تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
پسرمون نو شده!

before

after



چهارشنبه 21 مرداد1388-15:29 |   | لینک مستقیم
برای پسرم۲

از دیشب که از فرودگاه برگشتیم نمیدونم چت شد یهو. من و بابا خسته بودیم و خوابیدیم. ساعت ۱۰ بیدار شدیم با صدای تلفن و موبایل. تو همه تلاشت رو برای جواب دادن به تلفن کردی اما گوشی بیسیم رو پیدا نکردی.بعد که عمه پیغام گذاشت و من گفتم گوشش کن گوش دادی و پاکش کردی. کارت اشتباه بود چون نفهمیده بودی عمه دقیقا چی گفت اما میدونم این کارو کردی چون همیشه بابا به من میگه پیغاما رو وقتی گوش کردی پاک کن. خواستی تو هم کار درست رو انجام داده باشی.

بابا هنوز خواب بود. من اما بلند شده  بودم و مشغول کارای رفتن به پارک بودم. صدات کردم محمد. گفتی بله؟ صدام؟ گفتم صدات چی؟ گفتی صدام بلنده؟ یواش تر بازی کنم بابا خوابه؟ گفتم نه صدات خوبه. خیلی آروم بازی کردی و ما بیدار نشدیم. آفرین.

بعد که قرار شد آماده بشیم تو مشغول بازی با اسباب بازیای جدیدت بودی، سوغاتی آقابزرگ و مامان جون از مشهد که هر دوتاش رو تازه بهت دادن و خیلی دوستشون داری. چند بار گفتم آماده شو. گفتی خب. اما داشتی بازی میکردی. گفتم من تا ۱۰ میشمرم اگه شلوار بیرون پوشیده بودی میریم اگه نه که به بابا بگم بخوابه و پارک نریم. تا گفتم ۱ گفتی مامان نشمُر، قول میدم زود آماد بشم. گفتم باشه حالا که قول دادی من به قولت اعتماد میکنم. قبلش گفته بودم بدون دسشویی رفتن نمیشه بریم بیرون. اما شمردنم فقط برای شلوار بود.تو بعد از قول دادن، بلافاصله رفتی دسشویی. سریع کارت رو کردی، دستت رو شستی و اومدی بیرون و شلوار پوشیدی.

تو ماشین به بابا گفتی بابا من یه قول بزرگ دادم و بهش عمل کردم.

تو پارک با سعید و مهدی و هانیه بازی کردین. بدون دعوا با هانیه و سعید مدتها مشغول بودین. برخلاف همیشه که شما سه تا با هم کنار نمیایید.

عالی شدی. امیدوارم ادامه پیدا کنه.



جمعه 26 تیر1388-14:5 |   | لینک مستقیم
تو راست میگی

آره تو راست میگی.میخوای بخوابی.

امروز نمیتونم  داد و دعوا راه بندازم.

---> الان تو را تو تخت، خوابی و من دارم دیوونه میشم که کلاس نرفتم و نمیرم احتمالا.

امروز کانون داشتی، گفته بودم تو میری و منم به معلمم گفتم زودتر از همیشه میام. قرار بود بعدش بابا بیاد دنبالت و با هم باشید.

بعد که صبح نرفتی، گفتم آوردن آکواریم از خونه دوست بابا انگیزه خوبیه برا بیدار شدنت. بابا الان رفته آکواریوم رو با داداش دوستش بیارن اینجا. اما بازم تو راست میگی چه کاریه بیدار شی؟ بالاخره که آکواریوم میاد تو خونه و تو حالش رو میبری.

ته ذهنم همش میگم من برای نمایش تو نرفتم قم امتحان بدم که حالا به این روز افتادم، تو باید الان با من همکاری کنی. منطقم میگه تو غلط کردی موندی اهواز برای نمایش که حالا تو دلت سرش منت بذاری. وظیفت بود. الانم محمد راست میگه بچه ست.میخواد بخوابه.

خوش به حالت که این همه انرژی داری که دیروز از صبح ساعت۸:۳۰ که به زور بیدار شدی و رفتیم خونه معلم من تا شب ساعت ۱۲ بیدار بودی.همون ۵ دقیقه خواب تو راه کلاس زبان برات کافی بود.

شایدم همون ۵ دقیقه کارم رو خراب کرد. اگه نبود تو زود خوابیده بودی دیشب و امروز رفته بودی کانون. منم الان داشتم خونه معلمم درس میخوندم.

