تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
نمونه کار

این دو تا از نمونه کارای من که به تازگی تموم شدن:

سایت اول- استاد دانشگاه- رشته برق قدرت

سایت دوم- استاد دانشگاه- رشته بافت شناسی

امروز هر دو رو تحویل دادم. به نظر شما چطورن؟

تا دو ساعت دیگه مهمون دارم. از اثرات برنامه ریزی هفته گذشته هنوزم یه چیزایی باقی مونده و فکر کنم بتونم تا وقتی برسن خونه رو مرتب و دسته گل کنم. البته اگه از پای کامپیوتر و اینترنت و سایتهام بلند شم. نمیدونید وقتی آدم سایتی طراحی میکنه یا برنامه ای مینویسه چه احساسی بهش پیدا میکنه. یه وابستگی عجیب و یه علاقه بی نظیر. انگار یه تیکه از وجود آدمه که نمیتونه ازش جدا بشه.



شنبه 29 فروردین1388-15:15 |   | لینک مستقیم
mvm-2

صبح یه چیزایی نوشتم اما فکر کنم دکمه ثبت رو نزدم. این روزا خیلی سرم شلوغه و همش مشغول کارم. طراحی یه وب سایت دستم بود که تقریبا تموم شده دیگه. امروز منشیمون هم نیومده بود و حواسم به تلفن هم بود، دیگه اصلا وبلاگ و فیس بوک و حای ایمیل چک کردن هم یاد میره.

میخواستم بگم من ماشین برای بیرون شهر نمیخوام. چون اگه با ماشین بخواهیم بریم که با ماشین همسر جان میریم.

ضمنا ما الان خودمون پراید 141 داریم نمیشه که من 206 سوار بشم. از طرفی هر چی ماشین ارزون تر باشه راحت ترم. اگه اتفاقی بیفته یا یه جاش خش برداره هزینه 206 خیلی زیاده.

به نظرم هر چی سایز ماشین کوچیکتر باشه برای من بهتره.

از همه دوستای گلم که راهنماییم کردن ممنونم. لطفا اگه اطلاعات دیگه ای داشتید منو بی نصیب نذارید.



جمعه 28 فروردین1388-3:10 |   | لینک مستقیم
هستم

هستم. خوبم. حسابی مشغول کار و زندگی. دو روز اخیر امین انقدر دیر اومده که محمد خواب بوده و حرفی از تلویزیون و این که کی ببینه و کنترل دست کی باشه پیش نیومده. البته  امین جون امروز صبح برای بیدار کردن محمد مجبور کلی برنامه مشترک مثل درست کردن ساعت و نصب کردن لباس آویز جدید اتاق محمد و ... براش ردیف کنهکه امروز باید زود بیاد خونه.

پریروز یعنی شنبه من با محمد برنامه ریزی کرده بودم که بریم بازار. یعنی میدونید چیه از جمعه همه چی رو آماده کردم. شب محمد رو زود خوابوندم. برنامه ناهار و شام و کارای خونه تا آخر شنبه رو رو کاغذ نوشتم و خونه رو کاملا مرتب کردم. شنبه صبح زود بیدار شدیم و رفتیم سر کار. ظهر که برگشتم خونه، ناهار خوردیم و کمی استراحت کردم. محمد خواست براش کتاب بخونم، اون کار رو هم کردم. از یه خرده دعوا سر لباس پوشیدن محمد که بگذریم همه چی خوب پیش رفت. ساعت حدودای 5 با عمورضای محمد که همیشه اون ساعت از خونه میره محل کار دومش، رفتیم شرکت. آخه اون ساعت مغازه ها باز نبودن که. یک ساعتی موندیم شرکت و هر کاری کردیم امین رو همراه خودمون کنیم نشد. البته هر کاری کردیم که نه. از اول قرار نبود امین با ما بیاد. اما خب یه کم تلاش کردیم شاید اومد که نشد، اما گفت من میخوام برم موبایل بخرم و قرار شد با هم هماهنگ کنیم. یه سری از خریدامون رو کرده بودیم که امین زنگ زد و رفتیم پیشش که داشت موبایل 5800 نوکیا رو تست میکرد. خریدیم و یه چند جا دیگه هم با امین رفتیم. غروب برگشتیم خونه. البته امین ما رو رسوند و رفت کارگاه. اما چون همه چی مرتب بود، شام محمد رو دادم و خوابید. من هم طبق برنامه ناهار یکشنبه رو آماده کردم.

