|
احتمالا آخرین پست سال
چند روزی هست مشکل بلاگفا حل شده و من میتونم وبلاگها رو ببینم و مثل همیشه راحت به روز کنم اما....، اما این کارو نکردم. میدونید چرا؟ چون بچه خوبی شدم و با نهایت شجاعت و خویشتن داری اصلا سراغ بلاگفا و فیس بوک نرفتم و به کارای خونه و قبل از سفر رسیدم. هرچند امین زیاد ازم راضی نیست. آخه وقتی یه صبح تا ظهر رو میذاری برای مرتب کردن کمد دیواری هال که بیشتر انباریه تا کمد درست و حسابی، بعد هم درش رو میبندی،هیچی پیدا نیست.تازه یه سری هم خرت و پرت از توش دراومده که باید یه فکری براش کرد. آشپزخونه که هنوز نامرتبه توی دیده. و کلیییییییی لباس شسته شده و تا نشده که گوشه اتاق افتاده. این وسط این که همه همه لباسا تمیز هستند زیاد مهم نیست دیگه.مهم اینه که وسط نامرتبی ظاهری خونه اونا هم یه جا ولو هستند. البته سوءتفاهم نشه ها امین جون یه ذره هم سر مرتبی خونه به من گیر نمیده. امروز قراره بریم قم. امین رفته دنبال یه سری کاراش و گفته ایشالا قبل از یازده راه میفتیم. هیچچچچچچچ کاری برای نوروز نکردم امسال. سبزه؟:نه. ماهی؟: نخیر هفت سین؟:نچ خب داریم میریم قم دیگه. کلا هم حسش نبود.یعنی یه مسائلی بود که حال آدمو میگرفت و ترجیح میداد به خودش حس عید القا نکنه.اِ.ببخشید قرار بود دیگه غر نزنم. پست قبلی رو هم پاک کردم. اما به نظرم اون دعای آرامش خیلی بی تاثیر نبوده. خدایا شکرت که به حرفای من، بنده خیلی بد خودت گوش کردی. ممنونم. کمکم کن سال دیگه بنده بهتری باشم. باشه؟ الان نشستم جلوی میز تلویزیون. شیشه هاش حسابی کثیف شدن باز. میز کامپیوتر رو هم که برای مراسم برده بودیم تو اتاق محمد نیاوردیم بیرون. تنهایی نمیتونم انجام بدم، امین جون هم که سالی د سه بار حال میکنه تو خونه کمک کنه. اونم به مدت نهایتا ۱ ساعت. در عیر اون دو یه ساعت در سال، باید مجبورش کنم، که من از این کارا بلد نیستم! سعی کردم خونه رو یه جوری کنم که مامان اینا باهامون اومدن خیلی آبروریزی نشه، امیدوارم نتیجه بده. ولی خودم از خونه تکونیم راضی نیست. گفتم رضایت یادم اومد بگم از اون کاری که تو پست قبل نوشتم میخوام انجام بدم و قیمتش ۷۰ تومنه و خیلیا تو دلشون گفتن واااا، اینا چیه زهرا مینویسه، راضی هستم. اگه این بلاگفا جون پست خصوصی داست مینوشتم و به خانما پسورد میدادم. دیگه چی بگم آخر سالی؟ آهان دیگه حلال کنید دوستان. شاید نظری گذاشتم برای کسی که ناراحتش کردم. یا برای خیلیا نظر نداشتم که ناراحتشون کرده، یعنی توقع داشتن نظر بذارم و نذاشتم. اونایی که دوست داشتن سر بزنم و نزدم که خب الان متونم بندازم گردن بلاگفا اما به هر حال بوده وقتایی که سرم شلوغ بوده و نرسیدم به دوستام سر بزنم. خلاصه که همتون رو دوست دارم و امیدوارم اگه بدی کدم منو ببخشید که میدونم با وجود مجازی بودن این دنیا بدی و خوبی هاش مجازی نیست و واقعیه. برای همه کسایی که حتی یه بار به وبلاگم اومدن، و همه اونایی که حتی یه بار به وبلاگشون رفتم، آرزو میکنم سال ۸۸ سالی باشه سرشار از تندرستی و خوبی و شادی و شادابی و پیروزی.