|
پیری
محمد چند روز پیش ازم پرسید مامان شما کِی پیر میشی؟ بهش گفتم نمیدونم. گفت بابا کِی پیر میشه؟ بازم گفتم نمیدونم. شاید بهتر بود ازش می پرسیدم که چرا اینو می پرسه. یا حداقل یه تلاشی می کردم که بفهمم از پیری مفهوم خوبی تو ذهنشه یا بدی؟ چرا براش سؤال شده که ما کی پیر می شیم. اون روز زیاد حال و حوصله نداشتم که ادامه بدم تا اینا رو بفهمم. اما الان که فکر میکنم می بینم همین الان دارم پیر میشم. خیلی از چیزام عوض شده. من که تو ایام کنکور و دانشگاه به هیچ وجه از خواب نمی گذشتم، حالا شبا به راحتی بیدار می مونم. اون زمان هر کی می گفت چایی بخور که بیدار بمونی و درس بخونی. بهش می گفتم نه بابا. من امتحان کردم چای که می خورم زودتر می خوابم! هرگز پیش نیومده که صبح زود بیدار شده باشم که درس بخونم، حتی اگه هیچی برای اون امتحان نخونده باشم. اما این روزا، شبها(چه تضادی این روزا، شبا) اصلا خوابم نمی بره. در واقع تمایلی به خوابیدن ندارم، اما خب هنوز به همون شیوه سابق اگه برم تو رختخواب خیلی زود میرم به عالم خواب. یکی از چیزایی که پیرمردا و پیرزنا همیشه ازش شاکی هستند اینه که خواب نمی رن و خوابشون کمه. حالا من در سن ۲۶،۷ سالگی اینجوری شدم. شاکی نیستم از بی خوابی اما برام جالبه این تغییر. به اضافه این که کلی از سلایق غذاییم تغییر کرده و به بزرگترها شبیه شده. آیا دارم پیر می شوم؟؟؟ و آیا پیر شدن چیز بدی است؟؟ یا اتفاق خوبی در زندگی است؟؟ چهارشنبه 30 بهمن1387-0:49 | | لینک مستقیم ![]() طراحی سایت
با توجه به این که این روزا همه وقت خونه و شرکتم به طراحی سایت جدید شرکت میگذره و هر وقت پای لپ تاپ و اینترنتم دارم یه چیزی براش آپلود یا دانلود میکنم، این پست یه چیزیه در همین زمینه: دو تا سایت مفید برای طراحی سایت:
مشکل با بلاگفا همچنان باقیه، فقط امین یه نرم افزار به اسم jap بهم داده که سر روترها رو گول میماله و بلاگفا رو برای من باز میکنه. در مورد راه حل عوض کردن ویندوز که هدی خانم گفتن باید عرض کنم که خیلی ممنون از توجهتون و بله. من میدونم این کارمشکل رو حل میکنه. اما هنوز سه ماه از نصب این ویندوز نگذشته. لپ تاچ من ویستا روش نصب بوده. برای اینکه ویندوزم اکس پی بشه برادرشوهرم بردش تهران، امرتات و با دادن 290 هزار تومن ناقابل برام اکس پی نصب کردن و درایورهاشو که پیدا نمیشد نصب کردن وبهم دادن. یه سری هم نرم افزار نصب کردن که خودم اونا رو ندارم و همه بدون نیاز به کرک هستند. دلم نمیاد از دستشون بدم. اگه این مسایل نبود و کامپیوتر خونه بود حتما همون روزای اول برخورد با این مسأله ویندوز رو عوض کرده بودم. سه شنبه 29 بهمن1387-22:25 | | لینک مستقیم ![]() بلاگفا همچنان با ما نمی سازه!
