تبليغاتX
گل شب بو
DaisypathAnniversary Years Ticker
گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
همین روزا   ::   قبلاً ها  ::   ایمیل  
تعطیلات 21و 22 آبان

پنجشنبه بعد از اومدن امین رفتیم بیرون. من رفتم خونه عمه، دیدن مامان بزرگم. پدر و پسر هم رفتن آرایشگاه و بعد از مدتها و تذکر معلم محمد صفایی به سرشون دادن. منم تنهایی پیش بی بی بودم و فکر کنم خیلی خوشحال شدن. آخه بی بی دوست داره من برم بشینم کنارش و هیچ کس هم نباشه و با هم حرف بزنیم. بعد که پدر و پسر هم اومدن چند دقیقه پیش بی بی، رفتیم خونه پدرشوهر عزیز. اونجا هم خیلییییی وقت بود نرفته بودیم. خواهر شوهرم هم اونجا بود. سعید جون مریض بود و ما که رسیدیم دراز کشیده بود، با شنیدن خبر اومدن محمد بلند شد و حسابی با محمد بازی کردن. هنوز هم هر بار این پسر عمه و پسر دایی رو میبینم که انقد رابطه شون خوب شده و با هم بازی میکنن، لذت میبرم و از ته دل خدا رو شکر میکنم. انقد مشغول بازی بودن که تا ساعت۱۲ موندیم اونجا. گفته بودیم حدودای ۹ و ۱۰ بریم خونه بابابزرگم که به خاطر بازی بچه ها و اینکه خودمون هم خیلی وقت بود پدرشوهر و مادرشوهرم رو ندیده بودیم و خیلی هم داش خوش میگذشت(شکر خدا) دیگه نرفتم اونجا. ساعت ۱۲ به خاله و زندایی پیامک دادم که اگه هنوز کسی هست بریم که گفتن تازه همه رفتن.

این که صبح پنجشنبه من پیامک بدم به خاله ها یا منتظر باشم یکی از خاله ها زنگ بزنن یا پیامک بدن  و برای دورهمی خونه آقابزرگ هماهنگ کنیم، یکی از انتظارهای شیرینه. پریروز هم خاله بزرگم که زنگ زدن خیلی خوشحال شدم، بهشون گفتم شرایط جوریه که امشب اولویت برا ما خونه پدرشوهرمه. 

چقد این تلفن زدنا و پیامکا باعث نزدیکی دلها میشه. واقعا آدم میفهمه چرا حدیث داریم صله رحم عمر رو زیاد میکنه. انقد انرژی و نشاط میده به آدم این ارتباط با فامیل که افزایش طول عمر کاملا بدیهی مینماید.

و امااااااااااا میرسیم به جمعه:

خب صبح که محمد زود بیدار شد و من رو هم صدا کرد. چقدم بچه م ذوق کرد که زودتر از همه بیدار شده. همون اول صبح نشستیم با همدیگه بخش اعظم مشقاشو انجام دادیم. بعدم اوشون رفتن پای فیتیله و من رفتم خوابیدم بالاخره جمعه صبح وقت خوابه دیگه. مگه نه؟

ناهار مهمون امین بودیم. کباب سیخ کاله و شنسل. به جز خریدن، آماده کردنش رو هم خودش انجام داد.بعد از ناهار باز هم خواب!!!!

منتظر مهمونای عزیزمون بودیم. امین کلی تو مرتبی خونه کمکم کرد. کارایی رو که خودم نمیتونم انجام بدم، انجام داد و دایی اینا ساعت حدودای ۶ بود که اومدن.

تلویزیون و لپ تاپ امین شد مال مردا. کامپیوتر مال پسرا. لپ تاپ من هم سهم من و زندایی.حسام عزیز هم در رفت و آمد بود و شادی وجودش رو با همه قسمت میکرد.

انقد مشغول شدیم که یادم رفت برا زندایی چای بیارم! گشت و گذاری تو گوگل ریدر و بلاگ رولینگ و وبلاگامون و آخر سر هم قرار برا یه مهمونی یا به قول امین "خراب شدن" خونه دختر خاله م برا جمعه آینده رو گذاشتیم. خوشمون اومده از این دیدارهای نسل سوم خانواده. ایشالا به طور سلسله ای پیش هم بریم.

نمیدونم چقد حرفام به هم مرتبط بود؟ دوباره افتادم تو حس روزمره نویسی. چیزای دیگه هم دارم برا نوشتن اما تنبلی و کارای غیر وبلاگی مانع میشه. از طرفی خیلی باید سر ساعت و برنامه ریزی شده عمل کنمتا با محمد دچار مشکل نشم. 

هفته پیش یکی از قالبای سایتام رو فارسی کردم:پارسکاو البته هنوز اطلاعات توش نیست. فعلا در مورد قیافه ش نظرتون رو بگین.

 ادامه مطلب خانمانه است.ورود آقایون ممنوع!



ادامه مطلب


شنبه 23 آبان1388-9:21 |   | لینک مستقیم
خسته میشم از انتظار

خسته میشم از انتظار وقتی که میگی نیم ساعت دیگه میام یا یه ربع دیگه کارم تموم میشه و میام و یه ساعت میگذره و هنوز نیومدی، غذایی که با این زمانبندی برای گرم شدن گذاشتم رو گاز تهش میسوزه، من بی حوصله میشم و همه اشتیاقم برای دیدنت به ناراحتی تبدیل میشه.

الان هر کی جای من بود، یه بیت شعری، یه آهنگی چیزی متناسب با حالش مینوشت. نه؟ خب من اصولا بی ذوقم.

بذارید یه جریان تعریف کنم:

وقتی سوم راهنمایی تو آزمون تیزهوشان قبول شدم و بری مصاحبه رفتم، مدیر مدرسه، خانم صادقی عزیزم، خیلی خوش برخورد و مهربون برخورد کرد. ازم پرسید چه کاری بلدی؟ هنری؟ گفتم نه. گفت نقاشی؟ خط؟ گفتم نه. گفت عروسک سازی؟ گل سازی؟ گلدوزی؟ گفتم نه. خیلی راحت گفت چه دختر بی هنری!!! دیگه اینه که ما همین جوری بی هنر موندیم. البته همون تابستون تو کلاس تابستونی های مدرسه راهنماییمون هم عروسک ساختیم، هم نقاشی یاد گرفتیم، هم هنرای دیگه. اما دیگه کار از کار گذشته بود و من بی هنر بودم و موندمدیدین که روانشناسا میگن رفتار آدما رو مورد انتقاد قرار بدید، نه شخصیتشون رو. اون جوری باور میکنن که شخصیتشون اینه و هیچ وقت درست نمیشن.

خدایی در مورد خانم صادقی باید بگم خیلی رو شخصیت من تاثیر گذاشت و همیشه مدیونش هیستم به خاطر چیزای خوبی که تو شخصیت من نهادینه کرد.

پ.ن: این نوشته رو وقتی نوشتم که امین رفته بود کارواش و گفته بود زود میاد اما خیلی گذشته بود و نیومده بود. هنوز ثبت نزده بودم که اومد و نوشته منو دید. گفت باو کن تقصیر من نیست. طرف گفته کلا ۲۰ دقیقه طول میکشه. هی ازش پرسیدم کی تموم میشه گفته ۵ دقیقه دیگه. بهش گفتم تو ده دقیقه سا ازت میپرسم همینو میگی. بعد طرف گفته راستشو بگم از الان ۱۰ دقیقه دیگه کار داره. خلاصه امین این بار تبرئه شد. اما من به خاطر اثبات بی هنری خودم مطلب رو کامل کردم و پست کردم. اصلا هم ناراحت نیستم و کلی از اومدنش خوشحال شدم. آخه چنان با انرژی اومد و مخصوصا کلی محمد رو تحویل گرفت که همه انتظارم یادم رفت.

میدونید چرا امین تحویلش گرفت؟ چون محمد خیلی قشنگ سلام میکنه. ظهر که من خواب بودم چند بار امین زنگ زده خونه و محمد خیلی مودب سلام کرده و خیلی خوب حرف زده و باعث خوشحالی باباش شده. بابا بهش قول یه جایزه برا سلام داده. این یعنی این که من مامان خوبی هستم؟ خب حتما بله. چون وقتی محمد رفتارش بده، من بد هستم و تربیت کردنم اشکال داره؛ وقتی اون خوبه یعنی منم خوب بودم دیگه. آره؟ اینم خودتحویلی در کنار بی هنری. چه شود!!؟؟!!



پنجشنبه 21 آبان1388-17:42 |   | لینک مستقیم
دلایل جشنی که برگزار نشد.

محمد الا براش جشن تولد مهم نیست. بعدا هم شاکی نمیشه. جشن نگرفتن تنبیه من بود بیشتر تا محمد. همون روز تولدش عمه زهرا اومد خونه مون و براش یه اسباب بازی جالب آورد با یه شاخه گل رز قرمز.

بهش گفتم میخوای بادکنک باد کنیم؟ گفت نه. گفتم چی دوست داری برات هدیه بخریم؟ گفت نمیدونم. اصلا این پسر من تهِ قناعته. از بی نیازی نمیدونه چه کنه!

شام قرار بود بریم بیرون، هم به عمه شام تولد بدیم، هم برسونیمش خونه شون. به محمد گفتم لباس بپوش. مشغول بازی شد و لباس بیرون نپوشید. منم که قرار نیست اعصابم رو خرد کنم، گفتم ما شام برا تولد شما میخواستیم بریم بیرون. خب اگه نمیخوای نمیریم. با همین لباس خونه برو تو ماشین میخواهیم بریم عمه رو برسونیم. بدون هیچ مشکلی تشریف برد تو ماشین و کلی با عمه جان صحبت کرد و بعد از چند دقیقه هم خوابش برد. شام نخوردن هم براش اصلا مهم نبود. ما هم رفتیم کیانپارس ساندویچ گرفتیم و تو ماشین خوردیم. عمه رو رسوندیم و برگشتیم خونه. محمد رو در همون حال خواب آوردیم بالا و تا صبح خوابید.

حالا هی شما بیایید بگید جشن باید میگرفتی. چرا نگرفتی؟ خب برا محمد اصلا مهم نبود. برا من مهم بود که دوست و آشناها رو ببینم که ندیدم.

ضمنا از شنبه تا امروز شاید کلا دو،سه بار سرش داد زده باشم و اعصابم رو خرد کرده باشم. دیروز هم به جای مشق نوشتن بازی کرد، من هم اصراری بهش نکردم. تو دفترچه یادداشت برا خانمش نوشتم که محمد بازی کرد، اگه لازم میدونید بهش تذکر بدید. خوب شد اینجا گفتم. یادم رفته بود به خانمشون اس ام اس بدم که دفترچه رو ببینه.

امین هم که حسابی سرش شلوغه و من چون زیاد نمی بینمش خودم حالم خوش نیست. بخوام برا محمد هم اعصاب خورد کنم، دیگه چی میمونه از خودم و این گلی که امروز، فردا میره تو ماه پنجم. نمیدونید صدای قلبش چقد خوشگل بود. انقد دکتر زود صداش رو شنید که گفت پسره. ولی بعد که رفت سونو و اون گفت من فکر میکنم دختره، دکترم گفت پس دختر شیطونیه. حالا باید تا چند ماه دیگه صبر کنیم تا سونو بتونه دقیق بهمون بگه گلمون گلدختره یا گلپسر.

نتایج صحبت من با مشاور رو تو وبلاگ محمدم بخونید.



پنجشنبه 21 آبان1388-10:30 |   | لینک مستقیم
امروز

امروز سه شنبه است. ۱۹ آبان ۸۸. میدونید یعنی چی؟

یعنی تولد محمده. البته سال ۸۲، ۱۹ آبان دوشنبه بود.

جشن هم نداریم چون این مدت اعصاب پدر و مادر رو داغون فرمودند آقا پسر ۶ ساله گل گلاب.

البته دیروز رفتم مشاور و فهمیدم محمد کاملا طبیعیه!!! ما زیادی گیر هستیم.

اصلا هم حس نوشتن و یاد ایام و اینا رو ندارم امروز.

خوبم ها. خیلی خوبم. تازه یکشنبه تو جشن انتخاب اولیا و مربیان مدرسه محمد رو میز گل دیدم، دلم گل خواست، تو راه برگشت امین برام گل خرید. این گل خریدن خیلی مهمه ها. چون ما در روز خواستگاری هم گل بهمون ندادن! یعنی الان بیشتر از اون موقع ....

