|
شهید چمران عزیز من
می تونستم یه متن از خود شهید چمران بذارم اما ترجیح دادم بدون فکر هر چی از این بزرگ یادم میاد بنویسم. اگه خیلی شاخه به شاخه شد ببخشید:
مصطفی چمران شاگرد اول بود. رفت آمریکا و تو بهترین دانشگاه ها درس خوند و تدریس کرد. امین تو دوران دانشجویی برای یه ارائه مقاله رفته بود یه کشور خارجی. روی کارت امین اسم دانشگاه چمران نوشته شده بود.یکی از بزرگان دانشگاهی که دعوت بود،به امین گفته بود این اسم چمران برای من خیلی آشناست. امین براش توضیح داده بود که این کسیه که در راه وطن شهید شده. پروفسوره بلافاصله از جنگ ابراز انزجار کرده بود و ادامه نداده بود. بعد از چند دقیقه برگشته بود سراغ امین و بهش گفته بود تو چی گفتی؟؟؟ فدا شده؟؟؟؟ چمران همکار من تو بل لب بود. بله شهید چمران تو بهترین آزمایشگاه فیزیک دنیا مشغول کار بوده. چمران با یه خانم از یه خانواده ثروتمند آمریکایی تو دانشگاه آشنا میشه و ازدواج میکنن. ۴ تا بچه داشتند. آخریشون جمال بوده.چقدر این زن و شوهر به هم علاقه داشتند و چقدر چمران عاشق زن و بچه اش بوده فقط خدا میدونه. بهترین امکانات مادی و رفاهی رو داشتند. اما چمران تصمیم میگیره به همه اینا نه بگه و بره به لبنان. کتاب لبنان شهید چمران رو بخونید تا متوجه بشید شیعیان لبنان در چه وضعی بودند و چمران و امام موسی صدر چه کار کردند. همسر و بچه ها همراه مصطفی به لبنان میرن اما دکتر اونا رو آزاد میذاره که بمونن یا برگردن آمریکا. مدتی میمونن اما نمیتونن لبنان رو تحمل کنن و برمیگردن آمریکا. دکتر عاشق بچه ها و مخصوصا جمال کوچک بوده. روزی که دکتر در جلسه ای در لبنان، یک باره فریاد کشید جمال، همان لحظه ای بود که همسرش در آمریکا فریاد کشیده بود جمال، همان لحظه ای بود که جمال در استخر خونه غرق شد. این رابطه عمیق حس که او را از لبنان به آمریکا وصل کرد چیزی جز عشق نبود. حالا شما ببین چی تو خدمت به بچه های یتیم لبنان بوده که از این عشق بالاتر بوده.
دکتر در لبنان همراه امام موسی صدر بود. در نامه هایش او را معشوق خود خطاب میکرد. دکتر شاخه امل را راه اندازی کرد. آنها کاری کردند که شیعه از حضیض ذلت در لبنان به اوج عزت رسید. همه اقلیت های مذهبی در لبنان مجلس داشتند و شیعیان که تعدادشان از خیلی از مذاهب لبنان بیشتر بود و هیچ چیز در لبنان نداشتند.امام موسی صدر مجلس اعلای شیعیان را تاسیس کرد. مدارس شبانه روزی زیادی برای یتیمان و دختران ساختند تا کار و درس را به آنها آموزش دهند .
در لبنان شهید چمران به واسطه نقاشی شمع خود با دختری لبنانی از خانواده ای بسیار ثروتمند آشنا شد. خانمی که فقط یک بار در تلویزیون ظاهر شد و آن برنامه روایت فتح بود. برنامه ای که قسمت آخر آن را ضبط کردم. از آنجا بود که فهمیدم چمران کیست و عاشقش شدم. خیلی خوشحالم که در دانشگاهی درس خوانده ام که نام او را بر خود دارد. من عاشق شهید دکتر مصطفی چمرانم که اکنون ۲۸ سال از شهادتش میگذرد. برای درس شیوه ارائه مطالب علمی و فنی سمینار من در مورد لبنان و امام موسی صدر و شهید چمران بود. من یکی از دو نفری بودم که برای آن درس نمره بیست گرفتم. درسی که نمره آن حاصل نظر همه دانشجویان کلاس و استاد بود. این نمره برای بیان خوب من نبود. برای بزرگی کار آنها در لبنان بود. سعی میکنم متن آن را در وبلاگ بگذارم.