(حال کردین همه آرزوهام فارسی بودن، هیچ کدومش عربی نیست.) خب دیگه برم لباسایی که ریختم رو چمدون مرتب کنم بذارم توش. آب رو بذارم جوش بیاد برای چای تو راه. خونه رو جارو بزنم. شیشه های میز تلویزیون رو تمیز کنم. اتاق محمد رو هم مرتب کنم. به نظر شما تا قبل از ۱۰:۳۰ همه این کارا رو انجام دادم؟؟؟ من که هی یه چیزی یادم میاد که نمیذاره این دکم«ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ رو بزنم». اولین عیدی امسالم رو از عمه گرفتم. عمه فاطمه من یعنی مامان سمیه(هم عروسم) و مادرشوهر نجمه(خواهرشوهرم)خیلی به من لطف دارن. هر وقت چیزی به اونا میدن برای من هم میفرستن. سمیه میگه مامان رسما میگه من ۶ تا بچه دارم.۵تا خودشون یکی هم من. امسال هم عیدی بچه های خودشون رو که دادن برای من هم فرستادن. همراه با آجیل و شکلات و حلوا. گفتم باید از خانواده بابام بنویسم. این یه نمونه از خوبیاشون. همش دوست داشتم قبل از قم رفتن ازشون تشکر کنم. قرار بود بی بی با عموحسین ۳۰م اسفند ب هواپیما بیان اهواز. اما دیروز با ماشین اومده بودن و من دیروز صبح فهمیدم اهوازن. از اونجا که بی بی خییییییلی من و امین رو دوست دارن، ما دیشب رفتیم خونه عمومحمود که قبل ار قم رفتن ببینیمشون. وقتی رسیدیم اونجا دیدیم عمه فاطمه هم هستن. انقدرررررر خوشحال شدم که قابل تصور نیست.و کلی از خودشون و شوهرشون تشکر کردم. تازه بعدش هم عمو علی،همون عموی بزرگم که وسط خونه تکونی و پرده شستن من اومدن خونمون، با دو تا پسراش از سر کار اومدن اونجا که به بی بی سر بزنن. خیلی از دیدن هم خوشحال شدیم و حسابی خوش گذشت. خیلی پر حرفی کردم.ببخشید. آخر سر یه عیدی بدم بهتون: این وبلاگ مال زنداییمه. که دخترعمه م هم هست. من خیلی از سبک نوشتنش خوشم میاد.البته میتونم بگم نوشتنش دقیقا انعکاس افکار و شیوه زندگیش هست. چهارشنبه 28 اسفند1387-8:39 | | لینک مستقیم ![]() خوب بود.
برنامه خوب بود. خیلیا نیومده بودن اما اونایی که اومده بودن آدمای مهمی بودن که اومدنشون واقعا خوشحالم کرد. مخصوصا عمه بزرگم. راستش الان زیاد حال ندارم بنویسم. فقط اومدم بگم همه چی خوووووب بود شکر خدا. اینم یه متن جالب که با ایمیل به دستم رسیده: مداد -پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. شنبه 17 اسفند1387-1:42 | | لینک مستقیم ![]() دو ساعت و نیم دیگه
دو ساعت و نیم دیگه مونده تا اومدن مهمونا. پذیرایی و هال مرتب و جاروکشیده هستن. کارایی کردم که تا حالا نکرده بودم. بالای آرک اپن و پنکه سقفی هال رو تمیز کردم. مبلا و قالی های پذیرایی رو هم تنهایی جا به جا کردم. دیروز اینترنت قطع شد.میگفتن دیتای کل خوزستان قطع شده. برای من بد نشد وگرنه همش درگیر فیس بوک بودم و به کارام نمیرسیدم. در مورد فیس بوک بعدا باید بنویسم. آب هم دیروز دو بار قطع شد. یکی عصر و یه بار هم ساعت ۱۱ شب که دیگه نمیدونم کی وصل شد. امروز صبح هم آب نداشتیم، هنوز هم نداریم. ۱۲۲ گفته ۲ ظهر آب میاد. خدا کنه وقت مهمونی آب داشته باشیم. هرچند برای این که خیلی مشکل پیش نیاد در صورت بی آبی، لیوان یه بار مصرف گرفتیم برای چای. اما بالاخره دسشویی و اینا... فکر میکنم همه چی عالی پیش خواهد رفت. ضمنا همین روزا سالگرد فوت بابابزرگ امین که بابابزرگ مامان من هم میشه، هست. سال ۵۹ فوت کردن، من اون وقتا نبودم! و بدین گونه برنامه ما سه نیتی شد.