خرید خیلی عالی بود. چیزایی خریدم که مدتها بود میخواستم اما نمیشد.مثل لیوان، لباس آویز برای اتاق محمد، دو تا سینی کوچولوی خوشگل، یه سفره گل گلی یک متری برای خودمون(چند تا سفره خوب برای مهمونی داریم، سفره خودمون خراب شده بود.)، آویز چسبی برای وسایل آشپزخونه، جاجورابی برای محمد که مال اونو خودم بردارم و چند تا چیز خرده ریز دیگه. خریدهای پرهزینه ای نبود شاید، اما لذتی که برام داشت خیلییییییی بود. مخصوصا که امین هم بهمون پیوست و خیلی خوش گذشت.

موبایل جدید امین هم که محشره. موبایل قبلیش imate بود که نیاسر 15 متر شنا کرد، با این حال روشن میشه و کار میکنه اما ارتباطش با کامپیوتر دچار مشکل شده و این هم برای امین از خود تماس با موبایل حیاتی تره. بعدشم همسر جان دیگه نمیتونه با کیبرد موبایلای معمولی تایپ کنه و حسابی به تاچ اسکرین عادت کرده و البته به خاطر کارش به امکانات بالایی هم نیاز داره. این شد که یه موبایل خیلی خوشگل تاچ اسکرین سیمبین گرفت. 

یه کمکی ازتون میخوام دوستای گلم:

دلم میخواد، فقط دلم میخوادا،  که ماشین بخرم. تصور تابستون با تاکسی رفت و آمد کردن و دنیال محمد رفتن برام واقعا وحشتناکه. حدود دو ماه دیگه سرویس مهد تعطیل میشه و خودم باید برم دنبالش. تو گرمای اهواز که این یعنی تاکسی سرویس با کولر که هزینش خیلییییییی بالا میشه.  به همین دلیل، دارم تحقیق میکنم. اول که شما چه ماشینی رو پیشنهاد میکنید، دوم این که کسی mvm داره؟ یا از نزدیکانتون کسی هست که داشته باشه؟ ماشین خوبیه؟ گارانتی و خدماتش چطوره؟ به قول امین تو اهواز به طرز مشکوکی mvm کم هست.



دوشنبه 24 فروردین1388-8:51 |   | لینک مستقیم
تلویزیون-2

دفترچه ای که خاطرات عید رو توش نوشتم آورده بودم که اینجا تایپشون کنم اما با دیدن نظرات پست قبل تصمیم عوض شد.

اول که برای خودم جالبه که انقد نظر داشتم در مورد تلویزیون. جالبترش اینه که هیچ کدوم رو ندیده بودم. الان همه رو با هم دیدم. چون این چند روز انقد تو فکر قالب جدید وبلاگ محمد و پستای جدیدی که اونجا گذاشتم بودم که به وبلاگ خودم سر نزدم. دیروز صبح با محمد بیرون بودیم، یه بازار نسبتا خوب. بعد هم ظهر منیرسادات و زهره(دو تا دوستای دبیرستانم که هر کدوم به یه دلیل فعلا اهواز هستن) اومدن پیشم. شب هم برای رسوندن زهره تا خوابگاه رفتیم و من دلم خواست بریم خونه پدرشوهرم و رفتیم اونجا. وقتی برگشتیم هم باید ناهار امروز رو درست میکردم و بعد خوابوندن محمد و خواب رفتن خودم تا صبح!شاید ته این پست یه کم مفصل تر نوشتم اما هدفم از نوشتن، فعلا یه چیز دیگست. اینا رو گفتم که بگم چرا اصلا به وبلاگم سر نزدم و همه نظرات رو با هم دیدم.

دوم: و اما مطلبی که میخوام بگم:

خیلیا فکر میکنن راه حل این مسأله تداخل ِتلویزیونی اینه که یه تلویزیون ال سی دی گنده مثلا 42 اینچ بخریم و بذاریم تو هال و این تلویزیون 21 اینچ معمولی رو بدیم به بچه. ا

ول که باز اختلاف بین پدر و مادر برقراره. بچه هم اگه بیش از یکی باشه، تو اتاق بچه ها هم یه اختلاف دیگه هست. فکر هم نمیکنم کسی بخواد به تعداد اعضای خانواده تلویزیون بذاره تو خونه.

