه backspace و صفحه دو تا back  خورد و هر چی نوشته بودم پاک شد.

داشتم میگفتم امروز چی کار کردم.بی خیال دیگه. خلاصش اینه که دیشب تا ساعت 3 داشتم درس میخوندم و یه سری عکس آماده کردم برای گذاشتن تو وبلاگ. آپلود میکنم و مطالب مربوط به اونا رو میذارم .

این مدت یه کم به کتاب کودک و وبلاگ پسر گلم رسیدم.عکسای سفر قم رو هم تو وبلاگ محمد گذاشتم امروز صبح.

برای اونایی که نمیدونن بگم که من جامعة الزهراء (س)قم غیرحضوری میخونم. و 17 بهمن اولین امتحان این ترممه.



یکشنبه 29 دی1387-15:44 |   | لینک مستقیم
برگشتم از قم- بعدا مینویسم

دو روزه برگشتم. خودم و محمد کمی سرما خورده هستیم.

باید از الان درسامو بخونم که برای امتحانام امین رو زیاد تنها نذارم، این یه هفته خیلی بهش سخت گذشته.

بابام در مورد مطلبی که برای غزه نوشته بودم یه سری راهنماییم کردن و توضیحات دادن. با توجه به اینکه بابای من دکترای حقوق دارن، توضیحاتشون از جنبه حقوق بین الملل بود. باید مدون و مرتبشون کنم و بذارم تو وبلاگ، فعلا اون پست رو حذف کردم تا با توضیحات بذارمش.

وبلاگایی رو که تو این یه هفته به روز شدند خوندم اما نظر نذاشتم. بیشتر از همه نگران زهراجون هستم. امیدوارم حالش بهتر بشه، هم جسما و هم روحا.

ببخشید که شاید چند روزی زیاد نتونم بنویسم، زیاد حال و حوصله پای کامپیوتر نشستن رو ندارم و درسام هم سی دی هستند. همه زمانی که میتونم پای کامپیوتر باشم باید صرف درس خوندن کنم.

از فردا ان شاءالله عصر که محمد تمرین نمایش داره، میرم شرکت و صبحا با محمد توی خونه خواهم بود. کارای شرکت هم باید سریع تر از قبل انجام بشه. برام دعا کنید.



سه شنبه 24 دی1387-18:14 |   | لینک مستقیم
عاشورا

شکر خدا امسال هم برام جور شد و برای تاسوعا و عاشورا قم هستم.

از همتون التماس دعا دارم.

اگه بشه که از خونه بابام هم به روز میکنم، اگر نشد تا یکشنبه آینده که برگردم اهواز و ان شاءالله به روز کنم، مواظب خودتون باشید و برای ما هم دعا کنید و هر بدی از ما دیدید ما رو حلال کنید و خداحافظ.




شنبه 14 دی1387-11:6 |   | لینک مستقیم
مامان بیکار

ماشین ظرف­شویی عالیه. به قول محمد مامان بی­کار شده! راستی راستی هم بی­کار شدم. صبح قبل از رفتن ظرفا رو می­ذارم تو ماشین و روشنش می­کنم.لباسا رو هم می­ذارم تو اون یکی ماشین و تنظیمش می­کنم ۳،۴ ساعت بعد کارشو شروع کنه. وقتی برمی­گردم خونه، ظرفا تمیز و خشک و لباسا هم آماده برای پهن شدن روی بند هستند.

دو روزی هم هست که امین می­گه با ماشین برو خونه و من در نهایت جسارت و اعتماد به نفس مسیر نسبتا زیاد شرکت تا خونه رو رانندگی می­کنم.

مامان با عمه­م برام عیدی عید غدیر و قربان رو فرستادن. دستشون در نکنه. یه گوشت­کوب برقی کراون.

خیلی دلم می­خواد یه روضه برم تو این روزای ماه محرم. اما روضه­ای که تو مجتمع خودمون هست، شبا ساعت حدود ۹ه که برای من دیره. اون موقع باید محمد رو خوابونده باشم.

برای شنبه بلیت هواپیما گرفتم که بریم قم. حیف که امین نمی­تونه بیاد و با محمد تنهایی می­ریم. البته ما تنها نیستیم که، با همیم. امین رو تنها می­ذاریم. باز خیالم راحت­تر از قبله.به هر حال شستن ظرف و لباس راحت­ تره این بار. فکر کنم اگه ماکروفر هم بخریم من انقدر خیالم راحت بشه که برم یه ماه بمونم پیش مامانم اینا.

