تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
برای پسرم۲

از دیشب که از فرودگاه برگشتیم نمیدونم چت شد یهو. من و بابا خسته بودیم و خوابیدیم. ساعت ۱۰ بیدار شدیم با صدای تلفن و موبایل. تو همه تلاشت رو برای جواب دادن به تلفن کردی اما گوشی بیسیم رو پیدا نکردی.بعد که عمه پیغام گذاشت و من گفتم گوشش کن گوش دادی و پاکش کردی. کارت اشتباه بود چون نفهمیده بودی عمه دقیقا چی گفت اما میدونم این کارو کردی چون همیشه بابا به من میگه پیغاما رو وقتی گوش کردی پاک کن. خواستی تو هم کار درست رو انجام داده باشی.

بابا هنوز خواب بود. من اما بلند شده  بودم و مشغول کارای رفتن به پارک بودم. صدات کردم محمد. گفتی بله؟ صدام؟ گفتم صدات چی؟ گفتی صدام بلنده؟ یواش تر بازی کنم بابا خوابه؟ گفتم نه صدات خوبه. خیلی آروم بازی کردی و ما بیدار نشدیم. آفرین.

بعد که قرار شد آماده بشیم تو مشغول بازی با اسباب بازیای جدیدت بودی، سوغاتی آقابزرگ و مامان جون از مشهد که هر دوتاش رو تازه بهت دادن و خیلی دوستشون داری. چند بار گفتم آماده شو. گفتی خب. اما داشتی بازی میکردی. گفتم من تا ۱۰ میشمرم اگه شلوار بیرون پوشیده بودی میریم اگه نه که به بابا بگم بخوابه و پارک نریم. تا گفتم ۱ گفتی مامان نشمُر، قول میدم زود آماد بشم. گفتم باشه حالا که قول دادی من به قولت اعتماد میکنم. قبلش گفته بودم بدون دسشویی رفتن نمیشه بریم بیرون. اما شمردنم فقط برای شلوار بود.تو بعد از قول دادن، بلافاصله رفتی دسشویی. سریع کارت رو کردی، دستت رو شستی و اومدی بیرون و شلوار پوشیدی.

تو ماشین به بابا گفتی بابا من یه قول بزرگ دادم و بهش عمل کردم.

تو پارک با سعید و مهدی و هانیه بازی کردین. بدون دعوا با هانیه و سعید مدتها مشغول بودین. برخلاف همیشه که شما سه تا با هم کنار نمیایید.

عالی شدی. امیدوارم ادامه پیدا کنه.



جمعه 26 تیر1388-14:5 |   | لینک مستقیم
دست 2

ماکروفر دست دوم قیمتش چقد از نو ارزون تره؟ یکی از دوستان داره و میخوام بخرم اما نمیدونم چه قیمتی خوبه.

لطفا سریع راهنمایی کنید که فوریه.



سه شنبه 23 تیر1388-10:55 |   | لینک مستقیم
تو راست میگی

آره تو راست میگی.میخوای بخوابی.

امروز نمیتونم  داد و دعوا راه بندازم.

---> الان تو را تو تخت، خوابی و من دارم دیوونه میشم که کلاس نرفتم و نمیرم احتمالا.

امروز کانون داشتی، گفته بودم تو میری و منم به معلمم گفتم زودتر از همیشه میام. قرار بود بعدش بابا بیاد دنبالت و با هم باشید.

بعد که صبح نرفتی، گفتم آوردن آکواریم از خونه دوست بابا انگیزه خوبیه برا بیدار شدنت. بابا الان رفته آکواریوم رو با داداش دوستش بیارن اینجا. اما بازم تو راست میگی چه کاریه بیدار شی؟ بالاخره که آکواریوم میاد تو خونه و تو حالش رو میبری.

ته ذهنم همش میگم من برای نمایش تو نرفتم قم امتحان بدم که حالا به این روز افتادم، تو باید الان با من همکاری کنی. منطقم میگه تو غلط کردی موندی اهواز برای نمایش که حالا تو دلت سرش منت بذاری. وظیفت بود. الانم محمد راست میگه بچه ست.میخواد بخوابه.

خوش به حالت که این همه انرژی داری که دیروز از صبح ساعت۸:۳۰ که به زور بیدار شدی و رفتیم خونه معلم من تا شب ساعت ۱۲ بیدار بودی.همون ۵ دقیقه خواب تو راه کلاس زبان برات کافی بود.

شایدم همون ۵ دقیقه کارم رو خراب کرد. اگه نبود تو زود خوابیده بودی دیشب و امروز رفته بودی کانون. منم الان داشتم خونه معلمم درس میخوندم.

خوش به حالت که بچه ای و بد به حالت که من مامانتم، یه مامان خودخواه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت۱۰:۱۵

از خواب که بیدار شدی با اضطراب صدا زدی ماماااااان؟ شاید فکر کردی خونه نیستم. وقتی گفتم بله. خیالت راحت شد. چند دقیقه بعد اومدی و گفتی تماشاخانه شروع شده؟ گفتم نه. باید بریم خونه دوست من. جواب ندادی و رفتی تو اتاقت.

چند دقیقه بعدگفتم لباس بپوش بریم. با بغض گفتی صبحانه نخورده؟ گفتم چی میخوری صبحانه؟ گفتی نون تست برشته، خشکه.(دیروز سفارش داده بودی) نون ساندویچی برشته(اون بار که برات درست رکده بودم نرم شده بود.) گفتم تا لباس بپوشی منم اونو درست میکنم. تو باز تو اتاقت مشغول بازی شدی و من که از دیشب تصمیم داشتم نون ساندیچی ها رو برات برشته کنم، تخم مرغ و شیر و شکر رو درآوردم، نونا رو برش دادم و سرخ کردم. داشت تموم میشد که صدات کردم. اومدی تو آشپزخونه. چون آماده نبودی تحویلت نگرفتم. رفتی دم آشپزخونه با شوخی جلوی راهمو گرفتی و گفتی نمیشه بری بیرون. با عصانیت گفتم برو کنار.انقد عصبانیم که هر کاری ممکنه بکنم. رفتی کنار با ناراحتی.

با صدای بلند گفتم فقط من باید به حرف تو گوش بدم؟ هرچی سفارش دادی برای صبحانه درست کنم.هر چی دلت خواست برای ناهار بپزم؟

بعد هم امدم تو اتاقت و گفتم تا ده دقیقه دیگه اگه آماده نبودی تا شب باهات حرف نمیزنم.پاشو یه نگاه به ساعت بنداز که بدونی چقد دیگه مونده.