گلای من



سه شنبه 19 آبان1388-8:11 |   | لینک مستقیم
جمعه ای که گذشت!

دیروز جمعه خاصی بود. یعنی متفاوت بود. شایدم نه خاص بود نه متفاوت اما خب دوست دارم بنویسم.

صبح محمد زود بیدار شد. منم بلند شدم دیگه، میدونستم ناهار چی میخوام درست کنم. گفته بودم ساعت ۱۱ آب میذارم برا برنج. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ رو با ۱۰ دقیقه به ۱۱ اشتباه گرفتم و در نتیجه ساعت ۱۱ ناهار آماده بود. امین ساعت حدودای ۱۰ بود که بیدار شد و یه راست نشست پای تلویزیون. حسابی عصبانی شدم. گاهی دلم میخواد تلویزیون رو بزنم خورد کنم. صبحانه رو آماده کردم اما به جای این که بیام برا خوردن، یه سری کارای خونه رو انجام دادم. امین دست به صبحانه نزده بود تا من هم اومدم. تلویزیون داشت مسابقه محله نشون میداد که صبحانه خوردیم. چقد این برنامه قشنگه. کلی لبخند زدیم و حالمون خوب شد.

حدودای ۱۱:۳۰ بود که نمیدونستم چه کار کنم و رفتم دراز کشیدم. امین اومد گفت چرا خوابیدی؟ پاشو بریم آبادانی، جایی. گفتم تنهایی؟ گفت هر جوری دوست داری. من زیاد از آبادان رفتم خوشم نمیاد. چون جای خرید کردنه، ما هم که از خرید لذتی نمیبریم. بهش گفتم نه. ناهار ببریم بیرون. به بقیه هم بگیم.

از صبح عصبانی بودم که امین هیچ کاری تو خونه نمیکنه. بهش گفتم برو پله داداشت اینا رو بیار، میخوام پرده ها رو دربیارم و بشورم. ایشون هم رفت آورد و خودش پرده ها رو پایین اورد و انداختم تو لباسشویی.

پدرشوهرم مهمون داشتن و نیومدن.برادرشوهر و خواهرشوهرم گفتن میاییم برا ناهار. اما قرار شد برا ساعت ۱:۳۰.  منم ناهارم اماده بود و مشکلی نداشتم.

رفتیم پارک لاله و بساط ناهار رو پهن کردیم. معلوم شد هر سه شاکی از دست همسران عزیز و خلاصه هر لحظه نزدیک بود یه دعوایی بشه. کلی همه با هم به این وضعیت خندیدیم. فقط خوب شد مادرشوهرم نبود ما این جوری داشتیم از شوهرامو شکایت میکردیم. خواهرشوهر جونم که از خودمونه و کلا خیلی با هم راحتیم!

خلاصه تا ۴ بودیم و بچه ها حسابی بازی کردن. داشتیم میرفتیم خونه که زنداییم اس ام اس داده بود و زنگ زد که نمیایین اینجا؟ اینم جریان داره که آخرش میگم. دیگه این شد که به جای خونه رفتن، رفتیم خونه داییم. داییم پسر عمه امینه و ۶ روز ازش کوچیکتره و حسابی با هم رفیقن. همون اول با زندایی حرف شبکه کردن کامپیوترشون با کامپیوتر طبقه پایین(خونه بابابزرگم) شد. منم گفتم امین بدش نمیاد درستش کنه ها. این شد که مردا مشغول شبکه کردن شدن و زود هم درست شد. محمد و یوسف پای پلی استیشن بودن و من و زندایی هم از هر دری سخنی. از تربیت بچه ها و سیستم مسخره بدون نمره آموزش پرورش و مدرسه نرفتن محمد بگیر تا پیدا کردن کسی که بیاد خونه و بعضی کارا رو کمک ادم انجام بده، این مردا که اگه به امیدشون بمونی، برا یه کار کوچیکم ۶ ماه باید انتظار بکشی. آخرش بشه یا نشه. البته خب حق دارن. یه جمعه میخوان استراحت کنن، ما خانما اونم ازشون میخواهیم بگیریم.

اذانو که گفتن، من نماز خوندم و برگشتیم خونه. تو راه به امین گفتم بریم از مغازه آکواریومیه که تو راه خونه ست، غذای ماهی بخریم. غذاشون تموم شده. رفتیم اونجا و ۲۲ تومن چیز میز خریدیم برا آکواریوم. یه ماهی آنجل کوچولو هم خریدیم که در مقابل ماهی های گنده آکواریوممون گم میشه بیچاره. یه سری هم امکانات گرفتیم برا آکواریوم و از همه مهمتر یه چراغ خریدیدم که تو خود آکواریوم نصب میشه. این آکواریوم ما مال دوست امین بود دیگه. ایشون هم مجرد، یه ذره بعضی چیزای آکواریوم خیلی بی سلیقه بودن. یکیش همین لامپ. یه مهتابی معمولی کوچیک تو یه قابی که با چوب براش درست کرده بود و روش برچسب کشیده بود که روی آکواریوم قرار میگرفت. خیلی زشت شده بود روی آکواریوم. با این مهتابی جدیده انقده خوب شده. البته قدرناشناسی دوستش نشه، خیلی هم آکواریوم بزرگ و خوبی داره. اینو جدی میگم و واقعا لطف کرد که به خاطر علاقه محمد دادش به ما. ایشالا خدا تو آمریکا بهش هزار برابر خوبی برسونه!!!

همین دیگه.

شام هم سیب زمینی و تخم مرغ سرخ کردم و نوش جان نمودیم. ساعت ۸ رفتیم برا خوابوندن محمد خان، البته با کلی فیلم و اینا. آخرشم من تا ۹ تو تاریکی کنارش دراز کشیده بودم و خسته شدم. ایشون هم ساعت ۱۰ خواب بردشون.

میترسم دعا کنم این یکی غنچه، خوش خواب باشه، بچه م مشکلی پیدا کنه. دکترم که گفته خیلی زبل و زرنگه، از صدای قلبش معلومه.

همون دیشب امین پرده ها رو باز برام نصب کرد، الهی که این هفته کلی کاراش خوب پیش بره که این کار پرده رو برا من راه انداخت.   

آهان قرار بود جریان خونه دایی رفتن رو بگم. جمعه دو هفته پیش امین جون بازم پیشنهاد داد پاشو بریم یه جایی. نماز که خوندیم، سوار ماشین شدیم. زنگ زدیم خونه عمه که بریم پیش مامان بزرگم، گفتن عمو داره میاد دنبالشون که ببردشون خونه خودش. خب خونه عمه و عمو (که اولویت دو ی مزاحمت ما بود) کنسل شد. زنگ زدیم خونه بابابزرگم گوشی برنداشتن. زنگ زدم به خاله گفت من تهرانم،آقابزرگم خونه خاله بزرگه هستن. زنگ زدیم خونه دایی جون، زندایی گفت دایی و یوسف رفتن زیارت عاشورا. امین میدونست برنامه این زیارت عاشورا چیه و ساعت حدودای ۸ تموم میشه. ما هم میخواستیم هر جا رفتیم ۸ خونه باشیم، اونجا هم نرفتیم. اما زندایی قول گرفت که به زودی دوباره بریم خونشون. همون شب موقع برگشتن به خونه به صورت دست از پا درازتر، این مغازه آکواریوم تترا رو تو مسیر دیدیم که تازه باز شده بود و ازش غذای ماهی گرفتیم! 

از اون هفته تا این هفته هم دیدن مادربزرگم رفتیم که دیگه خونه عمو بودن و هم خونه پدربزرگم، هر دو هم پنجشنبه هفته وسط!!!



شنبه 16 آبان1388-10:18 |   | لینک مستقیم
آشغالا

شما خانمها صبح یا شب یا هر وقت دیگه که وقت بیرون بردن آشغالاست، کیسه آشغالا رو گره میزنید و میدید دست آقای همسر یا خودشون حواسشون هست و هر روز یا هر شب خودشون کیسه رو گره میزنن و میرن بیرون؟

این سوال رو آقایون و خانمهای مجرد هم میتونن در مورد خودشون و باباهاشون جواب بدن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرتون رو در مورد این سوال همین جا برام بنویسید، حتی اگه مطلب جدیدتری تو وبلاگ گذاشته باشم.



چهارشنبه 13 آبان1388-8:5 |   | لینک مستقیم
10آبان

۱۰ آبان سالگرد عروسی ماست.

دیروز صبح متوجه شدم امروز ۱۰ آبانه!

شب زنگ زدم به امین که میدونی امروز چه روزیه؟ گفت نه. گفتم یه نگاه به تقویم کن. گفت آها. گفت که ممکنه دیر بیاد خونه. خب انتظار هم نداشتم زود بیاد، چون این روزا کارش زیاده و خیلی وقتا هم به خاطر وضعیت من و مریضی محمد مجبور میشه وسط روز تا خونه بیاد و برگرده.مثلا همین امروز من قراره برم دکتر، محمد هم کلاس زبان داره. عملا امروز از ساعت ۳:۳۰ به بعد امین از کارش می افته و به قول خودش میشه تاکسی سرویس. داشتم می گفتم دیروز اصلا حس این که شام بریم بیرون نبود، یعنی من نداشتم. خودمم نمیدونستم شام چی درست کنم. دلم پیتزا و لازانیا و مرغ سوخاری و اینا نمی خواست. سیب زمینی رو خلالی درشت کردم و روغن زیتون زدم. یه ظرفش رو ادویه(زردچوبه، دارچین، فلفل سیاه، گلپر، ادویه مرغ و ماهی آبادان، آویشن) هم قاطی روغن زیتون کردم و زدم، یه ظرفش رو هم فقط روغن زیتون زدم. هویج هم همین شکلی درست کردم و گذاشتم تو ماکروفر. آماده که شدن، محمد رو بیدار کردم. آخه عصر که من خوابیده بودم، محمد اومد کنارم خوابید و دو ساعت بعد از من خواب رفت. تا حدود ۷ خواب بود. بیدارش کردم و گفتم یه جشن کوچولو داریم، دوست داری کیک درست کنم؟ گفت نه. خوب شد البته چون حال کیک درست کردن نداشتم و میخواستم به خودش بگم بره پودر کیک آماده بگیره که اونم احتمالا سختش بود بره. دیگه نزدیکای اومدن امین بود که من سبزیجاتی که اماده کرده بودم گذاشتم تو ماکروفر که بخارپز بشه. تا دیشب از بخارپزش استفاده نکرده بودم. تو دفترچه نوشته بود مواظب باشید آتیش سوزی نشه و اینا. منم عین دستور دفترچه عمل کردم و گذاشتم ۵ دقیقه بمونه. دودی بلند شد که من فکر کردم بخاره. بعد از ۵ دقیقه دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده و حتی گرم هم نشدن سبزیجات.بی خیال بخارپز شدم و خواستم همون سیب زمینیا رو بذارم گرم بشن حداقل. گذاشتن همان و دیدن دود زیاد همان. نگاه کردم دیدم از تو کاشی های پشت ماکروفر یه چیزی شبیه شعله پیداست. برقش رو کشیدم. در خونه رو باز کردم و دیدم امین همون موقع رسید، اما قرار بود بره سوپری دوغ بخره. محمد رو فرستادم پایین تا بهش بگه زود بیاد بالا. تا محمد رفت امین هم دوغ رو خریده بود و با یه جعبه شیرینی میرداماد اومد بالا. ماکروفر که داغ شده بود رو آورد پایین گذاشت و بازش کرد. ترانس ویه چیزای دیگش سوخته بود. سیب زمینیا که تو ظرف پیرکس بودن رو نمیشد گذاشت رو شعله زیاد گاز تا گرم بشن. شعله رو کم کردم و سیب زمینا رو گذاشتم روش. یه ظرف هم گذاشتم رو گاز و به شیوه سنتی سبزیحات رو بخارپز کردم. سیب زمینیا که خوب گرم نشدن آوردم سر سفره. خب مسلما شام اون جوری که میخواستم نشد. یادم رفت بگم همون وسطای دود و باز کردن در و اینا به محمد گفتم بابا داره میاد، گفت مامان بدو تزیین کنیم. بادکنک بیار، باد کنیم برا جشنمون. بادکنک آوردم البته اما دیگه دود نذاشت و امین که رسید بالا شام هم آماده نبود، چه برسه به تزیین. انقدم محمد قشنگ و سریع و با هیجان کمک کرد تو مرتب کردن هال که من کلی لذت بردم.