خسته شدم از بدون بلاگفایی. الان اومدم خونه برادر شوهرم و دارم با کامپیوتر سمیه جون به روز میکنم و بدوستای لاگفایی رو می بینم. میگن یکی از روترها خراب شده و مسیر خراب میده. اون روتره هم توخوزستانه. من که میزنم بلاگفا دات کام آدرس کامپیوترم باعث میشه ب اون روتر خراب برسم و به ناکجا آباد برسه بسته تقاضی ما برای بلاگفا! لپ تاپ امین هم همین طور. کامپیوترخونه هم که تعطیله. کلی حرف دارم و مطلب برای وبلاگ خودم و محمد و کتاب کودک. حالا فعلا خبر بدم که سمیه جون، دختر عمه و هم عروس و دوست و همکارم بعد از مدتها دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کرده . من نوشته هاشو خیلی دوست دارم. شما هم سر بزنید و ببینید: برای من هم دعا کنید که این مشکل بلاگفا با لپ تاپم حل بشه. دلم خیلی تنگه برای همه دوستای بلاگفایی و وبلاگای خودم. یکشنبه 27 بهمن1387-19:25 | | لینک مستقیم ![]() راز داوینچی
زود یه مطلب دیگه بذارم تلخی خاک از گلومون بیرون بره: کتاب«راز داوینچی» رو خونه دوست امین شروع کردم اما چون مهمان بودیم و روم نمیشد کتاب رو ازشون بگیرم به همون صفحات اولش محدود شدم. جمعه که برای سال بی بی خونه آقابزرگ بودیم، دیدم خاله این کتاب رو داره. ازش پرسیدم چطوره؟ گفت خودم هنوز نخوندمش. گفتم پس من میبرمش. و آوردمش خونه. دو شب تا دیر وقت بیدار بودم و امروز ظهر، به جای خواب بعد از ظهر تمومش کردم. به نظرمم کتاب جالبیه. از داستانش خوشم اومد. چند بار توش اتفاقایی میفته که اصلا انتظارش رو نداری. یکی از شخصیتای اصلی یه نمادشناسه و نوه رییس موزه لوور یه رمزگشاست. این دو به خاطر کشته شدن مرموز رییس موزه و به خاطر رمزی که پدربزرگ تو دقیقه های قبل از مرگش گذاشته با هم آشنا میشن. رییس لوور، رییس یه محفل سریه که شخصیت های برجسته دنیا مثل آیزاک نیوتن، لئوناردو داوینچی، ویکتور هوگو و.... عضو اون بودن. نمیدونم داستان به لحاظ سیاسی یا مذهبی مفاهیم درستی داره یا نه. اما پر از معما و نماده. مثلا در این داستان مدعی شده که عیسی همسر و فرزند داشته و از نسلش انسان هایی هستند که با دقت محافظت میشن. و مدعیه که کلیسا این راز رو مخفی نگه داشته تا خودش از اون نفع ببره. به هر حال من از خوندنش لذت بردم. و واقعا زحمت زیادی کشیدن مترجمانش. پاورقی های بسیار روشنگر و طولانه ای برای کتاب نوشتن که بدون اونها خواننده ایرانی اگه که آشنایی با فرانسه و اصول مسیحیت و سبک های نقاشی و ... نداشته باشه، سر در گم میشه. پنجشنبه 24 بهمن1387-19:17 | | لینک مستقیم ![]() خاک خاک خاک
نمیدونم جایی که شما زندگی میکنید هوا چطوره؟ برف میباره الان یا بارون؟ اما میدونم که اینجا داره خاک میباره. از خونه نمیشه بیرون بریم. دیروز ظهر رفتم شرکت و عصر برگشتم. هر دوتاش تو خاک. تا یه مدت بعد از رسیدن به مقصد حالت تهوع داشتم. امروز بیرون نرفتم به خاطر خاک. امین که ظهر اومد خونه گفت حالم خوب نیست. بهش گفتم خب با این خاک معلومه که نباید خوب باشه. محمد سرفه میکنه و میدونم حساسیت به خاکه. چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواست امشب با برادرشوهرم اینا بریم بیرون، پارکی، جایی. خیلی با هم خوش میگذره. اما بیرون نمیشه رفت. برای همین قرار شد تو خونه خواهرشوهرم جمع بشیم. خدا رو شکر پدرشوهرم اینا هم دارن میان اینجا.(ما سه تا بچه هاشون تو یه مجتمع زندگی میکنیم و از اونا دور هستیم.) فکر کنم شب خوبی رو با هم داشته باشیم. دوست داشتم فردا با هم بریم شوشتر. به خاطر خاک نمیشه احتمالا. نمیدونم با این خاک چه میشه کرد؟ از لای همه در و پنجره ها به داخل خونه نفوذ میکنه. همه جا رو خاک گرفته. هر بار که خاک میشه چند تا جمله تو ذهن من تکرار میشه: به صورت تحت اللفظی داریم خاک بر سر میشیم! داریم یواش یواش زیر خاک دفن میشیم.