از جات تکون نخوردی. راست میگی تو که نمیخواستی آماده بشی و با من بیای،پس برا چی به خودت زحمت بدی؟؟

تو این فاصله رفتم خونه عموت یه چیزی بدم. وقتی برگشتم شاید ۶ دفعه زنگ زدم تا اومدی درو باز کردی. بعد هم گفتی هر وقت رفتی بیرون کلید با خودت ببر.

چند دقیقه باقی مونده هم گذشت. تو هیچ کاری نکردی. وقتی ۱۰ دقیقه تموم شد بلند گفتم وقتت تموم شد. من تا شب باهات حرف نمیزنم. شنیدی؟ گفتی بله.

چند دقیقه بعد اومدی و گفتی مامان یه کار کوچیک دارم. میشه تلویزیون ببینم؟ گفتم نه.

دوباره چند لحظه بعد: مامان مامان مامان یه کار کوچیک دیگه. با ناراحتی گفتی میدونی من رنگین کمان خیلی دوست دارم؟ خلاصه تلاش برای این که من بهت نگاه کنم یا حرف بزنم. اون هم نه به خاطر این که ناراحتی از ارتباط نداشتن من، به خاطر این که نگرانی ظهر چه جوری دوری رنگین کمان رو تحمل کنی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه ۲۵ تیر ۸۸ ساعت۱۰:۲۰ :

پسر سرسخت من! اون روز تا شب تلویزیون ندیدی. اما بابا اومد خونه با آکواریوم و تو کلی حال کردی و کمک کردی و همش داشت با ماهیا صحبت میکردی.و البته من نتونستم تا شب باهات حرف نزنم.

شب میخواستیم بریم برای مراسم چمدون بردن زهره خانم. تو باز هم گفتی نه. به زور لباس تنت کردم. کار به جایی رسید که برای اولین بار کتکت زدم. بابا سوار ماشینت کرد و خواب رفتی. تمام طول مراسم خواب بودی. خواب که نه.بابا میگفت خودتو میزدی به خواب و گفتی قهرم. آفرین به این همه اراده و سرسختی. یاسین و یوسف و رضا و چند تا پسر دیگه که همسن خودت هستن، داشتن بازی میکردن اما تو تو بغل بابا خواب بودی مثلا. خواب هم برگشیم خونه.

نصفه شب مامان جون و خاله فاطمه و علی رسیدن. صبح مامان جون بیدارت کردن و اون تفنگ بامزه که تیرهاش فومی بود رو بهت دادن. صبحانه هر چی پرسیدم چی میخوری گفتی هیچی. ظهر میخواستیم بریم خونه خاله مرضیه. باز تو میگفتی نمیام. اما مامان چون و خاله هر جوری بود لباسات رو تنت کردن و رفتیم. حیف که حاضر نشدی بری دوش بگیری. موهات خیلی کثیف و زشت شده بودن. من که هیچی، با مامان جون هم نرفتی برای شستن موهات. البته همین که راضی شدی مامان جون موهاتو شونه کنن خیلی بود.

اونجا اصلا به من محل نمیذاشتی. داخل نیومدی و موندی تو حیاط خونه خاله. - محمد دسشویی نمیخوای بری؟ -نه. - محمد ناهار میخوری؟ - نه. منم بی خیالت شدم. کاری بهت نداشتم. ساعت ۴ گذشته بود که انگار رفته بودی تو آشپزخونه و گفته بودی گرسنه هستی. مامان جون برات غذا کشیده بودن و خودشون رفته بودن دنبال عروس. خاله من رو صدا کردن و اومدم پیشت. بهت غذاتو دادم. بابا اومد دنبالت رفتین کلاس زبان. وقتی برگشتین باهم، شلوارتو عوض کردم. برق رفته بود و نمیشد اون یکی پیراهنت رو اتو کنم که بپوشی.تو وضعیتی که همه پسرا اومده بودن پیش ماماناشون و لباس میپوشیدن، بیشترشون حمام رفتن و موهاشونو سشوار کشیدن، تو فقط شلوارتو عوض کردی و رفتی. حتی اجازه ندادی موهاتو شونه کنم. نمیدونم چرا اصلا نمیای تو جمع خانما. یکی ندونه فکر میکنه من از اون مامانایی هستم که میگه پسر اصلا نباید بیاد تو مهمونی خانما. زودتر از بقیه رفتیم سالن. تو سالن هم هنوز هیچکس نبود، اما نیومدی با من داخل قسمت خانما. هر کاری کردم موهاتو شونه نکردی. شلخته ترین بچه اون جمع تو بودی. تو پسر موطلایی خوشگل من.

بابا هم که نمیدونم چی شده بود، اصلا سر حال نبود. نمیدونم ساعت چند اومد سالن. اما بابا  میگفت به اونم کاری نداشتی. میگفت همش داشتی تو سطح شیب دار کنار پله ها سرسره بازی میکردی. یه پسر شیطون کثیف حرف گوش نکن.

خاله زهرا میگفت وقتی بهت گفته رضا میره کلاس اول گفتی چرت و پرت نگو.

مامان جون میگفت در جواب نمیدونم چه حرفی گفتی بی خیالش.

میدونی من چقد بدم میاد از این حرف زدن؟ میدونی من از وقتی نوزاد بودی برنامه ریزی کردم برای مودب حرف زدن تو؟ میدونی چقد برام مهمه زیبا حرف بزنی. بلدی. خوب هم بلدی. بارها هم دیگران به من گفتن محمد خیلی قشنگ حرف میزنه. مودب و زیبا اما نه بزرگتر از سن خودش.خوشم نمیومد بزرگتر از دهنت حرف بزنی که نمیزنی. با اون همه دقت و توجه من الان تو اصلا به کسی سلام نمیکنی. تو با هیچ کس با لفظ جمع حرف نمیزنی. من چقد همیشه به تو گفتم شما. انقد که تو خودت رو به اندازه و بلکه بیشتر از من و بابا مهم و محق تو تصمیم گیری میدونی. حالا نتیجه تربیت من شده این پسر بی ادب شلخته حرف گوش نکن لجباز که نمیدونم چه کارش کنم.

دو ماهه به خاطر تصمیم تو سر کار نرفتم. هر از خونه بیرون رفتنی بدون دعوا امکان نداره.

انقد هم سرسخت و لجبازی که لنگه نداره. روز پدر که به زور بردیمت خونه باباجون دیگه کلا قید اونجا رو زدی. تو که التماس میکردی شب بمونی خونه اونا چند روز بعد که رفتیم و بهت گفتیم شب میتونی بمونی، گفتی نمیخوام.

مامان جون میگن من عصبی هستم. راست میگن. خودم هم میدونم. اما چه کار باید بکنم؟

باید هر دو مون بریم آزمایش بدیم. احتمالا دوتامون کم خونی داریم و یکی از عوامل بی حوصلگی من و تو همین باشه.

