|
چی بذارم آخه عنوان رو؟
میخوام یه چیزی بنویسم اما نمیدونم چی؟ از سفرم بنویسم؟ یه سفرنامه کانل با جزئیات سفر قم؟ اون مطلبی رو بنویسم که با عنوان نور تو ذهنمه؟ از این بنویسم که با وجود همه مطالب پست قبل و مسایل دیگه باز هم دلم بچه دوم رو میخواد. از این بنویسم که محمد مهد نمیره و من دوباره خونه نشین شدم، البته با کارهای شرکت که باید انجام بدم. از این بنویسم که چقد فرق هست و بود بین بچه دار شدن من و خواهرم؟ از این که ......... نمیدونم. ساده ترین راه شروع سفرنامه قمه. یا باز کردن دیوان حافظ و نوشتن اولین شعری که میاد. شاید هم ننوشتن راه خوبی باشه. اینجا ننویسم. برم تو وبلاگ محمد از سیرک بنویسم. یا از جشن پایان دوره مهد. یا جریان اون روزی که نرفت مهد. یا برم وبلاگ کتاب کودک رو به روز کنم و بنویسم که رفتیم نمایشگاه کتاب تهران. یا وبلاگ جدید خانوادگی رو که معرفی کتابهای خودمونه ، یه چیزی بنویسم توش. یا برم سراغ مادرانه و مطالبی رو که از کتاب «به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن» خوندم و میخواستم بنویسم، بنویسم. یا شایدم برم سراغ بخش انگلیسی سایت دکتر جورابیان. نمیدونم. همش با هم چطوره؟ اول فال حافظ: حالم خیلی خوبه، حافظم ببین چی میگه برام: رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف، چشم داشتم و یک نظر نکرد دوم شروع سفرنامه: ما برای ۲۰ اردیبهشت با زنداییم بلیت داشتیم که بریم قم. تاریخی که دکتر به خواهرم داده بود ۲۴م بود. اما وقتی رفت دکتر و بهش گفت خانم شما تا ۲۰ روز دیگه نمیمونی و قبلش بچه به دنیا میاد، من رفتم برای جمعه همون هفته بلیت گرفتم. این شد که ما ۱۱م راهی شدیم. پرواز خوب بود. یه هواپمای ساختنی هم به محمد دادن. به نظرم دو سه بار آخری که با ایران ایر رفته بودیم اسباب بازی نداده بودن به بچه ها. به هر حال محمد خیلی خوشحال شد. خودش که عاشق ایران ایر بود، اینم مزید بر علت شد. برای جمعه ساعت ۱۲ بلیت نبود. انتخاب من بین ۸ صبح بود با ۶ عصر. منم گفتم ۸ صبح، بابام مجبوره کله سحر روز تعطیل بیدار بشه و بیاد تا تهران دنبالم، همون ۶ بهتره. که خب اشتباه کرده بودم. چون بابا و علیرضا اومدن دنبالم. برگشتنی به شب خوردیم و همه ترجیح میدادن صبح باشه. البت برای من بد نشد دیگه. یه نصف روز بیشتر با امین جون بودم. شب که رسیدیم فاطمه و شوهرش هم خونه بابام بودن. اونا که ماشین پدرشوهر فاطمه رو خریده بودن و همون روز بهشون تحویل داده بودن، خیلی خوشحال بودن و ما هم از اینکه ماشین دار شدن بسیااااااار ذوقمند بودیم. بعد از شام رفتیم ماشینشون رو دیدیم و رفتن خونه. بعدم که خوابیدیم. خب دیگه برا شروع کافیه. بقیش باشه برای بعد. کار سوم چی بود؟وبلاگ محمد. پس من برم اونجا بنویسم. برام دعا کنید. باشه؟
دوشنبه 4 خرداد1388-8:49 | | لینک مستقیم ![]() عید غدیر مبارک