دوم این که کلا به نظر من این که تو اتاق بچه تلویزیون باشه یعنی«عزیزم، شما میتونی 24 ساعته از تلویزیون خودت استفاده کنی.» که شخصا اینو اصلا قبول ندارم. من به تعداد ساعت محدود و معین برای تماشای تلویزیون و بازی و تماشای فیلم با کامپیوتر معتقدم. شاید هم اشتباه میکنم اما به هر حال نظر خودم رو میگم.

براساس همین نظر من از اول محمد رو محدود کردم. اوایل روزی یک ساعت و الان سعی میکنم بیش از روزی دو ساعت نشه. یه مدت محمد عاشق babytv بود. این که میگم مال خیلیییی وقت پیشه ها. قبل از وبلاگ دار شدن محمد.یعنی حداقل دو سال و نیم پیش. خلاصه محمد جوری شده بود که میخواست شب تا آخرین لحظه بیداری جلوی babytv باشه. این وضع شاید یه هفته هم طول نکشید که من و امین سریع جلوش رو گرفتیم. به قیمت گریه و زاری محمد و دعوا کردن ما با هاش تموم شد اما تموم شد. و فهمید روزی یه ساعت.همین.  از اون به بعد هم شیوه های مختلفی بود برای این که بیشتر از حد معین نشه. مثلا یه مدت تایمر فر گاز رو تنظیم میکردم که یه ساعت بعد زنگ بزنه، برای محمد زنگ زدن فرگاز جالب بود و قبول کرده بود وقتی زنگ زد تلویزیون رو خاموش کنه یا از پای کامپیوتر بلند شه و این کار رو میکرد. یه مدت موبایل رو میذاشتم زنگ بزنه.  وقتایی هم بود که کار به تهدید میکشید. مثلا«اگه امروز بیشتر بشینی دیگه فردا اجازه نداری ببینی!».خلاصه که به هر حال کنترل میکردم این زمان رو.

من یه انتقاد شدید دارم به صدا و سیما و اون این برنامه مسخره شبکه کودکه. از صبح تا شب داره برنامه مثلا کودک پخش میکنه. آخه یه حساب و کتابی، یه بحث روانشناسی و کارشناسانه ای. به نظرم هیچ فکری نشده برای این شبکه کودک. babytv هم از صبح تا شب برنامه کودک داره اما اینا تکرار میشن. من میتونم به بچم بگم دیگه رفت از اول برنامه ای که دیدی، دیگه بسه. اما اینا برنامه هاشون تکراری هست اما تکرارشونده نیست. از لجاظ کیفیت کارتونها که افت داشتن. برنامه های تولیدی مثل فیلم ها و اینا هم که دیگه وحشتناکه. فقط کمیته.فقط وقت پر کنی و یاد دادن تکیه کلامها و رفتارهای زشت و بی ادبانه. مجری ها هم که گویا هیچ کنترلی رو رفتار و گفتارشون نشده. سه تا پسر میان هر چی به ذهنشون میرسه فی البداهه=آنلاین(شکلک خنده!) میگن و میرن. وسط روز تعطیل نوروز امسال پسره میگه «چرا نشستید تو خونه؟ پاشید برید بیرون.از خلوتی تهران لذت ببرید.» یه ذره فکر نکرده این آقا که برنامه شبکه تهران نیست و شبکه سراسریه. چند درصد بیننده ها ساکن تهرانن که از خلوتیش لذت ببرن؟؟؟!!!! بعد هم مدعی هستن که هر روز یه عالمه پیامک داریم که برنامه خیلی عالیه. بخش مجری رو بیشتر کنید.(شکلک تعجب). عمو پورنگ و آقاجون سلیمون هم انقد چرت میگن که محمد دیگه اصلا نگاشونم نمیکنه.

با این اوصاف به نظر من تلویزیون دار کردن بچه ها اصلا راه حل مناسبی نیست. من اگه بخوام به تلویزیون دیگه ای فکر کنم، برای اتاق خواب خودمونه، نه محمد (شکلک لبخند مامان خودخواه!)

به نظرم باید یه راه حلی پیدا کنیم که هم خودمون و هم بچه هامون استفاده از منابع مشترک رو یاد بگیریم، نه این که به فکر متعدد کردن منابع باشیم. البته من هم راهش رو نمیدونما اما شاید بالا بردن صبر و حوصله و میزان تحمل، راه حل اساسی تری باشه که رسیدن بهش چندان هم ساده نیست.

