|
علی کوچولوی ما
تو خونه باباجون دو تا نوه ای، تو اتاق نوه جدید و مامان و باباش، با یه خط تلفن وصل شدم به دنیای محازی. خلاصه اخبار این که علیِ کوچولویِ ما ۱۴ اردی بهشت با کلی ناز و ادا (شما بخونید اذیت کردن مامانش) به دنیا اومد. سه روز هم تو بیمارستان بود، به خاطر اطمینان از سلامت خودش و مامانش به خاطر سهتی زیاد سفرش به این دنیا. پنجشنبه اومدن خونه و تا حالا همش مشغول خوردن بوده و گاهی هم خواب. خیلی دوست داشتنی و نانازه. خدا رو شکر خواهرم خیلی زود سر حال اومد و رو به راه شد. محمد هم کلی پسر خاله شو دوست داره. به من میگه مامان علی رو بیشتر دوست داری یا منو؟ میگم شما رو. میگه ولی من علی رو اندازه شما دوست دارم! می بینید تو رو خدا بیا بچه بزرگ کن! اینم یه عکس از علی کوچولوی ما!
یکشنبه 20 اردیبهشت1388-19:58 | | لینک مستقیم ![]() خداحافظ
ان شاءالله دو سه ساعت دیگه میریم تهران و بعدم با بابام میریم قم. دعا کنید نی نی مون زود و سالم به دنیا بیاد و خاله شو خیلی منتظر نذاره. جمعه 11 اردیبهشت1388-16:7 | | لینک مستقیم ![]() هوا خوبه؟
ساعت ۱۱:۳۰ زنگ زدم به زهره (همون دوستم که اینجا فوق میخونه) گفت هوا چقدرر خوبه. من که چند روز بود بیرون نرفته بودم از خونه چیزی نگفتم. بعد از تلفن رفتیم بیرون با محمد. خرید کردیم. ۲ تا جغجغه برای نی نی گولومون. ۲ تا بلوز خونه ای برای محمد.۲ تا جوراب برای بابای محمد. ۳ تا ماژیک وایت برد برای محمد و ۱۰ تا کاغذ آ۱ بزرگ برای نقاشی های محمد جون. آی گرممون شد ما دو تا. آی گرممون شد.برای برگشت به خونه سوار یه ون شدیم. من که -با عرض معذرت- حالت تهوع بهم دست داد. البته کلا حساس شدم به گرما. تا یه ذره هوا گرم میشه من این حالتی میشم. حالا من نمیدونم هوا خوبه؟ یا گرمه؟ تا حالا عکس خریدامو نذاشتم اینجا. اما الان دلم خواست عکس چیزایی رو که امروز برا پسرخاله گرفتم بذارم:
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388-15:3 | | لینک مستقیم ![]() قدرشناسی5
من نمیخوام هی از این پستا بنویسم. امین هی یه کاری میکنه مجبور میشم بنویسم. ماشین لباسشویی چند روزی بود خیلی صدا میداد وقت خشک کردن لباسا.یه بار زنگ زدم نمایندگی سامسونگ. آدرس گرفت و قرار شد زنگ بزنن بیان. امین که اومد خونه، بهش گفتم.گفت گارانتیش که تموم شده، بذار خودم بازش کنم. منم گفتم باشه، زنگ زدن میگم بعدا بیان. ماشالا اینجا اهوازه، ته خدمات و احترام به مشتری. اونا که زنگ نزدن برای اومدن.همونجوری که برای نصب ماشین لباسشویی نیومدن. دیروز امین با اون بی حالی و سردرد اومد خونه و مشغول ماشین لباسشویی شد. بازش کرد. یه تیکه نی از توش درآورد که بین دو بخشش گیر کرده بود و باعث صدا میشد. بعد هم ماشین رو بست و زیرش رو برام شست و مرتب کرد. همون دیشب ماشین رو روشن کردم بعد از چند روز و یه سری لباس شستم. انقد خوب و بدون صدا کار کرد که نگو. کلی کیف کردم. امروز صبحم یه سری لباس دیگه انداختم توش. کارش تموم شه یه پتو باید بندازم توش. بعد هم یه سری لباس دیگه.خلاصه باید اندازه این چند روز کار کنه خدایا شکرت برای این همسر. جهت اطلاع امید آقای 1977 دیشب امین بعد از تعمیر ماشین خوابید. محمد رو تا جای ممکن ازش دور کردم که راحت بخوابه. تا صبح خوابید و صبح گفت حالم بهتره. نمیدونید محمد چه جوری اصرار داشت خودشو بچسبونه به باباش. تا حواسم پرت میشد میرفت کنار باباش میخوابید، پاشو مینداخت رو پای باباش، سرشو میذاشت رو پتو رو پای باباش،....