چند لینک مرتبط: زندگی نامه مختصر و مفید شهید چمران چمران از زبان غاده-همسر لبنانی شهید وصیتنامه شهید چمران خطاب به امام موسی صدر دست نوشته ای از چمران در لبنان یکشنبه 31 خرداد1388-13:38 | | لینک مستقیم ![]() خرید
از خرید کردن متنفرم.مخصوصا از سوپری، بدون همسر و با بچه. شنبه 30 خرداد1388-19:56 | | لینک مستقیم ![]() برای خواهر بزرگ خودم
خدمت آبجی کوچیکه عزیز دلم، خواهر بزرگ و بزرگوار و فهمیده خودم، تنها کسی که امسال روز مادر بهش زنگ زدم و اولین سال مادر بودنش رو بهش تبریک گفتم: سلام عزیزم دلم برات تنگ شده. دلم برای علی تنگ شده. برای خودت خیلی بیشتر از علی کوچولوی ناناز. دارم این مطلب رو برای تبریک اینترنت دار شدن شما می نویسم. گلم انقدر گیجم هنوز که نمیتونم چیزی بنویسم. من الان تو خونه نشستم و دارم بوی خاک رو با تمام وجودم استشمام میکنم. میدونی خواهر گلم، ما اینجا خاک داره می باره رو سرمون بعد از خاک غمی که روی روح همه بارید! دعا کن که تو الان خیلی نزدیک تری به خدا. پنجشنبه 28 خرداد1388-19:45 | | لینک مستقیم ![]() روز مادر مبارک
روز میلاد بانوی نور و مهربانی و شجاعت و بزرگی و بخشش و صداقت مبارک باد. روز مادر به همه خوبان مبارک. امروز روزیه که فکر کنیم برای مامانامون بچه های خوبی بودیم یا روزیه که فکر کنیم برای بچه هامون مامانای خوبی بودیم؟؟ شایدم باید به هردوش فکر کرد. ۱- من میدونم برای مامانم بچه خوبی نبودم.شاید خیلی بد نبودم.اما اونجوری که خواسته هم نبودم.خیلی دوست داشتم بیشتر توضیح بدم اما هر کاری میکنم نمیتونم.بدی ماجرا اینه که در جهتی که مامانم میخواد هم حرکت نمیکنم و اساسا امیدی ندارم که اونی بشم و باشم که دوست دارن. اما دلم میخواد ازم راضی باشن. اینجور وقتا میفهمم دوری چقد بده.چقد سخته.هیچی جای اینو نمیگیره که بری پیش مامانت و باهاش حرف بزنی. کی میدونه دوری یعنی چی؟ کی میدونه وقتی با خواهرت در مورد هدیه روز مادر حرف میزنی، بهش بگی من که نمیدونم مامان چی میخوان تو تصمیم بگیر، هر چی گرفتی خوبه، چه بلایی سر دل آدم میاره. کی میدونه وقتی حس کنی دیگه اصلا مامانت و سلیقه و علاقه و نیاز و احساسش رو ندونی چی بر سر احساست میاد. واقعیت اینه که روز مادر رو دوست ندارم. اصلا. چون منو یاد دوریم میندازه. دوری مسافت که به دوری فکری و فرهنگی منجر شد. برای مامانم: امیدوارم این مطلب رو نخونید.اگر خوندید ببخشید که اینجا اینا رو نوشتم و ناراحتتون کردم. حتما دوری من شما رو بیشتر اذیت میکنه. این حرف خانم جعفری رو یادم نمیره که پدر و مادرا، بچه ها رو بیشتر دوست دارن تا بچه ها، پدر و مادر رو. ۲- برای محمد هم که همه میدونید من چقد درگیرم و چقد نمیدونم خوب مادری هستم یا نه. تلاشم رو میکنم برای خوب بودن اما یه مشکلی هست و اون اینه که خیلی زود عصبانی میشم. برای دیگران : اصلا نمیخوام در مورد این مطلب خارج از دنیای مجازی صحبت کنیم. اگر حرفی هست همینجا برام کامنت بذارید. یکشنبه 24 خرداد1388-9:20 | | لینک مستقیم ![]() بالاخره نمیشه که مطلب انـتـخـابـاتـی نذاشت!