ضمنا تا حالا کسی که خودش این پیشنهاد  دو تلویزیونی رو عملی کرده باشه نظری نداده و نگفته که خوبه یا نیست. همه میگن میخواهیم این کارو کنیم.

بعدا این وسط اضافه شد: یه چیز دیگه هم هست. اینجوری توقع بچه ها رو بالا میبریم. دو سه سال دیگه بچه ما انتظار داره یه چیز بهتر و گرون تر براش بخریم. من خیلی سعی میکنم خودم توقع محمد رو از خودمون بالا نبرم. چون ممکنه یه روزی از پس انتظاراتش برنیاییم! حتی اگه به لحاظ مالی بتونیم حس میکنم بالا رفتن توقعات چیز خوبی نیست.

-------------------

شرح مفصل تر ِدیروز : دیروز پول زیادی تو کیفم نبود.اما چون تو فروشگاه رشد امین حساب داره و من هر بار با خیال راحت میرم هرقدر دلم خواست خرید میکنم و میذارم به حساب، دیروز هم کلی حال کردیم با محمد. 17 تا کتاب پیامبران برای محمد برداشتم. دو تا رمان و یه مجموعه داستان کوتاه برای خودم و چهار جلد «قصه های خوب برای بچه های خوب» که خودم بخونم و برای محمد داستاناشو بگم. بعد هم دنبال یه سری کار خرد و ریز عقب افتاده رفتم. مثلا شعله بزرگ فر گازم خراب شده بود و نمیشد ازش استفاده کنم. دیروز بالاخره بعد از چند ماه رفتم و یکی خریدم. یه واشر هم برای زودپز خریدم که اونم چند وقتی بود به خاطر خرابی واشر قابل استفاده نبود. منم به هر دوی اینا وابسته بودم. دیشب از خونه پدرشوهرم که برگشتیم خورش قیمه درست کردم. تو زودپزو گذاشتم رو شعله بزرگه. یه دقیقه سوپاپش اومد بالا و گاز رو کم کردم رفتم سراغ خوابوندن محمد. خیلی حال کردم.

-----------

به سمیه جون و زینب سادات عزیز قول داده بودم در مورد داستان پیامبران مطلبی بنویسم که تو وبلاگ محمد گذاشتم. دیگران هم دوست داشتن مراجعه کنن و هم در مورد قالب نظر بدن و هم مطلب. فکر میکنم جای بحث داره.(دارم تو فایرفاکس مینویسم و اجازه لینک دادن نمیده. منم مجبورم مستقیم آدرس رو بنویسم:)

http://mohamad-tala.blogfa.com/post-140.aspx



سه شنبه 18 فروردین1388-11:26 |   | لینک مستقیم
تلویزیون مال کیه؟

محمد هر وقت دلش بخواد میاد و کنترل رو برمیداره و کانال رو عوض میکنه.

امین وقتی خونست میخواد تلویزیون ببینه، حتی وقتی داره با کامپیوترش کار میکنه.

محمد فکر میکنه باید همه برنامه های کودک و تبلیغات رو ببینه.

گاهی امین و محمد سر تلویزیون دچار اختلاف میشن. اگه برنامه کودک باشه و محمد بخواد اونو ببینه و امین چیز دیگه ای، محمد پیروزه،چون امین بهش حق میده. اما وقتی برنامه ای که محمد میخواد ببینه، برنامه کودک نباشه، من و امین بهش اجازه نمیدیم و حق دیدن تلویزیون مال امین میشه.

امین فکر میکنه که تلویزیون در اختیارش نیست و شاکیه از این موضوع.

محمد کنترل رو برمیداره و میگه بابا چرا انقد فیلم میبینه.

من هیچ وقت تلویزیون رو روشن نمیکنم.اما گاهی تو این دعواها فکر میکنم آیا من هم حق دارم یه وقتایی کانال تلویزیون رو انتخاب کنم؟

----------------

من خیلی هم مظلوم نیستم و امین هم خیلی ظالم نیست. فقط کمی ظالمه

همین چند دقیقه پیش یه کانالی داشتیم با هم میدیدیم که یه برنامه شروع شد که امین خیلی خوشش نمیاد، کانال رو عوض کرد. چیزی نگفتم البته. اگه میگفتم میخام ببینم عوضش نمیکرد اما از شنیدن صدای اون برنامه خوشش نمیومد. هر دو داریم با کامپیوتر کار میکنیم و من ترجیح میدم صدای برنامه ای باشه که امین بیشتر میپسنده.