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388-8:47 | | لینک مستقیم ![]() فوتبالیست ها
داره فوتبالیست ها رو نشون میده. همون سری اول. تیم های شاهین و عقاب. سوبا تازه وارد مدرسه شده و دروازه بان واکی از دیدن شوتای سوبا جا خورده و بهش پیشنهاد یه بازی توی مدرسه رو داده. اون وقتا خیلی دوسش داشتم. مخصوصا واکی رو یه زمانی تو آرشیو مهربانو از عشقهای دوران کودکیش خوندم. فکر کنم اگه من بخوام از عشقای دوران کودکی بنویسم باید بگم عاشق واکی بودم. ضمنا همه آشنایی و سواد من از فوتبال همینه سه شنبه 8 اردیبهشت1388-19:4 | | لینک مستقیم ![]() قدرشناسی4
در ادامه مبحث قدرشناسی: ۱- اینو ببینید: آگهی مناقصه ۲- خواب بودم که امین اومده بود خونه با سر درد و خوابیده بود. محمد خسته شده بود از این مامانی که همش خوابه و میگه حالم خوب نیست. رفت خونه عموش بازی با دخترعمو! دم غروب یه سر رفتم خونه عموی محمد بلکه حالم بهتر بشه با دیدن جاری جان. بهتر هم شدم البته. برگشتم خونه سراغ امین. جلوی تلویزیون دراز کشیده بود. منم همونجا دراز کشیدم. محمد اومد خونه. سه تایی دراز کشیدیم جلوی تلویزیون. امین کمپوت آناناس آورد و خوردیم. خواهرشوهرم اومد عیادت ما. وقتی رفت من خوابیدم. خوابم برد. بین خواب و بیداری از امین خواهش کردم یه تخم مرغ برای محمد سرخ کنه. این کار رو کرد و محمد رو خوابوند. من همچنان خواب. صبح که بیدار شدم خیلی بهتر شده بودم. امین هم فکر کنم سرش درد نمیکرد صبح. دیشب خودش شام نخورده بود.امین به عنوان نفر سوم دچار دلپیچه شده بود از دیشب. صبح هم ادامه داشت اما رفت سر کار. مثل من نیست که تا تقی به توقی میخوره نمیرم سر کار. ۳- قراره ناهار درست کنم و برای تغییر روحیه خودم و محمد بریم بیرون. ناهار هم ببریم برای امین. ۴- من جمعه میرم قم. پسر خواهرم قراره زودتر به دنیا بیاد. ۵- امین برای یه جلسه چهارشنبه ی بعدش میره تهران و کیش. شاید وقت برگشت از تهران به اهواز باهاش برگردم خونه. ۶- تنها گذاشتن مردا خوبه؟ یا بده؟ از دید آقایون میگما. خوش میگذره یه چند روزی بدون زن و بچه؟ سه شنبه 8 اردیبهشت1388-9:40 | | لینک مستقیم ![]() قدرشناسی3
یادم رفت صبح اینو بگم: پریشب که محمد حالش خوب نبود، من و امین تا صبح تواتاقش بودیم و خواب و بیدار میشدیم. صبح امین زود باید میرفت، من هم زود بیدار شدم باهاش.امین که رفت محمد تازه حالش خوب شده بود و بیدار شده بود، من هم نشد بخوابم دیگه. اما ساعت ۲ ظهر خوابیدم و نفهمیدم کی ساعت ۵ شد. سه ساعت خوابیده بودم. امین از صبح همش زنگ میزد و حال محمد رو می پرسید. وقتی اومد خونه محمد دوباره بی حال شده بود و خواب بود. خیلی خسته بود وقتی رسید خونه. اینو بهش گفتم: «با خودم گفته بودم بهت بگم بریم بیرون یه دوری بزنیم. بعد یه ندای درونی بهم گفت که بی انصاف تو سه ساعت خوابیدی، همسر جان از صبح سر کاره و اصلا نخوابیده. خیلی بدی. برای همین تصمیم گرفتم بهت نگم.» شب محمد هنوز خواب بود که بابا اینای امین اومدن خونه برادرشوهرم. هانیه اومد گفت شما هم بیایید که به خاطر محمد نشد بریم. امین رفت از سوپری یه سری خرید انجام داد. وقتی برگشت باباش اینا اومدن خونه ما. مامانش گفت برای محمد شیرموز درست کنید. امین دوباره رفت سوپری شیر خرید. وقتی هم اونا رفتن محمد بهتر شده بود و امین گفت بریم یه دوری بخوریم. رفتیم بیرون و ماءشعیر و توی بوکس و کمپوت آناناس و ... . بعدهم برگشتیم خونه. تازه شام خوردیم و بعد هم لالا! خیلییییی خسته بود همسرجانم اما برای خوشحال کردن ما از همه خستگی خودش گذشت. ایشالا خدا هر جوری خودش میدونه خوشحالش کنه و کمک کنه جواب این محبتاش رو بدم. به جای این که تا کمی سختی پیش اومد بداخلاق بشم و غرغر کنم. امروز هم از صبح خودم دلدرد دارم. چی کار کنم؟! دوشنبه 7 اردیبهشت1388-18:9 | | لینک مستقیم ![]() نون و لیمو ترش