خوبم. خسته ام. دوست دارم برم سر کار. تو خونه بودن خسته میکنه منو. چند جای دیگه رو دیدم و مدرسه محمد رو قطعی کردم. ان شاء الله فردا ثبت نام میشه. از این فضای سیـــاســـــی خسته شدم. خدا کنه نتیجه هر چی هست اوضاع صنعت رو بهبود بده. اینم چند تا لینک که برای من جالب بودن: متن جواب نامه امام به استعفای مهندس میرحسین موسوی و نامه جوابیه ایشان به حضرت امام فرمان هشت ماده ای امام که مهندس موسوی ازش یاد میکنه نظر یک بیمار ام اسی در مورد کاهش هزینه بیماران خاص بیانیه بانک مرکزی در مورد آمارهای اقتصادی کشور شیوه تبلیغاتی ای به نام دروغ بزرگ و یه سوال: باید به اصلحی رأی داد که احتمال پیروزیش کمتره یا به صالحی که احتمال رأی آوردنش بیشتره؟با توجه به این که همه نامزدها صالح نیستن و عدم پیروزی بعضی ها هم مهمه! لطفا جواب سوال رو بدید. خب اینم یه مطلب انتــخـابـاتـی که بعدا وقتی وبلاگم رو میبین بدونم این روزا چه خبر بوده! پ.ن: شاید لینکای دیگه ای هم بعدا اضافه کنم. چهارشنبه 20 خرداد1388-8:52 | | لینک مستقیم ![]() اندر حکایت مدرسه
بعد از این همه وقت اومدن باید بگم سلام.پس سلام دوستای خوبم. حالتون خوبه؟ من خوبم. این چند روز در خدمت جناب پادشاه بودیم تمام وقت، یعنی بیشتر اوقات. با همدیگه رفتیم مدرسه دیدیم. سه شنبه رفتیم کلاس سفال کانون پرورش. بعد از اونجا رفتیم کلاس زبان ثبت نام کردیم. امین زنگ زد و گفت بیا شرکت ماشین رو ببر. با کلی اعتماد به نفس رفتیم و ماشین رو برداشتیم و راندیم به مقصد دبستان غیرانتفاعی هدایت. انقد تعریفش رو شنیده بودم که ثبت نامش کردم. با ماشین رفتیم مهد محمد و با مدیرشون صحبت کردیم و عکسای جشن رو دیدیم و برگشتیم خونه. این مدرسه هدایت از خونه خیلییییییییییییییی دوره.جاری جون اومد و بهم نهیب زد که بچه خیلی اذیت میشه. بیشتر تحقیق کن. همکارم یه مدرسه دیگه تو امانیه سراغ داره. بیا برو اون و شرافت رو هم ببین. منم گفتم چشم. بعد از ظهر هم رفتیم عکس ۳*۴ جدید از محمد گرفتیم و رفتیم نمایشگاه کتاب اهواز. نسبت به تهران که خیلی کوچیک بود. به هر خال سه تا کتاب برای محمد خریدیم. چهارشنبه صبح دیرتر از خونه بیرون رفتیم.ناهار برای امین درست کردم و بردم. رفتیم امانیه مدرسه دولتی شرافت. فرمودن داریم خرابش میکنیم برای نوسازی. هیچی دیگه رفتیم دبستان لقمان حکیم و اونجا رو دیدیم. مدیرش مدعی بود برای رقابت با صالحین و شهید ابراهیمی اومده.دو تا دی وی دی هم داد که گزارش سال گدشته مدرسه بود. در کل خوب بود. پیش دبستانی ها کلاس سفال و زبان و کامپیوتر و بازی های عروسکی هم دارن. با وجودی که به منطقه ما نزدیک نیست اما چون امانیه خیلی مسکونی نیست و بیشتر اداریه، برای اکثر مناطق شهر سرویس دارن و این مزیت بزرگی به هدایته. از طرفی خیلی به آموزش و پرورش کل و ناحیه ۱ نزدیکه. کنارش هم یه کلانتری هست که همه امتیاز مثبت هستن براش. چهارشنبه عصر رفتیم بینایی سنجی که گفت شماره چشم محمد هیچ تغییری نکرده و عینکش هم خیلی دقیق و خوبه. دیشب هم بعد از یه