الحمدلله الذی جعانا من التمسکین بولایة علی امیرالمؤمونین و الائمة علیهم السلام عید غدیر بر همه دوستان گلم مبارک باشه. ایشالا عید غدیر بعدی رو در کنار مولامون، صاحب واقعی این جشن، شادی کنیم. منم که همیشه با تأخیرم. دیگه روم نمیشه بگم ببخشید. چون میدونم تو دلتون میگید این بار رو ببخشیم، دفعه بعد مگه فرقی میکنه؟پس نمیخواد ببخشید. جای همگی خالی دیروز رفتیم شوش.یعنی میدونید جریان چیه. من از اول این هفته درست و حسابی نرفتم شرکت.اینم شرح ماجرای ما: شنبه رفتم شرکت. یکشنبه: امین به من میگفت باید خودت بری ماشین ظرفشویی بیینی(پیش همین دوستش که لوازم خونه میفروشه)من هم میگفتم نه. آخرش زور اون بیشتر بود، در ظاهر البته . و قرار شد من یکشنبه صبح برم شرکت و بعدم برم کاوه(خیابونی که لوازم خونگیا توشن). شرکت که رفتم امین به این نتیجه رسید که من تنهابرو نیستم. زهرا، خواهر کوچیکه شوهرم که کامپیوتر میخونه، یه برنامه داشت که میخواست بیاد خونه ما روش کار کنه! زهره موسوی،دوست دبیرستانیم که اینجا فوق مدیریت میخونه و هر هفته برای یه درسی باید سمینار بدن و میاد خونه ما پاورپوینت درست میکنه، میخواست بیاد پاورپوینتشو درست کنه. دیگه از ظهر که خونه رسیدم زهرا اومد و مشغول کارش شدیم. عصر هم زهره اومد. یکی با کامپیوتر و یکی لپ تاپ مشغول بودن. زهره میخواست فرداش بره قم و از اونجایی که رابطهش با سمیه هم زیاد شده، گفت زنگ بزن سمیه جون هم بیاد. خلاصه باید میدیدی چه خبره خونه ما. سمیه و من داشتیم کمک زهرا و زهره میکردیم. محمد تا بعد از ظهر تمرین داشت و امین که کارگاه بود و نزدیک مهد و خونه، رفت آوردش خونه و یه چای خورد و رفت بازار برای کارای خودش خرید کنه. تا ساعت ۱۰ اونا مشغول بودن و چون من اصلا نمیخواستم برای زهرا یا زهره کارشو انجام بدم و میخواستم خودشون کارشونو کنن و من در حد کمک باشم، مشغول آشپزی شدم. یه غذایی براشون درست کردم بی نظیر.خوراک خلال اسمیه که مامانم برای غذای مشابه اون گذاشتن. شام خوردیم و زهره رو رسوندیم خوابگاه و زهرا موند خونه ما که فردا کارش رو تموم کنه. تا ساعت ۱:۳۰ پای برنامه زهرا بودم و خوابیدم. اون مدت که امین خونه بود، زنگ زد به امیر که چی شد؟ اونم گفت موریس زیاد خوب نیست، مجیک بهتره. ما هم دو دل شدیم و بهش گفتیم باشه پس دست نگه دار خبرت میکنیم. دوشنبه: صبح امین زود بیدار شد و رفت مدرسه. زنگ زدم مهد گفتن محمد ساعت ۱ تمرین داره . من هم صبح نبردمش مهد و گذاشتم بخوابه. برنامه زهرا تا ظهر تموم شد و ناهار من درآوردی من رو خورد و رفت. از خورشتای معمول خسته شدم. چیز زیادی هم تو خونه نداشتیم. کلی مواد برای شام دیشب مصرف کرده بودم آخه. چلو درست کردم با یه چیزی بین آبگوشت و قیمه! زهرا که ناهار خورد و رفت دانشگاه. من زیاد کمک زهرا نکردم. بیشتر حواسم به ماشین ظرفشویی و تحقیقات اینترنتیم بود و فریزری که آف کرده بودم و حسابی کار داشت و البته محمد جون که اصرار در کمک کردن برای یخ شدن برفکاش داشت. ظهر محمد رو بردم مهد و عصر امین رفت دنبالش. مهد یه برگه رضایتنامه هم دادن که فردا بچه ها رو ببرن علی بن مهزیار. من به این نتیجه رسیدم که موریس بهتره. امین که با محمد برگشت انقدر خسته بود که نمیشد بهش بگم بریم بازار. من این چند روز خیلی خسته بودم، بیشتر از اونی که باید جسمم خسته بود. امین که برگشت و خوابید، من هم خوابم برد. ساعت ۸ بیدار شدم دیدیم محمد یه جوریه. دست زدم دیدم تب داره و کمی بی حاله. شامشو دادم و یه کم شربت استامینوفن و خوابوندمش. خودمم که دیگه خوابم نمیبرد. نشستم به وبلاگ خونی و اینترنت گردی. یاد یه وبلاگی افتادم که قبلا دیده بودم و میخواستم آرشیوشو بخونم. جونم براتون بگه که تا ۶ صبح داشتم آرشیو اینجا رو میخوندم. سه شنبه: ۶ نمازخوندم و چای دم کردم و خوابیدم.