پنجشنبه 15 اسفند1387-13:42 | | لینک مستقیم ![]() داستان مهمونای ما
اگه بدونید اون روز چی شد؟ من که نشستم پای فیس بوک . یکی از بچه های دانشگاه رو پیدا کردم و کمی با هم چت و حال و احوال کردیم. بعد هم در حالی که عکسای آلبوم داماد عمو محمد که آمریکا هستند رو میدیدم، شیشه های پذیرایی رو تمیز کردم. یعنی وسط تمیز کردن میومدم عکسا رو هم میدیدم. پرده های تور پذیرایی رو هم ظهر انداختم تو ماشین و با وایتکس اول حسابی خیس خوردن و بعد شسته شدن.این کار رو قبل از نشستن پای چت انجام دادم. بعد که بلند شدم پرده های آستری رو انداختم تو ماشین که دیدم ماشین لباسشویی هر کاری میکنه آب نمیره روش و پمپ آب هم صداهای ناجور میده و معنیش این بود که آب قطع می باشد! جارو برقی رو بردم تو بالکن و خاکای کولر رو هم گرتم. باور میکنید امسال اصلا کولر گازی رو از جاکولری درنیاوردیم؟ هر سال سرد که میشه کولر رو عقب میبریم و شیشه رو میذاریم جاش،اما امسال اصلا نیازی نشد، بس که سرد نبود! خلاصه کولر رو تمیز کردم. سمیه هم بعد از ظهر رفته بود مدرسه برا همون به قول خودش خریتی که شاخ و دم نداره و بچه هاش پیش من بودن.هرچند اصلا کاری به من نداشتن و همش با محمد مشغول بازی بودن، گاهی تو اتاق و گاهی هم تو اون یکی بالکن و دوچرخه سواری. سمیه از مدرسه که برگشت اذان مغرب بود. این مدت مردای ما خیلی سرشون شلوغه و هیچ کدوم نمیتونستن برن خریدای برنامه پنجشنبه رو انجام بدن. شوهر سمیه خونه بود و قرار شد بچه ها رو بذاریم پیشش بریم خرید. هر چی زنگ میزدم که به امین خبر بدم گوشیشو جواب نمیداد.آماده شدم و دم رفتن بهش اس ام اس زدم که دارم میرم خرید. زنگ زد و گفت نهههههه. نری. عموعلی ت داره میاد اونجا. همونجا کشتمش پشت تلفن.«امین خونه جنگله. میفهمی؟» «من نگفتم بیام. عموت گفته دلم برا زهرا تنگ شده، میخوام برم بهش سر بزنم. زنعموت رو از عصر برده خونه عمو محمود که بعد از کارگاه بره دنبالش و بیان خونه ما.»- تو کجایی؟ کی میای؟ اونا کی میان؟ - من دارم میوه میخرم. میام. اونا هم نیم ساعت دیگه میان. سمیه که از جیغای من فهمید خبری از خرید نیست و من تو اون جنگل قراره مهمون عموی بزرگم باشم(که دایی بزرگ شمیه هم میشن) تصور کنید من چه جوری همه چی رو جمع و جور کردم. هر چی تو پذیرایی و هال بود ریختم تو اتاق خواب خودمون.بیچاره اتاق خوابای مامان و بابا که در این جور مواقع کوتاه ترین دیوارن. هرچی ظرف کثیف داشتیم ریختم تو ماشین ظرفشویی، جوری که وقتی رفتن و در ماشین رو باز کردم، کی از ظرفا بیرون پرت شد.عین این کارتونا شده بود که در کمد رو که باز کنی یه عالم چیز میریزه بیرون. پذیرایی رو جارو کردم، داشت تموم میشد که جارو برقی داغ کرد و خاموش شد. امین که رسید، پرده های تور رو نصب کرد و هال رو جارو برقی کشید،یادم رفت بگم یه ذره از پذیرایی مونده و باید جارو بشه.