این هم عکس دوربین جدیده که با دوربین قدیمیه(Canon PowerShot A450) گرفته شده.

canon sx10IS

البته بگما انقدر وضعمون خوب نیست که دو تا دوتا دوربین داشته باشیم. رو چون بابام قرار بود بره برای یه دوره جند ماهه خاج از کشور و به یه دوربین نسبتا خوب و در عین حال کاربردوست(ترجمهuser-friendly)نیاز داشت، و زمان زیادی هم برای خرید نداشتن، ما دوربین قبلیه رو داده بودیم به بابام و قرار شد بریم یه بهتر برای خودمون بگیریم. سفر بابام کنسل شد و بابااینا هم تصمیم گرفتن خودشون یه دوربین دیگه بخرن.البته ما از این تصمیم بی خبر بودیم و رفتیم این جدیده رو خریدیم. بعد هم بابا همزمان با این عیدی که بالاتر گفتم و پایین تر عکسش هست،دوربین رو برای ما فرستادن. این شد که الان دو تا دوربین داریم. 

 عیدی  از طرف مامان و بابام



چهارشنبه 11 دی1387-15:25 |   | لینک مستقیم
دوربین دیجیتال

خداجونم شکرت

به لطف خدا یکی از بدهکارامون بدهیشو که مبلغ کمی نبود، بهمون پرداخت کرد.ماشین ظرفشویی و مبل ها رو که هر دو تاشو از دوستامون گرفته بودیم و پولشو نداده بودیم تا حالا،  پولشونو دادیم.

امروز صبح با امین رفتیم بازار و دوربین دیجیتالی که مدتها رو اینترنت در موردش تحقیق کرده بودیم خریدیم. یه کیف برای دوربین و ۴ تا باتری شارژی و یه شارژ باتری ۴ تایی (یه دو تایی داشتیم اما این دروبین ۴ تا باتری قلمی میخوره)و یه کابل اتصال به کامپیوتر برای همون گوشی نوکیا که خودم برای امین کادو گرفته بودم ، خریدیم.

به مناسب وصول این پول که مال یه پروژه نسبتا بزرگ بود، امین امروز همه بچه های شرکت رو به ناهار دعوت کرد و در یک اقدام جسورانه که شدیدا از امین بعید بود، ظهر شرکتو تعطیل کردیم و رفتیم کبابسرا. عمه محمد هم میخواست بیاد و ازش خواستیم محمد رو از مهد بیاره و خلاصه حسابی ناهار خوبی رو به خوشی خوردیم. ایشالا پروژه ها و کارهای بزرگتری بگیریم به زودی.

حالا هی میگم پروژه بزرگ و مبلغ زیاد و اینا فکر می کنید چقده؟ شما حدستون رو بگید تا من بگم مبلغشو!!!!

الان دوربینمون پیش امینه. من بعد ازناهار اومدم خونه ولی امین رفت شرکت، دوربینم برد وگرنه ازش عکس میگرفتم و میذاشتم!

همین الان با آقا ایمان ،دوست امین که خیلی با هم صمیمی بودن چت کردم. تا آنلاین شد بهش پیام دادم، خیــــــــــــــــــــلی وقت بود ازشون بی خبر بودیم.بارها تو یاهو مسنجر آنلاین بودمش اما میگفتم بده من باهاش چت کنم. این بار نتونستم تحمل  کنم و یه سلام فرستادم. کمی حال و احوال کردیم و فهمیدم که داره بابا میشه. خیلیییییییییییییی خوشحال شدم.انقد که نتونستم اینجا ننویسم 



یکشنبه 8 دی1387-16:41 |   | لینک مستقیم
ماشین ظرفشویی

امروز پس از کلی دعوا و شکایت به شرکت فراگامان در تهران و مواجه شدن با این که دیگه به شماره ما جواب نمیدادن، بی خیال گارانتی شدیم و خودمون ماشین ظرفشویی موریس رو نصب کردیم.البته واضحه که خودمون یعنی امین جان دیگه!

این ماشین ظرفشویی داره آجرای محمد رو میشوره که بر اثر ماندن در حمام جِرم آب گرفته بودن و البته شستنشون با ماشین ظرفشویی و مقادیری مایع سفیدکننده بی تأثیر بود و کماکان جرم آب دارن.

امین خوابید و من با محمد به مناسبت نصب شدن ماشین ظرفشویی یه شام حسابی درست کردیم.

اگه شما هم مقادیری نان تُست یا نان ساندویچی دارید که خیلی وقته تو یخچال هستن و دیگه به این راحتیا خورده نیمشن میتوند این غذا رو امتحان کنید. وقتی محمد پرسید اسمش چیه من گفتم پیتزاکوچولو

گوشت و پیاز رو سرخ کردم و قارچا رو ورقه های نازک بریدم. نان تست ها و نان ساندویچی های بریده شده به ضخامت ۱ تا ۱.۵ سانتی متر رو گذاشتم تو ظرف پیرکس و روشون سس گوجه ریختم و یه کم پنیر پیتزای رنده شده روی سس ریختم. گوشت و پیاز سرخ شده که کمی هم گوجه روشون رنده کرده بودم و با آب گوجه پخته شده بودن روی پنیر پهن کردم و روش رو با قارچ پوشوندم و آخر سر هم پنیر پیتزای رنده شده ریختم روش. ۱۵ دقیقه با شعله پایین فر و در حد طلایی شدن پنیر روی پیتزاکوچولوها با شعله بالای فر حرارت دیدن و شام خوشمزه ما آماده شد.