کاش زودتر همون محمد مودب و خوش اخلاق میشدی.

امضا: مامان بد بداخلاق که وقتی صدات میزنه، جوابش رو هم نمیدی.



سه شنبه 23 تیر1388-9:13 |   | لینک مستقیم
از درس تا عروسی

به شدت مشغول درس خوندن هستم. صبحا میرم خونه یکی از بچه های حوزه اهواز، یه منطقه بس وحشتناک،خشایار. ازحرف زدنشون هیچی نمیفهمم. همه عرب هستن. اما خانمه خوب درس میده.امیدوارم به نتیجه خوبی برسم.

محمد رو با خودم میبرم و خیلی آقا میشینه کنارم و بازی میکنه. دیروز البته باباش بردش شرکت. ظهر هم با هم اومده بودن خونه تا من برگردم. ناهار خوردیم.تلفن زنگ زد. دخترخاله ام بود. داشتیم حرف میزدیم که امین رفت. سمیه گفت که امروز میخواهیم بریم خونه زهره(عروس این هفته ما) که وسایل رو بچینیم. بهش گفتم میام. گفت میخواهیم بریم دنبال خاله کوچیکه. خونه بابابزرگم نزدیک شرکت امینه. وسط صحبت با سمیه با اون خط به امین زنگ زدم که لطفا بیا و ما رو ببر خونه آقابزرگ.

بدو بدو یه بلوز و دامن مهمونی و محجوب پوشیدم و یه کم لباس برا محمد گذاشتم تو کیف. سفره ناهار ، یخچالی هاش رو برداشتم و بقیه همون وسط هال موند و رفتیم سوار ماشین شدیم.

خیلی خوش گذشت خونه زهره. ایشالا که خوشبخت بشه و تو خونه به اون بزرگی گم نشه.ماشالا خونه اش خیلییییییییی بزرگه.

فردا مامان و فاطمه و علی جونم میان برای عروسی. هرچند خیلی زود برمیگردن اما از هیچی بهتره.

هفته بعد هم عروسی یکی دیگه از دختر خاله هامه و مامان اینا با هم قراره بیان که من هم باهاشون برم قم برای امتحان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچکدوم از وبلاگای بلاگفایی باز نمیشن. فقط خود بلاگفا و مدیریت باز میشه. یعنی چی؟؟؟؟



دوشنبه 22 تیر1388-14:31 |   | لینک مستقیم
ادامه دهدز در اهواز

مابازم دهدز بودیم.

سر ظهر که داشتم مرغا رو رو گاز تو توری کباب میکردم و همه خونه رو دود برداشته بود، برادر شوهرم زنگ زد و گفت بیایید اینحا، بابا اینا هم هستن.

خلاصه با ناهارمون رفتی دهدز خونه برادر شوهرم.

بعد برگشتیم خونه و کلی تغییر دکورایسون دادیم.

دوباره سردسته همه دهدزیا زنگ زدن که بریم پارک لاله دوباره. گفتیم بریم. باز ساعت ۱۰ ازخونه رفتیم بیرون. این بار شام زحمت مادرشوهرم بود و سمبوسه های خوشمزه. ساعت ۱ هم برگشتیم. با خواهرشوهر و دخترعموش رفتیم برای قدم زدن که سر از بالن درآوردیم. چقد این روزا پارکا الکی شدن. دو دور که زد پیاده مون کرد. قبلا خیلی بیشتر میچرخوند چرخ و فلک. نه؟

بعد از پیاده روی در آسمان برگشتیم پیش مردا. تو این فاصله محمد و بابا هم یه سر رفته بودن خدمت رضاشاه(این اصطلاح رو خانواده شوهرم برای دسشویی رفتن به کارمیبرن ). محمد رو بردم تاب و سرسره که بهش خوش گذشت و خیلی خوشحال کننده رفتار کرد. وقتی گفتم باید بریم، یه کم بازی کرد و اومد.



شنبه 20 تیر1388-17:23 |   | لینک مستقیم
دو روز دهدز-----> دو ساعت پارک لاله

بعد از ارسال «از تخیل تا واقعیت» رفتم تو وبلاگ محمد چند تا مطلب گذاشتم. خانواده همسر تماس گرفتن و گفتن میایید امشب بریم پارک لاله؟ما داریم میریم فست فود بخریم و بریم اونجا.

آماده شدیم و رفتیم. برادرشوهرم اینا هم بودن. تو راه پارکینگ تا محل استقرار امین ۵تا چیپس خرید. وقتی رسیدیم بهشون بچه ها رفتن بازی .بعد از شام که پیتزا و سیب زمینی و همبرگر بود، خواهرشوهرم اینا هم رسیدن. دوست داشتم پیاده روی کنیم. با دو تا خواهر شوهرام رفتیم. جاری جان نیومد. حیف شد نیومد، چون من حرفای مشترکم با اونه. فکر کنم در مجموع تو یه دوری که دور پارک گشتیم من هیچی نگفتم. اصلا فاز صحبتشون برام جالب نبود. بگذریم. برگشتیم و کمی نشستیم. بعد هم برگشتیم خونه. البته به علت اتفاق ناگواری که افتاد و محمد جون به دلیل عدم توجه به اصرارهای من برای دستشویی رفتن قبل از خروج از خونه کار دست خودش داد. البته عمو رضاش که پیش بچه ها در محل تاب و سرسره ها بوده، گفتن که با یه بچه کلاس دوم یا سومی نمیدونم سراغ چه بازی رفتن و چی شده که دوتاشون ترسیدن و دوتاشون بله... . این شد که زودتر از بقیه اومدیم خونه.

الانم که جمعه صبحه و ما تو خونه، نه ببخشید دهدز هستیم. فقط دهدزش خیلی باکلاسه و اینترنت و لپ تاپ و همه چی داره. دیشب هم البته دهدز بودیم، پارک لاله دهدز.

 



جمعه 19 تیر1388-9:55 |   | لینک مستقیم
از تخیل تا واقعیت

از چهارشنبه به هر دری میزنم که یه سفر بیش از یک روزه جور کنم، حتی شده درون استانی.

همسر جان میگه نمیشه بدون همراه و یه ماشینی رفت به سفر تفریحی. وسط راه تنها ایستادن خطرناکه.باید حداقل دو تا ماشین باشیم.

جاری جان از قول همکارش گفته دهدز جای خوبیه و امکان شب موندن هم داره.

به همسر جان میگم بیا پنجشنبه رو ول کنیم و بریم. معلوم نیست تعطیل نباشه خودش. میگه دارایی هستن و اگه فلان کار رو انجام ندیم، جریمه میشیم. بهش میگم همه حقوق ماه آینده من برای این کار که جریمه ش نهایتا ۱۰۰ تومن هم نمیشه.