دوشنبه 17 فروردین1388-0:25 |   | لینک مستقیم
زهرای شلخته

حس میکنم آدم مزخرفی هستم. هیچ وقت خونه من همه ش با هم مرتب نیست. هیچ وقت آشپزخونه من همه جاش با هم مرتب نیست. یا ظرف کثیف تو ظرفشوییه یا ظرف تمیز رو کابینت. یا کف زمین کثیفه یا رو گاز یا در کابینت ها. یا غذا درست نکردم یا غذا داریم ولی همه چی به هم ریختست. یا پذیرایی و هال نامرتبه یا اتاق خوابا.

زهره که میاد دپرس میشم.

خونه دوستای امین که میریم دپرس میشم.

زهره به مرتبی حساسه. اینو بار اول که خونه ما اومده بود گفت.

خونه دوستای امین همه جا مرتبه. خانماشون خیلی راحت منو میبرن تو اتاق خواب و آلبوم عکس عروسی بهم نشون میدن. بدون برنامه قبلی زنگ میزنیم و با اشتیاق میگن بفرمایید. اما من هر وقت یهویی مهمون بیاد خونه نامرتبم رو میبینه. حتی میتونم بگم بیشتر وقتایی که کسی با خبر بیاد هم همچین تحفه ای نیست خونه من.

خیلی از این وضعیت و از خودم بدم میاد.

---------

زهره که اینجا بود،سمیه هم اومد. اون دو تا با هم گرم صحبت بودن که من آشپزخونه رو مرتب کردم. اما هنوز روی میز و زمینش مونده. شام پسرعموم میاد خونه ما برای یه سری صحبت کاری با من و امین. ان شاء الله یه تیم طراحی وب سایت میشیم و کار میگیریم

سمیه که معرف حضور همه هست. زهره یکی از هم کلاسی های دوره دبستان تا دبیرستان منه که هیچ وقت با هم دوست نبودیم. یه سال تابستون که رفته بودم قم، به همه بچه های دبیرستان زنگ شدم و شماره موبایل همو اینجوری داشتیم. تابستون اس ام اس داد که دارم میام اهواز. فوق لیسانس اینجا قبول شده و الان حسابی با هم رفیق شدیم.وقتی اهوازه تقریبا ده روزی یه بار میاد خونه ما و کارای کامپیوتریشو انجام میده و با هم صحبت میکنیم. با سمیه هم دوست شده. البته این دوستی هم به خاطر گرمی خود زهره ست  و هم خوبی و صمیمیت سمیه عزیزم.



شنبه 15 فروردین1388-19:39 |   | لینک مستقیم
هدیه دوست قدیمی

سمانه دوست دوره راهنمایی منه. روزای آخر اسفند اس ام اس زد که آدرس خونتون رو بده. عید میخواهیم بیاییم اهواز. جواب دادم من روزای اولش قم هستم. شما کی میخواهید بیایید؟ جواب داد آدرس خونه بابات رو بده، میخوام بیام ببینمت کارت دارم. خوستم جواب بدم تو مگه بلد نیستی؟ اون وقتا چند بار خونه ما اومده بودی که. همین الانم یادم اومد خونه خواهرش نزدیک خونه بابامه. اما اینا رو براش ننوشتم و آدرس رو کامل نوشتم.

روز اولی که رسیدیم قم، یه بسته پستی رسید. مامان که دم در گفتن یه بسته برای زهراست، فهمیدم کار سمانه ست. چقدر خوشحالم کرد.

بلافاصله بهش زنگ زدم برای تشکر. سمانه برام این جریانو تعریف کرد که بعد از کنکور ارشد تو دلش گفته برم یه هفته بخوابم. نمیدونم چند هزار تا فرشته آمین گفتن که دو روز بعدش سینوزیتش عود میکنه و ده روز خوابیده خونه. دو روز بعد از خوب شدنش هم میره کوه خضر. تو کوه نه، اما تو راه برگشت به خونه پاش پیچ میخوره و حدود سه هفته تو گچ بوده. بعد گفت پارسال ریحانه، یکی از دوستای مشترک همون دوره ما، برای همه دوستاش کارت گرفته و برده در خونه هاشون داده. ریحانه ماشین داشته، اما سمانه جون که ماشین نداره و پاش هم تو گچ بوده تصمیم میگیره کارتا رو پست کنه. بعد هم که میبینه برای نجات از بیکاری بهتره کارت درست کنه، حسایس مشغول میشه و کارتای خیلی خوشگلی برای دوستاش درست کرده و آدرسای همه رو هم به بهانه هایی مشابه من ازشون گرفته و ارسال کرده.