خوش به حالت که بچه ای و بد به حالت که من مامانتم، یه مامان خودخواه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت۱۰:۱۵

از خواب که بیدار شدی با اضطراب صدا زدی ماماااااان؟ شاید فکر کردی خونه نیستم. وقتی گفتم بله. خیالت راحت شد. چند دقیقه بعد اومدی و گفتی تماشاخانه شروع شده؟ گفتم نه. باید بریم خونه دوست من. جواب ندادی و رفتی تو اتاقت.

چند دقیقه بعدگفتم لباس بپوش بریم. با بغض گفتی صبحانه نخورده؟ گفتم چی میخوری صبحانه؟ گفتی نون تست برشته، خشکه.(دیروز سفارش داده بودی) نون ساندویچی برشته(اون بار که برات درست رکده بودم نرم شده بود.) گفتم تا لباس بپوشی منم اونو درست میکنم. تو باز تو اتاقت مشغول بازی شدی و من که از دیشب تصمیم داشتم نون ساندیچی ها رو برات برشته کنم، تخم مرغ و شیر و شکر رو درآوردم، نونا رو برش دادم و سرخ کردم. داشت تموم میشد که صدات کردم. اومدی تو آشپزخونه. چون آماده نبودی تحویلت نگرفتم. رفتی دم آشپزخونه با شوخی جلوی راهمو گرفتی و گفتی نمیشه بری بیرون. با عصانیت گفتم برو کنار.انقد عصبانیم که هر کاری ممکنه بکنم. رفتی کنار با ناراحتی.

با صدای بلند گفتم فقط من باید به حرف تو گوش بدم؟ هرچی سفارش دادی برای صبحانه درست کنم.هر چی دلت خواست برای ناهار بپزم؟

بعد هم امدم تو اتاقت و گفتم تا ده دقیقه دیگه اگه آماده نبودی تا شب باهات حرف نمیزنم.پاشو یه نگاه به ساعت بنداز که بدونی چقد دیگه مونده.

از جات تکون نخوردی. راست میگی تو که نمیخواستی آماده بشی و با من بیای،پس برا چی به خودت زحمت بدی؟؟

تو این فاصله رفتم خونه عموت یه چیزی بدم. وقتی برگشتم شاید ۶ دفعه زنگ زدم تا اومدی درو باز کردی. بعد هم گفتی هر وقت رفتی بیرون کلید با خودت ببر.

چند دقیقه باقی مونده هم گذشت. تو هیچ کاری نکردی. وقتی ۱۰ دقیقه تموم شد بلند گفتم وقتت تموم شد. من تا شب باهات حرف نمیزنم. شنیدی؟ گفتی بله.

چند دقیقه بعد اومدی و گفتی مامان یه کار کوچیک دارم. میشه تلویزیون ببینم؟ گفتم نه.

دوباره چند لحظه بعد: مامان مامان مامان یه کار کوچیک دیگه. با ناراحتی گفتی میدونی من رنگین کمان خیلی دوست دارم؟ خلاصه تلاش برای این که من بهت نگاه کنم یا حرف بزنم. اون هم نه به خاطر این که ناراحتی از ارتباط نداشتن من، به خاطر این که نگرانی ظهر چه جوری دوری رنگین کمان رو تحمل کنی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه ۲۵ تیر ۸۸ ساعت۱۰:۲۰ :

پسر سرسخت من! اون روز تا شب تلویزیون ندیدی. اما بابا اومد خونه با آکواریوم و تو کلی حال کردی و کمک کردی و همش داشت با ماهیا صحبت میکردی.و البته من نتونستم تا شب باهات حرف نزنم.

شب میخواستیم بریم برای مراسم چمدون بردن زهره خانم. تو باز هم گفتی نه. به زور لباس تنت کردم. کار به جایی رسید که برای اولین بار کتکت زدم. بابا سوار ماشینت کرد و خواب رفتی. تمام طول مراسم خواب بودی. خواب که نه.بابا میگفت خودتو میزدی به خواب و گفتی قهرم. آفرین به این همه اراده و سرسختی. یاسین و یوسف و رضا و چند تا پسر دیگه که همسن خودت هستن، داشتن بازی میکردن اما تو تو بغل بابا خواب بودی مثلا. خواب هم برگشیم خونه.

نصفه شب مامان جون و خاله فاطمه و علی رسیدن. صبح مامان جون بیدارت کردن و اون تفنگ بامزه که تیرهاش فومی بود رو بهت دادن. صبحانه هر چی پرسیدم چی میخوری گفتی هیچی. ظهر میخواستیم بریم خونه خاله مرضیه. باز تو میگفتی نمیام. اما مامان چون و خاله هر جوری بود لباسات رو تنت کردن و رفتیم. حیف که حاضر نشدی بری دوش بگیری. موهات خیلی کثیف و زشت شده بودن. من که هیچی، با مامان جون هم نرفتی برای شستن موهات. البته همین که راضی شدی مامان جون موهاتو شونه کنن خیلی بود.