عالمه وقت یه سری به پدرشوهر و مادرشوهر محترم زدیم . شبا هم که در خدمت کاندیداها مناظره نگاه کردیم. تو این روزا من حتی لپ تاپ رو باز هم نکرده بودم. از فردا هم باز باید بیفتم دنبال مدرسه. دو تا مدرسه دولتی باید برم ببینم. و با همکار سمیه جون که پسرش لقمان میره صحبت کنم و ببینم چی میگه از مدرسه. دعا کنید مدرسه خوبی بنویسم محمد رو. دیروز خونه بودیم. جمعه 15 خرداد1388-11:13 | | لینک مستقیم ![]() یه وبلاگ خیلی عالی
دیروز صبح وبلاگی رو دیدم که تا آخر شب تحت تأثیرش بودم.وبلاگی که یه پدر می نویسه و اگه شما بچه دارید توضیه میکنم از دستش ندید: نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر مطلبی که خیلی منو متأثر کرد، تحلیلی بود که ایشون از حدیث معروف پیامبر نوشتن، همون حدیثی که میفرماند فرزند7 سال اول پادشاهه، 7سال دوم بنده و 7 سال سوم مشاوره. تربیت همزمان فرزند و والدین ( در روش تربیتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ) صبحا بعد از بیدار شدن میام پای اینترنت. محمد وقتی بیدار میشه منو از تو اتاق خودش صدا میکنه و دوست داره برم پیشش و تو تخت با هم صجبت کنیم. من مشغول کار هستم، حالا یا طراحی سایت یا وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی و معمولا زود نمیرفتم سراغش. دیروز این اتفاقات بعد از خوندن اون وبلاگ پیش اومد و من بر خلاف گذشته خیلی سریع رفتم پیشش. بیدار که شد با هم رفتیم کانون پرورش فکری و کلاس سفال اسمش رو نوشتم. تا شب همه چی خوب بود. با وجودی که شب دیر خوابید،مشکلی پیش نیومد.دیروز خیلیییییییی کم سرش داد زدم و هر بار که عصبانی میشدم خودم رو کنترل میکردم. خدایا کمکم کن بتونم همیشه همین جوری باشم که پیامبر فرمودن. و خدای مهربون من یه عالمه بهره دنیایی و آخرتی به آقای نویسنده وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر بده. یکشنبه 10 خرداد1388-10:33 | | لینک مستقیم ![]() دو روز تعطیلی
فکر کنم امروز بیشتر وبلاگای خانمای شاغل یه چیزی توشون نوشته بشه: کاش هر هفته دو روز تعطیل بود. منم هر بار که پنجشنبه تعطیل میشه همین آرزو رو میکنم. پست انتخاباتی: آقای رییس جمهور آینده لطفا پنجشنبه ها رو هم جمعه کنید. شنبه 9 خرداد1388-10:54 | | لینک مستقیم ![]() خدایا شکرت
خدایا شکرت که من دیشب تونستم تا صبح بیدار بمونم و بخش انگلیسی سایت رو تقریبا تموم کنم. خدایا شکرت که صبح که من خواب بودم، امین املت درست کرد و خورد و چای هم دم کرد. خدایا شکرت که وقتی امین رفت سر کار تو این روز تعطیل من ناراحت نشدم. خدایا شکرت که رفتم بالا ، خونه خواهرشوهرم و کلی خوش گذشت. خدایا شکرت که این همه با جاری و خواهرشوهرم دوست هستیم و هم فکر . خدایا شکرت که اینهمه همه چی خوبه. خدایا یه کاری کن به زودی بیام و بنویسم خدایا شکرت که محمد و باباش اینهمه با هم دوست هستن و درگیری ندارن. خدایا شکرت که من مامان مهربونی شدم و اصلا اصلا با محمد مشکلی ندارم. جمعه 8 خرداد1388-18:10 | | لینک مستقیم ![]() دربازکن