پنجشنبه 24 بهمن1387-18:58 | | لینک مستقیم ![]() مثبت
سه شنبه ۲۲ بهمن که تعطیل بود اینو نوشتم توی ورد و الان اینجا کپی کردم: املت درست کردم برای صبحانه. تموم که شد امین خواست که باز درست کنم. میتونستم فکرکنم اح. مگه چهار تا تخممرغ کم بود؟حالا باید تو همون ماهیتابه دوباره روغن بریزم. ذرههای باقیمونده قبلی میسوزه و خراب میشه. حالا نمیشه نون و پنیر بخوریم ؟ این جور وقتا همین میشه و سری دوم به خوبی دفعه اول نمیشه. خیلی وقتا همین اتفاق افتاده یا این که با غرغر من امین گفته نمیخواد. بیا پنیر میخوریم(البته امین اینو با بداخلاقی نمیگه – بس که خوبه ) اما امروز با خودم گفتم بذار اینجوری فکر کنم که بس که املت من خوشمزه شده امین بازم میخواد. با انرژی مثبت ماهیتابه رو تقریبا تمیز کردم و روغن و رب گوجه و تخممرغا. عالی شد. از دفعه قبل خوشمزهتر شد. پنجشنبه 24 بهمن1387-8:10 | | لینک مستقیم ![]() من و بلاگفا!
کلی حرف دارم برای وبلاگ خودم و محمد و کتاب کودک اما لپ تاپم بلاگفا و هر چی وبلاگ بلاگفایی هست باز نمیکنه. کامپیوتر خونه هم به کلی سوخته و تعطیله و به این زودیا راه نمیفته، چون باید نو بشه. نمیدونم چه کار کنم. همه سایتا رو باز میکنه ولی بلاگفا رو نه. کامپیوترای دیگه نشون میدنا.فقط مال من اینجوری شده. الان با نرم افزار فری گیت اومدم اما این نسخه انگار هر چند دقیقه یه بار باید ریست بشه. آخه نسخه اصلیش پولی شده. اگه کسی راه حلی داره برام ایمیل کنه. چون نظرات اینجا رو هم نمیتونم بخونم. دلم برای وبلاگای دوستام یههههههه ذره شده. ----------------- ضمنا برای گناز خانم بگم که هوای ما کاملا گرمه. خودمون که تقریبا هیچ لباس زمستونی نمی پوشیم. بچه ها هم زیاد لباس گرم نیاز ندارن. یکشنبه 20 بهمن1387-15:30 | | لینک مستقیم ![]() حس ششم
از خوشحالی الان دارم یه جیغ بلــــــــــــــــــــــــند میکشم. میدونید چرا؟ چون الا دارم تو ورد این مطالب رو تایپ میکنم و بعد بدون وارد شدن در بخش مدیریت سایت بلاگفا، از طریق ورد2007 وبلاگ رو بهروز میکنم. اگه میخواهید بدونید چه جوری به این مطلب وبلاگ آقای شیرازی(صاحاب بلاگفا) رجوع کنید. و اما مطلب: حس ششم قرار شده تو شرکت یه صندوق راه بندازیم و هر ماه قرعه کشی کنیم و به یکی وام بدیم. هنوز تصمیمون برای نحوه عملکرد قطعی نشده بود که بس که از هیجان قرعه کشی داشتیم، تصمیم گرفتیم یه قرعهکشی صوری راه بندازیم. از اول که حرف قرعهکشی برای وام شد من ته دلم مطمئن بودم قرعه به اسم من درمیاد و با خودم میگفتم من وام رو نمیگیرم و میگم هر کی نیاز داره برش داره یا دوباره قرعهکشی کنیم. خب وقتی تو اون قرعه الکی اسم یکی دیگه از همکارا دراومد من گفتم حتما اشتباهی احساس کردم. بعد از چند دقیقه امین اومد و تکلیف وام روشن شد. و دوباره قرعهکشی کردیم. این بار اسم من