<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل شب بو</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/</link>
<description>&quot; بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند &quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 05:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تعطیلات 21و 22 آبان</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه بعد از اومدن امین رفتیم بیرون. من رفتم خونه عمه، دیدن مامان بزرگم. پدر و پسر هم رفتن آرایشگاه و بعد از مدتها و تذکر معلم محمد صفایی به سرشون دادن. منم تنهایی پیش بی بی بودم و فکر کنم خیلی خوشحال شدن. آخه بی بی دوست داره من برم بشینم کنارش و هیچ کس هم نباشه و با هم حرف بزنیم. بعد که پدر و پسر هم اومدن چند دقیقه پیش بی بی، رفتیم خونه پدرشوهر عزیز. اونجا هم خیلییییی وقت بود نرفته بودیم. خواهر شوهرم هم اونجا بود. سعید جون مریض بود و ما که رسیدیم دراز کشیده بود، با شنیدن خبر اومدن محمد بلند شد و حسابی با محمد بازی کردن. هنوز هم هر بار این پسر عمه و پسر دایی رو میبینم که انقد رابطه شون خوب شده و با هم بازی میکنن، لذت میبرم و از ته دل خدا رو شکر میکنم. انقد مشغول بازی بودن که تا ساعت۱۲ موندیم اونجا. گفته بودیم حدودای ۹ و ۱۰ بریم خونه بابابزرگم که به خاطر بازی بچه ها و اینکه خودمون هم خیلی وقت بود پدرشوهر و مادرشوهرم رو ندیده بودیم و خیلی هم داش خوش میگذشت(شکر خدا) دیگه نرفتم اونجا. ساعت ۱۲ به خاله و زندایی پیامک دادم که اگه هنوز کسی هست بریم که گفتن تازه همه رفتن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این که صبح پنجشنبه من پیامک بدم به خاله ها یا منتظر باشم یکی از خاله ها زنگ بزنن یا پیامک بدن  و برای دورهمی خونه آقابزرگ هماهنگ کنیم، یکی از انتظارهای شیرینه. پریروز هم خاله بزرگم که زنگ زدن خیلی خوشحال شدم، بهشون گفتم شرایط جوریه که امشب اولویت برا ما خونه پدرشوهرمه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقد این تلفن زدنا و پیامکا باعث نزدیکی دلها میشه. واقعا آدم میفهمه چرا حدیث داریم صله رحم عمر رو زیاد میکنه. انقد انرژی و نشاط میده به آدم این ارتباط با فامیل که افزایش طول عمر کاملا بدیهی مینماید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و امااااااااااا میرسیم به جمعه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب صبح که محمد زود بیدار شد و من رو هم صدا کرد. چقدم بچه م ذوق کرد که زودتر از همه بیدار شده. همون اول صبح نشستیم با همدیگه بخش اعظم مشقاشو انجام دادیم. بعدم اوشون رفتن پای فیتیله و من رفتم خوابیدم بالاخره جمعه صبح وقت خوابه دیگه. مگه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناهار مهمون امین بودیم. کباب سیخ کاله و شنسل. به جز خریدن، آماده کردنش رو هم خودش انجام داد.بعد از ناهار باز هم خواب!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتظر مهمونای عزیزمون بودیم. امین کلی تو مرتبی خونه کمکم کرد. کارایی رو که خودم نمیتونم انجام بدم، انجام داد و دایی اینا ساعت حدودای ۶ بود که اومدن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تلویزیون و لپ تاپ امین شد مال مردا. کامپیوتر مال پسرا. لپ تاپ من هم سهم من و زندایی.حسام عزیز هم در رفت و آمد بود و شادی وجودش رو با همه قسمت میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقد مشغول شدیم که یادم رفت برا زندایی چای بیارم! گشت و گذاری تو گوگل ریدر و بلاگ رولینگ و وبلاگامون و آخر سر هم قرار برا یه مهمونی یا به قول امین &quot;خراب شدن&quot; خونه دختر خاله م برا جمعه آینده رو گذاشتیم. خوشمون اومده از این دیدارهای نسل سوم خانواده. ایشالا به طور سلسله ای پیش هم بریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چقد حرفام به هم مرتبط بود؟ دوباره افتادم تو حس روزمره نویسی. چیزای دیگه هم دارم برا نوشتن اما تنبلی و کارای غیر وبلاگی مانع میشه. از طرفی خیلی باید سر ساعت و برنامه ریزی شده عمل کنمتا با محمد دچار مشکل نشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته پیش یکی از قالبای سایتام رو فارسی کردم:&lt;A href=&quot;http://parskav.com/fa&quot; target=_blank&gt;پارسکاو&lt;/A&gt; البته هنوز اطلاعات توش نیست. فعلا در مورد قیافه ش نظرتون رو بگین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ادامه مطلب خانمانه است.