آب هم اومد و من پرده هایی رو که تو ماشین بود گذاشتم بدون خیسوندن، سریع بشوره.بلکه برسه به عمو اینا. دیگه با امین یه جوری خونه رو جمع و جور کردیم.میدونید نکته ماجرا اینه که اولین باری که عموعلی اومد خونه ما، برای یه صحبت کاری با امین بود، دقیقا وقتی که ما همه موکتا و قالی هامون رو داده بودیم فالیشویی. رو یه روفرشی از عمو پذیرایی کردیم. حالا این بارم وسط خونه تکونی با پرده های نصفه اومدن. اون بار بد نشد. عمو بهم قول داد یه بار بیاد که فرشامون رو ببینه. خلاصه عمو اینا چند دقیقه نشستن و رفتن.من این عمو رو خیلی دوست دارم. امین هم که حسابی مریدشه. عمو مهندس راه و ساختمانه.و امین عاشق فکر و کار عموه و از قبل تو کارگاه عمو کارای برقی رو انجام میداده براشون. اصلا به خاطر این عمو اومد خواستگاری من بگذریم . به پدرشوهرم گفته بودیم برامون از قصابی که میشناسه گوشت بخره. همون روز زنگ زدن که من گرفتم گوشتو. هروقت میتونستید بیایید ببریدش. عمو اینا که رفتن املت درست کردم و شام خوردیم.کار ماشین لباسشویی هم تموم شد و پرده ها رو نصب کردیم. فقط بعدش دیدم پرده خیلی بد شسته شده. با قطعی آب وسط کار و شستشوی سریع حسابی گند زده شده بود بهش. باید بعرا در بیارم و بشورم دوباره. به امین گفتم بریم گوشتا رو زود بیاریم. میدونستم مادرشوهرم گوشتا رو تیکه میکنه و میشوره و آماده تحویلم میده.نمیخواستم به زحمت بیفتن. امین گفت نمیتونم بریم الان. مساله بنزین ما حاده. سهمیه تموم شده و خیلی بهمون فشار میاد تو این اوصاع بی ریخت مالی که اگه بخوام در موردش بنویسم کلییییییییییییی حرف میشه. خلاصه نرفتیم. کمی بعد زنگ در ما رو زدن، پدرشوهرم گوشتا رو آورده بودن. کلی ما رو شرمنده کردن. تنهایی با ماشین این همه راه رو اومده بودن. تعارف کردیم بیان داخل. گفتن چای دارید؟ گفتیم بببببببله.تقریبا غیرممکنه پدرشوهرم تنها بیاد خونه ما. خیلی خوب بود. با خیال راحت کلی با امین حرفای کاری زدن.وقتی همه هستن و اینا حرف شرکتو میزنن، اعصاب بقیه خورد میشه. اما اون شب خیلی خوب بود. میدونید که من پدرشوهرم رو خیلییییییییییی دوست دارم. خیلی خوشحال شدم که اومد خونمون. (همون جور که پیش بینی کرده بودم مادرشوهرم همه کارای گوشتا رو انجام داده بودن خدا خیرشان دهاد!و زیارت کربلا که خیلی دوست دارند، نصیبشان کناد!-این شکل فعل دعاییه. اشتباه تایپی نیست!!-) بعله. اینم از اون روز ما. الانم باید برم دیگه بقیه کارامو بکنم که فردا برنامه ست و من هنوز آشپزخونم کلی کار داره. اتاق محمد رو هم باید مرتب کنم که شب میز کامپیوتر رو ببریم اونجا و هال خالی بشه. دیروز تولد برادرشوهرم بود. اگه وقت شد وسط کارام میام و اون رو هم مینویسم. چهارشنبه 14 اسفند1387-8:58 | | لینک مستقیم ![]() سالگرد آقابزرگ