قرار میشه با همکار جاری جان تماس بگیریم و ببینیم دهدز چه طوره.

پنجشنبه صبح همسر جون میرن سر کار و من هم میرم خونه یکی از بچه های حوزه اهواز برای درس خوندن. ظهر تماسها گرفته شده.

همسر جان اصلا تمایلی به شب موندن نداره و میگه فردا صبح راه بیفتیم و عصر برگردیم.

خانواده شوهر اعلام میکنن تا دهدز راه زیاده. ما نمی آییم.

یکی از پیشنهادهای همسر اینه که بریم آبادان خرید. جواب من اینه که نه من از خرید لذت میبرم، نه تو . این چه کاریه؟

با دایی جان اینا تماس میگیریم که میگن ما میخواهیم بریم آبادن برای خرید.

از خونه پدرشوهر تماس میگیرن که بریم مالآقا. راهش کوتاهتره. با وجودی که زیاد دلم نمیخواد اما اوکی میدیم. قرار میشه زنگ بزنن به عمو و پسر عمه شون.

به امین میگم هر چی من دوست دارم تعدامون کمتر باشه، شماها میخواهید زیاد باشید.من از همسفر شدن با اینا لذت زیادی نمیبرم. مامانت اینا رفتارشون عوض میشه در حضور عموت و ... .

به خودم میگم همون جور که اونا حق دارن از بودن با فامیل من خوششون نیاد، من هم حق دارم از بودن با اونا لذت نبرم.

چند ساعت بعد دوباره از خونه پدرشوهر تماس میگیرن که هیچ کدوم نمیان. میگن گرمه. مالآقا باید از قبل جا بگیری و.... پیشنهاد میدن بریم شوشتر. صبح زود بریم. تو راه صبحانه بخوریم. بریم کنار آب. حالا شایدم ناهار بریم رستوران جلب سیاحان و بعد هم برگردیم.

چند دقیقه پیش، بعد از اتمام این تلفن به امین گفتم من دیگه فرقی برام نمیکنه بریم یا نریم. خودت میدونی.

امین از اول هم به خاطر من راضی به این مثلا سفر بود. چون اصلا طبیعت براش تفریح محسوب نمیشه.

چقد من برای همه مهم هستم!!!!!!!!!!



پنجشنبه 18 تیر1388-21:31 |   | لینک مستقیم
تهران هم خاک بر سر شد.

این روزا اینو از خیلیا شنیدم: تو تهران به خوزستانیا می­گفتن «شماها شهرتون رو ول کردید و اومدید اینجا.» اولین موشک­ها که به تهران رسید زود جنگ رو تموم کردن. خدایا شکرت که خاک رو به تهران رسوندی .

این روزا خیلی عصبانی هستم. ما خوزستانی­ها آدم نیستیم که کارگران ساکت و توسری­خوری هستیم برای مرکزنشینان که ما نفت رو استخراج کنیم فرآورده­هاشو آماده کنیم، برق تولید کنیم و بفرستیم براشون که حالش رو ببرن. پولش رو هم اتفاقا خودشون می­برن. جنابان مدیران و خانواده­های محترم که نمی­تونن اینجا زندگی کنن. تو تهران می­شینن و مدیریت می­فرمایند.

بچه که بودم هر وقت تو کتاب جغرافی می­خوندیم کارون پرآب­ترین رودخونه ایرانه کلی من پز می­دادم که من اهوازیم و سالی چند بار از رو کارون رد می­شم. حالا می­بینم که بدون پمپ آبی تو لوله­های خونه من نمی­آد. آبی که هر ساعتی ممکنه قطع بشه و هیچ­کس هم پاسخ­گو نیست. آبی که اصلا نمیشه بخوریش. آبی که علت خیلی از بیمار­های ماست. بعد از پمپ برای کشیدن آب تو لوله­ها نوبت دستگاه تصفیه آب خانگی می­رسه که الان دیگه هر خوزستانی تو خونه داره. هزینه خود اینا و قیلترهایی که تند تند باید عوض بشه و درمان مشکلات کلیه و مثانه و .... رو هم همین کارگرای خوب شخصا عهده­دار می­شن.

این خاک و تعطیلاتش هم که فقط مایه خنده­ست. روزی که خاکه همه چی به راهه. شب اعلام میشه فردا تعطیله. فردا صبح هوا انقد تمیزه که نگو. این بار هم که احتمالا برای خفه کردن خوزستانیا تعطیلی اعلام کردن که یه بار ما احساس تبعیض بهمون دست نده خدای نکرده. اما انقد این کار مسخره­ست که کلاس زبان محمد امروز برقراره. امین هم الان سر کاره.

عکسای وبلاگ زیر یک سقف رو در همین رابطه ببینید.



چهارشنبه 17 تیر1388-13:14 |   | لینک مستقیم
روز پدر مبارک

تو خونه ما به "پدر" میگیم "آغاجون". یکی از دخترخاله هام میگه "بابا". بچه که بودیم سر این کلمه ها با هم بحث داشتیم. اون می گفت"آغاجون" خیلی خشک و رسمیه. من میگفتم خیلی هم صمیمیه، "بابا" خیلی کتابیه. انگار از تو کتابا دراومدی.

بزرگ تر که شدم فهمیدم آغاجون=آقا + جون . از وقتی اینو فهمیدم به دختر خاله ام حق دادم که بگه بابا بهتره.

اما برای من همون "آغاجون" صمیمانه تره. چون آغاجون من دست منو میگرفت و میبرد بیرون. منو سور موتور میکرد و میبرد بیرون. هیچ وقت من و فاطمه رو دعوا نمیکرد. شاید یکی دو بار اونم با یه روشی که مثلش رو ندیدم و از روی عصبانیت شدیییید ولی آروم بود. اون موارد هم خودم رو کاملا مستحق عذاب میدونستم! خیلی دوسش داشتم وقتی بچه بودم.حس میکردم بهترین بابای دنیاست. وقتی تو کتابا از بدی وخشونت بابا میخوندم و میدیدم بابای من انقد مهربونه کلی کیف میکردم.

هنوزم بابامو خیلی دوست دارم. بهترین بابای دنیا میدونمش.

من با آغاجونم انقد راحت بودم که اواخر دوران نوجوانی دلم میخواست بگم "دَدی" و بابا هم به راحتی قبول میکرد این صدا زدن رو.

خدا میدونه چقد دلم براش تنگ میشه. اما این بزرگ شدن خیلی دور کرده ما رو از هم.