قبلش هم به امین که برای نماز بیدارش کردم گفتم چای حاضره بخورد بعد برو. ساعت ۸ بیدار شدم.محمد کاملا خوب بود. ازش پرسیدم میخوای بری علی بن مهزیار یا میخوای بخوابی؟ گفت میخوابم. منم مشغول خوندن بقیه این وبلاگ شدم. محمد که بیدار شد، زنگ زدم مهد گفتن ظهر تمرین دارن. یه کاری میخواستم بکنم که به رینتر احتیاج داشتم. پرینتر خونه سمیه بود. ساعت ۹ بود و قاعدتا سمیه باید سر کار میبود، اما گفتم بذار اول خونه زنگ بزنم. بیچاره رو از خواب بیدار کردم و فهمیدم که معصومه هم دیشب تب کرده و صبح هم خوب بوده ولی مدرسه نرفته. نتیجه این شد که مثل هم توی خونه بودیم. سمیه در جریان کاری که با پرینتر داشتم بود. دو ساعت بعد پرینتر رو آورد و گفت دارم میرم مدرسه معصومه مشقاشو تحویل بگیرم. گفتم ما هم میاییم. همه با هم با رانندگی سمیه جون رفتیم مدرسه و تو راه برگشت یه سری وسایل که میخواستم رو خریدیم. اومدیم خونه ما و مشغول ساختن شدیم. ساعت ۲ محمد رو رسوندیم مهد و خودمون هم نشستیم با مدیر مهد صحبت کردیم. خودمون یعنی من و سمیه. بچه های سمیه همین مهد میرفتن قبلا اما امسال هانیه هم رفت مدرسه معصومه برای پیش دبستانی و سمیه و بچه ها مدتها بود مهد نرفته بودن و دلشون تنگ شده بود. عیدی هایی رو که برای مهد درست کرده بودیم گذاشتیم رو میزشون و ساعت ۴ برگشتیم خونه.طبق معمول زنگ زدم به امین که آیا میتوانی را بیاوری خانه؟ و عزیز دل هم طبق معمول گفت آری. کلمات ببین چه بازیای میکنن با آدم. امین گفت من میام خونه، با هم بریم. من برداشتم این بود که میره دنبال محمد میاد خونه که با هم بریم برای خرید ماشن ظرفشویی. امین منظورش این بوده بود که میام خونه با هم بریم مهد دنیال محمد خدایی ما الان در وضعیت مالی افتضاحی به سر میبریم. از چند تا جای دولتی طلبکاریم که پولمون رو نمیدم، مخمون یه چیزیش شده که اینهمه سرسختانه میخواهیم ماشین ظرفشویی بخریم. خودم نمیدونم چرا این کارو میکنیم. خلاصه ما اون شبم نرفتیم. من هم خیلی زود خوابم برد و نمیدونم محمد و امین کی خوابیدن. چهارشنبه= عید غدیر خم: صبح که بیدار شدیم، امین اصلا حال و حوصله نداشت. ماشین بنزین نداشت و ما یه ذره هم نقدینگی نداشتیم. کارتی که پول توش بود هم مجهول المکان. امین با پول خوردای ته جیبامون رفت که کمی بنزین بزنه و بره تا دفتر و بگرده دنبال کارت. ما رو نبرد که اگه وسط راه ماشین بنزینش تموم شد ما آواره نشیم و فقط خودش باشه. میتونید تصور کنید یه مرد تو همچین شرایطی چقد حال روحیش بده. امین که رفت داداشش زنگ زد میایید بریم شوش؟ من گفتم والا اوضاع ما اینجوریه. به خود امین زنگ بزنید. نمیدونم بین امین و داداشش چی گذشت که داداشش زنگ زد من رضایت امینو گرفتم.آماده شید. قرار شده بود امین بره کاراشو بکنه و چراغ راهنمایی رو که من زده بود درست کنه و بیاد.