من که بدون این که زور بالای سرم باشه کاری رو انجام نمیدم، حتی اگه خونه تکونی برای استقبال از سال نو باشه. پدربزرگ من، بابای بابام که سالها باهاشون تو یه خونه زندگی کرده بودیم،۱۱ اسفند 78 خیلی یهویی فوت کردن. بدون هیچ سابقه بیماری یا ناخوشی. از اهواز با هواپیما رفته بودن تهران و قرار بود دو سه روز بعد بیان قم، خونشون. تو بازار تهران، پیش یکی از دوستاشون که از بازاریای قدیمی بود، حالشون بد شد و به بیمارستان نرسیده، خیلی راحت رفتن پیش خدا. آقابزرگ خیلی سختی تو زندگیشون کشیده بودن. تا حالا ۱۰۰ بار تصمیم گرفتم درموردشون بنویسم. امیدوارم بتونم به زودی این کارو کنم. پنجشنبه گذشته بابا اینا براشون تو قم سالگرد گرفته بودن، یه برنامه ساده با حضور عمه و عموهای قم و تهران.(بابام اینا ۱۱ تا بچه اند.) تصمیم گرفتم پنجشنبه این هفته تو خونه خودمون یه برنامه بگیرم، شب شهادت امام حسن عسکری هم هست. با سمیه و نجمه مطرح کردم و اونا هم موافقت کردن. گفتم میخوام برنامه خونه ما باشه. دوست داشتیم یه دعا کمیل بگیریم که زنونه، مردونه باشه اما دیدیم الان هیچ کدوم نمیتونیم برنامه بزرگی داشته باشیم. قرار شد عصر یه برنامه زنونه بگیریم. خونه نجمه نخواستم باشه چون من و سمیه نوه هاشون هستیم. سمیه هم یکشنبه امتحان کانون زبان داره.بعد هم چون ما با بی بی و آقابزرگ زندگی میکردیم، بهتره خونه من باشه(همین الانم من برا بی بی با همه نوهاش فرق میکنم امروز صبح مهمونا رو یادداشت کردیم، حدود ۶۰ نفر میشن. برنامه ریزی برای پذیرایی و خرید هم انجام شد. نجمه حلوا درست میکنه. حلوا + بیسکویت فرخنده کنجدی + چای + خرمای کبکاب میشه پذیراییمون. نمیخواهیم زیاد پذیرایی آنچنانی داشته باشیم. این جوری هم خودمون راحت تریم هم مهمونامون. پرده های پذیرایی رو درآوردم و ماشین لباسشویی داره میشوره. بعد هم که همین جوری نمدار آویزون میکنم که هم صاف شه و هم زحمت پهن کردنشون جوری که زمین نخورن رو نداره. اما قبلش باید شیشه های پذیرایی رو تمیز کنم، از سمت بیرون حسابی خاک گرفتن!فقظ خدا کنه تا قبل از عید دیگه از این خاکا نداشته باشیم. پ.ن۱: دعا کنید برنامه خوب بشه و برسم حسابی خونه رو مرتب و تمیز و دسته گل کنم. پ.ن۲: بهتون پیشنهاد میکنم این مطلب وبلاگ خانم خونه رو بخونید. در مورد فانون جذب خوب توضیح داده. پ.ن۳:مشکلم با بلاگفا همچنان باقیه. برا همین بیشتر به وبلاگای پرشین بلاگی سر میزنم.نمونش همین وبلاگ خانم خونه. کلی دلم برای وبلاگ دوستای بلاگفاییم تنگ شده. امیدوارم همه خوب باشن.چون امین لپ تاپمو درست کرده، میتونم با زدن آی پی بلاگفا یعنی 38.113.162.27 وارد بخش مدیریت بشم و مطلب بذارم.بازم خوبه که نظرتتون رو میبینم. دوشنبه 12 اسفند1387-14:30 | | لینک مستقیم ![]() همسایه
خونه های ما با وجودی که آپارتمانی هستند اما ساختشون یه جوریه که 4 تا
خونه ای که یه طبقه اند کنار همند. انگار یه کوچه است که یه سمتش دیواره و
4 تا در هست و یه سمتش نرده های بالکن میشه. ساختمون پله ها جداست و با یه