چندین سال میشه که آقابزرگ من ایام فاطمیه دوم ۵ روز روضه دارن.در ِهالشون یه گیری داره که با قلق خاصی باز میشه. برای همین یه نفر می ایسته دم در و هر وقت کسی اومد در رو براش باز میکنه. چند سالی هست که اون یه نفر منم.دوست دارم که باشم. یکی از خوبیاش اینه که همه رو میبنم یعنی هر کی میاد من اولین کسی هستم که میبینمش و باهاش سلام علیک میکنم و خوشآمد میگم. برای همینم دیگه این مشکل که وسط روضه فلان بزرگ فامیل اومده و چشم تو چشم میشیم و اوشون انتظار سلام و دستبوسی دارن و نمیشه و اینا رو ندارم. اما یه مشکلی هم هست. تو این گرما هر کی میاد خیس عرقه. بعد بعضی بزرگان فامیل ما هم اصرارررررررر دارن به این که ۴ تا بوست کنن و بوسشون کنی. تازه باااااید دستشون رو هم ببوسی. اون مرحله روبوسی با صورتای خیس عرق خیلی سخته! اما خب شدنیه چنانچه تا حالا شده!!! آره دیگه.همین. خواستم بگم من این شغل شریف دربازکنی رو با همه مشکلاتش خیلی دوست دارم. امیدوارم همچنان این شایستگی رو داشته باشم که در رو باز کنم برای عزادارای مادر بزرگوار و معصومم حضرت زهرا. گفتم حضرت زهرا یادم اومد که من خیلیییییی اسمم رو دوست دارم و خوشحالم که فاطمه نیست. فاطمه خانما ناراحت نشنا. خب من اینجوریم. زهرا رو خیلی بیشتر از فاطمه دوست دارم. و خوشحالم که مامان و بابام برخلاف رسم مرسوم فامیل ما که دختر اول فاطمه است و دوم زهرا، من که اولی بودم رو زهرا گذاشتن. میخواستم یه پست کوتاه بذارما. نشد دیگه ببخشید. چهارشنبه 6 خرداد1388-9:25 | | لینک مستقیم ![]() مدرسه
مدرسه، مدرسه، مدرسه. محمد رو کجا بنویسم؟ مدرسه دولتی؟ مدرسه غیرانتفاعی؟ مدرسه کوچیک مثلا۵ کلاسه؟ مدرسه بزرگی که از هر پایه ۴ تا کلاس داره؟ نرگس میگه مدرسه ۵ کلاسه بهتره و قابل کنترل.امین میگه مدرسه ۵ کلاسه خوب نیست. اگه از معلم یا کلاس خوشمون نیومد مجبوریم مدرسه رو عوض کنیم. محمد پسر حساسیه. تو مهد خیلی به شخصیتش اهمیت میدادن. داشتم برا نرگس میگفتم میخوام مدرسه و معلم محمد فلان نباشه و بهمان نباشه. نرگس رو به خاله کرد و گفت میبینید؟ حتما همین میشه که داره میگه. دیدم ای داد بیداد راست میگه. بر خلاف همه اصولی که تو جلسات میگفتیم دارم منفی ها رو میگم که میخوام نباشن. از این به بغد سعی میکنم مثبت بگم که چه انتظاری از مدرسه و معلم محمد دارم. میخوام مدرسه محمد بانشاط باشه. مدیرش آدم خوش فکری باشه. به شخصیت بچه ها اهمیت بده. بچه ها رو شخصیت های بزرگی بدونه در قالب کوچک. بچه ها رو تشویق کنه و کار مدرسه رو با نشاط و تشویق پیش ببره. معلمش به اندازه کافی بهشون مشق بگه. حواسش به همه بچه ها و استعدادهاشون باشه. با بچه های بااستعداد و باهوش خوب جلو بیاد. همکلاسیهاش از نظر هوشی به خودش نزدیک باشن. کلاس یکدست باشه و همه بچه ها با هم جلو برن. بچه ها مودب باشن و موقر. پ.ن: محمد امسال باید بره پیش دبستانی و میخوام از همین امسال بفرستمش مدرسه ای که قراره بعدا بره. خودش هم اینو دوست داره و اصلا نمیخواد برای پیش دبستانی به مهدکودکش بره. سه شنبه 5 خرداد1388-15:14 | | لینک مستقیم ![]() چی بذارم آخه عنوان رو؟
