تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
به جای ولی بگوییم وَ

"دکوراسیون خونه  خیلی خوبه ولی اگه میز رو تو اتاق میذاشتی بهتر بود."

"دکوراسیون خونه خیلی خوبه وَ اگه میز رو تو اتاق بذاری بهتر میشه."

کدومش بهتره؟

چند روز پیش تو برنامه صبح شبکه دو ،"روز از نو" یه روانشناسی میگفت جمله دوم اثر خیلی بهتری و احساس بهتری  در شنونده ایجاد میکنه.

من که باهاش موافقم.

شما چطور؟



چهارشنبه 28 مرداد1388-19:14 |   | لینک مستقیم
میگن کارت اعتباری چیز بدیه!

مري هانت، نويسنده روزنامه و صاحب 16 كتاب درباره امور مالي فردي مي‌گويد «مطالعات نشان داده است كه وقتي مردم به جاي پول نقد از كارت استفاده مي‌كنند، سي درصد بيشتر خرج مي‌كنند». اين در مورد كارتهاي بدهي هم مثل كارتهاي اعتباري صدق مي‌كند – حتي اگر كارتهاي بدهي به حساب جاري شما متصل باشد و امكان خرج بيش از دارايي شما را ندهد، اما باز كارت هستند. و وقتي از اين پلاستيكها به جاي پول نقد استفاده مي‌كنيد، به درستي متوجه نيستيد كه چقدر از پول خود را خرج مي‌كنيد.
به همين دليل، كارتها نه تنها بودجه شما را به يغما مي‌برند، بلكه الگوي نادرستي هم براي فرزندان ما شكل مي‌دهند. همان طور كه هانت مي‌گويد، « ما داريم نسلي پلاستيكي تربيت مي‌كنيم. به مغازه مي‌روي، كارت را بار مي‌گذاري، كارت را به صندوق دار مي‌دهي، و بعد آن را پس مي‌گيري. هرچيزي را كه خريدي به دست مي‌آوري، و هنوز كارت خودت را هم داري!» در چشم كودكان شما، انگار چيزي را در ازاي خريدهاي خود مبادله نكرده‌ايد. كودكان بايد بفهمند كه وقتي چيزي را مي‌خريد، پولي را كه خرج كرده‌ايد به معناي واقعي از دست داده‌ايد.
چه كنيم: هانت توصيه مي‌كند هرچقدر هم  كه دشوار باشد، سعي كنيد براي خريدهاي روزانه از پول نقد استفاده كنيد. در واقع، اين دشواري مزيتي است كه مانع خرج كردن شما مي‌شود. هانت پيشنهاد مي‌كند كه كارت اعتباري خود را در خانه بگذاريد و يا حداقل در پاكتي نگه داريد كه روي آن با حروف بزرگ نوشته شده «استفاده نكنيد». به زودي درمي‌يابيد كه كمتر خرج مي‌كنيد، و كودكان شما هم مي‌فهمند كه چقدر پول خرج مي‌كنيد.

منبع: نی نی سایت



چهارشنبه 28 مرداد1388-19:6 |   | لینک مستقیم
مثبت

سه شنبه ۲۲ بهمن که تعطیل بود اینو نوشتم توی ورد و الان اینجا کپی کردم:

املت درست کردم  برای صبحانه. تموم که شد امین خواست که باز درست کنم. می­تونستم فکرکنم اح. مگه چهار تا تخم­مرغ کم بود؟حالا باید تو همون ماهی­تابه دوباره روغن بریزم. ذره­های باقی­مونده قبلی می­سوزه و خراب می­شه. حالا نمی­شه نون و پنیر بخوریم ؟ این جور وقتا همین میشه و سری دوم به خوبی دفعه اول نمی­شه. خیلی وقتا همین اتفاق افتاده یا این که با غرغر من امین گفته نمی­خواد. بیا پنیر می­خوریم(البته امین اینو با بداخلاقی نمی­گه – بس که خوبه ) اما امروز با خودم گفتم بذار این­جوری فکر کنم که بس که املت من خوش­مزه شده امین بازم می­خواد. با انرژی مثبت ماهی­تابه رو تقریبا تمیز کردم و روغن و رب گوجه و تخم­مرغا. عالی شد. از دفعه قبل خوش­مزه­تر شد.