بعد از شام شیرینی خامه ای های خوشمزه ای که امین لطف کرده بود و با وجود همه خستگیش تا میرداماد رفته بود و گرفته بود، خوردیم. حسابی به من چسبید.اصلا انتظار نداشتم چیزی بیاره خونه. خیلی خوشحال شدم، اما با این نیمه آتیش نشد ابراز و تشکر کنم ازش.

یواشکی به امین کفتم میخوام امشب به محمد بگم، بیا فیلم بگیر. گفت نه. بذار فردا بری دکتر، بعد بهش بگیم. امیدواریم امروز صدای قلبش رو بشنوم و دکتر سونو بده و جنسیتش معلوم بشه.

بعد هم با محمد سه تا بادکنک باد کردیم و بادکنک بازی کردیم. ساعت ۱۱ هم امین جان از خستگی همون جوری خوابش برد. محمد که حسابی خوابیده بود، تازه گفت من میخوام مشق انجام بدم و نشست به بازی و رنگ کردن حرف "ر". منم رفتم خوابیدم.

شب به خیر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: این سایت رو ببینید، تو برنامه روز از نو امروز معرفی شد: نمد ایرانی



دوشنبه 11 آبان1388-8:28 |   | لینک مستقیم
8/8/88 شوشتر

دیروز رفتیم شوشتر، موزه و رستوران مستوفی. جای جالبی بود و جالب تر از اون فکر کسی بود که اون خونه قدیمی رو به موزه و رستوران تبدیل کرده بود. خونه ای که مثلش تو شوشتر خیــــــــــــــــلی زیاده.

بعد از ناهار هم در کنار یک سیلاب و در یک تگرگ بسیار هیجان انگیز متوقف شدیم. عکساش رو میذارم ایشالا. اگه اهواز بودیم و کسی میگفت تو شوشتر چه خبر بوده، من که باور نمیکردم.

روز خیلی خوبی بود.

این شیطونک کوچولوی ما هنوز نیومده حسابی رفته سفر. هنوز ۴ ماهش تموم نشده، ۴ تا سفر حسابی رفته. شوشتر شاید خیلی وقتا سفر نباشه برا ما، اما این بار متفاوت با همیشه بود و یه سفر کوتاه عالی بود. عالی.

هرجند برنامه های دیگه ای براش داشتم، اما خب بلیت برامون جور نشد. میخواستیم بریم تهران عقد پسر بزرگِ عمه کوچکمان که خیلی با هم جوریم و تا چند سال پیش من براش آبجی زهرا بودم! جمعه هم بچه های فرزانگان قم گردهمایی داشتن که خیلی دوست داشتم بچه ها رو ببینم.اما بلیت رو دست خدا سپردم و راضی هستم. حتما خیر در نرفتن بوده، چنان که خیلی هم روز خوبی داشتم با امین و محمد و توراهی و خانواده همسر گرامی.

محمد امروز رفت مدرسه، اما یه ساعت بعد زنگ زدن که بالا آورده، باباش رفت دنبالش و آوردش خونه. حسابی رنگ پریده و بی حال شده. بچه ای که محال بود در طول روز بخوابه، این مدت روزی دو ساعت به میل خودش خوابیده. شب خودش میره و ظرف دو دقیقه خوابه. اصلا نمیگه بیا پیشم یا برام کتاب بخون. نگرانش هستم، زیادی آروم شده!

 



شنبه 9 آبان1388-17:41 |   | لینک مستقیم
شکر خدا

خدا رو شکر محمد خیلی بهتره. فقط ناز و ادای بعد از مریضیش برام مونده و کارهای وب سایتام که این دو سه روز انجامشون ندادم.

خدا به امروزم رحم کنه که تا ظهر دو سه تا سایت رو باید تغییراتی بدم و آقا هم از اول سر دست و صورت شستن داره ادا در میاره.



سه شنبه 5 آبان1388-9:5 |   | لینک مستقیم
تب بر

محمد از دیروز تب کرده. دیشب دکتر یه آمپول براش نوشت و استفاده کردیم. اما تبش هنوز پایین نیومده. امروز  امین به دکتر زنگ زد. دکتر گفت تبش مقاومه. باید با پاشویه و راهای دیگه تبش رو بیاریم پایین. پروفن رو هم ۴ ساعته بدیم بهش.

بنا بر این: بنده منتظر انواع راه های بریدن تب از جانب شما دوستان همیشه همراه هستم. از موادخوراکی که بچه ها میتونن تحمل کنن(چند قطره لیموشیرین رو به زور تحمل میفرمایند شازده ما) تا دعای تب.

منتظرما



یکشنبه 3 آبان1388-13:5 |   | لینک مستقیم
واکسی

  • امروز صبح بعد از نمیدونم چند وقت، شاید دو سال، کفشای امین رو واکس زدم. انقد انرژی بهم داد این کار که حد نداره.
  • دیروز یه لیست نوشته بودم از کارای خونه که باید انجام میدادم. باور میکنید بعضیاشو انجام دادم، فقط برا این که کنارش تیک بزنم! قبلا یه مطلب گذاشته بودم در مورد لیست کردن کارا.
  • تا حالا به جای لیموترش ازنارنگی ترش استفاده کردید؟ خیلی خوشمزه است. مثل لیمو ترش نصفش کنی و بریزی رو غذا. یا پوستشو بکنی و هر یه بخش نارنگی رو با سبزی خوردن بذاری تو نون و بخوری.
  • اینجا هنوز هوا خوبه. خدایا شکرت.
  • راستی یه نمونه کار جدید هم دارم که حدود ۱۰ روز کار برده. یه هفته آماده سازی قالب و سه روز هم آپلود و ورود اطلاعات. البته اون سه روز آخر تقریبا ۲۴ ساعته بوده. نظرتون چیه؟ amasia

 



یکشنبه 19 مهر1388-4:31 |   | لینک مستقیم
پدر و مادر

دستشویی خونه ما توی هاله. وقتی محمد اونجاست، من حال ندارم پاشم برم باهاش. به خودم میگم بزرگ شده، خودش میره.

همسن محمد که بودم تا آخر سال سوم دبستان، تو یه خونه ای بودیم که دوطبقه بود. دستشویی و حمامش تو حیاط بودن و ما طبقه بالا بودیم. تو دستشوییش سوسک هم پیدا میشد. هر بار که من یا خواهرم میخواستیم بریم دستشویی بابام با ما تا پایین میومدن. شبا محال بود تنهایی بریم پایین.

یادم نمیاد یه دفعه بابام به خاطر این مساله شکایتی کرده باشن، چه کلامی، چه رفتاری.

خدایا به من هم صبر و حوصله مامان و بابام رو بده و

رب ارحمها کما ربیانی صغیرا.

 



جمعه 17 مهر1388-19:52 |   | لینک مستقیم
سردرگمی احساسی

الان باید چه احساسی داشته باشم؟

جمعه ست. امین جان ساعت ۸ صبح رفته سر کار و هنوز برنگشته.



جمعه 17 مهر1388-19:47 |   | لینک مستقیم
بلاگفا

Service Unavailable

این بلاگفا هم دیگه گندشو درآورده.



پنجشنبه 16 مهر1388-19:55 |   | لینک مستقیم
مرفه بی درد

امین برام یه مودم خریده که خودش وایرلس داره. یعنی دیگه هر جای خونه که دلم بخواد با لپ تاپم به دنیا وصلم. هوراااااااااااا.

یعنی میشه رو تخت دراز کشید و در عین حال به همه جا سر زد.

یه خوبی دیگه شم اینه که میز تلویزیون خلوت تر شد. مودم و سوییچ قبلی رفتن و جاش یه مودم سیاه خوشگل و باکلاس اومده.

تازه مودم جدید سرعت رو هم کلی بهتر کرده.

مهم:یه تغییر کوچولو تو وبلاگم دادم که نشان یه تغییر بزرگ تو زندگیمه. ببینم کی متوجه میشه؟

کامنتا تاییدی هستن تا کسی تقلب نکنه. بعد همه رو با هم تایید میکنم.



دوشنبه 13 مهر1388-9:8 |   | لینک مستقیم
روزمره

۱- چقدر خوبه که هوا خوبه. دیروز از صبح تا ظهر در بالکن باز بود و از هوای طبیعی و پاک لذت بردم.تا ظهر یعنی تا خود اذان ظهر ها. این هوا تو اهواز شاید دو هفته در سال وجود داشته باشه.

۲- دیروز شروع کردم مرتبی اساسی. کتابخونه رو مرتب کردم. مخصوصا طبقه های پایین رو که درشون چوبیه و زیاد به چشم نمیان. کلا به سمت سیستم انداختن چیزای اضافی دارم پیش میرم و خیلی راحت تر از قبل خرت و پرتا رو میندازم دور.

۳- ظهر استراحت کردم.

۴- بعد از ظهر رفتم سراغ اتاق خودمون. یه کارایی که صد ساله میخوام انجام بدم رو انجام دادم. بهم نخندیدا. اتاقمون دو سال پیش مال محمد بود. خرس و فیل و پنگوئنی که اون موقع به دیوار زده بودم، هنوز رو دیوار بود. تا این که دیروز کندمشون. بعضیاشون رو دور ریختم اما بعضیاش رو دلم نیومد. آخه دوران بارداریم سر محمد درستشون کرده بودم. گذاشتم تو یه پوشه برا دفتر الفیا که امسال باید درست کنه.

۵- در طی روز هم دو سری لباس و یه روتختی شستم.

۶- برای کارت ویزیتایی که نمیدونستم چه کارشون کنم و از طرفی هم نمیشد بندازمشون، یه جعبه با تلق درست کردم. و به داخل در کمد میز کامپیوتر چسبوندمش. این به در چیز چسبوندن رو از زندایی و خاله کوچیکه یاد گرفتم. خیلی مفیده.

جاکارتی تلقی

۷- از کارای مرتبی هنوز باقی مونده. تمیز کردن شیشه ها و درست کردن دو تا گلدون و ... .اما دیگه امروز صبح باید به کارای وب سایت برسم. دو تا سایت دارم که مشغولشونم. و امروز امین میگفت یه سفارش دیگه هم داره میگیره برام.

۸- جمعه برای اولین بار یه جایی رفتیم. تولد تولد یه دوست وبلاگی. خیلی خوش گذشت. ایشالا که  رضوان خاتونو مامان و باباش و توراهیشون سالم و تندرست و شاد و خوشبخت باشن همیشه.

 ۹- دیگه چی بگم؟ باز هوا خوبه. خدایا شکرت که هوا انقد خوبه. خداجون لطفا یه کم بیشتر از این هواهای خوب به ما بده.

۱۰-امین حسابی سرش شلوغ شده و یه دوره پرفشار کاری رو میگذرونه. دعا کنید بتونم همراهی کنم و کم نیارم. از هفته پیش شروع شده و تا آخر این هفته ادامه داره.

۱۱- از همه دوستان خوبم معذرت میخوام که به وبلاگاشون سر نمیزنم و نظر نمذارم. انقد هفته پیش سرم شلوغ بود که فقط یکشنبه عصر خونه بودم. بقیه روزا صبح و عصر بیرون بودم. منم که برعکس بیشتر خانمای وبلاگ نویس، وقتی سر کار هستم سراغ وبلاگ هم نمیرم. دیگه اصلا فرصت نکردم بیام و بنویسم و بخونم. به بزرگواری خودتون عفو بفرمایید.

۱۲-هوا خیلی خووووووووووووووووبه.

امروز



یکشنبه 12 مهر1388-8:48 |   | لینک مستقیم
بعد از جشن شکوفه ها - نتیجه نهایی پروژه قابلمه

حال ما گرفته ماااااند تا روز شنبه.

جمعه زود محمد جون رو خوابوندم. البته باید اعتراف کنم نه با اون همه مهر و محبتی که شب قبل از جشن خوابونده بودمش.

صبح شنبه، بیدار شدیم و دوباره از زیر قرآن رد شدیم و رفتیم مدرسه. خبر خاصی نبود. فقط تعداد زیادی مادر و تعداد کمی پدر اونجا بود. بچه های کلاس محمد همه شاد و سرحال رفتن و نشستن سرجاشون، به جز دو تا که گریه کردن. یه کم عکس و فیلم از محمد گرفتم. قربونش بشم که همش برام چشمک میزد و لبخند. ازش عکس و فیلم گرفتم. معلمشون یه سری وسیله داد و یه لیست که باید تهیه میکردیم.