دراومد! و من همون کاری رو کردم که از قبل با خودم قرار گذاشته بودم. مدتها بود که تصمیم داشتم تو وبلاگ کتاب کودک درباره مجله سنجاقک بنویسم. اما حس این که یه مجله رو بگیرم دستم و صفحه به صفحه مطالبش رو برای معرفی بررسی کنم و متن کاملی بنویسم نیود. یه شب که خیلی خسته بودم، بعد از خوابوندن محمد دلم بهم گفت بشین و این کار معرفی مجله سنجاقک رو انجام بده. امین هم خواب بود و من مشغول شدم.وسطاش امین بیدار شد و گفت نمیای بخوابی؟ گفتم الان میام. با خودم گفتم فردا تمومش میکنم. اما دلم گفت« تو ه فردا شرکتی و خیلی کار داری. عمرا برسی تمومش کنی. همین الان بشین و انجام بده کار رو.» امین هم نشیت پای تلویزیون و من کارم رو ادامه دادم. متن که تموم شد، وارد بلاگفا شدم و ارسالش کردم. (من متنهای کتاب کودک رو معمولا توی ورد مینویسم و بعد کپی میکنم تو بلاگفا) رفتم تو آرشیو موضوعی وبلاگ و «مجله کودک» رو کیلیک کردم. چیزی که دیدم شگفتزدهام کرد. تاریخ ارسال با توجه به این که ساعت از 12 شب گذشته بود، شده بود 9/بهمن/87 . این در حالی بود که پست قبلی که مربوز به معرفی مجله دوست بود در تاریخ 9/بهمن/86 ارسال شده بود. و فهمیدم دلیل این همه اصرار دلم برای ارسال معرفی مجله سنجاقک چی بوده! دوشنبه 14 بهمن1387-0:6 | | لینک مستقیم ![]() driver
امروز ظهر در حالی که بارون میبارید، از شرکت با ماشین رفتم مهد. محمد رو که تحویل گرفتم و خواستم بیام سمت خونه، بارون خیلی شدیدتر شد، طوری که از شیشه عقب ماشین هیچی دیده نمیشد. مسیر کوتاهی بود اما تو یکی از تقاطعها نمیدونم از کجا یه مینیبوس اومد جلوم که با ترمز سریعی که گرفتم مشکلی پیش نیومد، فقط محمد که مشغول بازیگوشی بود سرش خورد به شیشه ماشین! ساعت ۲ خونه بودیم و قرار بود ساعت ۳ مدرسه معصومه و هانیه باشیم. تو مدرسه جشن برگزار کرده بودن برای بچههای ۳ تا ۸ ساله. سمیه(= جاری من = مامان هانیه و معصومه )سر کار بود و قرار شد من و نجمه(=خواهرشوهرم) با پسرش ، دخترای سمیه رو ببریم جشن. تو این ۴۵ دقیقه بارون حسابی شدید شد. من همش نگران بودم که چه جوری رانندگی کنم اما وقتی رفتیم پایین،بارون کاملا بند اومده بود. خدا رو شکر کردیم و راه افتادیم. نزدیک مدرسه جای پارک گیرمون نیومد و مجبور شدم با فاصله نسبتا زیادی پارک کنم. تو مدرسه هم که مامانا بیرون بودن و فقط بچهها رفتن داخل. سعید که همون اول برگشت بیرون. محمد و هانیه هم بعد از یه ربع اومدن بیرون. فقط معصومه موند. نمیدونم چرا هر کاری کردیم بچهها نرفتن داخل. ساعت ۴:۱۵ به سمت خونه دختر خاله مامانم(= دختر عمه امین) که روز آخر روضهاش بود،راه افتادیم. خونشون هم امانیه یعنی یکی از شلوغترین نقاط اهواز بود. رفتن زیاد سخت نبود اما برگشتن کمی نگرانم میکرد. اونجا خالهها و دختر خاله و چند نفر دیگه از فامیل رو هم دیدیم و کلی