ایشالا سال دیگه متاهل باشه و وقت نکنه از این کارا کنه. 

هدیه سمانه

اینم عکس اون کارت از بیرون و رو و پشتش. اون بریده مجله آفتابگردان رو هم لای کارت گذاشته بودو گوشه اش نوشته بود«یادش به خیر» واقعا یادش به خیر نوجوانی و آفتابگردان و فکر نجوم و ....



شنبه 15 فروردین1388-16:49 |   | لینک مستقیم
مخابرات لعنتی

بلاگفای لعنتی دوباره باز نمیشه برای من. عصبانی هستم خیلی. رو هیچی نمیتونی حساب کنی. یه روز هست، یه روز نیست. این همه رو قالب محمد زحمت کشیدم، حالا نمیتونم ببینمش. یه عالمه وبلاگ هست که تو مدیریت میبینم به روز شدن و نمیتونم برم بخونمشون. باز خوب شد وسط درست کردن قالب اینجوری نشد که دیگه دیوانه میشدم از دست بلاگفا و مخابرات به درد نخور.......... بچه مودبی هستم یعنی سعی میکنم باشم وگرنه کلی چیز باید مینوشتم جای این نقطه ها.

برای اینکه همش بدیا رو نگم، اینم بگم که بلاگفا امکانات جدیدی اضافه کرده که خیلی خوبن. مثلا همین موضوع ِ یه مطلب که به جای انتخاب یه موضوع میشه همزمان چند تا رو برای یه مطلب انتخاب کرد. یا «مطالب دوستان» که بعد از «وبلاگ دوستان» گذاشتن. تو «وبلاگ دوستان» لیست وبلاگایی رو که به عنوان دوست اضافه کردی به ترتیب به روز شدن با زمان به روز شدن نمایش میداد. حالا تو «مطالب دوستان» عنوان مطلب وبلاگی که اخیرا به روز شده رو هم مینویسه.این وبلاگای دوست با لینکای کنار وبلاگ فرق دارن و کاملا خصوصی و در اختیار مدیر وبلاگ هستن.

برای همین چیزاس که دیروز تصمیم گرفتیم یه وبلاگ برای معرفی کتابامون بسازیم. دیشب که خواستم بسازم دیدم بلاگفا باز نمیشه و کلی حالم گرفته شد.

وبلاگ  محمد رو هم ببینید و نظرتون درباره قالبش رو بگید.

--------

بعدا اضافه شد: مشکل من با بلاگفا رو نجمه(خواهر شوهر اعظم) هم داره. چند روز پیش در پی پشتکار و پیگیری فراوان به من خبر داد که با گوگل ریدر میشه مطالب رو خوند. اما اون موقع من مشکلی نداشتم. الان که باز هم درد شدیم من هم رفتم سراغ گوگل ریدر و وبلاگ دوستان رو بهش اضافه کردم. rss تو وبلاگای بلاگفایی آدرسش اینه: gol-e-shabbooo.blogfa.com/rss.aspx یعنی آدرس وبلاگ اسلش rss.aspx. حالا وبلاگ دوستامو میتونم بخونم، اما نظر نمیتونم بدم و نمیتونم نظرات رو ببینم. اینم به اتفاق خوب و یه مصیبت جدید.

---------

بعداتر اضافه شد: همین چند دقیقه پیش مشکل حل شد. حالا دائمی یا موقتی نمیدونم!؟!