میخوام یه چیزی بنویسم اما نمیدونم چی؟ از سفرم بنویسم؟ یه سفرنامه کانل با جزئیات سفر قم؟ اون مطلبی رو بنویسم که با عنوان نور تو ذهنمه؟ از این بنویسم که با وجود همه مطالب پست قبل و مسایل دیگه باز هم دلم بچه دوم رو میخواد. از این بنویسم که محمد مهد نمیره و من دوباره خونه نشین شدم، البته با کارهای شرکت که باید انجام بدم. از این بنویسم که چقد فرق هست و بود بین بچه دار شدن من و خواهرم؟ از این که ......... نمیدونم. ساده ترین راه شروع سفرنامه قمه. یا باز کردن دیوان حافظ و نوشتن اولین شعری که میاد. شاید هم ننوشتن راه خوبی باشه. اینجا ننویسم. برم تو وبلاگ محمد از سیرک بنویسم. یا از جشن پایان دوره مهد. یا جریان اون روزی که نرفت مهد. یا برم وبلاگ کتاب کودک رو به روز کنم و بنویسم که رفتیم نمایشگاه کتاب تهران. یا وبلاگ جدید خانوادگی رو که معرفی کتابهای خودمونه ، یه چیزی بنویسم توش. یا برم سراغ مادرانه و مطالبی رو که از کتاب «به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن» خوندم و میخواستم بنویسم، بنویسم. یا شایدم برم سراغ بخش انگلیسی سایت دکتر جورابیان. نمیدونم. همش با هم چطوره؟ اول فال حافظ: حالم خیلی خوبه، حافظم ببین چی میگه برام: رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف، چشم داشتم و یک نظر نکرد دوم شروع سفرنامه: ما برای ۲۰ اردیبهشت با زنداییم بلیت داشتیم که بریم قم. تاریخی که دکتر به خواهرم داده بود ۲۴م بود. اما وقتی رفت دکتر و بهش گفت خانم شما تا ۲۰ روز دیگه نمیمونی و قبلش بچه به دنیا میاد، من رفتم برای جمعه همون هفته بلیت گرفتم. این شد که ما ۱۱م راهی شدیم. پرواز خوب بود. یه هواپمای ساختنی هم به محمد دادن. به نظرم دو سه بار آخری که با ایران ایر رفته بودیم اسباب بازی نداده بودن به بچه ها. به هر حال محمد خیلی خوشحال شد. خودش که عاشق ایران ایر بود، اینم مزید بر علت شد. برای جمعه ساعت ۱۲ بلیت نبود. انتخاب من بین ۸ صبح بود با ۶ عصر. منم گفتم ۸ صبح، بابام مجبوره کله سحر روز تعطیل بیدار بشه و بیاد تا تهران دنبالم، همون ۶ بهتره. که خب اشتباه کرده بودم. چون بابا و علیرضا اومدن دنبالم. برگشتنی به شب خوردیم و همه ترجیح میدادن صبح باشه. البت برای من بد نشد دیگه. یه نصف روز بیشتر با امین جون بودم. شب که رسیدیم فاطمه و شوهرش هم خونه بابام بودن. اونا که ماشین پدرشوهر فاطمه رو خریده بودن و همون روز بهشون تحویل داده بودن، خیلی خوشحال بودن و ما هم از اینکه ماشین دار شدن بسیااااااار ذوقمند بودیم. بعد از شام رفتیم ماشینشون رو دیدیم و رفتن خونه. بعدم که خوابیدیم. خب دیگه برا شروع کافیه. بقیش باشه برای بعد. کار سوم چی بود؟وبلاگ محمد. پس من برم اونجا بنویسم. برام دعا کنید. باشه؟
دوشنبه 4 خرداد1388-8:49 | | لینک مستقیم ![]() یاد شبایی که