همسر جان دیروز که اومد خونه باز هم بدون این که من گفته باشم تعدادی نون تازه و گرم دستش بود و وقتی برای خرید سیب زمینی سفارش شده رفته بود، لیمو سنگی هم دیده و خریده بود. خلاصه افتاده رو دور خریدهای خوشحال کننده. نمیخواستم دیگه بیام بنویسم. اما دیروز بعد از ارسال پست قبل اینترنت قطع شد، شب که وصل شد دیدم ۱۲ تا کامنت داره. امین خونه بود و بهش گفتم ببین یه مطلب دو خط و دو کلمه ای ۱۲ تا نطر داشته. چون به شما مربوط بوده! بعد هم براش خوندم. وقت شام که نونای تازه رو آوردم گفت وقتی برا بوگیر یه مطلب نوشتی برای این نون و لیمو باید ۶ تا مطلب بنویسی! خدایا برای همه این لحظه ها و احساس های خوب شکرت. ممنون که در کنار بیماری محمد و دل درد خودم این شیرینی ها رو میذاری که بهمون خیلی بد نگذره! دوشنبه 7 اردیبهشت1388-10:25 | | لینک مستقیم ![]() حس خوب
خیلی حس خوبیه که همسرت بدون این که در مورد چیزی با هم صحبت کرده باشید، بره و یه چیزی برای خونه بخره. حتی اگه اون چیز کوچیک و ارزون باشه، حتی اگه اون چیز ساده ترین در نوع خودش باشه، حتی اگه اون چیز بوگیر دسشویی باشه! یکشنبه 6 اردیبهشت1388-9:36 | | لینک مستقیم ![]() تدى و تامپسون
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد . امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند . معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: <<تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل >>. معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: << تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است .>> معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: < تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد .>> معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: <<تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد .>> خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: <تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد .>> خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش <> و <> به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود . يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام . شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام . چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است . چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد . ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد . تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: < تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم .>> خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: << تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم .>>
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ این متن رو وقت زیر و رو کردن ایمیلای قدیمی پیدا کردم. شاید براتون تکراری باشه. اما به نظرم جالبه، حتی دوباره خوندنش. شنبه 5 اردیبهشت1388-10:37 | | لینک مستقیم ![]() راهت رو ادامه بده!!
تو وبلاگ نوشته های یک جوان ایرانی مطلب جالبی دیدم، حیفم اومد اینجا ننویسم برای شما: وقتي مردم پشت سرت حرف ميزنن چه مفهومي داره؟ خيلي ساده است. يعني اين که تو دو قدم از اون ها جلوتري. پس در زندگي راهت رو ادامه بده !! پنجشنبه 3 اردیبهشت1388-12:1 | | لینک مستقیم ![]() دوست من- سارا