وقتی تازه عروسی کرده بودم آغاجون اهواز درس میدادن،پروازی میومدن و میرفتن. چهارشنبه ها من از ۸ صبح تا عصر کلاس داشتم. خونه، خونه که نه، اتاقمون مرتب نبود اصلا.از دانشگاه که میومدم  زود یه ام درست میکردم. وسط همه به هم ریختگیا با آغاجون و امین شام میخوردیم. وای خدا چقد خوب بود.

چند وقت پیش هم برای یه کاری اینجا دعوت شده بودن. خودم رو کشتم تا دو شب اینحا بودن و مهمانسرا نرفتن. هیچ کس نمیدونه ساعتایی که آغاجون خونه من هستن برای من چقد مهم و حیاتی و لذت بخش هستن.

متاسفم که خیلی وقتا اون دختری که میخوان نیستم.اما مامان! میخوام بهشون بگید خیلی دوسشون دارم. خودم نمیتونم اینو بگم.شما گه وبلاگم رو میخونید براشون بگید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من در مورد نوشته هام از قبل فکر نمیکنم. برنامه ریزی نمیکنم. میام و مینویسم.این متن هم قرار نبود این باشه اما وقتی شروع کردم به نوشتن این شد که میبینید.

پ.ن۱:نکته جالب اینجاست که مکالمه من و دخترخاله ام سالها قبل هم انجام شده بود، بین آغاجون من و بابای اون، که همسایه و فامیل بودن، اما برعکس. آغاجون من میگفتن "بابا" و بابای دخترخاله ام میگفتن"آغاجون"!!

پ.ن۲:مطلب رو امرور صبح نوشتم اما اینترنت قطع شد و ارسالش به الان کشید. با این وجود یه روز تأخیر داره.



سه شنبه 16 تیر1388-20:13 |   | لینک مستقیم
انجماد

خاکه.امروز هم خاکه. صبح از خواب که بیدار می­شم، قبل از این که از تخت پایین بیام از رنگ هوا می­فهمم که خاکه.

از صبح تا ظهر می­شینم پای اینترنت و وبلاگ.

اون وسطا یه غذایی برا محمد درست می­کنم. صدام کنه به حرفش گوش می­دم و دوباره برمی­گردم سر لپ­تاپم.

ظهر میام تو اتاق و نماز می­خونم. لپ­تاپ رو میارم تو اتاق که اینترنت نداشته باشه و به کار برسم. می­زنم یه چیزی سرچ کنه و مشغول خوندن دزیره می­شم.

خیلی جذابه اما به خاطر جذاب بودنش نیست که دارم می­خونم. می­خونمش که تموم بشه و به کارای دیگه­م برسم. هر وقت کتابی دست می­گیرم تا تموم نشه نمی­تونم کار دیگه­ای بکنم. بادبادک­باز رو یه شب از ساعت 1:30 تا 8 صبح فرداش خوندم.

دزیره بالاخره تموم شد. بعضی جاها دلم برای دزیره می­سوخت و اشکم...

برنامه­ای رو که به امین قول دادم انجام ندادم. نوشتن یه برنامه خیلی ساده­تر از دست­کاری کدهاییه که دیگران نوشتن. دست و دلم به کار رو این برنامه نمی­ره.

خاکه. از خونه بیرون نمی­شه رفت.

خونه نامرتب نیست، اما مرتب هم نیست.

امین کارش زیاده و سرش شلوغه. شب تا دیروقت کار می­کنه و صبح زود می­ره بیرون از خونه. بعد از ظهرها بیش از حد معمول می­مونه و رو این نرم­افزار جدید کار می­کنه، همون که من قراره رو یه بخش­هاییش کار کنم، اما نمی­کنم.

حالم گرفته است. به خاطر همه این چیزا. بد نیستم زیاد، اما خوب هم نیستم. منجمد هستم. باید برم به کارای خونه برسم اما نشستم و دارم اینا رو می­نویسم. برم تا امین نیومده، خونه رو سر و سامون بدم. شایدم امین دوست­تر داشته باشه که امشب این برنامه رو با تقویم جلالی بهش تحویل بدم.

زنگ می­زنم خبر تولد نوه عمه رو به خواهرم بدم، گوشی برنمی­داره. خونه بابام زنگ می­زنم اونجا هم گوشی برنم­دارن. حتما به مناسبت روز پدر با هم رفتن بیرون. اونجا که خاک نیست و هوا هم به این گرمی نیست. مثل همیشه بدون این که من تو تصمیم­گیری دخالتی داشته باشم یا تو مراسم اهدا حضور داشته باشم هدیه روز پدر،به بابا داده می­شه،شاید هم داده شده. آخه بابا به این سی­دی رام اکسترنال نیاز داشتن و مامان می­گفتن شاید زودتر بهشون بدیم.  اینم یه دلیل دیگه برای بی­حوصلگی من.

بی­حوصلگی، چیزی که امین این روزا اصلا از من انتظار دیدنش رو نداره. از صبح تا شب تو خونه هستم و کار خاصی نمی­کنم. باید خیلی برای شوهرم انرژی داشته باشم. باید وقت بذارم و این تقویم رو فارسی کنم. باید تا هر وقت  که محمد بیداره حوصله­شو داشته باشم. باید ... باید........ اما چرا من الآن اینجوری هستم که نباید؟ بی حوصله



یکشنبه 14 تیر1388-20:41 |   | لینک مستقیم
ماربچو (=مادر بچه ها)

پریشب(شب جمعه) ساعت 10:30 رفتیم پارک. پدرشوهر، مادرشوهر، خواهرای شوهر، برادرای شوهر و عموی شوهر با خانواده هاشون بودند. نجمه(خواهر بزرگ امین) زودتر از ما رسیده بودن.

سعید داشت غرغر میکرد که منو ببرید پارک . تا ما رسیدیم  و نشستیم محمد هم شروع کرد. اما خیلی بامزه. اومد تو گوشم گفت: «مامان ما رو میبری پارک دولت؟ میدونم الان تو پارک دولتیم اما تو سبزه هاشیم. ما رو میبری پارک اصلیش؟» - پارک بازی؟   - آره    – صبر کن من یه کم میوه بخورم و بشینم پیش بقیه، میام. –آخه سعید میخواد الان بریم. -« باشه. به سعید بگو مامانم میوه میخوره میریم.»