جمعه 14 فروردین1388-12:21 |   | لینک مستقیم
ناظم ما

داشتم تو وبلاگ خانم ناظم نظر میذاشتم یاد ناظم راهنمایی خودمون افتادم. شروع کردم به نوشتن یه خاطره که دیدم برا یه نظر خیلی زیاده. تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش:

اين چند روز كه قم بودم چند بار ناظم دوره راهنماييمو ديدم اما اصلا بهش سلام نكردم.شايد كار بدي كرده باشم اما خيلي اون وقتا اذيتمون ميكرد. نميدونم الانم كيفا رو ميگردن يا نه اما من اون وقتا خودم گشت بودم.زیادم گیر نمیدادم به بچه ها. يه روز خودم دير رسيدم.اتفاقا به سفارش دبير ادبيات كلي كتاب شعر غير درسي باهام برده بودم.از نظر ناظم ما هر کتاب غیر درسی جرم بود. این از اون چیزایی بود که من بهش گیر نمیدادم برای بقیه بچه ها. اون روز تا رسیدم خانم ناظم اومد جلوم و گفت ببینم!تو که خودت گشت هستی چرا اینقدر دیر امدی؟ کیفتو ببینم. کیفمو برد خالی کرد رو میز دفتر. چشمتون روز بد نبینه. حسابی عصبانی شد و اصلا نمیپذیرفت که من اینا رو به سفارش دبیر ادبیات بردم مدرسه. دیگه خدا خواست و دبیرمون رسید و واسطه شد که کتابا رو به من پس داد و گذاشت برم سر کلاس.

این خانم ناظم خونش خیلی به خونه ما نزدیکه. تقریبا هر بار که قم میر میبینمش تو کوچه. اما به روی خودم نمیارم. نمیدونم منو میشناسه و یادشه چی کار میکرد با ماها؟

جالب اینه که شوهرش شاعر مطرحیه و شعرای خیلی با احساسی میگه!



سه شنبه 11 فروردین1388-13:37 |   | لینک مستقیم
زوم 20X

این عکسا رو روز 23 اسفند 87، تو شوشتر، کنار مقبره شیخ شوشتری و سید محمد گلابی گرفتم. یه فضاییه بالکن مانند مشرف به کارون.عکس اول رو با دید معمول دوربین گرفتم.

اصلی

دومی رو بدون تکون دادن دوربین با ۲۰X زوم اپتیکال گرفتم. تو تصویر بالا دو تا درخت هست تقریبا وسط، بین دو سری درخت چپ و راست. روی اونها زوم کردم:

زوم شده

نظرتون چیه؟

من که واقعا از عکاسی باهاش لذت میبرم.

Canon SX10IS



سه شنبه 11 فروردین1388-0:54 |   | لینک مستقیم
قطعا اولین پست سال

سلام

سال نو مبارک

چون زیاد برای نوشتن اولین مطالب سال آمادگی ندارم، چند تا عکس میذارم:

هفت سین
هفت سینی که ما هول هولی پهن کردیم. برای هفت تا شدن سین هامون ساعت جدید علیرضا رو گذاشتیم!

آبشار نیاسر
آبشار نیاسر که در اولین روز سال ۸۸ رفتیم و خوش گذشت.

پلیس
پلیسایی که به طرز شگفت آوری فقط تو خوزستان به وفــــــــــــــور یافت میشد و واقعا خوشحالمون کرد دیدنشون.خدا خیرشون بده که این همه خطر را برای امنیت ما به جان میخرن.

سهراب سپهری
من که زیاد اهل شعر اونم از نوع نو، نیستم اما برام دیدن مزار سهراب سپهری جالب بود. تو مشهد اردهال یه فاتحه هم خوندیم براش.

شکوفه
شکوفه دادن درختان که نماد بهاره و مثل پاییزی که خوزستان نداره، اینم نداره. و من انقد از دیدن اینها تو راه نیاسر تا قم ذوق زده شده بودم که کلــــی عکس گرفتم ازشون.

کنار
این یکی کُناره که مخصوص خوزستان و مخصوص تر ِشوشتره. همه جوره عالیه. هم سایه درختش، هم مزه میوه ش و هم فواید دارویی برگش.

غروب
غروب خورشید

چیزایی از سفر نوشتم که باید تایپ و منتشر کنم. تو قم وقت نمیکردم بشینم پای لپ تاپ. تو راه تو یه دفترچه نوشتم حرفامو.

موقع خواب خیلی مطلب به ذهنم میرسه برای نوشتن تو وبلاگ اما به خودم میگم بگیر بخواب. صبح زیاد یادم نمیاد. کم کم می نویسمشون.

شاد باشید.



دوشنبه 10 فروردین1388-18:21 |   | لینک مستقیم