ازش خداحافظی کردم و از همون سر جاش برام گودبای رو گفت جوری که با لبخونی متوجه بشم و رفتم.

حال گرفته مون برگشت سر جاش. بس که مربی خوش اخلاق بود و محمد از کلاس خوشش اومد.

تصمیم خاصی از قبل نگرفته بودم که کجا برم. زنگ زدم به امین که بیام شرکت؟ گفت بیا. منم رفتم شرکت. چقد از دیدن بچه ها یعنی همکارام خوشحال شدم. اونا هم از دیدن من کلی ذوق کردن.

تا ساعت ۱۰:۳۰ موندم دفتر و بعد رفتم دنبال محمد. و با هم رفتیم خونه. واقعا با رفتن سر کار پر از انرژی شده بودم.

با امین برای عصر هماهنگ کردم و رفتیم خریدای مدرسه رو انجام دادیم. چقد هم بازار شلوغ بود. ماشالا همه اومده بودن برا خرید نوشت افزار.

البته خب ما یه کار دیگه هم انجام دادیم. و پروژه خرید قابلمه رو به سر انجام رسوندیم. رفتیم پیش یکی از دوستای امین که بهش اعتماد کامل داشتیم، همون حرف بقیه رو در مورد چدنا زد. چینی هستن. لایه تفلون دارن. لایه تفلونشون هم نازکه. شانسی که آوردیم گفت چند تا دونه سرویس تفال (ایران سب) داریم که همون موقع اوکی کردیم. تفالای تو سفید که تجربه شده بودن تو فامیل نزدیک و کارشون عالیه و همه جا هم میگفتن اونا خیلی عالی هستن اما به خاطر تحریم و اینا کارخونه دیگه تولید نمیکنه،اگه گیرتون بیاد خوبه. دوست امین هم گفت کارخونه رو تعطیل کردن و زمینش رو هم فروختن و رفتن. اینا هم چندتای آخر که داریم و به آشناها میدیم. این شد که یه سرویس ۷ تکه تفال کلاسیک با رنگ دودی و تفلون سفید و در استیل خریدیم.

البته که مطمئن بودم چیزی که خریدم عالیه، اما کلی حالم گرفته شد. از وقتی فهمیده بودم اینا دیگه نیست تو بازار همش تو فکر چدن بودم. چدن به هر حال باکلاس تر و گرونتر و خوشگلتره. امین که خیلی ناراحت شد از این که من تو ذوقم خورده. گفت میریم چدن میخریم. فعلا قراره یه ماهیتابه چدن بخرم.

البته نه به خاطر کلاس و ... . سرویس تفالم یه ماهیتابه بدون در داره که برای من کمه. یکی یا دوتا ماهیتابه دیگه میخوام. یه کوچیکتر، یه بزرگتر. ایشالا اونم میخریم.

نتیجه نهایی همه تحقیقات ما: چدن خوب تو ایران نیست. چدن زیر۵۰۰ هزار تومن چدن خوب نیست. لایه تفلون نازکی داره که به راحتی از بین میره. سرویس چدن واقعی بالای ۷۰۰ هزار تومن درمیاد. گول نخورید و پول زیاد ندید که بعد دلتون بسوزه. همین تفال خوبه. یا اگه خیلی به فکر سلامت هستید، برید سراغ مس و رویی(روهی؟/روحی؟) همون ظرفای قدیمی. تازه عمه من که خودش ظرف مسی داشت میگفت باید مس دست دوم بخری که قدیمی و خوب باشه و نازک نباشه، بدی برات سفید کنن. یا اگه خیلی آشپز با صبر و حوصله ای هستید و اصلا بلد نیستید شعله گاز رو زیاد کنید، استیل بخرید که عالیه اما غذا توش زود میسوزه،مواظب باشید.  

امشب تو ماهیتابه شامی کباب درست کردم. عالی شد. با همون روغنی که اول ریختم همه شامیا رو سرخ کردم. من که راضیم. خدارو شکر.



دوشنبه 6 مهر1388-1:35 |   | لینک مستقیم
دو روز تعطیلی؟؟؟!!!!

اگه شما حالشو داشتین و مطلب قبل رو خوندین و با خوندن - دو روز تعطیلی تعجب کردین و پرسیدین دو روز تعطیل؟؟؟ احتمالا خوزستانی نیستید یا خوزستان نبودید. بله دولت؟استاندار؟ یا نمیدونم کدوم مسئول بزرگواری خوزستان رو روز دوشنبه هم تعطیل کردن. میدونید یا بدونید که عیدفطر در اینجا به عید عربها معروفه. مثل عیدنوروز ما روزای قبل از عید بازارها شلوغن و عربها حسابی مشغول خریدن. و رسما عیدشون، عید فطره با همه آداب عید.

برا رعایت حال اوشونا ما دو روز تعطیل بودیم که همون طور که ذکر شد برا ما هم بد نشد و حالی به روح و روحیه مان دادیم.

اما تو این دو روز شهر دیدنیه. عربا همه شیک و مرتب با دشداشه های نو،همراه با خانواده همه جا دیده میشن. ماشینای خارجی قدیمی شیک تو خابونا زیاد میشن و البته رانندگی ها هم تغییر میکنه و خیلی باید مواظب خودت و ماشینت باشی تو خیابون.

اینم از تحلیل جامعه شناسانه من از عیدفطر در اهواز



دوشنبه 6 مهر1388-0:55 |   | لینک مستقیم
دو روز تعطیلی

خوب الان خیلی دیره برا این مطلب.اما دوست دارم بنویسمش. وبلاگ خودمه. مگه نه؟

عید فطر امسال خیلی با سالای قبل متفاوت بود. ما برخلاف هر سال اصلا برا نماز عید بیدار نشدیم و نرفتیم مصلی. ساعت ۸ بیدار شدیم که قرار بود همون موقع نماز مصلی شروع بشه، بگذریم که نشده بود.

کارای خودم رو کردم. لباس محمد رو تو خواب تنش کردم و امین رو صدا کردم. امین هم  آماده شد و رفتیم بیرون.امین گفت اول بریم پیش بی بی و آقابزرگت؟ با نارضایتی گفتم تا حالا این کارو نکردیم.

چند سال، شایدم فقط پارسال وقت رفتن یکی از همسایه ها(یه خانم مسن که با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکنه و خیلی شادابه) رو دیدیم که منتظر تاکسی بود و خب اون موقع صبح عید فطر مسلما هیچ تاکسی ای در کار نیست.

از خونه که بیرون رفتیم دوتامون فکر کردیم امسالم شاید ببینیمش، اما ندیدیمش. یه کم که رفتیم متوجه شدیم موبایل امین جامونده خونه. برگشتیم. دیدیدم خانمه داره میره که منتظر تاکسی باشه. رفتیم خونه، گوشی رو برداشتیم. محمد هم بیدار شد و سفارش آب و موز داد. رفتیم و خانم همسایه رو سوار کردیم و رسوندیمش. فکر کردم بد هم نیست که اول بریم خونه عمه، خدمت بی بی و بریم خونه آقابزرگ، بعد بریم خونه بابای امین. تو مسیر هستن اونا. موافقت خودم رو اعلام کردم.

زنگ زدم خونه عمه. گفتن بی بی خواب هستن. رفتیم خونه آقابزرگ. خاله بزرگه و دختر کوچیک و دامادشون اونجا بودن.دایی کوچیکه و خانواده هم بودن. کمی بعد هم خاله یکی به آخر رسیدن. اونجا صبحانه مخصوص عید فطر خونه آقابزرگ، باقلا، خوردیم.

رفتیم خونه پدرشوهر گرامی. رفته بودن نماز عید. تو اون هوای شرجی وحشتناک و تاخیر نیم ساعته حاج آقا که واقعا تاسف آور بود، حسابی خسته شده بودن. برخلاف هر سال که از کله سحر هر سه تا(ما+برادرشوهر+خواهرشوهر) اونجا افتادیم، هیچ کس نبود و داشتن استراحت میکردن. ما که رفتیم بیدار شدن. برادرشوهرم اینا زنگ زدن که بیایید پیش بی بی. پدر ومادر امین هم همراهمون شدن و رفتیم خدمت بی بی.

زنداییم(= دخترعمه) گفته بود میخواستید برید پیش بی بی خبرمون کنید. به اونا هم زنگ زدیم و خودشون رو رسوندن. خلاصه حسابی دور بی بی رو شلوغ کردیم. دیگه ظهر بود که بلند شدیم. دم در عمو حسینم رو دیدم. همون که سایتش رو طراحی کرده بودم، معرف حضور هستن که، عمو همون وسط کوچه به بنده لطف فرمودن و گفتن تا دیدمت اینو بدم بهت و یک عدد هارد اکسترنال به حجم ۵۰۰ گیگابایت اهدا فرمودن و کلی ما را مشعوف کردن.

با خواهرشوهر اینا ناهار خدمت پدرشوهر عزیز بودیم. خواب بعد از ناهار نیز.

غروب دختر و پسر دایی همسر اومدن خونه عمه جانشان. همسر پسر دایی همسر = دخترعموی من هم با پسرکوچولوی دوسن داشتنی شون بودن و کلی از دیدن هم ذوق کردیم. بعد جاری جان= دختر عمه من اومدن و برای نامزدی پسر بزرگ عمه کوچیکه با دختر خاله دخترعموم کلی ذوق از خودمون دروکردیم. و در مورد عروس خانم کسب اطلاع نمودیم. جهت پیچیده تر شدن جریان باید عرض کنم همسر دختر دایی همسر بنده= دایی عروس خانم

این پارگراف بالایی رو کی فهمید؟؟؟؟

بگذریم. خلاصه با این جماعت رفتیم منزل دایی دیگر همسر. این زندایی همسر در حوزه تشریف دارن و بسیار افکار جالب و بدیعی در مورد آموزش دین به بچه ها دارن. صحبتهای خیلی خوبی برامون کردن که ایشالا نتیجه عملیش وقتی عملی شد خدمتتون گزارش میدم.

ما از اونجا رفتیم خونه پدرشوهر و اونا رو همراه کردیم برای مقصد بعدی. البته این وسط یه شام حسابی هم زدیم تو رگ!

بعد رفتیم خدمت عموی همسر= دایی مادر که اونجا هم خوش گذشت.

بعدشم رفتیم خونمون دیگه.

وقتی رسیدیم خونه دیدیم همون موقع برادرشوهری با ماشین دور زدن و برگشتن، اس ام اس= پیامک دادم به جاری جان که چی شد؟ نرسیده برگشتید؟ جوابی نداد.

داشتم ذوق میکردم که محمد صبح زود بیدار شده و دیگه شب زود میخوابه و میشه شب اول زود خوابیدن برا مدرسه و اینا که جاری جان اس ام اس داد داریم با چیپسامون میایم. امین جان ظرف میوه و تخمه رو آماده کرد. منم ماست و سس گوجه رو آماده کردم. چند دقیقه بعد با یه عالمه چیپس مختلف رسیدن. دو ساعت خوردیم و گفتیم و خوش گذروندیم.

بعدشم دیگه لالا بود دیگه. 

این تازه روز اول بود.

اگه حال دارید بشنوید=بخونید از روز دوم:

روز دوم به خانواده پدری من=خانواده مادری جاری= خانواده مادری شوهر خواهرشوهر اختصاص داشت. رفتیم خدمت عمه بزرگ من. نیم ساعتی بودیم و بعد رفتیم خدمت یکی دیگه از عمه های من. اونجا هم چند دقیقه ای بودیم. هر دوتاش با این که کوتاه بود،خیلی خوش گذشت. خانواده پدری من در ابراز محبت واقعا کم نظیرن. انقد گرم تحویل میگیرن که روانت از دیدنشون شاد میشه.

تو راه برگشتن یه جا از این مرغا دیدیم که میچرخن و کباب میشن. محمد گفت هوس کردم،منم گفتم موافقم. بابا هم گفت اوکی عزیزان دل من. اما من گفتم اینجا تمیز نیست.بریم از اونجایی که عمه اینا میخرن. خلاصه دور زدیم و رفتیم اونجا اما چیزی پیدا نکردیم و دست از پا دراز تر= دست خالی برگشتیم خونه. واقعا یادم نمیاد ناهار چی خوردیم. بعد هم امین جون و  محمد سه تا بالکنا رو شستن .