 محمد و سعید از ما فاصله گرفتن و رفتن دورتر پیش مهدی که داشت بازی میکرد. مادرشوهرم بعد از چند دقیقه گفت بچه ها کو؟ خیلی از ما دور شده بودن. بعد از تذکرشون که بچه ها باید پیشتون باشن، بلند شدم  و رفتم سراغ بچه ها و با هم رفتیم سمت زمین بازی. حسابی بازی کردن. شده بودم مثل مادری که سه تا پسر داره. مهدی، محمد و سعید. مواظب هر سه تاشون بودم. هر کدوم یه جا بازی میکردن. سعید دوست داشت سوار ماشین شارژیا بشه. دوست داشت تاب بازی کنه. محمد از تاب میترسه و بیشتر سرسره بازی رو دوست داره. رفتیم نوبت گرفتیم و سعید تاب سواری کرد. محمد یه ذره که تابش دادم گفت بسه. 10 دقیقه به 12 به همه گفتم که 10 دقیقه دیگه میریم. تو راه برگشت سعید کمی غرغر کرد که تیرکمون میخوام . بهش گفتم اینو من نمیتونم بخرم.مامان یا بابا میتونن بخرن برات. تو راه برگشت سمیه و دخترعموهای محمد رو دیدیم و با اونا رفتیم پارک بادی.محمد و هانیه حسابی بپر بپر کردناما سعید و معصومه خوششون نیومد.مهدی هم همون نزدیک زمین بازی تیله دیده بود و در تلاش بود که بخره . نجمه اومد و پسراش رو تحویل گرفت . با جاری جان اینا رفتیم کالسکه سواری  و برگشتیم پیش بقیه. خانما همه رفته بودن پیاده­روی. من پیاده­روی رو از دست دادم اما حس خوبی بود بردن سه تا بچه با هم و مراقبت از هر سه تاشون.

تا حالا این کار که همه بچه ها رو با هم ببریم پارک دیگران انجام داده بودن و من اولین بارم بود که اونم دخترای سمیه نبودن.شاید اگه اونا بودن از پس بچه ها برنمیومدم. چون اونا جایگاه خاصی دارن و پسرا از کنترل خارج میشه با دیدنشون. نیم وجبی ها از حالا ........

تو راه برگشت به امین گفت اون موقع احساس کردم دلم میخواد سعید بچه ما بود. کاش میشد چند روز بچه ما میشد. بعد هم امین همه تلاشش رو کرد که این احساس منو از بین ببره، نکنه من بگم بچه دوم.

----------------------

بلاگفا مدتیه خیلی برا من ادا در میاره. یا وبلاگا باز نمیشه و خطا میده یا صفحه نظرات دوستام باز نمیشه یا میگه کدتایید را درست وارد نکرده اید یا میگه service unavaileble. دیگه کشته منو . برا شما هم از این بازیا داره؟



شنبه 13 تیر1388-9:24 |   | لینک مستقیم
خدا کند....

گلی کم است در این دشت خدا کند که بیایی

شهی کم است بر این تخت خدا کند که بیایی

از این دیــار پرستو به جســتجوی تــو کوچید

دعای بـاغ گل این است: خــدا کند تــــو بیایی

***

ار به پرده غیبت مسـتتـر چنــین مـانی

اصل و فرع دین یکسر رو نهد به ویرانی

 



جمعه 12 تیر1388-15:19 |   | لینک مستقیم
ساعات خوش روز تولد امین برای ما

امین دیروز عصر اومد دنبالمون، محمد رو رسونیدم کلاس زبان. تو یه ساعت کلاس محمد معمولا میریم میچرخیم. امین خریدی برای شرکت داشته باشه انجام میده، بعد میریم یه آب هویج بستنی یاران از میدون راه آهن میخوریم و برمیگردیم دنبال محمد. دیروز هم همین کارو کردیم. با محمد برگشتیم خونه. چون هنوز زود بود برای بیرون رفتن. انقد هوا گرم بود که تو راه برگشت به خونه من حالم بد شده بود. تا رسیدیم خونه رفتم ایستادم جلوی کولر. شربت خاکشیری که قبل از رفتن، به نیت امین درست کرده بودم، بیشتر به درد خودم خود.

با محمد رفتم تو اتاق و یه ماهی از تو کتاب کاردستیش درست کردیم که به بابا هدیه بده. ساعت ۸ از خونه بیرون رفتیم. مقصد مجتمع تفریحی فجر بود. قبل ار غروب رسیدیم. کمی کنار دریاچه مصنوعی قدم زدیم و مرغابی ها رو تماشا کردیم. هوا که تاریک شد برای شام رفتیم رستوران. غذا و پذیراییش خوب بود، خیلی خوب اما برای حساب کردن امین حدود نیم ساعت علاف شد. تو این زمینه بد بود کارشون. یه کم هم شلوغ بود.

بعد از شام کادوهای بابا رو دادیم.

رفتیم قایق سواری و محمد رفت تو توپ های جادویی روی آب.

و بعد هم برگشتیم خونه.

امین خیلی لطف کرد شب تولدش. حسابی خسته بود اما به روی خودش نیاورد و تا میتونست کاری کرد که به همه خوش بگذره و انصافا هم موفق بود. محمد خیلی شاااااد بود و من هم از این که با هم بودیم و قدم میزیم و لذت میبردیم خیلی خوش به حالم شد.

البته آخر شب که برگشتیم خونه امین نشست پای کامپیوتر و مشغول کاراش شد، نمیدونم کی خوابید. صبح هم من خواب بودم که رفت. زود رفت که شاید بتونه برگرده و من برم شنا اما نشد.



پنجشنبه 11 تیر1388-10:50 |   | لینک مستقیم
تولد عزیزترینم

مهم ترین اتفاق تیرماه برای من ، که برای خانواده  ما پر از تولده، امروزه.

تولد امین عزیزم.

نمیخواستم براش کادو بگیرم، اما دیروز که با زهرا رفتیم بازار، دلم نیومد و یه جفت حلقه استیل برا هر دو مون گرفتم، قیمتی نداشتن. نمیخواستم هم چیز گرونی بگیرم.امیدوارم خوشش بیاد.

از چند روز قبل میگفت چیزی نخریا. منم میگفتم باشه. ولی یه شام خوشمزه درست میکنم. کیک پنیر. امروز صبح بهش گفتم امین جان اون رستورانه بود، قرار بود ببریمون،امشب بریم؟  گفت:تولدمه باید خرج هم بکنم؟!؟ گفتم خب من دیشب برات کادو گرفتم، دیگه شام درست نمیکنم، بریم بیرون.(نون تست میخواست که قرار بود دیشب بگیریم،اما نشد!)

خلاصه عزیزتزین جان برای دریافت کادوی ۲۵۰۰*۲ تومن ما، احتمالا باید یه ۲۰۰۰۰تومنی .......

نه یادم رفت ۵۰۰ تومن هم برای یه جعبه قرمز کوچولو دادم که حلقه ها رو بذارم توش.(شکلک زهرای خسیس)

 

خدایا شکرت که ۳۱ سال پیش ۱۰ تیر پسرکوچولویی رو  مهمون دنیا کردی که  فکرای خیلی بزرگی داره و قلب خیلی خیلی بزرگ و مهربونی داره. 