پل به وسط این کوچه وصل میشه. خونه ما ته یه کوچه است. چند سال قبل از این
که ما بیاییم تو این خونه، خواهرشوهر و برادرشوهرم تو همین ساختمون خونه
خریده بودن و ساکن بودن. تو طبقه ما یه خانم و آقایی زندگی میکردن که ما
هر از چند گاهی از برادرشوهرم و خواهرشوهرم جرایانات سر و صدای خانمه رو
میشنیدیم. گویا اون وقتا خیلی دعوا راه مینداخته با همسایه ها. میگفته ما
پول شارژ نمیدیم و گاهی هم با شوهرش خیلی بد حرف میزده جلوی دیگران. خونه بغلی این خانم و آقا دست مستأجر بود و وقتی که مستأجر خواست بره ، ما تصمیم گرفتیم از خونه
پدرشوهرم بیرون بیاییم و بیاییم اینجا. در واقع شاید یه علت عملی شدن
تصمیمی که خیلی وقت بود داشتیم برای مستقل شدن همین بود که همسایه
برادرشوهر و خواهرشوهرم میشدیم. و این جوری که شد ما شدیم همسایه دیوار به دیوار این خانم جنجالی. همون روزا اینا صاحب بچه شدن و به قول سمیه خانمه با بچه دار شدن خیلی آروم شد. و ما به جز چند مورد جزئی هیچ مشکلی باهاشون نداشتیم، خدا رو شکر. این تا اینجا. امروز من داشتم تو شرکت کار میکردم که دیدم ساعت لپ تاپم نزدیکای 12 رو نشون میده. کارامو جمع و جور کردم و دقیقا وقتی ساعت 12:30 بود لپ تاپ رو خاموش کردم و جمع کردم و از بچه ها خداحافظی کردم. دیدم منشیمون با تعجب گفت میرین؟ منم باخونسردی گفتم آره، دیگه. و تو دلم گفتم باید برم که به محمد برسم. تو بخش پیاده روی مسیر بودم که یه نگاه به ساعت مچیم کردم دیدم میگه 11:45. گفتم حتما خراب شده. نگاه ساعت موبایل کردم دیدم اونم حرف ساعت مچی رو تأیید کرد و اینجا بود که پی بردم این لپ تاپ محترم به من دروغ گفته! دیگه صرف نمیکرد برگردم شرکت. از طرفی هم ساعت 1 خیلی سخت ماشین گیر میاد اما ساعت نزدیک 12 به سادگی تاکسی سوار شدم و اومدم خونه. ساعت 12:30 زنگمون رو زدن. گفتم خدایا سمیه و نجمه که نمیدونن من امروز زود اومدم، کیه؟ در رو باز کردم دیدم بعله همون همسایه فوق الذکره. سلام و علیک و آقای فلانی خوبن و محمد جون چطورن و این حرفا. بعد گفت ببخشید من اینجا رو شستم، خواستم جلوی خونه شما رو هم بشورم دیدم شلنگ نمیرسه. گفتم باشه. همین الان میام میشورم. گفت اگه شلنگ بلند دارید بدین میشورم تا آب بازه. کلی تشکر کردم و گفتم امروز خیلی اتفاقی زود اومدم خونه و الان خودم میام میشورم. و این شد که من بدون برنامه بالکن پر از خاک رو شستم و الان طبقه ما حسابی تمیزه. خیلی از طرز بیان این خانم همسایه خوشم اومد. خدا خیرش بده که اینقدر محترمانه منو بلند کرد و این کار خطیر رو که هی عقب مینداختم انجام دادم. فکر کنم با توضیحی که در مورد ساختار خونه ها دادم معلوم شد که چرا همسایه خواست جلوی خونه ما تمیز بشه. اگه سمت ما خاک باقی میموند، با رفت و آمدها عملا همه زحمت اون به باد میرفت و جلوی خونه اونا هم خاکی میشد. این همه خاک خاک کردم اثرات همون گرد و غبار و بارون ِخاک بود که هفته قبل سر ما اهوازیا میبارید.