دیشب امین خوابش برد جلوی تلویزیون، وقتی من و محمد رفته بودیم برای چرخیدن تو مجتمع و خرید میوه و برنج و ... از کندومیوه و سوپر مجتمع. برگشتیم بیدارش نکردم. املت درست کردم برای محمد و با هر زوری بود بهش دادم. مسواک کرد. نماز خوندم. یه کتاب جدید آوردم. کارای قبل از خوابش رو انجام داد. کتاب رو براش خوندم. گفت چفد کم بود.گفتم میخوای دوباره بخونم؟ مشغول حرف زدن شدیم. بعد از تذکر من که الان قراره بخوابیم نه حرف بزنیم، ساکت شد. از اتاقش اومدم بیرون. چراغایی که روشن بود رو خاموش کردم. صدای کامپیوتر رو خاموش کردم و خودش رو روشن کردم. کار خاصی نداشتم. میخواستم تا خواب رفتن محمد سر خودم رو گرم کنم. بعد امین رو بیدار کنم تا شام بخوریم. حس کردم صدای گریه محمد میاد. شنیدم داره میگه ماماااااان.اما توجهی نکردم. پاشد اومد پیشم، با گریه. بهش گفتم چی شده؟ کلی برام فلسفه بافی کرد که مامان بیا قرار بذاریم رو همدیگه نخوابیم.(صبح براش تعریف کرده بودم که شب قبل نصفه شب بیدار شدم دیدم سرم رو پای محمده، به جای بالش.بهش گفته بودم جای ما دو تا نمیشه رو تخت شما. یا سر من میاد رو پای شما یا پای شما میاد رو سر من.)بهش گفتم میخوای بیام پیشت بخوابم؟ گفت آره. گفتم نمیشه مامانا پیش بچه ها بخوابن. میام میشینم کنارت تا خواب بری. و رفتم نشستم کنار تختش. سرمو گذاشتم رو دستام رو تختش. عصبی بودم شدیدا. اصلا نمیخواستم اونجا باشم. یاد شبایی افتادم که خیلی ازشون گذشته. شبایی که داد میکشیدم بخواااااااااااااااااااب دیگه. شبایی که التماس میکردم بخوابه. شبایی که میزدم تو سر خودم تا بخوابه. شبایی که دیوانه میشدم تا بخوابه. شبایی که به همون وضع تا صبح تو اتاقش خواب میرفتم. یاد روزایی که خودمو سرزنش میکردم به خاطر رفتارای شبم. یاد روزایی که همه تلاش و هدفم شده بود خسته کردن محمد بلکه شب زودتر بخوابه. کاری که نتیجش فقط خسته شدن بیشتر خودم و تشدید مشکلات شب بود. یاد شبی که به این نتیجه رسیدم که بهتره عصبانیتم رو به جای طغیان با گریه خالی کنم. یاد شبای بعدش که میرفتم کنار محمد تا بخوابه، سرم رو میذاشتم رو دستم و گریه میکردم، جوری که محمد و امین متوجه نشن. یاد شبایی که گریه برام کافی نبود و دستم رو گاز میگرفتم. یاد شبایی که از خوردن پوست محمد به پوست خودم بدم میومد. حتی از این که دست خودم به پای خودم بخوره هم بدم میومد. هر تماسی از طرف خودم و محمد به هر نقطه پوستم دیوانه میکرد منو. هر حرکتی، هر صدایی که نشون میداد محمد هنوز بیداره برام وحشتناک بود. همه وجودم رو داغون میکرد. یاد شبایی که تو تاریکی مطلق انقد به چشماش نگاه میکردم که دیگه نمیدونستم بازن یا بسته، خوابه یا بیدار. دیشب همه این حس ها رو تجربه کردم، دوباره. و آخرش به امین حق دادم که حاضر نباشه به بچه دوم فکر کنه. یکشنبه 3 خرداد1388-10:13 | | لینک مستقیم ![]() بازپذیری