پنجشنبه 24 بهمن1387-8:10 |   | لینک مستقیم
اشتیاق

بگـــــذار ســر به سیـنه مـن تـا کـه بشنــوی     آهـنـگ اشـــــتـیـاق دلـــی دردمـنــــد را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق     آزار ایـــن رمـیــــده ســـر در کـمـنـــــد را

بگـــــذار ســـر بـه سـینـه مــن تـا بگـــویمـت     اندوه چیست؟عشق کدام است؟غم کجاست

بگـــــذار تــا بگـویمت این مرغ خســته جـان     عمریست در هوای تو از آشیان جداست

بگـــــذار تــا ببــوسـمت ای نوشخــند صـبح     بگـــذار تا بنـوشـمت ای چشمـــه شـراب

بیــمار خنده های توام بیشــتر بخــنـد     خـــورشید آرزوی منی گـــرمــتر بتاب

 

اشتیاق/علیرضا قربانی/تنظیم فرهاد فخرالدینی/سروده فریدون مشیری



پنجشنبه 7 آذر1387-10:12 |   | لینک مستقیم
زن مدیر

یک زن مدیر هیچ کاری را به خاطر همسرش و یا دیگران انجام نمی­دهد، بل­که هر کاری را به علت این­که احساس خوبی نسبت به خود داشته باشد، انجام می­دهد. بنابراین به خاطر کارهایی که انجام می­دهد از شوهرش طلب­کار نشده و بر سر او منت نمی­گذارد. در این صورت است که مهرش به خود، همسر و فرزندان بدون چشم­داشت است و در نتیجه خود را در مسیر شادابی بیش­تر، سلامتی بیش­تر و خوش­بختی واقعی قرار می­دهد و زندگی با عشق واقعی را تجربه کرده و در شکل­گیری زندگی مشترک بهشتی، نقش اصلی را یه عهده می­گیرد.

زن مدیر هدفش این است که همیشه موقعیت «برنده-برنده» بین خود و همسرش ایجاد کند. پیوسته از خود می­پرسد چه کار کنم و چه قدم­هایی بردارم که هردو نفرمان، زندگی شاد و پرطراوتی داشته و هر دو برنده باشیم؟

 

برگرفته از مجله شادکامی و موفقیت/تیرماه ۸۷/سرمقاله به قلم دکتر میرعمادالدین فریور

 



شنبه 19 مرداد1387-14:47 |   | لینک مستقیم
مسئولیت و خوشبختی

سلام

باورتون میشه مادربرد کامپیوترم سوخته و حدود ۳۰۰هزار تومن خرج روی دستمون گذاشته . هر وقتم من همت کردم و تو خونه لپ تاپو از کیفش بیرون آوردم و وصل کردم به شبکه این اینترنت قطع بوده،وقتی کامپیوتر سالم بود من همه جای خونه با وایرلس وصل میشدم، حالا باید بشینم رو میز و کابل شبکه رو وصل کنم. منم که تنبل!

 نمی دونم چند روزه می خوام این مطلبو بذارم  که به دلایل ذکر شده نتونستم.این آخرین پاراگراف های جزه آخر از ۱۷ تا جزوه است که چهارشنبه پیش تو جلسه داده شد و جلسه بعدی موکول شد به چهارشنیه اول بعد از ماه مبارک رمضان،ان شاء الله.
  و اما مطلب :

 

«کانون کنترل خود را مشخص کنید.                                      