ورود آقایون ممنوع!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 05:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=455</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته میشم از انتظار</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خسته میشم از انتظار وقتی که میگی نیم ساعت دیگه میام یا یه ربع دیگه کارم تموم میشه و میام و یه ساعت میگذره و هنوز نیومدی، غذایی که با این زمانبندی برای گرم شدن گذاشتم رو گاز تهش میسوزه، من بی حوصله میشم و همه اشتیاقم برای دیدنت به ناراحتی تبدیل میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان هر کی جای من بود، یه بیت شعری، یه آهنگی چیزی متناسب با حالش مینوشت. نه؟ خب من اصولا بی ذوقم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بذارید یه جریان تعریف کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی سوم راهنمایی تو آزمون تیزهوشان قبول شدم و بری مصاحبه رفتم، مدیر مدرسه، خانم صادقی عزیزم، خیلی خوش برخورد و مهربون برخورد کرد. ازم پرسید چه کاری بلدی؟ هنری؟ گفتم نه. گفت نقاشی؟ خط؟ گفتم نه. گفت عروسک سازی؟ گل سازی؟ گلدوزی؟ گفتم نه. خیلی راحت گفت &lt;STRONG&gt;چه دختر بی هنری!!!&lt;/STRONG&gt; دیگه اینه که ما همین جوری بی هنر موندیم. البته همون تابستون تو کلاس تابستونی های مدرسه راهنماییمون هم عروسک ساختیم، هم نقاشی یاد گرفتیم، هم هنرای دیگه. اما دیگه کار از کار گذشته بود و من بی هنر بودم و موندم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;دیدین که روانشناسا میگن رفتار آدما رو مورد انتقاد قرار بدید، نه شخصیتشون رو. اون جوری باور میکنن که شخصیتشون اینه و هیچ وقت درست نمیشن.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایی در مورد خانم صادقی باید بگم خیلی رو شخصیت من تاثیر گذاشت و همیشه مدیونش هیستم به خاطر چیزای خوبی که تو شخصیت من نهادینه کرد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; این نوشته رو وقتی نوشتم که امین رفته بود کارواش و گفته بود زود میاد اما خیلی گذشته بود و نیومده بود. هنوز ثبت نزده بودم که اومد و نوشته منو دید. گفت باو کن تقصیر من نیست. طرف گفته کلا ۲۰ دقیقه طول میکشه. هی ازش پرسیدم کی تموم میشه گفته ۵ دقیقه دیگه. بهش گفتم تو ده دقیقه سا ازت میپرسم همینو میگی. بعد طرف گفته راستشو بگم از الان ۱۰ دقیقه دیگه کار داره. خلاصه امین &lt;STRONG&gt;این بار&lt;/STRONG&gt; تبرئه شد. اما من به خاطر اثبات بی هنری خودم مطلب رو کامل کردم و پست کردم. اصلا هم ناراحت نیستم و کلی از اومدنش خوشحال شدم. آخه چنان با انرژی اومد و مخصوصا کلی محمد رو تحویل گرفت که همه انتظارم یادم رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونید چرا امین تحویلش گرفت؟ چون محمد خیلی قشنگ سلام میکنه. ظهر که من خواب بودم چند بار امین زنگ زده خونه و محمد خیلی مودب سلام کرده و خیلی خوب حرف زده و باعث خوشحالی باباش شده. بابا بهش قول یه جایزه برا سلام داده. این یعنی این که من مامان خوبی هستم؟ خب حتما بله. چون وقتی محمد رفتارش بده، من بد هستم و تربیت کردنم اشکال داره؛ وقتی اون خوبه یعنی منم خوب بودم دیگه. آره؟ اینم خودتحویلی در کنار بی هنری. چه شود!!؟؟!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 14:12:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلایل جشنی که برگزار نشد.</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;محمد الا براش جشن تولد مهم نیست. بعدا هم شاکی نمیشه. جشن نگرفتن تنبیه من بود بیشتر تا محمد. همون روز تولدش عمه زهرا اومد خونه مون و براش یه اسباب بازی جالب آورد با یه شاخه گل رز قرمز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش گفتم میخوای بادکنک باد کنیم؟ گفت نه. گفتم چی دوست داری برات هدیه بخریم؟ گفت نمیدونم. اصلا این پسر من تهِ قناعته. از بی نیازی نمیدونه چه کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شام قرار بود بریم بیرون، هم به عمه شام تولد بدیم، هم برسونیمش خونه شون. به محمد گفتم لباس بپوش. مشغول بازی شد و لباس بیرون نپوشید. منم که قرار نیست اعصابم رو خرد کنم، گفتم ما شام برا تولد شما میخواستیم بریم بیرون. خب اگه نمیخوای نمیریم. با همین لباس خونه برو تو ماشین میخواهیم بریم عمه رو برسونیم. بدون هیچ مشکلی تشریف برد تو ماشین و کلی با عمه جان صحبت کرد و بعد از چند دقیقه هم خوابش برد. شام نخوردن هم براش اصلا مهم نبود. ما هم رفتیم کیانپارس ساندویچ گرفتیم و تو ماشین خوردیم. عمه رو رسوندیم و برگشتیم خونه. محمد رو در همون حال خواب آوردیم بالا و تا صبح خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هی شما بیایید بگید جشن باید میگرفتی. چرا نگرفتی؟ خب برا محمد اصلا مهم نبود. برا من مهم بود که دوست و آشناها رو ببینم که ندیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ضمنا از شنبه تا امروز شاید کلا دو،سه بار سرش داد زده باشم و اعصابم رو خرد کرده باشم. دیروز هم به جای مشق نوشتن بازی کرد، من هم اصراری بهش نکردم. تو دفترچه یادداشت برا خانمش نوشتم که محمد بازی کرد، اگه لازم میدونید بهش تذکر بدید. خوب شد اینجا گفتم. یادم رفته بود به خانمشون اس ام اس بدم که دفترچه رو ببینه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امین هم که حسابی سرش شلوغه و من چون زیاد نمی بینمش خودم حالم خوش نیست. بخوام برا محمد هم اعصاب خورد کنم، دیگه چی میمونه از خودم و این گلی که امروز، فردا میره تو ماه پنجم.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; نمیدونید صدای قلبش چقد خوشگل بود. انقد دکتر زود صداش رو شنید که گفت پسره. ولی بعد که رفت سونو و اون گفت من فکر میکنم دختره، دکترم گفت پس دختر شیطونیه. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;حالا باید تا چند ماه دیگه صبر کنیم تا سونو بتونه دقیق بهمون بگه گلمون گلدختره یا گلپسر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتایج صحبت من با مشاور رو تو &lt;A href=&quot;http://mohamad-tala.blogfa.com/post-232.aspx&quot; target=_blank&gt;وبلاگ محمد&lt;/A&gt;م بخونید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 06:59:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز سه شنبه است. ۱۹ آبان ۸۸. میدونید یعنی چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی تولد محمده. البته سال ۸۲، ۱۹ آبان دوشنبه بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جشن هم نداریم چون این مدت اعصاب پدر و مادر رو داغون فرمودند آقا پسر ۶ ساله گل گلاب. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته دیروز رفتم مشاور و فهمیدم محمد کاملا طبیعیه!!! ما زیادی گیر هستیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصلا هم حس نوشتن و یاد ایام و اینا رو ندارم امروز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوبم ها. خیلی خوبم. تازه یکشنبه تو جشن انتخاب اولیا و مربیان مدرسه محمد رو میز گل دیدم، دلم گل خواست، تو راه برگشت امین برام گل خرید. این گل خریدن خیلی مهمه ها. چون ما در روز خواستگاری هم گل بهمون ندادن! یعنی الان بیشتر از اون موقع ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;گلای من&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/gol.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:41:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=452</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه ای که گذشت!</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز جمعه خاصی بود. یعنی متفاوت بود. شایدم نه خاص بود نه متفاوت اما خب دوست دارم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح محمد زود بیدار شد. منم بلند شدم دیگه، میدونستم ناهار چی میخوام درست کنم. گفته بودم ساعت ۱۱ آب میذارم برا برنج. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ رو با ۱۰ دقیقه به ۱۱ اشتباه گرفتم و در نتیجه ساعت ۱۱ ناهار آماده بود. امین ساعت حدودای ۱۰ بود که بیدار شد و یه راست نشست پای تلویزیون. حسابی عصبانی شدم. گاهی دلم میخواد تلویزیون رو بزنم خورد کنم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;. صبحانه رو آماده کردم اما به جای این که بیام برا خوردن، یه سری کارای خونه رو انجام دادم. امین دست به صبحانه نزده بود تا من هم اومدم. تلویزیون داشت مسابقه محله نشون میداد که صبحانه خوردیم. چقد این برنامه قشنگه. کلی لبخند زدیم و حالمون خوب شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حدودای ۱۱:۳۰ بود که نمیدونستم چه کار کنم و رفتم دراز کشیدم. امین اومد گفت چرا خوابیدی؟ پاشو بریم آبادانی، جایی. گفتم تنهایی؟ گفت هر جوری دوست داری. من زیاد از آبادان رفتم خوشم نمیاد. چون جای خرید کردنه، ما هم که از خرید لذتی نمیبریم. بهش گفتم نه. ناهار ببریم بیرون. به بقیه هم بگیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از صبح عصبانی بودم که امین هیچ کاری تو خونه نمیکنه. بهش گفتم برو پله داداشت اینا رو بیار، میخوام پرده ها رو دربیارم و بشورم. ایشون هم رفت آورد و خودش پرده ها رو پایین اورد و انداختم تو لباسشویی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدرشوهرم مهمون داشتن و نیومدن.برادرشوهر و خواهرشوهرم گفتن میاییم برا ناهار. اما قرار شد برا ساعت ۱:۳۰.  منم ناهارم اماده بود و مشکلی نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتیم پارک لاله و بساط ناهار رو پهن کردیم. معلوم شد هر سه شاکی از دست همسران عزیز و خلاصه هر لحظه نزدیک بود یه دعوایی بشه. کلی همه با هم به این وضعیت خندیدیم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;. فقط خوب شد مادرشوهرم نبود ما این جوری داشتیم از شوهرامو شکایت میکردیم. خواهرشوهر جونم که از خودمونه و کلا خیلی با هم راحتیم!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه تا ۴ بودیم و بچه ها حسابی بازی کردن. داشتیم میرفتیم خونه که &lt;A href=&quot;http://zire1saghf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زندایی&lt;/A&gt;م اس ام اس داده بود و زنگ زد که نمیایین اینجا؟ اینم جریان داره که آخرش میگم. دیگه این شد که به جای خونه رفتن، رفتیم خونه داییم. داییم پسر عمه امینه و ۶ روز ازش کوچیکتره و حسابی با هم رفیقن. همون اول با &lt;A href=&quot;http://zire1saghf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زندایی&lt;/A&gt; حرف شبکه کردن کامپیوترشون با کامپیوتر طبقه پایین(خونه بابابزرگم) شد. منم گفتم امین بدش نمیاد درستش کنه ها. این شد که مردا مشغول شبکه کردن شدن و زود هم درست شد. محمد و یوسف پای پلی استیشن بودن و من و &lt;A href=&quot;http://zire1saghf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زندایی&lt;/A&gt; هم از هر دری سخنی. از تربیت بچه ها و سیستم مسخره بدون نمره آموزش پرورش و مدرسه نرفتن محمد بگیر تا پیدا کردن کسی که بیاد خونه و بعضی کارا رو کمک ادم انجام بده، این مردا که اگه به امیدشون بمونی، برا یه کار کوچیکم ۶ ماه باید انتظار بکشی. آخرش بشه یا نشه. البته خب حق دارن. یه جمعه میخوان استراحت کنن، ما خانما اونم ازشون میخواهیم بگیریم. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اذانو که گفتن، من نماز خوندم و برگشتیم خونه. تو راه به امین گفتم بریم از مغازه آکواریومیه که تو راه خونه ست، غذای ماهی بخریم. غذاشون تموم شده. رفتیم اونجا و ۲۲ تومن چیز میز خریدیم برا آکواریوم. یه ماهی آنجل کوچولو هم خریدیم که در مقابل ماهی های گنده آکواریوممون گم میشه بیچاره. یه سری هم امکانات گرفتیم برا آکواریوم و از همه مهمتر یه چراغ خریدیدم که تو خود آکواریوم نصب میشه. این آکواریوم ما مال دوست امین بود دیگه. ایشون هم مجرد، یه ذره بعضی چیزای آکواریوم خیلی بی سلیقه بودن. یکیش همین لامپ. یه مهتابی معمولی کوچیک تو یه قابی که با چوب براش درست کرده بود و روش برچسب کشیده بود که روی آکواریوم قرار میگرفت. خیلی زشت شده بود روی آکواریوم. با این مهتابی جدیده انقده خوب شده&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;. البته قدرناشناسی دوستش نشه، خیلی هم آکواریوم بزرگ و خوبی داره. اینو جدی میگم و واقعا لطف کرد که به خاطر علاقه محمد دادش به ما. ایشالا خدا تو آمریکا بهش هزار برابر خوبی برسونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شام هم سیب زمینی و تخم مرغ سرخ کردم و نوش جان نمودیم. ساعت ۸ رفتیم برا خوابوندن محمد خان، البته با کلی فیلم و اینا. آخرشم من تا ۹ تو تاریکی کنارش دراز کشیده بودم و خسته شدم. ایشون هم ساعت ۱۰ خواب بردشون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میترسم دعا کنم این یکی غنچه، خوش خواب باشه، بچه م مشکلی پیدا کنه. دکترم که گفته خیلی زبل و زرنگه، از صدای قلبش معلومه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همون دیشب امین پرده ها رو باز برام نصب کرد، الهی که این هفته کلی کاراش خوب پیش بره که این کار پرده رو برا من راه انداخت&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;.   