آخیـــــــــــــش. بعد از مدتها چقدر حرف زدم.یکی دوتایی هم مطلب تو ورد نوشتم که بعدا اینجا میذارم. برام دعا کنید لطفا.
یکشنبه 11 اسفند1387-13:19 | | لینک مستقیم ![]() مخابرات جون
طی تحقیقات انجام شده گویا مشکل از مخابراته و این که تو بعضی روترها بلاگفا رو فیلتر کردن. یه تعداد روتر هم خرابه تو مسیر. خوزستان هم مشکل سرعت داشته . این مدت پهنای باند طلوع رایانه(نماینده فناوا تو اهواز) پر شده و مخابرات بهشون پهنای باند جدید نداده و داره اذیتشون میکنه.کلا مخابرات جون گند زده به سیستم اینترنت. از اون طرف کامپیوتر من هم ویروسی شده و عوض کردن ویندوز تاثیری نداشته. باید اطلاعاتم رو از هارد منتقل کنم جای دیگه، اساسی فرمت کنم و ویروس کش آپدیت بشو نصب کنم، بعد اطلاعات رو با احتیاط از ویروس کش رد کنم و برگردونم. آخه الان وقت این اتفاقاست؟ سایت شرکت یه ذره از کارش مونده. میخوام زود تمومش کنم که رو اینترنت عمومیش کنیم. الان سایت قبلی در معرض دیده که من اصلا دوستش ندارم. عمو زنگ زده میگه چرا سایتمو به روز نمیکنی؟ خیلی وقت پیش اطلاعات جدید داده بود بذارم روسایتش. میگه اول ترم به دانشجوها آدرس میدم که برن ببینن برای آشنایی با من. خودم رفتم دیدم اطلاعات خیلی قدیمی هستند. راست میگه عمو جونم. دقیقا پارسال همین وقتا سایتشو درست کردم و اطلاعات گذاشتم. جدای از این که قالبش رو هم دوست دارم عوض کنم. میخوام قالب وبلاگ محمد رو عوض کنم. تا حدودی ساختمش اما هنوز کار داشت که این بلا سرم اومد. نرم افزار فوتوشاپ و اینا رو این سیستم ویروسی نصب نمیشه. اگرم بشه با این سرعتی که کامپیوترم پیدا کرده هیچ کاری نمیتونم بکنم. حالا این وسط یه بار قالب جدید رو گذاشتم و برداشتم، قالب خودش هم پرید. الان یه قالب ساده داره وبلاگش.هرچند من نمیتونم همون رو هم ببینم. دوست دارم وبلاگ کتاب کودک رو به روز کنم. اون همه چیزش آمادست. فایل متنی معرفی کتابها رو هاردمه. عکسای کتابا هم آپلود شده ست. اما هر کاری میکنم نمیره تو بخش نمایش url های سایت picturetrial.com. فکر کنم به خاطر پایین بودن سرعت اینترنت و کامپیوترمه. الانم دارم با اپرا مطلب میذارم ، شکلک هم نداره که حداقل ناراحتیمو با اونا نشون بدم. دوشنبه 5 اسفند1387-11:7 | | لینک مستقیم ![]() flushdns
هدی جون خیلی ممنون که میای و راهنمایی میکنی. خیلی لطق داری عزیزم. این دفعه اومدم قم دوست دارم ببینیم همدیگه رو. هدی جون این راه flushdns هم جواب نداد. یعنی باز همون جوری میشه. یکشنبه 4 اسفند1387-10:22 | | لینک مستقیم ![]() درگیری ادامه دارد!
ویندوز هم عوض کردم اما فایده نداشت. امین که ماشالا اطلاعات کامپیوتریش خیلی بیشتر از منه، یاد آی پی افتاد. آی پی بلاگفا رو پیدا کردیم. حالا با زدن آی پی به جای blogfa.com میتونم وارد بخش مدیریت بشم اما چون اسم وبلاگ ها ساب دومین هستند، نمیتونم ببینمشون. در واقع الان میتونم آپ کنم اما نمیتونم ببینم وبلاگم رو!!! شنبه 3 اسفند1387-4:11 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|