بقیشم یادم نیست تا شب ساعت ۹ که چون فرداش جشن شکوفه ها بود، محمد رو بردم برا خواب.جاری جون زنگ زد داریم میریم خونه دایی محمود. این دایی محمود ِ جاری =عمو محمود من میشه کوچیک ترین عموم(البته بابام کوچیکترشه). خانمش میشه دخترخاله مامانم= دخترعمه امین.پسراشم خیلی با امین رفیقن. خب نمیشه بگم با من رفیقن که،اما پسرعموهای خوبی هستن خلاصه که خانواده ها خیلیییییییییییی همو دوست داریم. به جاری گفتم عزیزم ما الان همه چراغامون خاموشه. بهشون سلام برسونید.

تقصیر خودشون بود که ما رو ندیدن. ما صبح میخواستیم بریم خونشون، بگذریم که امین میگفت ناهار بریم اونجا!، زنگ زدیم خونه نبودن.

یادم اومد ناهار چی شد.بابا من اون روز کلی از خودم کدبانوگری در وکرده بودم. صبح زود بیدار شده بودم، ناهار آماده کرده بودم. ناهارمون آماده بود که رفتیم دیدن عمه ها و بعد هوس مرغ و اینا. اما بازم یادم نیست ناهار چی درست کرده بودم. فکر کنم استنبولی بود یا لوبیاپلو یا چیزی تو همین مایه ها. 

وااااااااااای چقد حرف نوشتم.اما خب دوست داشتم بنویسم. این دو روز چقد خوش گذشت و چه جوری گذشت. مخصوصا اون تیکه اولش که اول با نظر امین مخالفت کردم، بعد یاد پاورپوینتی که الهه جون برام فرستاده بود، افتادم که میگه ۱۰٪ اتفاقات و محیطه،۹۰٪ عکس العمل ما به اتفاقاته که مهمه. دیدم برا چی الکی با امین مخالفت کنم. شاید بهترم باشه که بود.



دوشنبه 6 مهر1388-0:42 |   | لینک مستقیم
جشن شکوفه ها

انقد ناراحتم که نمیتونم پست اول مهری بذارم. شاید چند ساعت دیگه حسش باشه و بنویسم اما اینو بخونید تا بفهمین چرا ناراحت و عصبانیم و با این یکی مقایسه کنید.

اگه در طول سال این وضع ادامه پیدا کنه، محمد رو سال دیگه می برم هدایت.هرچند از ما خیلی دوره. خودم میبرم و میارمش. یا سرویس شخصی براش میگیریم.

وقتی فکر میکنم علیرضا تو قم مدرسه ای میرفت که هم به لحاظ درسی خوب بود هم مذهبی و فرهنگی. و اینجا اگه آدم مذهبی ای ببینی زیاد زرنگ و درسخون نیست. به کسی توهین نشه، تعداد این آدما انقدر نیست که یه مدرسه خوب وجود داشته باشه. صالحین و شهید ابراهیمی که دیگه ته مدرسه خوب تو اهوازن، فقط درس و پول هستن. کار فرهگی هیچی. مربی قرآن پسر خواهر شوهرم تو صالحین به بچه ها گفته دست پدر و مادرتون رو ببوسد، امضا کنن، بیارید مدرسه. این نهایتشه دیگه.

مثلا این مدرسه لقمان حکیم فرهنگی تر از اوناست. مدیرش رو شوهرعمه من میشناسه، میگه آدم مذهبی خوبیه. میدونم آقای حجتی خودش خیلی ناراحت بود. منم ایرادم به ایشون نیست. ایرادم به فرهنگ اهوازه.مشئولین سالن خوب و جدید و تکنولوژیک شهر، سینما ساحل انقد فهم ندارن که روز جشن شکوفه ها وقت پخش موسیقی عاشقانه و ضد عشقی و دوست دارم و دوست ندارم نیست.

مجری های کودک مطرح اهواز اصلا بلد نیستن حرف بزنن، چه برسه به صحبت درست با بچه ها. طرف اصلا نمیدونه بچه یعنی چی؟ اسمشو گذاشته عمو مهربان.

اصلا من نمیفهمم جشن شکوفه ها هدفش جشنه؟ یا پز دادن به مدرسه های دیگه؟یا چی؟ تصور میکردم هدف این مراسم آشنا شدن بچه های جدیدالورود با محیط مدرسه و معلم و دوستای جدیدشونه. تصور میکردم بچه ها دم در مدرسه از زیر قرآن رد میشن و میرن داخل. معلمشون یه دونه گل بهشون میده و باهاشون سلام و احوالپرسی میکنه. همه اینا تو صدای ضبطیه که تو حساط مدرسه گذاشتن و یه میکروفن جلوشه و همه جا صدای شعرای اول مهر و شروع مدرسه شنیده میشه.

صدا و سیما هم دمش گرم. دیروز صبح اولین کاری که کردم روشن کردن تلویزیون بود. اصلا ۳۱ شهریور چه خبر هست؟ جشن چی چی؟ هیچ خبر و اثری از این چیزی که ما بهش میگیم جشن شکوفه ها نبود.

امروز هم که اول مهر بود، بازم تلویزیون هیچ خبری نبود. نه شعری، نه سرودی. فقط رییس جمهور محترم ۲ دقیقه صحبت کردن و شبکه دو به طور زنده نشون داد. اونم ساعت ۸ که همه بچه ها و مامانای بچه مدرسه ایا مدرسه هستن. 

بعد زینب سادات میگه بیا پست اول مهری بذار.

هر چی بگم آروم نمیشم.

تنها خوبی جشن دیروز این بود که وقتی آخر برنامه رفتیم پیش مربی محمد،محمد حسابی پسندیدش.

 



چهارشنبه 1 مهر1388-14:9 |   | لینک مستقیم
عید فطر مبارک

عید فطر مبارک

 

 

 

 

پ.ن۱:باز خوب شد عید فطر شد، وگرنه معلوم نبود تا کی میخوان بلاگفا رو آن اویلبل نگه دارن!

پ.ن۲: عیدی ما این بود: قطعی آب تا صبح!دیگه کسی هم نمیخواست ساعت ۳ افطاری درست کنه، تا ساعت ۴ که من چک کردم آب قطع بود.



یکشنبه 29 شهریور1388-9:9 |   | لینک مستقیم
برای همه

بابا من الان میخوام چدن بگیرم. لطفا به جای ذکر مزایای مس، بهم چدن خوب معرفی کنید.

مس خریدن که الکی نیست. دختر عمه من کلی پول داده قابلمه مس گرفته میگه آخرش نازکه و غذا توش میسوزه. مس خوب که گیر ما نمیاد. نه مامان بزرگی داریم با یه زیرزمین پر از وسایل قدیمی که تک نوه اش باشیم و قابلمه مسای قدیمیش رو بده بهمون. نه اهل اصفهان و زنجانیم که میگن مساش خوبه. نه از اون طرفا رد میشیم.

یعنی واقعا هیچ کدوم از خواننده های محترم وبلاگ من قابمه چدن ندارن؟

هیچ کدوم نمیدونن چدنی هست که بشه با قاشق معمولی ازش استفاده کرد یا همه چدنا لایه تفلون رو دارن و باید با قاشق چوبی یا تفال کار کرد؟

اینجا یکی هست به اسم ذاکر که مدعیه نماینده دسینی تو اهوازه. میگه همه چدنا لایه تفلون دارن. باید باهاش محتاط کار کنی. یه سال گارانتی میده.

یه مغازه دیگه میگه من دسینی بهت میدم با قاشق فلزی باهاش کار کن. تو حرف میگه ۵ سالم گارانتی میدم.

یکی دیگه میگه من مشتری داشتم دو سال پیش دسینی برده، الان میگه در قابلمه شکسته. زنگ زدیم شرکتش میگه در تک نمیدم. میگه همه چدنای بازار چینی هستن. اما من چینی کیفیت خوب بهت میدم. HOFFman و  janestun هر کدوم دو سال گارانتی داره. خدمات هم میده، مثل همین در ِتک و اینا. اما اونم میگه همه لایه تفلون دارن.  

یه چیز دیگه. میگن ماهیتابه چدنی مدل چفل لایه تفلون نداره. درسته؟



پنجشنبه 26 شهریور1388-1:43 |   | لینک مستقیم
برای مامانم

مامان اومدنتون خیلی برای من خوب بود. ممنون که اومدین و همه سختیای با من بودن رو تحمل کردید.

امشب کوکوهامو سرخ کردم و چیدم تو دیس. یه دیس هم گوجه و خیار و فلفل دلمه ای و لیمو ترش و همون ترشی گل کلم و موسیری که برام خریدین، چیدم و گذاشتم تو یخچال. لیوان برای چای و فلاکس و شکر رو هم آماده گذاشتم رو اپن.

امروز هال رو حسابی جارو کردم و همه نخها رو جمع کردم. عصر رفتم نخ خوب خریدم. باقیمونده خریدای پلاسکو رو انجام دادم. زمین آشپزخونه رو شستم. البته بازم تنبلی کردم و ظرفا کثیف هست تو ظرفشویی.

راستی امین و محمد سه تا ماهی کوچیک خریدن برا آکواریوم. خیلی کوچولو و خوشگلن. تا اونا رفتن برا ماهیا و غذاشون، منم رفتم خریدای خودمو کردم.

جاتون خیلی خالیه.

فردا صبح اصافه شد: بعد از اون همه تمهیدات(حتی قبل از خواب سیم شبکه رو از تو هال برداشتم که یه وقت سحر بین خواب و بیداری پامون بهش گیر نکنه.) سحر خواب موندیم.



پنجشنبه 26 شهریور1388-1:15 |   | لینک مستقیم
سس

دیروز عصر میخواستم یه جوری محمد رو از رفتن سراغ بازی کامپیوتری منع کنم. برا افطار میخوستم سمبوسه درست کنم. مایه رو قبل از رفتن به کلاس زبانش آماده کرده بودم. وقتی برگشتیم بهش گفتم بیا کمک کن. تا لباس بیروناشو درآورد و دستاش رو شست من ۱۰تایی سمبوسه پیچیده بودم. اومد کنارم و با شمردن سمبوسه ها مشغول شد. بعد بهش گفتم حالا سس رو چه کار کنیم؟ گفت مامان چرا از این دستگاها که همه چی رو میریزیم توش و یه سس خشمزه درست میکنه نمیخریم؟ بعد از کمی توضیح فهمیدم منظورش این مجیک بولت هاست که تو شبکه های فروش ماهواره ای تبلیغ میکنن. گفتم کاری نداره که الان با مخلوط کن خودمون درست میکنیم. کلی خوشحال شد که میشه با مخلوط کن خودمون هم سس درست کرد. یادم نبود اونا چی رو با چی قاطی میکنن اما با محمد یه چیزایی رو ریختیم رو هم و مخلوط کردیم که یه سس خیلی خوشمزه حاصل کار شد:

قارچ + فلفل دلمه ای + گوجه + سس مایونز + آب لیمو ترش + نمک + فلفل سیاه + آویشن

قارچ و فلفل دلمه رو محمد شست. من تیکه تیکه کردم. محمد انداخت تو مخلوط کن. محمد روشنش کرد. من مخلوط کن بلند کردم و تکون دادم تا این مواد سفت له بشن.آخه این مخلوط کن بیچاره مال مایعاته مثلا!  سس مایونز و آب لیمویی که عمه نجمه جون فرستاده بود و عالی بود رو ریختیم توش. دوبره محمد روشنش کرد. بعد دیدیم زیادی سفیده. یه گوجه هم خرد کردیم انداختیم توش. نمک و فلفل و آویشن هم اضافه کردیم و محمد برای بار آخر روشنش کرد و حسابی قاطی شدن. 

همه مون خوشمون اومد. مخصوصا محمد. نکته جالب داستان اینه که محمد اصلا فلفل دلمه ای و قارچ دوست نداره. تو پیتزا یا غذای دیگه محاله بخوره. و میدونست تو این سس هر دوش هست. من زیاد از فلفل دلمه ای خوشم نمیاد. امین هر دو رو خیلی دوست داره. بااین حال هر سه این سس رو دوست داشتیم.

شمام امتحان کنید.

سس ما

ــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد میگم چرا هیچکی یه جواب درست و حسابی به من نداد. خب من الان میخوام قابلمه چدن بگیرم. چه مارکی خوبه؟چند نفر گفتن مس بهتره. مس از کجا گیر بیارم آخه؟من چدن میخوااااااااام



سه شنبه 24 شهریور1388-12:34 |   | لینک مستقیم
نیازمند یاری سبزتان! همین اکنون!!!!