واقعیت اینه که چیز زیادی تو خونه نداشتیم.نونا همون جور که گفتم مالچند روز پیش بودن و اگه همچین کاری نمیکردم دو سه روز دیگه جاشون تو زباله ها بود. پیازمون تموم شده بود ولی خوشبختانه امین از این پیازچه بزرگا که فکر کنم همون تره فرنگی هستن خیلی دوست داره و امروز که بهش گفته بودم وسایل سالاد رو بخر، دیده و  خریده بود و از اونا با گوشت چرخ شده تفت دادم. رب گوجه نداشتیم، ولی امروز امین گوجه خریده بود که نرم هاشو رنده کردم رو گوشت.اتفاقی دو سه روز پیش سس گوجه خوشرنگ و خوش طعمی خریده بودیم که روی نونا ریختم. قارچای سفید و ریز هم توسط پدرشوهر عزیز خریده شده بودن و مادرشوهر جان پریشب وقت برگشت مقادیری از اونا رو به ما دادن و آوردیم خونه. فقط با محمد رفتیم پنیر پیتزای رنده شده کاله خریدیم به قیمت ۱۴۵۰ تومان.

قبل ار فربعد از فر

غذای ما قبل و بعد از رفتن در فر . یه ظرف یه صورف قرینه!



پنجشنبه 5 دی1387-22:49 |   | لینک مستقیم
4 دیماه 87

سه چهار روز اینترنت قطع بود و عاملش مخابرات بود و شرکت خدمات دهنده هیچ کاری نمیتونست بکنه.

محمد مریض بود.

هنوز برای نصب ماشین ظرفشویی نیومدن. کلی دعوامون شده باهاشون تا الان!

دلم برای همتون تنگ شده.

خیلی وقته سر کار نرفتم و برنامه شرکت مونده. امین همش میگه چی شد این برنامه ما؟

حالم خوبه.

نمایش محمد که قرار بود ۵ دی باشه، افتاد آخرای دی و بیماری محمد باعث عقب موندنش از تمرینا نشد.

به جز روز اول که محمد بی حال بود، بقیه روزایی که با هم تو خونه بودیم خیلی بهمون خوش گذشته، از بودن با محمد خیلی لذت بردم.

از شب یلدا خیلی گذشته. ما که مراسم یلدا رو شب جمعه با جمع نسبتا زیادی از فامیلامون خونه خواهرشوهرم برگزار کردیم. و بنده شب یلدای واقعی حسابییییییییی خوابیدم.

می بینم که خیلیا با وبلاگ مهربانو  سر کار رفتن و همون بلایی سرشون اومده که سر من اومد و حسابی وقتشونو با خوندن تلخیا و شیرینیای زندگی مهربانو و عسلکش پر کردن و خندیدن و گریستن و همدردی کردن.امیدوارم از این به بعد زندگی خوب و شیرین و خوشی رو داشته باشن و بهترین هابراشون پیش بیاد.

دروغ رسمی: امین دو سه روز پیش میگفت خودشون دروغ رو رسمی میکنن.امروز صبح برق رفت، دقیقا وقتی امین میخواست موهاشو سشوار بکشه. زنگ زدم ۱۲۱ گفت خانم منطقه شما برای تعمیرات تا ۱۲ بی برقه. امین گفت دروغ میگه. چون تعمیرات اینهمه طول نمیکشه. ۱۰ دقیقه بعد برق اومد. دو ساعت بعد هم به مدت ۱۰ دقیقه بی برق بودیم.طرف برای این که ما رو از سر خودش باز کنه گفت تا ۱۲ بی برقید، در حالی که از لحن گفتنش میشد فهمید داره یه چیزی میگه که منو ساکت کنه.

امشب تو اخبار نمیدونم کدوم مسئول میگفت از فردا ام ام اس برای تهران و چند مرکز استان فعال میشه. به امین گفتم این چند وقت پیش دقیقا همینو نگفت. گفت چرا. متأسفم برای این همه .....

نظرتون چیه که الان ما بخاریمون خاموشه. پنکه روشنه. پنجره بازه. از ترس پول برق کولر روشن نمی کنیم. محمد بلوز آستین کوتاه پوشیده و وقتی به امین پیشنهاد چای میدم میگه نه، گرمه!
توجه بفرمایید الان ۴ دیماه میباشد و ما احساسات ۴ فروردین ماه را داریم!!!!

مامان جون و دایی جونم به روز کردن!



چهارشنبه 4 دی1387-20:52 |   | لینک مستقیم