اونا هم راه بیفتن تا ما بهشون برسیم. من که سعی داشتم تو اون اوضاع تشنج ایجاد نکنم، از صبح که بلند شدم فکر ناهار رو کرده بودم. ناهار رو درست کردم. امین که اومد ساعت ۱۲ گذشته بود. راه افتادیم. یه کوچولو پرسیدم کارت پیدا شد؟ گفت نپرس.منم دیگه نپرسیدم.هنوزم نمیدونم دیروز چه خبر بوده؟! تو این فاصله که ما برسیم شوش آقارضا اینا رفته بودن چغازنبیل. ناهار از رستوران خریدن و اومدن پارکی که ما نشسته بودیم. روبروی شورای اسلامی شوش. همون نزدیکی یه جایی بود که مرقد دعبل بن علی الخزاعی ، شاعر معروف اهل بیت بود. یه ساختمون خیلی زیبا. اونجا نماز خوندیم و برگشتیم اهواز. تو این سفر زهرا هم با آقارضا اینا اومده بود. ما از قبل براش عیدی تدارک دیده بودیم. من هم یه پاکت خوشگل درست کرده بودم. اما اونجا بهش ندادیم. بعد از شوش همه رفتیم خونه پدرشوهرم و اونجا بهش عیدیشو دادیم. تو راه برگشت به امین گفتم بریم خونه بابات اینا عید دیدنی؟ گفت اگه خواستی بعدشم بریم خونه آقابزرگت. من از خوشحال بال درآوردم که حتما حالش بهتر شده که این پیشنهاد رو داده. بعد از خونه پدرشوهرم رفتیم خونه آقابزرگ. ۳تا خاله رو دیدیم و پسرخالهم که تهران درس میخونه و تازه عقد کرده با نامزدش اونجا بودن که از دیدنشون خیلی خوشحال شدم. بعد از خونه بابابزرگم رفتیم خونه عمهم. همون عمه ای که یه دخترش زنداداش امینه و یه پسرش دامادشونه. اونجا بودیم که عموحسینم هم که از تهران اومدن برای این تعطیلات اومدن. چقدر از دیدن همه خوشحال شدیم، هم من و هم امین. با کلی انرژی و روحیه برگشتیم خونه. واقعا خدا رو شکر میکنم برای داشتن این خانواده. برای این که برادر بزرگ امین به قول خودش خیلی خن داداشه. برای این که همه هوای همو دارن. اگه آقارضا به ما نمی گفت بریم شوش و امینو راضی نمیرکد روز خوبی نداشتیم احتمالا. خدا رو شکر میکنم که امین اینهمه از دیدن عمو و عمه و آقابزرگ من شاد میشه و میگه عموت رو خیلی دوست دارم با وجود اینهمه اختلاف سیاسی که با هم داریم. پنجشنبه: من چون دیشبم زود خوابیدم، امروز صبح زودتر از همه بیدار شدم. فقط دیشب برای محمد شام گرم کردم و گذاشتم که خودش بخوره.چون غذا خورشت سبزی بود خیالم راحت بود که میخوره و لازم نیست بالای سرش باشم. نمیدونم امین کی خوابید. الانم من مثلا زود بیدار شدم که وبلاگ بنویسم، نیم ساعت بعد محمد بیدار شده و اومده تو سرم یه بند داره میگه مامان. من نمیدونم این بچه این همه انرژی رو از کجا میاره. به خودم قول دادم دیگه حرف ماشین ظرفشویی رو نزنم و اعصاب امینو به هم نریزم. هرچند اون با صبوری برخورد کرده و هیچی نگفته، اما میفهمم که تو این اوضاع مالی ممکنه بهش فشار بیاد. البته این از اخلاقای امینه که هزینه بالای ۱۰۰ هزار تومن رو راحت تر از هزینه های خرده ریز میکنه. امشب اینجا مراسم سب یلدا برگزاره. با حضور کلی آدم، خونه خواهرشوهرم که طبقه بالای ما هستن. پارسال هم این مراسم رو داشتن اما من تهران بودم ، با بابام اینا خونه عمو حسین بودیم. امشب شاید عمو زودتر بیاد خونه ما تا کارای سایتشو با هم انجام بدیم و بعد هم بریم بالا برای دورهمی شب یلدا.