خوش گذشت. برگشتنی شب بود. شیشهها حسابی کثیف بودن و از جلو و عقب هیچی دیده نمیشد. آب شیشهپاککن هم تموم شده بود. دختر خاله مامانم از پیشکسوتان رانندگی بانوان تو فامیل ماست! اومد دم در و دید ما چه اوضاعی داریم. برامون آب مقطر آورد، کاپوت رو زد بالا و آب ریخت یه جایی که بعد فهمیدیم رادیاتور ماشینه! و این گونه من الان یک درایور با اعتماد به نفس بالاااااااا هستم! ---------------------- برای گلناز که از هوای اهواز پرسیده: اینجا گاهی سرد میشه، گاهی بهاری. برای بچهات لبس گرم بیار. بری خودت هم اگه سرمایی هستی پالتو بیار ولی اگه زیاد سردت نمیشه یه لباس آستین بلند سبک زیر مانتو کافیه برات. ایشالا اهواز بهت خوش بگذره. یکشنبه 13 بهمن1387-22:40 | | لینک مستقیم ![]() امتحانا رو بی خیال شدم!
کلی مطلب متنوع و اتفاقای مختلف و ذهنمه که میگم برم بنویسم تو وبلاگم اما نمیدونم چرا زیاد حس نوشتنم نمیاد. یعنی حس این که لپ تاپو از کیف دربیارم و رو زمین بشینم و وصلش کنم به شبکه(کنار مودم میشینم و با یه کابل شبکه کوتاه وصلش میکنم به لپ تاپ!) و بعد در حالی که محمد داره شیطونی میکنه و هر دقیقه از جام بلندم میکنه، یا امین خونست و من میدونم همون قدر که من از زیاد پای کامپیوتر بودنش خوشم نمیاد اونم از اید که من بشینم پای کامپیوترم و بی خیال محمد بشم که معنیش اینه که امین نتونه راحت فیلمشو ببینه عصبی میشه بشینم پای اینترنت نیست. خدایی جمله به این طولانی ای رو خودمم نفهمیدم درست تموم کردم یا نه. کلی هم عکس گرفتم که باید آپلود کنم.اونم هنوز حسش نیست. بعدا میام و جریانشو میگم! خلاصه که اومدم بگه: بله. امتحانامو بی خیال شدم. مامان هم بلیتاشونو پس دادن و برای آخر این هفته بلیت گرفتن که برای سالگرد مامان بزرگم اینجا باشن. شنبه یعتی فردا تو پارک دولت یه جشن برگزار شده که تو وبلاگ محمد توضیح دادم. اهوازیای عزیز خوشحال میشم تو وبلاگ محمد نظر بذارید و با هم هماهنگ کنیم برای دیدار. جمعه 11 بهمن1387-15:16 | | لینک مستقیم ![]() شانس بد یا خوب
پنجشنبه که رفتم مهد دنبال محمد، مدیرشون گفت اجرای محمد اینا از ۱۷ تا ۲۱ بهمن هست. گفتم نهههههههههههههه امروز صبح زنگ زدم جامعه گفتن خانم میدونیم شما عذرتون موجهه حتما اما کاری نمیشه کرد و غیبت میخورید. یعنی صفر براتون رد میشه. من ترم پیش معدلم بالای ۱۷ شد. من این ترم دارم درسامو زودتر از معمول میخونم. من شبا تا ۲ بیدار موندم و سی دی گوش کردم.من اگه نرم از دوستم مرضیه کاملا عقب میفتم. من مامانم بلیت گرفته بیاد اهواز که با هم برگردیم قم، اونم با قطار که خودش اصلا راحت نیست. من نمیخوام یه ترم عقب بمونم. من.... من یه مامانم. من میتونم بگم خب محمد نمیتونه باشه برای نمایش، اما اینو نمیگم . من میگم محمد این همه تمرین کرده، خیلی تو ذوقش میخوره اگه نباشه روزای اجرا. من میگم محمد مهمتره. امین هم میگه نباید بری. من نمیتونم از محمد نگهداری کنم. اگر هم بتونم، محمد تو این شرایط به خودت احتیاج داره. پس من نمیرم و این ترم برام یه کارنامه میاد با ۱۶ واحد صفرکله گنده! اجازه دارم ناراحت باشم؟