اونجا اصلا به من محل نمیذاشتی. داخل نیومدی و موندی تو حیاط خونه خاله. - محمد دسشویی نمیخوای بری؟ -نه. - محمد ناهار میخوری؟ - نه. منم بی خیالت شدم. کاری بهت نداشتم. ساعت ۴ گذشته بود که انگار رفته بودی تو آشپزخونه و گفته بودی گرسنه هستی. مامان جون برات غذا کشیده بودن و خودشون رفته بودن دنبال عروس. خاله من رو صدا کردن و اومدم پیشت. بهت غذاتو دادم. بابا اومد دنبالت رفتین کلاس زبان. وقتی برگشتین باهم، شلوارتو عوض کردم. برق رفته بود و نمیشد اون یکی پیراهنت رو اتو کنم که بپوشی.تو وضعیتی که همه پسرا اومده بودن پیش ماماناشون و لباس میپوشیدن، بیشترشون حمام رفتن و موهاشونو سشوار کشیدن، تو فقط شلوارتو عوض کردی و رفتی. حتی اجازه ندادی موهاتو شونه کنم. نمیدونم چرا اصلا نمیای تو جمع خانما. یکی ندونه فکر میکنه من از اون مامانایی هستم که میگه پسر اصلا نباید بیاد تو مهمونی خانما. زودتر از بقیه رفتیم سالن. تو سالن هم هنوز هیچکس نبود، اما نیومدی با من داخل قسمت خانما. هر کاری کردم موهاتو شونه نکردی. شلخته ترین بچه اون جمع تو بودی. تو پسر موطلایی خوشگل من.

بابا هم که نمیدونم چی شده بود، اصلا سر حال نبود. نمیدونم ساعت چند اومد سالن. اما بابا  میگفت به اونم کاری نداشتی. میگفت همش داشتی تو سطح شیب دار کنار پله ها سرسره بازی میکردی. یه پسر شیطون کثیف حرف گوش نکن.

خاله زهرا میگفت وقتی بهت گفته رضا میره کلاس اول گفتی چرت و پرت نگو.

مامان جون میگفت در جواب نمیدونم چه حرفی گفتی بی خیالش.

میدونی من چقد بدم میاد از این حرف زدن؟ میدونی من از وقتی نوزاد بودی برنامه ریزی کردم برای مودب حرف زدن تو؟ میدونی چقد برام مهمه زیبا حرف بزنی. بلدی. خوب هم بلدی. بارها هم دیگران به من گفتن محمد خیلی قشنگ حرف میزنه. مودب و زیبا اما نه بزرگتر از سن خودش.خوشم نمیومد بزرگتر از دهنت حرف بزنی که نمیزنی. با اون همه دقت و توجه من الان تو اصلا به کسی سلام نمیکنی. تو با هیچ کس با لفظ جمع حرف نمیزنی. من چقد همیشه به تو گفتم شما. انقد که تو خودت رو به اندازه و بلکه بیشتر از من و بابا مهم و محق تو تصمیم گیری میدونی. حالا نتیجه تربیت من شده این پسر بی ادب شلخته حرف گوش نکن لجباز که نمیدونم چه کارش کنم.

دو ماهه به خاطر تصمیم تو سر کار نرفتم. هر از خونه بیرون رفتنی بدون دعوا امکان نداره.

انقد هم سرسخت و لجبازی که لنگه نداره. روز پدر که به زور بردیمت خونه باباجون دیگه کلا قید اونجا رو زدی. تو که التماس میکردی شب بمونی خونه اونا چند روز بعد که رفتیم و بهت گفتیم شب میتونی بمونی، گفتی نمیخوام.

مامان جون میگن من عصبی هستم. راست میگن. خودم هم میدونم. اما چه کار باید بکنم؟

باید هر دو مون بریم آزمایش بدیم. احتمالا دوتامون کم خونی داریم و یکی از عوامل بی حوصلگی من و تو همین باشه.

کاش زودتر همون محمد مودب و خوش اخلاق میشدی.

امضا: مامان بد بداخلاق که وقتی صدات میزنه، جوابش رو هم نمیدی.



سه شنبه 23 تیر1388-9:13 |   | لینک مستقیم