سلام

سرویس قابلمه من قراره نو بشه. میخوام سرویس چدن بگیرم. اما نمیدونم چه مارکی خوبه. تحقیقات اینترنتی و بازاری منو به این نتیجه رسونده که احتمالا دسینی زیاد خوب نیست.

مارکایی که دیدم ایناست: دسینی- هافمن -برتا- جانستان

شما قابلمه چدنی دیدید که توش لایه تفلون نداشته باشه؟ یعنی بشه با کفگیر ملاقه فلزی باهاش کار کرد؟

 



دوشنبه 23 شهریور1388-13:59 |   | لینک مستقیم
خوبم.

سلام

هستم. خوبم. مامان و برادرم اومدن اهواز.

اصلا فرصت نمیکنم بشینم پای کامپیوتر و اینترنت.

احتمالا تا چند روز دیگه هم نتونم بیام و بنویسم.

تو این روزهای مبارک برام دعا کنید.



یکشنبه 15 شهریور1388-17:26 |   | لینک مستقیم
روز یازدهم

دعا:اَللّهُمَّ حَبِّبْ اِلَيَّ فيهِ الْإحسانَ ، وَ كَرِّهْ فيهِ الْفُسُوقَ وَ العِصيانَ وَ حَرِّمْ عَلَيَّ فيهِ السَخَطَ وَ النّيرانَ بعَوْنِكَ ياغياثَ المُستَغيثينَ

ترجمه:خداوندا! در این روز احسان و نیکویی را محبوب و مطلوب من ساز و فسق و معاصی را ناپسند من قرار ده و در این روز خشم و آتش قهرت را بر من حرام گردان، به حق توان و نصرتت، ای فریادرس درماندگان عالم!

برداشت دست و پا شکسته من:خدای من امروز یه کاری کن که دوست داشته باشم کار خوب و احسان انجام بدم. امروز برام گناه رو زشت جلوه بده. کاری کن که ازش بدم بیاد. امروز به خشم و آتیشت بگو بر من حرام بشن. به کمکت(عون:معاونت، کمک و یاری رسوندن) ای فریادرس کسانی که فریادشون به جایی نمیرسه. 

سحری:پلوفاستولی

افطاری:هنوز نمیدونم.تلفنی با زنعموم دارم صحبت میکنم. دستور حلیم رو بهم دارن میدن. البته گندمش باید خیس بخوره. میمونه برا فردا.



سه شنبه 10 شهریور1388-14:11 |   | لینک مستقیم
روز دهم

دعا:اَللّهُمَّ اجْعَلني فيهِ مِنَ المُتَوَكِلينَ عَلَيْكَ ، وَ اجْعَلني فيهِ مِنَ الفائِزينَ لَدَيْكَ ، وَ اجعَلني فيه مِنَ المُقَرَّبينَ اِليكَ بِاِحْسانِكَ يا غايَةَ الطّالبينَ .

 ترجمه من: خدای من، امروز منو از کسانی قرار بده که به تو توکل میکنند. و منو از رستگاران به سوی خودت  قرار بده. و از نزدیکان به خودت قرار بده. به احسان و مهربانیت ای نهایت خواست هر کسی که چیزی رو میطلبه و میخواد.

ترجمه موثق:خدایا! مرا در این روز از متوکلان درگاهت قرار ده و مقرر فرما در این روز از کامروایان حضرتت و مقربان درگاهت باشم، به حق احسانت، ای نهایت همت جویندگان

 سحری:خواب

 افطار:همونی که  قرار بود سحری بخوریم: پلوفاستولی -

فردا اضافه شد: بعد از کلاس زبان محمد، برا افطار رفتیم خونه پدرشوهر عزیز. خورشت سبزی یا همون قرمه سبزی داشتن که چون سبزی خورشتی خودمون چند وقته تموم شده و همه ما مخصوصا محمد عاشق خورشت سبزی هستیم، کلی لذت بردیم از غذای مادرشوهر جون. غذای خودمون رو هم برده بودیم، چون بی خبر رفتیم اونجا. بعد از افطار هم به سفارش آقا محمد رفتیم بیرون، دور زدیم و ذرت مکزیکی خوردیم.



دوشنبه 9 شهریور1388-16:40 |   | لینک مستقیم
روز هفتم و هشتم و نهم

هفتم:

دعا:اَللّهُمَّ اَعِنّي فيهِ عَلى صِيامِهِ وَ قِيامِهِ ، وَ جَنِّبني فيهِ مِن هَفَواتِهِ وَاثامِهِ ، وَ ارْزُقني فيهِ ذِكْرَكَ بِدَوامِهِ ، بِتَوْفيقِكَ يا هادِيَ المُضِّلينَ

ترجمه موثق:خداوندا! در این روز مرا بر روزه گرفتن و اقامه نماز یاری کن و از لغزشها و گناهان دورم ساز و ذکر دائم ( که تمام روز به یاد تو باشم) نصیبم فرما، به حق توفیق و بخششت ای رهنمای گمراهان عالم

سحری: خواهرشوهر عزیز سحریمون رو هم داد بهمون: پلو ماش+خوراک بادمجون

افطار:مرغ سوخاری+سیب زمینی سرخ شده+گوجه+خیارشور+سوپ


هشتم:

دعا:اَللّهُمَّ ارْزُقْني فيهِ رَحمَةَ الأَيْتامِ وَ اِطعامَ الطَّعامِ وَاِفْشاءَ وَصُحْبَةَ الكِرامِ بِطَوْلِكَ يا مَلْجَاَ الأمِلينَ 

ترجمه موثق: خداوندا! در این روز مرا توفیق ترحم به یتیمان و اطعام به گرسنگان و افشا و انتشار سلام بین مسلمانان و مصاحبت نیکان نصیب فرما، به حق انعامت ای پناه آرزومندان عالم

سحری:مرغ سوخاری+سوپ

افطار:آش جو(دیر شده بود، نرسیدم رشته هاشو اضافه کنم!)


نهم:

دعا:اَللّهُمَّ اجْعَل لي فيهِ نَصيباً مِن رَحمَتِكَ الواسِعَةِ ، وَ اهْدِني فيهِ لِبَراهينِكَ السّاطِعَةِ ، وَ خُذْ بِناصِيَتي إلى مَرْضاتِكَ الجامِعَةِ بِمَحَبَّتِكَ يا اَمَلَ المُشتاقينَ 

ترجمه موثق:خداوندا! مرا نصیبی کامل از رحمت واسعه خود عطا فرما و به ادله و براهین روشن خود هدایتم نما و سرنوشت مرا به سوی رضا و خشنودی خودت که جامع هر نعمت است سوق ده به حق دوستی و محبتت، ای امید و آرزوی مشتاقان عالم

سحری:آش رشته 

افطار: مهمون غذای نذری منشی شرکتمون بودیم. عدس پلو(انقد خوشمزه بود که محمد کلی خورد. خودم درست میکنم زیاد نمیخوره!)



دوشنبه 9 شهریور1388-16:33 |   | لینک مستقیم
روز ششم

دعا: اَللّهُمَّ لا تَخْذُلني فيهِ لِتَعَرُّضِ مَعصِيَتِكَ ، وَ لاتَضرِبني بِسِياطِ نَقِمَتِكَ ، وَ زَحْزِحني فيهِ مِن موُجِبات سَخَطِكَ بِمَنِّكَ وَ اَياديكَ يا مُنتَهى رَغْبَةِ الرّاغِبينَ .

ترجمه من:خدای من امروز منو با انجام گناه خوار و سخیف مکن. و با تازیانه نقمت(هر چی گشتم نفهمیدم معنیش چیه؟)خودت ................         ای انتهای میل و رغبت هر کسی که رغبت و آرزویی داره.   

من رسما اعلام میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. معنی خیلی از کلمه ها رونمیدونم و پیدا نمیکنم. لغتنامه آنلاین عربی به فارسی هم یافت می نشود!

ترجمه موثق:خدایا! مرا در این روز به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز وبه ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان و نعمتهای بیشمار تو به خلق ای منتهی آرزوی مشتاقان .

سحری: باقلاپلو با گوشت

افطار:مهمون خواهر شوهر گرامی- سرما خوردم اساسی. اگه مهمون نبودیم احتمالا چیزی برای خوردن پیدا نمیشد!

 



پنجشنبه 5 شهریور1388-13:1 |   | لینک مستقیم
سهمیه قطعی آب امروزمون خورد به دم افطار!

الان ساعت یه ربع به هشته. یعنی بیست دقیقه به افطار. از ساعت ۷ که ما از بیرون اومدیم خونه و من میخواستم افطار درست کنم، آب قطعه.

افطارم رو درست کردم اما الان به شدت عصبانی هستم. هرچی هم زنگ میزنم ۱۲۲ مشغوله.
خدا لعنت کنه مسئولین سازمان آب اهوازو که از شب اول ماه رمضون قطعی آب داشتیم. آخه به کی بگه آدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون بارم که قرار بود آب ساعت ۲:۳۰ وصل بشه، نزدیک اذان وصل شد.

هر شب هم که طبق برنامه ساعت ۱۲ آب قطع میشه.

 



چهارشنبه 4 شهریور1388-19:46 |   | لینک مستقیم
روز پنجم

دعا:اَللّهُمَّ اجعَلني فيهِ مِنَ المُستَغْفِرينَ ، وَ اجعَلني فيهِ مِن عِبادِكَ الصّالحينَ القانِتينَ ، وَ اجعَلني فيهِ مِن اَوْليائِكَ المُقَرَّبينَ ، بِرَأفَتِكَ يا اَرحَمَ الرّاحمينَ .

ترجمه من:خدای من امروز منو جزء استغفارکنندگان قرار بده. و منو جزء بندگان نیکوکار و قانت خودت قرار بده. و منو جزء اولیاء نزدیک به خودت قرار بده. به مهربانی و رآفتت ای ارحم الراحمین.

سحری:به لطف مادرشوهر جون ته چین مرغ با سوپ

افطار:ان شاءالله پلوباقلا با گوشت



چهارشنبه 4 شهریور1388-10:29 |   | لینک مستقیم
روز چهارم

دعا:اَللّهُمَّ قَوِّني فيهِ عَلى اِقامَةِ اَمرِكَ ، وَ اَذِقني فيهِ حَلاوَةِ ذِكْرِكَ ، وَ اَوْزِعْني فيهِ لِأداءِ شُكْرِكَ بِكَرَمِكَ ، وَ احْفَظْني فيهِ بِحِفظِكَ و َسَتْرِكَ يا اَبصَرَ النّاظِرينَ .

ترجمه: خدایا امروز منو برای برپاداشتن دستوراتت قوی کن. و شیرینی یادت رو به من بچشان.و به کرم و لطفت، منو برای به جا آوردن شکرت آماده کن. و امروز منو حفاظت و پرده پوشی خودت حفظ کن، ای بیننده ترین بیننده ها.(تو از هر بیننده ای منو و کاهای بد و عیب های منو میبینی، اما در عین حال پرده پوشی و حفاظتت هم بی نظیره. پس با وجودی که گناهان منو میبینی آبروم رو حفظ کن)[این برداشت درسته؟؟]

سحری:سوپ(آخر شب درستش کرده بودم.)+ چلوتاسکبابی قاطی شده دو روز قبل.

افطار:مهمون مادرشوهر جون



سه شنبه 3 شهریور1388-12:14 |   | لینک مستقیم
روز سوم

دعا:اَللّهُمَّ ارْزُقني فيهِ الذِّهنَ وَالتَّنْبيهِ ، وَ باعِدْني فيهِ مِنَ السَّفاهَةِ وَالتَّمْويهِ ، وَ اجْعَل لي نَصيباً مِن كُلِّ خَيْرٍ تُنْزِلُ فيهِ ، بِجودِكَ يا اَجوَدَ الأجْوَدينَ .

ترجمه من:خدای من امروز ذهن(هوشیاری) و بیداری(در اطاعت و عبادت) رو روزی من کن. و امروز منو از نادانی وکار بیهوده دور کن. و از هر خیری که در این روز نازل میکنی برای من هم یه سهمی کنار بذار. به جود و کرمت ای کسی که از هر بخشاینده ای بخشاینده تری.