روانشناسان در بیش از پنجاه سال بررسی و پژوهش به این نتیجه رسیده­اند که کانون کنترل، عامل تعیین کننده خوشبختی یا بدبختی انسانهاست و علتش از این قرار است :
کسانی که کانون کنترل درونی دارند، احساس می­کنندکه عهده­دار زندگی خود هستند. احساس قدرت و اطمینان خاطرمی­کنند. این اشخاص به طور کلی خوش­بین ومثبت هستند. از خود احساس بسیار خوبی دارند و حاکم بر سرنوشت  و زندگی خویش هستند. 
 از سوی دیگر ، کسانی که کانون کنترلشان بیرونی است احساس می­کنند تحت تأ ثیر عوامل بیرونی از قبیل رئیس، بدهی های بانکی، ازدواج، مسائل دوران کودکی و موقعیت جاریِ خود، کنترل می­شوند. درنتیجه احساس می­کنند بر زندگی خود حاکم نیستند. احساس خشم، ضعف ، هراس، خصمانه و بی­قدرت بودن می­کنند.
اما خبر خوش این است که رابطه مستقیمی میان میزان مسئولیتی که می­پذیرید و میزان کنترلی که احساس می­کنید وجود دارد. هرچه بیشتر « من مسئول هستم » را تکرار کنید و این طرزتفکر را به اعماق ذهن خود رسوخ بدهید، احساس قدرت و اطمینان خاطر بیشتری می­کنید.
در ضمن رابطه مستقیمی میان مسئولیت و خوشبختی وجود دارد. هرچه مسئولیت بیشتری بپذیرید­، شادمان­تر می­شوید.  به نظر می­رسد مسئولیت ، کنترل و خوشبختی دست در دست یکدیگر دارند.  هرچه مسئولیت بیشتری بپذیرید و احساس کنترل بیشتری بکنید، خوشبخت­تر و مطمئن­تر می­شوید. وقتی در زندگی احساس درکنترل بودن و مثبت­بودن بیشتری بکنید ، هدف­های بزرگتری برای خود در نظر می­گیرید. ضمناً برای دستیابی به این اهداف انگیزه و اراده بیشتری خواهید داشت. احساس می­کنید سررشته امور زندگی خودرا در دست دارید و هر کاری را که تصمیم بگیرید می­توانید انجام بدهید.»



دوشنبه 24 تیر1387-19:19 |   | لینک مستقیم
احساس شکست دوستم

دیروز یکی از عزیزترین دوستام یه اس ام اس زد برام با این مضمون:

« زهرا من احساس شکست در زندگیم می کنم. خیلی مقایسه می کنم همه میگن من  خوشبختم اما احساس من این نیست.»

می خوام جواب این دوستم رو اینجا بدم، شاید برای دیگری هم مفید باشه:

دوست خوبم مقایسه دو مدل داریم. مقایسه مخرب داریم و مقایسه سازنده.

مقایسه مخرب اینه که من خودم رو با دیگری مقایسه کنم. هیچ دو نفری مثل هم نیستند و در شرایط یکسان نیستند. پس از ریشه این قیاس اشتباهه و به همین خاطر هم نتیجه درستی نمیده.

مقایسه سازنده اینه که من خودم رو با خودم مقایسه کنم. امروز ِخودم رو با دیروز و پریروزم مقایسه کنم. این میشه مقایسه درست. آیا من نسبت به دیروزم پیشرفت داشتم؟ آیا نسبت به ماه گذشته، سال گذشته، پنج سال گذشته زندگیم پیشرفت داشتم؟ الان جلو رفتم یا عقب؟ نتیجه این مقایسه چه مثبت باشه چه منفی مفیده. اگه به این نتیجه برسی که پیشرفت داشتی که این احساست اصلاح میشه ولی اگه به این نتیجه رسیدی که عقبگرد داشتی، میتونی یه سؤال درست از خودت بپرسی. دوست گلم از خودت نپرس"من چرا بدبختم؟" این سؤال اشتباهیه. درستش این میشه:"چگونه میتونم خوشبخت باشم؟" از خودت بپرس"چطوری میتونم پیشرفت کنم؟" ؛"چه جوری میتونم احساس خوشبختی کنم؟"

تو که میدونی من که حرف زدن رو شروع کنم ، یادم میره باید تمومش کنم. پس گوش بده:

یه چیز دیگه اینه که از خودت بپرسی واقعا تو خوشبختی رو چی میدونی؟ چی باید بشه که احساس کنی خوشبختی؟ گاهی آدم اصلا نمیدونه چی میخواد. من گاهی از دست یه عکس العمل امین ناراحت میشم. بعدش وقتی با خودم فکر می کنم میگم من واقعا انتظار داشتم امین تو اون موقعیت چی کار کنه؟ وقتی فکر میکنم می بینم من اصلا نمیدونم چی میخوام از امین. پس معلومه اون هر کاری کنه من یه ایرادی ازش می گیرم (اگه تو مود منفی باشم؛وقتی هم تو مود مثبت باشم، هر کاری کنه راضی میشم). بعد از این تحلیل میبینم اتفاقا اون رفتار خوبی داشته و همه ناراحتیم از بین میره.

گلم بشین ببین تعریفت از زندگی خوب چیه؟تعریفت از خود ِخوب چیه؟ از همسر ِخوب چیه؟ بعد مقایسه کن . ببین تو چقد باهاش فاصله داری. بعدش برنامه ریزی کن که بهش برسی.

یه توصیه دیگه هم دارم .ببین اگه تو شهرتون دکتر شاهین فرهنگ دوره های تکنیک های موفقیت و خانواده موفق رو داره شرکت کن یا اگه داشته و الان یه جایی برای توزیع سی دی هاش هست برو تهیه کن. یا اگرم نشد بگو خودم برات می فرستم. توی دید درست به زندگی و خود آدم کمک میکنه.

من سعی می کنم هرچه زودتر جزوه های جلسه رو بذارم رو اینترنت که بتونی برداری و بخونی.

خیلی دلم برات تنگ شده و دوسِت دارم.



چهارشنبه 12 تیر1387-18:51 |   | لینک مستقیم
مناظره چوپان با مشاور

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود بود. ناگهان سر و کله یک اتومبیل جدید  از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا می‌شود. راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان شیک پوش بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

      چوپان نگاهی به جوان و نگاهی به گوسفندانش  انداخت و  جواب مثبت داد.

     جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را  از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( GPS) را فعال کند، شد. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، می‌توانی یکی از گوسفندها را ببری.

   وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد.

مرد جوان پاسخ داد: بله حتما

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست میگویی، اما  از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. ضمنا هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی.

منبع:وبلاگ خانم عاطفه حجازی



پنجشنبه 12 اردیبهشت1387-10:49 |   | لینک مستقیم
سفرنامه

فشم1

فشم3

فشم2

اینم یه چند تایی عکس از فشم.جای همه دوستان خالی بود.

اما یه سفرنامه به قلم من:

عجب شهر بزرگی دارین شما تهرانی ها.همه چیزش بزرگه.

ساختموناش در همه ابعاد بزرگن.نمیدونم چرا اما اهواز ساختمونها هیچ وقت مساحت زیادی ندارند اما تهران خیلی ساختمونها عریض هستند.(شخصا این رو به ناتوانی مردم اهواز برای خرید زمین های بزرگ و تقسیم اونا به زمین های کوچیک تفسیر می کنم)برای من جالبه.بلندی ساختمونا که اصلا قابل قیاس نیست . بچه که بودیم و میرفتیم خونه عمو توی شهرک آپادانا همیشه دوست داشتم شب بریم که من چراغای ساختمونهای بلند رو توی تاریکی شب ببینم.

خیابونها بزرگ و پهن هستند.

مغازه های بزرگ زیاده.

یه جاهایی هست که چند تا سینما کنار هم می بینی.قم زمان ما فقط یه سینما داشت. اهوازم الان فکر کنم ۴ یا ۵ تا سینما داره.از یه میدونی رد شدیم هر طرفش چند تا سینما بود و هر کدوم یه فیلم داشت.من زیاد اهل سینما نیستم اما خیلی خوبه که بتونی بری یه جا و فیلم رو برای دیدن انتخاب کنی.

حتی امکانات اداره ها خیلی بیشترند.آموزش پرورش چند تا مرکز درمانی داشت .مراکز بزرگی به نظر میرسیدن.

ساختمون قبلی مجلس رو هم دیدیم.

از یک میدانی رد شدیم فکر کنم حسن آباد بود اسمش.حس تهران قدیم دست می داد به آدم.ساختمونای خوشگل قدیمی.