این هم یه قوری چای پر از عشق برای همون پسرکوچولو:



چهارشنبه 10 تیر1388-10:52 |   | لینک مستقیم
بنداز بازاری به نام پاساژ کارون

شب با خواهرشوهر کوچیکه(البته بزرگ شده دیگه!عذاب وجدان گرفتم بس که گفتم کوچیکه) رفتیم بازار. الکی. هیچ هدف خاصی نداشتیم.

من دو تا گیر سر می خواستم، رفتیم پاساژ کارون. یه چیزی دیدم که خوش اومد ازش.

می گفت دونه ای ۱۵۰۰ . بهش گفتم به نظرت زیاد نیست؟ گفت ما اینا رو از تهران میاریم. من هم خوشم اومده بود و دو تا برای دو طرف سر میخواستم و دو تا خریدم به ۳۰۰۰ تومن. گفت تخفیف هم نداریم. مغازه(البته همچین مغازه ای هم نبود، بیشتر یه بساط بود تو پاساژ) مال خودم نیست.

اومدیم دو قدم پایین تر، بهداشتی- آرایشی وکیلی-تقدس(فامیلای خییییلی دور میشن) برای خرید ناخن مصنوعی!!!!دیگه آدم وقتی الکی بره بازار از این چیزا میخره دیگه.می گفتم. رفتیم دیدم عین همون گیر سرا داره. پرسیدم چقد؟ گفت دونه ای سیصد.

یه جفت خریدم. یه بسته ناخن هم خریدیم. امین که تو شرکت منتظر بود، هی زنگ میزد و بهش گفته بودم داریم میاییم. بهش زنگ زدم گفتم من دارم برمیگردم یه چیزی رو پس بدم.

رفتم به خانمه گفتم اومدم اینا رو پس بدم. گفت نمیدونم.از مغازه عطر فروشی نزدیکش پرسید، بعد گفت پس گرفتن نداریم. گفتم باید با اون خانم صحبت کنم؟ و رفتم سمت عطرفروشی بهش گفتم خانم من میخوام اینا رو پس بدم. اینا رو به یک پنجم قیمت خریدم از جای دیگه. گفت چند خریدی؟ گفتم ۳۰۰ تومن. گفت از کجا؟ گفتم از یه جایی خریدم.گفت همون روز میاوردین. گفتم خانم ۱۰ دقیقه نیست. همکار شما اینو به من ۱۵۰۰ داده. خودش از تعجب دست و پاشو گم کرد. باورش نمیشد. به اون یکی گفت اینا رو بده به خانم و ۲۰۰۰تومن هم بده بهشون. گفتم من یه جفت از اینا خریدم و نمیخوام دیگه و ۳۰۰۰ تومنم رو پس گرفتم.

 



چهارشنبه 10 تیر1388-10:17 |   | لینک مستقیم
شنا

دیروز با خواهر شوهر کوچیکه و دختر داییش رفتیم استخر.

دفعه قبل که استخر رفته بودم با مامان و خواهر خودم بود، حدود ۷ سال پیش.

من در همه عمرم ۲ بار رفتم استخر.

قراره فردا دفعه سوم باشه.



چهارشنبه 10 تیر1388-9:56 |   | لینک مستقیم
لاف آبادانی

دو روز پیش مبلامونو نو کردیم......

خودشون رو که نه، پایه هاشون رو.



چهارشنبه 10 تیر1388-9:34 |   | لینک مستقیم
بابا چه خبره؟

من یه دیروز نبودم ببین چند نفر آپ کردن، تازه اینا فقط بلاگفاییاشه:

همه ی فکرهای من / یادداشت های یک گلابی دیوانه / پروردگارادرودفرست برمحمد(ص)وآل پاکش / دلنوشته هاي يك جوان ایرانی / **فست فود خاطرات** / پرنده بی پرنده / یه دو سه تا دیگه هم هست که نمیشه اینجا لینک بدم، سکرت هستن

منم همین الان چند تا پست جدید با هم میذارم، واسه تلافی



چهارشنبه 10 تیر1388-9:28 |   | لینک مستقیم
نامگذاری

اسم شرکتهای پیمانکار شهرداری:

 تهران: باغ شهر تهران  

 اهواز: پردیس مکان جنوب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح: یکی از دوستامون می گفت «هرکی هر چی نداره،برای اسم از اون استفاده میکنه. مثلا فلانی اسم بچه شو گذاشته "ادیب"»!!!!!!!!!

این دو تا اسم که رو لباس کارگرای شهرداری تهران و اهواز بود مصداق همین حرفه.مخصوصا پردیس مکان



دوشنبه 8 تیر1388-20:21 |   | لینک مستقیم
تغییر؟

سرعت بالا اومدن قالب وبلاگ تغییری کرده؟

یه تغییراتی تو کدهای قالب دادم،فایده داشته؟

 



دوشنبه 8 تیر1388-11:39 |   | لینک مستقیم
هـــــــــــــــــــوااااااااااااااااااااااار

من بچه نمیــــــــــــــــــــــــــــخوااااااااااااااااااااااااااااااااام.

من بچه ای که خودم تربیتش کردم نمیخوام. بچه ای که هیچ غذایی نمیخوره. بچه ای که به هیچ حرفی گوش نمیده.

من بچه نمیخوااااااااااااااااااااااام.

حالم از اینی که خودم تربیت کردم به هم میخوره.

پ.ن: اونایی که ماه عسل رفتن، اونایی که تو همه زندگی مشترکشون حتی یه مسافرت رفتن، نیان بگن تو چرا اینجوری هستی و چه مرگته و ...



یکشنبه 7 تیر1388-21:6 |   | لینک مستقیم
چه خبر؟

سلام

چه خبر؟



شنبه 6 تیر1388-11:23 |   | لینک مستقیم
فیلترینگ

میهن بلاگ چرا فیلتره؟؟؟؟؟ میخوام تو مادرانه مطلب بذارم


پنجشنبه 4 تیر1388-9:48 |   | لینک مستقیم
ای دل غافل!کجایی تو؟

من میگم از دیشب هی دلم میگه برو دعای بعد از نماز مغرب و عشا رو بخون.امروز صبح هی میگه برو زیارت و دعای چهارشنبه رو بخون. بگو جریان اینه:

 حلول ماه رجب، ماه مناجات و بندگی و ماه خانه‏تکانی دل‏ها،ماه خدا*، بر مشتاقان کوی دوست مبارک** باد!

امروز هم روز میلاد پدرپدربزرگ ماست. میدونید دیگه:بابای ما امام موسی کاظم هستند و ....