سارا یکی از بچه های دانشگاهه که یه ورودی قل از من بوده. متولد یه سال هستیم اما اون یه سال رو جهشی خونده بوده و زوتر از من وارد دانشگاه شد. سارا هم از اونایی بود که به دلایلی از گروه خودشون جدا شده بودن، مثل من و بعد ما دو تا با هم واحدهای مشترک زیاد داشتیم و دوست شدیم. دوستش دارم. سارا اهوازی نیست اما بعد از اتمام درسش موند اهواز و یکی از مراکز کار بزرگ اهواز مشغول کار شد و الان مدتیه مستقل زندگی میکنه و خونه داره. چند روز پیش تولدش بود، به لطف فیس بوک کتوجه شدم و بهش زنگ زدم. قرار شد برم خونش. دیروز اونجا بودیم با محمد. امین هم شب اومد اونجا و با هم شام خوردیم و برگشتیم خونه. خوش گذشت اما خیلی ناراحت شدم. در واقع احساسم گیج شده بود. نمیدونم سارا چه جوری زندگی میکنه؟ امین میگه ای خودش یه جور زندگیه. من میگم سارا از ۵ عصر که میاد خونه تا ۵ صبح که میره سر کار چه کار میکنه تنهایی؟ امین میگه شاید اون داره زندگی میکنه. سر فرصت یه آهنگ گوش میکنه، کتاب میخونه، فیلم میبینه، تفریح میکنه. نمیدونم. اما اصلا احساس نکردم سارا شاد باشه. چرا سارا تنهاست؟ امین هم دوست مجرد داره. اما دیروز فهمیدم سارا با اونا خیلی فرق داره. سارا از خانواده ش دوره.که این رو خودش میخواد. سارا براش سخته تامین هزینه کرایه خونه، خورد و خوراک. دیروز ناراحت شدم، وقتی قرار شد ما شام بمونیم، رفت بیرون و گوشت چرخ کرده خرید برای ماکارونی. نمیدونستم چی باید بگم. وقتی این جور دوستام رو میبینم، فکر میکنم اونا از دیدن من و همسر و پسرم خوشحال نمیشن، فکر میکنم زندگی خوبی دارم، کار خوبی دارم، هر چی رو که یه خانم دوست داره داشته باشه، من دارم و گاهی این باعث جدایی من از دوستام میشه. خیلی سعی میکنم جوری رفتار کنم که اونا از دیدن من ناراحت نشن و این تفاوت رو احساس نکن.اما مدتیه این فکر خیلی اذیتم میکنه. آیا خوشبختی من باعث ناراحتی دوستام میشه؟ آیا من رو از اونها دور میکنه؟ آیا بهتره من خیلی با سارا رفت و آمد نکنم ؟ یا من دارم اشتباه میکنم و دوستای مجرد من بیشتر از من از زندگی لذت میبرن و این منم که باید حسرت زندگی اونا رو بخورم؟ البته من این حس رو نخواهم داشت هرگز. چون فوق العاده راضیم از زندگیم. میشه اینو به حساب تفاوت آدما گذاشت و این که یه نسخه واحد برای خوشبختی وجود نداره که مثلا ازدواج باشه یا مجرد بودن. خب اگه این طوره باید دوستای مجرد من، حتی دوستای مجرد امین شاد باشن. اما چرا همیشه من یه غمی رو تو چهره شون میبینم؟ نکنه اینم تلقینه و در واقع دلم میخواد غم ببینم وگرنه اونا شادن؟ کسی تا حالا درگیر این مسایل و افکار شده؟؟؟ پ.ن:آشنایان عزیز! سارا اسم واقعی دوستم نیست. دنبال کسی به اسم سارا با این مشخصات تو بچه های دانشگاه نگردید. پنجشنبه 3 اردیبهشت1388-11:39 | | لینک مستقیم ![]() تلفن به بی بی
همین الان زنگ زدم به بی بی. ۲۸ دقیقه صحبت کردیم. همون گله های همیشگی از دیگران. همون ابراز محبت های همیشگی به من و امین و محمد. اولش که زنگ زدم، صداشون کاملا بی حال بود. تقریبا بدون احوال پرسی گفتن بفرمایید. گفتم زهرا هستم بی بی. گفتن متوجهم. یخ کردم از برخورد سرد بی بی. گفتم حتما به خاطر اینه که خیلی وقته زنگ نزدم. گفتم اون نوشته ها که داده بودید تایپ کنم، آماده هستن فقط چند جا نتونستم بخونمشون. و بعد شروع کردم به خوندن شعری که چند کلمه اش رو از رو دست خطشون نتونسته بودم بخونم. گفتن اینو تو قرآن دارم. وقت داری بگردم پیداش کنم؟ چند دقیقه ای طول کشید تا برگشتن. انگار این چند دقیقه نیاز بود تا ریفرش بشن. وقتی دوباره گوشی رو دستشون گرفتن سر حال تر بودن. گفتن اون شعر رو پیدا نکردم. اما اینو بنویس و خوندن و من تایپ کردم. بعد یخ روابط باز شد و شروع کردن حرفای همیشگی رو :"زهرا رواست من از ۵ تا پسر دکتر، مهندس و ۶ تا داماد تو این خونه تنها زندگی کنم؟.......همش صدای بنّایی میاد، استراحتی ندارم....دلت تو رو عاجز میکنم ....." و من مثل همیشه با کلمات کوتاه جواب بدم. بله، اوهوم، درست، نه بفرمایید،.... بعد گفتن "خیلی حالم بهتر شد باهات حرف زدم" و بعد از ۲۸ دقیقه کاملاااااا شارژ و سر حال خداحافظی کردیم. پنجشنبه 3 اردیبهشت1388-11:22 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|