متروی تهران هم بی نظیره.اهواز همه میدونای اصلی شهر رو کندن و کلی ترافیک درست کردن که چیه؟ میخوان ایستگاه و تونل مترو درست کنن.ایشالا نوه های من وقتی برای مسافرت و دیدن سرزمین اجدادی میان اهواز میتونن از این مترو استفاده کنن. البته اگر بعد از صرف هزینه های بسیار اعلام نکنن که خاک اینجا مناسب نیست!!!!

جاده تهران تا فشم خیلی زیبا و در عین حال خطرناک بود.قدم به قدم پلیس بود.این خیلی خوبه.اما آیا اگر از اون جاده اون همه ماشین مدل بالا که نشانه صاحبان غنی بودن رد نمیشد هم امنیتش انقدر مهم بود؟

تو راه برگشت از فشم هم یه جایی توقف کردیم برای خوردن بلال های کنار جاده ای (جاتون خالی) که دیدیم گشت ویژه سپاه دو تا ماشین رو نگه داشت اولی دو تا خانم بودن و دومی رانندش یه پسری بود که قلبش داشت از سینه میومد بیرون.هنوز نمیدونم آیا این کار درسته یا نه.سر و وضع اون خانمها مناسب نبود.یه حسی میگه این کار امیت رو تو جامعه ایجاد میکنه و یه حس دیگه باهاش میجنگه و میگه همه آزادن.نمی دونم.اما یکی از سرنشینام ماشین ما در تایید این اتفاق این جوری اظهار نظر کرد: به جای این که خانواده ها وقتی میرن جایی احساس نا امنی کنن باید جلوی اینها رو بگیرن . اما هنوز    i dont know

این دو روزی که من تهران رو دیدم صبح زود روزای تعطیل بود. در نتیجه همه جا خلوت بود .هوا تمیز بود.هیچ ترافیکی هم نبود.

واقعا تهران بده؟نمیدونم.اما هر بار که تهران میرم بزرگ بودن همه چیزو اونجا حس میکنم.برخلاف بچگی که حس خاصی نداشتم جز همون آپارتمانهای آپادانا و یه چیز دیگه.
اونم این بود که چای های تهرانی ها به نظرم هیچ وقت شیرین نمیشدن.هر قدر شکر میریختی تو چای صبحانه تلخ بود.بعدا فهمیدم که اون چیزی که من فکر میکردم تلخیه تلخی نیست.تاثیر آب شور قمه.و تفاوت طعمش با طعم آب و در نتیجه چای تهرا ن.بعد که توی قم هم خرید آب شیرین رایج شد متوجه این نکته شدم.

اما از وقتی اومدم اهواز هر بار که میرم تهران برام جالب تر از بار قبله.نمیدونم چون بزرگ شدم(بزرگ شدم؟؟؟)و دیدم به زندگی تغییر کرده این جوریه؟ اما حس میکنم تهران یه کشوره و شهرستانا یه کشور دیگه.

خلاصه شاید خوش به حال اونایی که تهران زندگی می کنن



یکشنبه 21 مرداد1386-19:29 |   | لینک مستقیم
جنبش غذای آهسته(slow food)

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 ١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه اى حداقل ٢ سال طول مي کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي ها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي کنند، بحث مي کنند، بحث مي کنند، بحث مي کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت هاى توليدى سوئد هستند.

اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي داشت و به محل کار مي برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح ها زود به کارخانه مي رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي رسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار ميگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال ميبرد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي کنند امّا از آمريکائي ها و انگليسي ها مولّدترند. آلماني ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده اند و مشاهده کرده اند که بهره ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي ها را هم جلب کرده است.

 البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به
يکى از اساسي ترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط هاى کارى کم تنش تر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسان ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرام تر و بي شتاب و با بهره ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه ريزي هاى ديگرى هستى.

این مطلب را دوست عزیزم الهه اکبری برایم ایمیل کرده اند.



یکشنبه 31 تیر1386-23:26 |   | لینک مستقیم