ایشالا تو مطلب بعد عکس میذارم. هم عکسای عیدی هایی که درست کردم، هم عکسای شوش رو. یه خبر دیگه: دایی من هم وبلاگ نویس شد: بابای سید یوسف و سید حسام . ۱-حتما ادامه مطلب پست اول رو ببینید.۲- دقت کنید عکسی که گذاشته توی خونه ما، روز تولد محمد از بچههاش گرفتن. پنجشنبه 28 آذر1387-8:53 | | لینک مستقیم ![]() یه سفر کوتاه - ۴
شنبه امین برای دوره آموزشی باید میرفت تهزان. با کلی تأخیر رسیده بود به کلاس. صبح دیر بیدار نشدا. به موقع بلند شدیم. همون بالا براش چای درست کردم و صبحانه خورد و رفت تهران. اما چون بارندگی بود اتوبوس مسیری که رو دیروز ۱.۵ ساعت رفته وبد ۲ ساعته رفت. مترو هم ۲۰ دقیقه بی برق شده بود و ایستگاه دوم پیاده کرده وبد مردم رو و امین مجبور شده بود از ترمینال جنوب تا خیابان وزرا رو به جای مترو با تاکسی بره که میگفت خیلی بیشتر طول میکشه. بعد از ظهر هم یه جلسه دیگه داشت تهران.این از شنبه امین اما من، وقتی امین رفت اومدم پایین دیدم مامان اینا سر سفره صبحانه اند. بعد از صبحانه زنگ زدیم و فاطمه اومد خونه بابام. من قصد خرید داشتم برای محمد.با فاطمه تصمیم گرفتیم یه جشن تولد کوچولو برا محمد بگیریم. با محمد و خاله فاطمه و مامان جون رفتیم بازار برای خرید لباس. کلی لباس برای محمد خریدیم.خاله فاطمه هم براش یه جفت دستکش خوشگل خرید. اما کفش فروشی فاضل(خ صفاییه قم) تعطیل بود و نشد صبح کفش بخریم. برگشتیم خونه و خورشت سبزی دیروز رو خوردیم. بعد از ظهر که دایی علیرضا اومد، باهاش رفتیم خرید. محمد و من و فاطمه و علیرضا و مامان رفتیم برای خرید کفش. فاضل باز بود و یه جفت کفش چراغدار خریدیم که کادوی تولد من شد برای محمد. همون چراغاش کافی بود برای از هوش رفتن محمد! مامان و محمد رفتن خونه و من با خواهر و برادرم رفتیم برای خرید بادکنک و کادو از طرف دایی علیرضا. دو دفعه صفاییه رو رفتیم و برگشتیم تا آخر سر دیگه دایی یه ماشین خرید که با پیچ و مهره باید میساختیش. خونه که برگشتیم بابا اومده بودن و با مامان مشغول کارا بودن. من هدیه ها رو کادو گرفتم و بادکنکا رو باد کردم. مادربزرگ من قم هستن و خیلی بد بود که همون روز اول پیششون نرفته بودم. برای همین با بابا و فاطمه و علیرضا و محمد رفتیم پیش بیبی. نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم قنادی گلاب برای خرید کیک تولد.یه کیکی که روش عروسک پت،شایدم مت(همون لباس قرمزه) بود گرفتیم با یه شمع ۵ . مامان تو خونه برامون کباب فلفلی درست کرده بودن و خوراک خلال. آقا روح الله از سر کار رفته بود خونه بابا اینا.امین از تهران که رسید قم برای محمد یه سیدی بازی برای محمد خرید و اومد خونه. بعد از شام مراسم تولد شروع شد. کادو ها رو باز کردیم و کیک خوردیم و دست زدیم و کلی خوش گذشت. خاله فاطمه اینا رو رسونیدم خونشون و بنزین زدیم و رفتیم خونه و خوابیدیم. یکشنبه 19 آبان1387-8:42 | | لینک مستقیم ![]() یه سفر کوتاه -۳