سفرنامه بنویسم آیا؟ اگه بگید بله مینویسم بعدا.اگر هم نخواستید که خب نمینویسم! به هر حال من دوشنبه صبح اهواز بودم. اگه بدونید چه بلایی سرم اومده سر جریان نمایش هلال احمر محمد و امتحان ندادن. من که منتظر اومدن یه کارنامه با ۱۶ واحد ۰ (صفر) بودم و فکر نمیکردم از این بدتر هم بشه که بشه، بدتر از اون شد. نامه برام اومد که شما قطع ارتباط و اخراج میشید زنگ زدم به مدیر غیرحضوری میگم مگه من تماس نگرفتم قبل و بعد از امتحانا؟ شما خیال منو راحت کردید که مشکلی نیست. همه حرفاشو براش بازگو کردم.اما فایده نداشت. گفت تنها راه ادامه دادن برای شما اینه که همین الان یه برگه انصراف برای قبل از ترم مهر بنویسی و برای ما فکس کنی و بعد تو آزمون بازپذیری شرکت کنی که اونم فرصت ثبت نامش تا آخر اردیبهشته. حالا اون روز دوشنبه ۲۸ اردیبهشت بود. فرداش هم به خاطر فوت آیت الله بهجت، جامعه الزهرا تعطیل بود.ساعت هم نزدیک ۱۲ ظهر بود. میدونستم داره حرف زور میگه ولی فرصتی برای دعوا و اثبات خودم نداشتم. سریع یه نامه تایپ کردم و برای منشی شرکتمون ایمیل کردم. اونم فکس کرد قم و تایید رسید فکس رو گرفت. برای احتیاط خودم هم زنگ زدم و بهم گفتن فکس رسیده و ما انصراف شما رو وارد میکنیم. برای احتیاط شما پسفردا صبح تماس بگیر. از اون طرف زنگ زدم برای بازپذیری ببینم چه باید بکنم. خانمه میگه برو نزدیک ترین حوزه علمیه شهرتون و شماره فکسشون رو به دبیرخونه ما بده تا فرم رو برات فکس کنن. زنگ زدم دبیرخونه به آقاهه میگم دو ساعت راهه تا اونجا. نمیشه من شماره فکس بدم برام بفرستید. با کلی منت گذاشتن قبول کرد و فرم و شرایط رو برای شرکت فکس کرد. حالا فرم رو که از بچه ها گرفتم می بینم توش نوشته می تونید از سایت دریافت کنید. یا به این شماره زنگ بزنید و شماره فکس بدید براتون میفرستیم. هیچ حرفی از حوزه شهر و اینا هم ننوشته. این خانم نکرد به من بگه خانم ما سایت داریم. اون آقا هم وظیفش بود برا من فکس کنه. نه این که بگه حالا اشکال نداره برا شما میفرستم. فرداش که سه شنبه باشه من رفتم چند تا قاب خریدم برای مربیای مهد محمد و عمه نجمه اش که شب تولدش بود. مدارک مورد نیاز رو هم آماده کردم. شناسنامه ام دست پدرشوهرم بود که میخواستن زحمت کوپن هامون رو بکشن. موندم شرکت تا آوردنش و کپی شناسنامه رو آماده کردم. عکس همراهم نبرده بودم و کارا موند برای چهارشنبه. چهارشنبه صبح محمد چنان فیلمی درآورد سر مهد رفتن که خلاصش اینه که ما صبح رفتیم مهد و برگشتیم خونه. دوباره با هم رفتیم مهد و دو ساعت در خدمت محمد بودم که با مدیر مهدشون صحبت میکرد. ساعت ۱۱ از مهد خارج شدم و مدارک مورد نیاز رو پست کردم. بعد رفتم شرکت. امین خودش منو رسوند خونه. تو راه زنگ زدم تایید انصرافی رو بگیرم که طرف گفت همچین چیزی نیومده. هرچی گفتم بابا من دو بار تایید رسید فکس رو گرفتم، گفت اینجا چیزی نیست. امین منو که رسوند باز برگشت شرکت و براشون فکس کرد. زنگ زدم و رسید فکس و وارد شدن انصرافی تو پرونده رو گرفتم. دیگه امیدوارم همه چی به خوبی و سر جای خودش پیش بره. حالا مجبورم به جای امتحانای ترم ۱۱ برم "صرف ساده" ترم ۱ و "مبادی چهار" ترم ۵و۶ رو امتحان بدم. یعنی من بازپذیرفته میشم؟ شنبه 2 خرداد1388-12:11 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|