آره دیگه

میلاد امام محمدباقر مبارک باشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*:حضرت رسول (صلی الله علیه و اله) فرموده­اند: «رجب، ماه خداست و شعبان ماه من است و رمضان ماه امت من است.»

**: ما دو نوع آبگیر داریم: مرداب و برکه. مرداب آبگیریه که به آبهای روان راه نداره و آبش فاسد میشه ولی برکه چون به آبهای روان راه داره آبش سالم و تمیزه. مبارک و تبریک هم‌ریشه با  برکه هستند. مثلا وقتی کسی خونه می‌خره و می‌گیم مبارک باشه یعنی ایشالا خونه شما به اون آب روان رحمت و برکت وصل باشه.(یه بخشی از مطلبی که قبلا گذاشته بودم)

 



چهارشنبه 3 تیر1388-9:44 |   | لینک مستقیم
میخوام برم سر کااااااااااااااار

 

حاضرم منشی باشم اما برگردم شرکت!



چهارشنبه 3 تیر1388-9:11 |   | لینک مستقیم
دلمه سه سوته

در ادامه همون نمیدونم چی درست کنم، فردا صبحش یعنی دیروز صبح امین جون بدون ناهار رفت. محمد رو برد کانون. من هم ساعت ۱۰ باید میرفتم کانون دنبال محمد. باز فکر کردم چی درست کنم برای ناهارش و با خودم ببرم شرکت. یاد فلفل دلمه ایها افتادم +یه کم چلو که از دیروز ناهار خودمون مونده بود + یه کم سویا،پیاز، رب گوجه که از پریروزش تو یخچال بود. + یه کم خورش قیمه سمیه که از شب قبل مونده بود + یه کم گوجه سرخ کرده دیشب. همه اینا با هم میشن چی؟؟؟؟؟ دلمه فلفل که امین خیلییییی دوست داره. همه مواد روقاطی کردم، در ِ فلفلا رو برداشتم و ریختم توشون. شد ۴تا فلفل پر.گوجه ها رو ریهتم تو زودپز. با کتری برقی آب جوش کردم و ریختم رو گوجه ها. فلفلای پر رو هم گذاشتم توش. زیرشو روشن کردم به مدت ۲۰ دقیقه،شایدم یه کم بیشتر. زیرشو خاموش کردم. تو ظرف ناهار امین کشیدم.

بردم با خودم کانون. با محمد رفتیم شرکت و ناهار بابا رو دادیم. خودمون هم تا ناهار موندیم. من با همکارم یه کم کار کردم. محمد هم با همکارای مامان حسابی آتیش سوزوند! ناهار خوردیم و با بابایی که سرش حسابییییی درد میکرد برگشتیم خونه.



چهارشنبه 3 تیر1388-9:11 |   | لینک مستقیم
انگیزه گوجه­ای

مکالمات درونی من:

شام چی درست کنم؟گفته بودم چلو خورشت قیمه اما الان حسش نیست. توجیه مستدل­تر: دو روزه داریم برنج می­خوریم.بهتره یه چیز دیگه درست کنم.سیب­زمینی سرخ می­کنم. هم راحته هم همه دوست داریم.سی­زمینی هم زیاد داریم.محمد رضا هم اینجاست، و به عنوان یه نوری هیچی براش دوست­داشتنی­تر از شیب­زمینی سرخ شده نیست. اما نچ. اینم انقد هیجان ایجاد نمی­کنه که برم تنهایی تو آشپزخونه. فعلا بی خیال. بذار سبزی­ها رو ببرم جلوی تی­وی پیش امین و محمدرضا پاک کنم تا ببینیم چی میشه. گوجه سرخ کنم. اووووووووووووووووو. عالیه. گوجه سرخ شده با سیب­زمینی انقد هیجان برانگیره که منو بلند کنه و بفرسته تو آشپزخونه. خوب شد امین اون روز این همه گوجه خرید.

وقایع:

مشغول پاک کردن سبزیا بودم که تلفن زنگ زد. سمیه بود که با هیجان خبر خرید جاروبرقی­شون رو به امین داد. صبح درمورد جارو با سمیه صحبت کرده بودم و دوست داشتم بریم ببینمش. سبزی­ها داشتن تموم میشدن.همون جوری ولشون کردم و همه رفتیم خونه سمیه. جارو رو دیدیم . نجمه(خواهرشوهرم) و شوهرش(پسر عمه من) اومدن پایین. خلاصه قرار شد با هم شام بخوریم. سمیه گفت بمونید همین جا. امین گفت نه همه بیایید خونه ما. و همه اومده خونه ما. امین و محمدرضا سیب­زمینی ها رو پوست گرفتن و خلال کردن و یه کم هم تو سرخ کردن کمک کردن. به قول امین این نهایت کمک و فداکاریش بود. مخصوصا که بعد از شام سفره رو تمیز کرد و گفت دیگه من تا یه سال لازم نیست تو خونه کار کنم. میدونی من سفره تمیز کردم یعنی چی؟!!! یه عالم گوجه و سیب­زمینی سرخ کردیم . نجمه آش داشت، آورد. سمیه هم خورشت قیمه با چلو آورد. عمه(مامان سمیه) پلوباقلا فرستاده بود. خلاصه یه سفره رنگی پهن کردیم. خیلی خوش گذشت.



سه شنبه 2 تیر1388-15:28 |   | لینک مستقیم
مشکلات؟؟؟؟

امین در حال صحبت با پسرعموم: فردا ساعت 8:30 باید در خونه یکی از مهندسا باشم که با هم بریم ......

من از اون ور: امین فردا محمد ساعت 8 کانون داره ها.

امین: بله! اینم یکی از مشکلات منه.حواسم هست. خودم حلش میکنم.

من:



سه شنبه 2 تیر1388-9:33 |   | لینک مستقیم
من و اس ام اس

مکان:دفتر کار امین

محمد(پسر دایی امین): میگن اس ام اس درست شده.

امین: اگه درست بشه اولین کسی که میفهمه خانم منه.نصف هزینه موبایلش اس ام اسه

موبایل امین: دینگ دینگ اس ام اس. فرستنده:.....(یعنی زهرا - خب نمیشه بگم چیه اسمم تو موبایلش.) محتوا:دوسارمت(شوشتریه!) 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یه هفته، در روز موبایلم بی استفاده بود. اگه جایی با امین میرفتم اصلا نمیبردمش. تنها کسی ک زنگ میزنه امینه. خودم هم همه کارامو اس ام اس انجام میدم.

ماه گذشته ۲۰ تومن قبض موبایلم بود، ۱۰ تومنش اس ام اس بود!



دوشنبه 1 تیر1388-9:24 |   | لینک مستقیم