شب علیرضا بیدار بود و مشغول کتاب خوندن که ما رسیدیم. بابا اینا هم بیدار شدن و یه کم دور هم نشستیم. ما رفتیم بالا و خوابیدیم و محمد تو اتاق دایی علیرضا موند. امین صبح جمعه(۱۰/۸/۸۷) قرار بود بره تهران. چند بار قرار تهران رو اوکی و کنسل کرد تا اینکه بالاخره رفت. مامان برای صبحانه گفته بود فاطمه اینا هم بیان و کله پاچه برامون آماده کرده بود که حسابی چسبید! جمعه به حرف زدن با مامان و فاطمه گذشت. امین رفت تهران. بابا برای یه همایشی دعوتش کردن و رفت همایش. آقا روح الله تدریس داشت و رفت. محمد هم با دایی علیرضا مشغول بازی کامپیوتری.مامان برای ناهار به سفارش محمد خورشت سبزی پختن و خوردیم. بعد از ظهر بابا داشتن میرفتن حرم. منم باهاشون رفتم. ماشالا که چقد شلوغ بود. فردای تولد حضرت معصومه بود و اصلا نمیشد بری تو رواق ضریح. برای بار دوم معلم ریاضی سوم راهنماییم،خانم مطلبی، رو دیدم که خادم حرم بود؛ عین همون روزا صداش بلند و رسا بود و مثل اون موقع که سر کلاس درس میداد با صدای بلند میگفت "خانم بفرمایید. تو مسیر توقف نکنید. ...." کار بابا که تموم شد با هم برگشتیم خونه و قرار شد بریم رنگین کمان(پارک سرپوشیده قم) ما بچه ها مامان و بابا رو راضی کردیم که شام همونجا، رستوران البیک بخوریم و نتیجه این شد که آقا روح الله موند خونه و ما رفتیم رنگینکمان. محمد نسبت به بازیهای گردون(مثل چرخ و فلک و هلیکوپتر و ...) زیاد علاقه ای نشون نداد. رفتیم سراغ بازهای ژتون و تیکتی. همه با هم بازی کردیم. امین که از تهران رسید رفت خونه و بعد از کمی استراحت با آقا روح الله اومدن پارک. بابا و مامان هم از اول رفتن البیک و غذا سفارش دادن. آماده شدن غذا و رسیدن امین اینا و تموم شدن بازی ما همزمان شد. غذاش عالی بود. بعد از غذا دوباره برگشتیم بخش بازی و امین و روح الله رو هم مشارکت دادیم تو بازی. بابا و مامانم برای محمد و فاطمه و علیرضا سه تا بادکنک خریدن. بادکنک معمولی نه ها! با یه گازی سبک تر از هوا پرشون میکردن، جوری که بادکنکنه میرفت بالا. با یه بند به دست آدما میبستنش که نره بالا! وقتی برگشتیم خوردیم سریال یوسف رو دیدیم و رفتیم فاطمه اینا رو رسوندیم خونه و بعدم لالا. یکشنبه 19 آبان1387-8:41 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آذر 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|