سحری:افطار دیشب-چلو تاسکبابی

افطار:احتمالا شنسل مرغ با چلو و زرشک و سوپ(به علت اداهای محمد جون تو غذا خوردن و سرماخوردگی امین عزیزم)      رفتیم بیرون، آب هم تا یه ساعت قبل از افطار نیومد ==> شنسل مرغ+ناگت گوشت+خیارشور+گوجه+ نون



دوشنبه 2 شهریور1388-14:1 |   | لینک مستقیم
اتصالی شبکه آب

-۱۲۲

-مرکز پاسخگویی حوادث آب و فاضلاب اهواز. لطفا منتظر بمانید.................... الو

-سلام. آبِ~~~~ قطعه.

-بله. اتصالی شبکه داریم. دو و نیم وصل میشه!

اتصالی شبکه آب یعنی چی؟



دوشنبه 2 شهریور1388-13:12 |   | لینک مستقیم
روز دوم

دعا: اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الى مَرْضاتِكَ وجَنّبْنی فیهِ من سَخَطِكَ ونَقماتِكَ ووفّقْنی فیهِ لقراءةِ آیاتِكَ برحْمَتِكَ یا أرْحَمَ الرّاحِمین.

ترجمه من:خدای من، امرو منو به رضایت خودت نزدیک کن. و از خشم و انتقام خودت دور کن و منو موفق به خوندن آیاتت کن، به رحمت خودت ای کسی که از همه بیشتر به من رحم میکنی و مهربانتری.

سحری: قرار بود همون افطاری دیشب رو بخوریم، انقد دیر بیدار شدیم که فقط آب و چای و رطب.

افطاری: ؟؟ پیشنهاد بدین       به پیشنهاد مامان جون چلو تاسکبابی درست شد.



یکشنبه 1 شهریور1388-12:11 |   | لینک مستقیم
برق هم رفت!

دیشب ساعت ۱ فهمیدم علاوه بر این که ساعت ۱۲:۳۰ به بعد بَده با آب  کار داشته باشه، خیلی زشته که ساعت ۱ به بعد به برق کار داشته باشه. یعنی چی این همه مصرف؟ مردم اهواز باید قبل از ۱۲ خوابیده باشن.

مردم شهر شما چطور؟



یکشنبه 1 شهریور1388-12:10 |   | لینک مستقیم
روز اول

دعا: اللهمَ  اجْعلْ صِیامی فـیه صِیـام الصّائِمینَ وقیامی فیهِ قیامَ القائِمینَ ونَبّهْنی فیهِ عن نَومَةِ الغافِلینَ وهَبْ لی جُرمی فیهِ یا الهَ العالَمینَ واعْفُ عنّی یا عافیاً عنِ المجْرمینَ.

ترجمه من: خدایا کاری کن که امروز روزه ام مثل روزه روزه داران واقعی باشه، و قیامم مثل قائمین واقعی باشه(قیام برای عبادت خدا) و امروز منو از خواب غفلت بیدار کن و گناهانم رو ببخش، ای معبود همه جهانها. از من درگذر ای کسی که از مجرمین میگذری و میبخشیشون.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سحری ما: کباب دمی

افطار ما: استنبولی پلو



یکشنبه 1 شهریور1388-12:5 |   | لینک مستقیم
عیدی عمه جون

من ۶ تا عمه دارم. سه تاشون اهوازن. یکی از این عمه ها خیلی به ما نزدیکه. به خاظر این که خواهرشوهرم عروسشه و برادرشوهرم دامادش.

این عمه و شوهرش از اون آدمای خوب و نیکوکارن که دستشون تو کار جمع آوری کمک برای مستمندانه.

و خیلی مهربون و با محبت هستن نسبت به همه فامیل.

عمه اینا به هر مناسبتی برای بچه های خودشون عیدی میفرستن، برای من هم میفرستن.

هر وقت برای نوه های خودشون چیزی میخرن، برای محمد هم میخرن و میفرستن، حتی یه کاکائو یا شیر کاکائوی یه نفره.

امروز که روز اول ماه مبارکه، برای من عیدی فرستادن. اونم دوبله.

دیشب خونه پسرشون(خواهرشوهر من) بودن. سهم عیدی دخترشون(برادرشوهرم اینا) و پسرشون رو دادن و به هر دو گفتن سهم زهرا رو از مال خودتون بدید. این شد که هر دو امروز برا من کلی بامیه،زولبیا و کاکائو و بادام هندی و فندق و بادام فرستادن و عیدی من از خواهرشوهر و جاریم بیشتر شد.

لطف عمه جونم

روزی که خانواده شوهرم برای خرید این قالی رفته بودن، این عمه هم یه دونه عین همین خریدن! اینم یه مثال دیگه از نزدیکی این دو تا خانواده!

 خدایا برای داشتن همچین خانواده با محبتی ازت تشکر میکنم. ممنونم!



شنبه 31 مرداد1388-13:30 |   | لینک مستقیم
قطعی نداریم.طبق برنامه آب قطع شده!

خدایا ما رو نجات بده از این شهر. شایدم این شهر رو از ما مردم پرتوقع نجات بده.

ساعت ۱۲ شب آب قطع میشه. زنگ زدم میگه برای پر شدن منبعا آب قطع شده. میگم آخه الان وقتشه؟ میگه الان استفاده مردم کمه. ماه مبارکه.ساعت ۳ شب مردم استفاده میکنن، الان آب رو قطع کردیم. 

من ماشین ظرفشویی و لباسشوییم داشتن کار میکردن! خودم کلی کار داشتم. باز خدا رو شکر سحری رو درست کرده بودم. امین جان تازه کار تعمیر سینک رو تموم کرده بود و الان زمین آشپزخونه کثیف و پر از وسایل کمد زیر ظرفشوییه.

مثلا از میان شهر من پرآب ترین رودخانه ایران رد میشه.

 



شنبه 31 مرداد1388-1:52 |   | لینک مستقیم
ماه رمضان،ماه بنده های خدا!!!!!

ماه رمضان اومد.

خدایا شکرت که امسال این ماه بزرگ رو میبینیم.

خدایا شکرت که این سفره بزرگ مهمونیت رو نشونمون میدی. خودت کمک کن بتونیم ازش بهره ببریم.

خدایا کمک کن صبر و شکیبایی و مهربانی و بزرگواری و بندگی رو از این خوان نعمت برداریم.

خدایا سعه صدر بهمون عنایت کن.

خدایا نیازهای دنیوی و اخروی ما رو جوری قرار بده که خودت دوست داری.

خدای مهربونی که تو این ماه ناز بنده هاتو میخری، نیاز اصلی همه ما وجود مقدسیه که زمین و زمان و زندگی به برکت وجود اونه، خدایا بر ما بنمایانش.

خدایا قراره همه تقدیر سال آینده ما رو بنویسی، جوری بنویس که مایه خشنودی خودت و ولیت باشیم، جوری که سال بعد دیدن نامه عمل ما لبخند به لب مولامون بیاره.

خدایا ....... 



شنبه 31 مرداد1388-1:47 |   | لینک مستقیم
دیشب یه مهمون مهربون داشتم.

نمیشه ما تو خونه دو نفری باشیم. اون بار که محمد رفته بود خونه باباجونش و قرار بود من و امین دو نفری باشیم، دوستم زهره یه کار دانشگاهی داشت اهواز و خوابگاهش تعطیل بود، شب رو خونه ما بود که خیلی هم خوش گذشت. امین با وجود خستگیش، اون شب ما رو برد کلی چرخیدم تو خیابونا و یه فست فود حسابی هم بهمون داد.

دیشب قرار بود من و محمد تنها باشیم، چون امین یه سفر کاری رفته بود تهران(یعنی هنوزم تهرانه!) اما این بار یکی از دوستای دانشگاهم که اصفهان کار میکنه، برای یه ماموریت کاری اومده بود اهواز و ازش خواهش کردم شب بیاد خونه ما. اولش همش میگفت مزاحمته و این حرفا. راضیش کردم که مزاحمتی نیست و واقعا خوشحال میشم بیاد. و اومد.

خیلی خوش گذشت. همون زهرای ساده و مهربون و صمیمی که همه بچه های گروه و خوابگاه دوستش داشتن. من هم واقعا هیچ زحمتی به خودم ندادم. یه شام ساده درست کردم با نون تست و گوشت چرخ کرده و سوسیس و پنیر پیتزا که زیاد هم تو ماکروفر موند و زیادی برشته شده بود. حالا عصری برا امین درست کرده بودم و با وجودی که زیادتر گذاشته بودم تو ماکروفر، اصلا پنیرش تغییر رنگ نداده بود. نمیدونم شب چرا اینجوری شد. بعد از رفتن امین هم زیاد نرسیدم خونه رو مرتب کنم. البته خب من واقعا راحتم و سخت نمیگیرم. امیدوارم زهرای عزیزم هم بهش بد نگذشته باشه. صبح زود هم راننده شرکت اومد دنبالش و رفت برای ادامه کارش.

بعد از 5 سال همدیگه رو میدیدیم. اما زهرا که تقریبا همیشه وبلاگم رو میخونه، هیچی براش جدید نبود. همه خونه رو دیده بود، مبلا، فرشا،  پرده ها،... .

خوشحالم که از طریق وبلاگم با دوستام در ارتباطم، یه ارتباط دایمی که باعث میشه از هم دور نشیم.



چهارشنبه 28 مرداد1388-19:24 |   | لینک مستقیم
ممنون که زنگ زدی!

چند وقته حالم یه جوریه. یه کم گرممه، یه کم سردمه، یه کم دلم درد می‌کنه، یه کم سردرد دارم.

دکترا هم که هیچکدوم نیستن، یا هستن و دارم میرن سفر. مرداد که میشه اهواز نیمه تعطیل میشه.

اما در مجموع خوبم.

محمد خیلیییییییییییییی خوبه.

امین صبح دید حالم زیاد خوش نیست. کمی پیش زنگ زده، میگه سلام خوبی؟ بهتری؟ - آره. بهترم. یعنی تا نشستم خوبم، وقتی بلند میشم دلم درد می‌گیره. - خب بشین. - باشه - کاری نداری؟ - نه -خداحافظ.

خیلی باحاله یه تلفن سریع و کوتاه و عجله ای، صرفا برای پرسیدن حال من.

ــــــــــــــــــــــــــ

دیروز دم ظهر با محمد رفتیم که عینکش رو کمی تنگ تر  کنه. صبح برا امین ناهار نذاشته بودم، یعنی تنبلی کرده بودم و چیزی درست نکرده بودم براش. امین هم که فداش بشم اصلا نمیگه ناهار بذار برام. وقتی آماده میکنم هم اگه حواسم نباشه یادش میره ببره. نزدیک ظهر کوکو سیب‌زمینی درست کردم که ببرم براش.(چقدم زحمت کشیدم. سیب‌زمینی رنده+تخم‌مرغ!!) دیدم ظهره و گرمه. زنگ زدم تاکسی سرویس. تو راه به عینک ساز زنگ زدم، دیدم جواب نمیده. یه راست رفتم شرکت. بعد هم خودمونو انداختیم خونه پدرشوهر جان. عمه محمد تازه از اردوی مشهد رسیده بود. قرار شد عصری با هم بریم عینکم محمد رو ببریم. ساعت ۷ رفتیم و کلی اونجا بودیم تا عینکش تنظیم شد. بعد رفتم برای خودم ۵-۶ جفت جوراب خریدم و برگشتیم خونه پدرشوهرم. شام خوردیم و اومدیم خونه.



یکشنبه 25 مرداد1388-12:45 |   | لینک مستقیم
پسرمون نو شده!

before

after



چهارشنبه 21 مرداد1388-15:29 |   | لینک مستقیم
سینما رفتیم!

جلوی تلویزیون خوابیده بودم که کنار محمد باشم و خیلی بی‌خبر نباشم از برنامه‌هایی که می‌بینه. خواب بودم. تلفن کنار بالشم بود. زنگ خورد. یکی از بچه‌های شرکت بود. "سلام. خانم نوری می‌آیید بریم سینما، درباره الی؟" - "پپپپپپپپپپپبله. خیلی دوست دارم ببینمش." -"خواب بودین؟" -"آره" -"اما الان بیدارینا. خواب نیست." خندیدم. ادامه داد"آقای مرعشی می‌گن من بچه رو می‌گیرم." گوشی رو داد به امین. قرار شده وبد یک ساعت دیگه همه شرکت باشیم که با بقیه همکارا بریم سینما. وسط خوابم بود. موبایل رو گذاشتم پانزده دقیقه دیگه زنگ بزنه و خوابیدم باز.