یا چون با عقل و دلم تصمیم گرفتم محمد رو ترجیح بدم حق ناراحت شدن هم ندارم؟؟ -یه بخش عمده ناراحتیم به خاطر مامانه.من با قطار نمیتونم برم چون محمد بالای ۴ ساله و بهم ویژه خواهران نمیدن براش. اگه هم یه کوپه دربست بگیم نمیدونم برای نماز چه جوری پیاده شم و یه کم هم میترسم از این شرایط.با هواپیما رفتن من هم معادل یه زحمت اساسی برای بابام یعنی قم-تهران-قم با ماشین خودشونه که نصف روز رو میگیره.برای همین قرار شد مامان بیان اهواز. دو روزی پیش بابابزرگم باشن که به ایشون هم سر زده باشن و بعد با هم بریم قم. مامان تو قطار راحت نیستن. بلیت هواپیما گرفتن که بیان اهواز (مسلما برای بابام تهران بردن مامان تا دنبال من اومدن فرق میکنه و خیلی راحت تره که کاری رو برای مامان انجام بدن!). برای دو روز بعدش یه کوپه قطار گرفتن که با هم بریم قم.حالا اگه مامان بیان اهواز که نمیشه با قطار برگردن.و باید بلیت قطار رو کنسل کنن و هواپیما بگیرن. اگر هم نیان که باید بلیت قطار و هواپیما رو کنسل کنن. در هر صورت هم هزینه داره براشون هم زحمت. بیشتر نگرانی من اینه! * جریانشو میدونید؟ میگن یه بنده خدا یه روز صبح که از خونه میاد بیرون یه پوست موز جلوی در خونه هست که میره روش و میفته. فردا هم همین طور. روز سدم که پوست موز رو میبینه میگه"هم باید زمین بخوریم؟" شنبه 5 بهمن1387-10:11 | | لینک مستقیم ![]() نمونه کار دوربین Canon sx10IS
محمد همون روز ظهر حالش خوب شد، طوری که هر چی تلفنی به امین میگفتم حالش خوب شه اورش نمیشد. عصر که اومد خونه و دید محمد مشغول بازیه شاخ درآورد از تعجب که این آیا همون محمدِ صبحه؟ خدا رو شکر. دوربین ِ به قول محمد حرفه ای ِما بیشتر دست امینه و امین جان ازش استفاده میکنه و ما به همان دوربین ساده یه سری عکس برای نشون دادن میزان زوم sx10IS گرفته بودم باهاش که چون کامپیوتر خونه در حال حاضر بیماره و ما هم بی خیالش شدیم، و اون عکسا رو هارد اون بودن، در دسترس نیستن. عکسایی که الان در دسترس هستند و نمونه کار sx10IS هستند،میذارم. توجه کنید که حجم این عکسا برای آپلود شدن خیلی کم شده اند: ۱- عکس پسر گلم
۲- عکس ماه که خیلی باهاش حال کردیم ما. چاله چوله های ماه هم پیدا هستند.اون خط سیاه ماه رشته کوه های ماه نیستنا. سیم برقه!
۳-گلدون تو خونه عموی من
۴- هنر من
---------------------------------------------------------------------- پ.ن: یه داستان کوتاه زیبا در وبلاگ زهراجون. پنجشنبه 3 بهمن1387-9:59 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|