با صدای محمد بیدار شدم که می‌گفت"مامان موبایلت زنگ می‌زنه" نمی‌دونم چند بار رفته بود رو اسنوز. شایدم از اول اشتباه محاسبه کرده بودم. هر چی بود وقت زیادی نداشتم. بدو بدو کارهام رو کردم. به محمد گفتم تا من نماز می‌خونم لباس بپوش. به طرز باورنکردنی‌ای خودش همه کاراش رو انجام داد و آماده شد، باوجودی که جلوی تلویزیون بود و داشت برنامه کودک نگاه می‌کرد. پنج دقیقه مونده به قرارمون دم شرکت تاکسی گرفتم و رفتیم. تو راه امین زنگ زد. می‌دونستم یه ربع زودتر با من قرار گذاشته که دیر نشه. اما بس که این رانندهه یواش می‌رفت با حالت خاصی از امین پرسیدم"دیر شده؟؟" جواب امین"نه" بود اما رانندهه فهمید و سرعتش رو زیاد کرد.

وقتی رسیدم فهمیدم مدت‌هاست دارن برنامه‌ریزی می‌کنن و قرار بوده همه باشن، هم خانما و هم آقایون. اما به هر صورت برنامه آخرش فمنیستی شده و فقط خانما رفتیم. امین و محمد تنها مردایی بودن که ما رو تا دم سینما رسوندن و خودشون رفتن یه کار مردونه. یکی از همون چیزایی که تو لیست "کاریی که امین باید انجام بده" قرار داشت. یه کاری که دیگه کسی نمونده به ما نگفته باشه، حتی اولین عینک‌فروشی که ما دیروزش رفته بودیم برای دیدن عینک. اون امر مهم، کوتاه کردن موهای محمد گلم بود.

شب که اومدن دنبالمون محمد کلی تغییر کرده بود. بعد هم رفتیم و عینکش رو تحویل گرفتیم و محمدجون ما نو شد.آخرشم بابا اسم پیتزا رو آورد و محمد یادش اومد که خیلی وقته یتزا نخوردیم. وقتی با نگاه متعجب ما مواجه که شد که بابا شهرکرد پیتزا خوردیم، گفت از وقتی اومدیم اهواز،هوس پیتزا کرده و این میشه خیلی وقت!!! من هم خدمت بابا گفتم"بابایی که ۵۰ هزار و خرده‌ای میده برا عینک پسرش دیگه...." با سه تا پستزا برگشتیم خونه و حالشو بردیم.

پ.ن: خدایا وقتی امین جلوی دوستای مجردمون کارایی می‌کنه که شاید خیلی مردها نکنن(مثل پیش‌نهاد سینما به من و نگه‌داری محمد) حس بدی پیدا می‌کنم. خدایا به همه اونا همسر مناسب عطا کن.



چهارشنبه 21 مرداد1388-11:3 |   | لینک مستقیم
لیست و عینک

چند تا کاغذ چسبوندم رو در ِیخچال.

یکیش برای کارهای روزانه: شستن زمین آشپزخونه، جارو کردن اتاق محمد، شستن‌لباس ها، تا کردن لباس‌ها و ... که معمولا هر روز جدید می‌شه.
یکی برای کارهای درازمدت‌تر،مثل: درست کردن جعبه برای وسایل آکواریوم، شستن پرده‌های پذیرایی،مرتب کردن کابینت‌ها و جابه‌جا کردن وسایل داخلی اونا و ... که اگه خیلی زرنگ باشم هر هفته نو می‌شه.
یکی هم برای خریدهای خیلی درازمدت، چیزایی که اصلا زمان رسیدن بهشون برام مهم نیست. هر وقت شد خوبه:کامپیوتر، عینک محمد، تشک فنری برای تخت محمد،... . البته بعضیاش اولویت بیش‌تری دارن یا پیدا می‌کنن.
تا همین الان که دارم تایپ می‌کنم دو موردش انجام شده. خیلی خوش‌حالم. دو مورد اولویت‌دار نسبتا مهم. کامپیوتر که هدیه سالگرد ازدواجمون بود و عینک محمد. دیروز برای یه کار بانکی باید همراه امین می‌رفتم. از شنبه برنامه‌ریزی کردیم که دوشنبه با هم بریم بانک.می‌شد محمد رو بذاریم خونه باباجونش، می‌شد همراه خودمون ببریمش. دوست داشتم همراهمون بیاد و بعد بریم برای خرید عینک اما چون تازه از سفر برگشتیم و کار امین زیاده، پیش‌نهاد ندادم. خیلی خوش‌حال شدم وقتی خود امین گفت خب محمد رو می‌بریم و بعد هم می‌ریم برای عینک.

خرید عینک زیاد طول نکشید. خودم برنامه‌ای برای زیاد گشتن نداشتم. گفتم طالقانی نریم؛ عینک‌فروشاش زیاد هستن.بریم نادری که اغلب از اونجا خرید کردیم عینکای قبلی رو. یه مغازه رفتیم که یه نمونه نسبتا خوب نشون داد. مغازه بعدی عینک ایلیا بود که عینک قبلی(فعلی) محمد هم از همون‌جاست و برخورد آقاهه خیلی عالیه. تا حالا کلی تعمیر داشته و هیچ‌وقتم پولی نگرفته. محمد هم دلش می‌خواست از همون‌جا بخریم دوباره. رفتیم اونجا، با همون اخلاق خوب، چند نمونه عینک آورد. یکیش رو همه پسندیدیم. انتخاب شد و بابای عزیز بیعانه ۳۰هزار تومان دادن و تمام.

دوست نداشتم خیلی بگردیم،اما دوست داشتم یه کم بیش‌تر از این می‌گشتیم. ولی خب امین کار داشت و این مغازه و کار و اخلاقش رو نمی‌تونستم ایرادی توش بیارم.به خصوص که بینایی‌سنج هم خیلی از دقت عینک قبلی محمد راضی بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ محمد طلای من با سفرنامه تصویری شهرکرد به روز شد.



سه شنبه 20 مرداد1388-10:6 |   | لینک مستقیم
شهرکرد

یکشنبه رفتیم شهرکرد. تو هتل آزادی اتاق گرفتیم.

دوشنبه رفتیم کوهرنگ و چشمه دیمه.خیلی جای باحالی بود.

سه شنبه رفتیم سامان و پل زمانخان.شهر تمیز و مرتبی بود با مردمی مهربون و دوست داشتنی.

چهارشنبه صبح به سمت لردگون راه افتادیم. شهر کثیف و بیخودی بود. عصر برگشتیم اهواز.

چهارشنبه شب خونه خودمون بودیم.

نیمه شعبان سالگرد عقد و عروسی ماست.

پنجشنبه امین یه کامپیوتر به من(خانواده) اهدا کرد. یه مانیتور سامسونگ ۲۲ اینچ واید، یه مادربرد، یه سی پی یو که هر دو تهش هستن.

شب جمعه با مانیتور بزرگمون فیلم دیدیم، بعد از مدتهااااااااااااااااا.

جمعه خونه بودیم.

شنبه پشت کامپیوتر جدید نشستم و وبلاگم رو به روز میکنم.



شنبه 17 مرداد1388-14:28 |   | لینک مستقیم
باز هم سفر

بابا دارن یه سفر سه ماهه میرن خارج از کشور. بی بی دیگه نمیشد قم بمونن. تصمیم گرفتن بی بی بیان اهواز. بابا پنجشنبه بی بی رو آوردن و جمعه برگشتن. در نتیجه من هم باهاشون اومدم و همسر عزیز نیومد دنبالمون.

قم خیلی خوش گذشت. با وجودی که خیلی از کارایی که برنامه ریزی کرده بودم انجام نشد. اما سمیه جون، دختر بزرگ خاله بزرگم که دو سال از من بزرگتره و رفیق دوران کودکی منه، با همسر و دخترش دو سه روزی قم بودن. من و سمیه و فاطمه با دو تا بچه زیر یک سال یعنی علی و نرگس(دختر سمیه) دو بار رفتیم بازار. خیلی خریدهای خوبی بود. بار اول فقط برای نرگس لباس خریدیم و بار دوم برای من و سمیه لباس خونه خریدیم.

برگشت هم که با بابا و مامان و بی بی خوب بود.

وقت نیست که زیاد بنویسم وگرنه از رفتن و موندن و برگشتن میتونم کلی حرف بزنم.فقط اینو بگم که رفتن برای تنوع از مسیر ایذه و شهرکرد و اصفهان رفتیم قم. و من به این نتیجه رسیدم که از خوزستان ما بدتر هم هست، بس که بد و بی امکانات و افتضاح بود این مسیر. برگشت کلی بیشتر از همیشه از مسیر معمول یعنی خرم آباد لذت بردم.(فقط این احساس منو داشته باشید، بعد خط پایین رو بخونید! خانواده همسر جان تصمیم گرفتن از همون جاده بریم....)

 

فردا با خانواده همسر جان داریم میریم شهرکرد.

امروز هم روز آخر یه دوره آموزش مهارت زندگی برای کودکانه که میخوام محمد رو ببرم. روزهای قبلش که اهواز نبودیم.

صبح رفتم دنبال یه سری کار که همه انجام شدن: تعویض دفترچه بیمه محمد، ثبت نام ترم ۲ زبان محمد، رفتن پیش خیاط لباس مدرسه محمد و سفارش روپوش. کارهای خارج از برنامه: خرید شلوار خونه ای برای محمد جون،چون دو تا از شلوار ورزشی هاش رو قم جا گذاشتم و تو سفر لازمش میشه. یه چیز مهم تر خرید سرویس کفگیر ملاقه تفلون بود، اون هم نارنجی. هر وقت میرفتم سیاهش بود که من نمیخواستم. خیلی اتفاقی رفتم و به نظرم قیمتش هم مناسب بود و خریدم. البته قیمت احتمالا تحت تاثیر مسافرت قبل و بعده. میدونید که آدم تو مسافرت خیلی راحت تر پول میده و همه چی به نظرش ارزون میاد.اما تو شهر خودش همه چی گرونه!!!

الان خیلی خیلی شادم.خدایا شکرت. 

پنجشنبه هم قراره برگردیم به زندگی عادی در شهر گل و بلبل و خاکی خودمون، اهواز عزیز

طبق تعریف من از مسافرت این اولین مسافرت زندگی مشترک ماست.البته یه جاش هنوز میلنگه اما خوب ایشالا در عمل حل میشه. اونم اینه که تنها نیستیم،که البته اگه به خاطر همراهی خانواده همسر جان نبود، عمرا خودمون میرفتیم.



شنبه 10 مرداد1388-17:54 |   | لینک مستقیم
نتیجه اولیه

بعد از یه تاخیر کوچولوی سه ساعته نتایج رو اعلام کردن. نمرات من 14،14،14،18 بودن که معنیشس قبولیه. البته به یکی از 14ها اعتراض دارم که فردا باید اعتراض کنم. 

امروز پدر مهربان من خیلی لطف کردن. هنوز از سر کار نیومده رفتن برای امور ثبت نام دبیرستان آقای برادر. خونه که اومدن ناهار خوردیم. ساعت 4 شده بود که سفره رو جمع کردیم. من رو رسوندن جامعه الزهرا و 45 دقیقه منتظر بودن تو ماشین در آفتاب لذت بخش قم! تا این که راضی شدن برگردن خونه و وقتی کارم تموم شد بیان دنبالم. ساعت 7:30 هم اومدن دنبال من و برگشتیم خونه و الان در خدمت شما هستم.

مصاحبه هم افتاد فردا ساعت 7:30 صبح. خدا کنه سوال سیاسی نکنن که معلوم نیست چه اتفاقی میفته.

مثلا قرار بود زیاد ننویسم!!!!



یکشنبه 4 مرداد1388-20:34 |   | لینک مستقیم
منتظر نتیجه امتحان

قم هستم.صبح امتحان دادم. ان شاءالله قبول میشم. ساعت 4 نتایج آزمون کتبی رو اعلام میکنن و بعد هم امروز عصر یا فردا مصاحبه انجام میشه. ببینم آخرش بازپذیرفته میشم یا نه.

حرف زیاد دارم اما احتمالا تا اینجا هستم ننویسم.شاید هم بنویسم .نمیدونم.

مطلب زینب سادات-زیر یک سقف رو بخونید. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد کامنت دومی که تو آخرین مطلبش جواب داده برام بنویسید.




یکشنبه 4 مرداد1388-14:57 |   | لینک مستقیم