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهان قرار بود جریان خونه دایی رفتن رو بگم. جمعه دو هفته پیش امین جون بازم پیشنهاد داد پاشو بریم یه جایی. نماز که خوندیم، سوار ماشین شدیم. زنگ زدیم خونه عمه که بریم پیش مامان بزرگم، گفتن عمو داره میاد دنبالشون که ببردشون خونه خودش. خب خونه عمه و عمو (که اولویت دو ی مزاحمت ما بود) کنسل شد. زنگ زدیم خونه بابابزرگم گوشی برنداشتن. زنگ زدم به خاله گفت من تهرانم،آقابزرگم خونه خاله بزرگه هستن. زنگ زدیم خونه دایی جون، &lt;A href=&quot;http://zire1saghf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زندایی&lt;/A&gt; گفت دایی و یوسف رفتن زیارت عاشورا. امین میدونست برنامه این زیارت عاشورا چیه و ساعت حدودای ۸ تموم میشه. ما هم میخواستیم هر جا رفتیم ۸ خونه باشیم، اونجا هم نرفتیم. اما &lt;A href=&quot;http://zire1saghf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زندایی&lt;/A&gt; قول گرفت که به زودی دوباره بریم خونشون. همون شب موقع برگشتن به خونه به صورت دست از پا درازتر، این مغازه آکواریوم تترا رو تو مسیر دیدیم که تازه باز شده بود و ازش غذای ماهی گرفتیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اون هفته تا این هفته هم دیدن مادربزرگم رفتیم که دیگه خونه عمو بودن و هم خونه پدربزرگم، هر دو هم پنجشنبه هفته وسط!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=451</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشغالا</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شما خانمها صبح یا شب یا هر وقت دیگه که وقت بیرون بردن آشغالاست، کیسه آشغالا رو گره میزنید و میدید دست آقای همسر یا خودشون حواسشون هست و هر روز یا هر شب خودشون کیسه رو گره میزنن و میرن بیرون؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سوال رو آقایون و خانمهای مجرد هم میتونن در مورد خودشون و باباهاشون جواب بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نظرتون رو در مورد این سوال همین جا برام بنویسید، حتی اگه مطلب جدیدتری تو وبلاگ گذاشته باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 04:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>10آبان</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>۱۰ آبان سالگرد عروسی ماست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز صبح متوجه شدم امروز ۱۰ آبانه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب زنگ زدم به امین که میدونی امروز چه روزیه؟ گفت نه. گفتم یه نگاه به تقویم کن. گفت آها. گفت که ممکنه دیر بیاد خونه. خب انتظار هم نداشتم زود بیاد، چون این روزا کارش زیاده و خیلی وقتا هم به خاطر وضعیت من و مریضی محمد مجبور میشه وسط روز تا خونه بیاد و برگرده.مثلا همین امروز من قراره برم دکتر، محمد هم کلاس زبان داره. عملا امروز از ساعت ۳:۳۰ به بعد امین از کارش می افته و به قول خودش میشه تاکسی سرویس&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;. داشتم می گفتم دیروز اصلا حس این که شام بریم بیرون نبود، یعنی من نداشتم. خودمم نمیدونستم شام چی درست کنم. دلم پیتزا و لازانیا و مرغ سوخاری و اینا نمی خواست. سیب زمینی رو خلالی درشت کردم و روغن زیتون زدم. یه ظرفش رو ادویه(زردچوبه، دارچین، فلفل سیاه، گلپر، ادویه مرغ و ماهی آبادان، آویشن) هم قاطی روغن زیتون کردم و زدم، یه ظرفش رو هم فقط روغن زیتون زدم. هویج هم همین شکلی درست کردم و گذاشتم تو ماکروفر. آماده که شدن، محمد رو بیدار کردم. آخه عصر که من خوابیده بودم، محمد اومد کنارم خوابید و دو ساعت بعد از من خواب رفت. تا حدود ۷ خواب بود. بیدارش کردم و گفتم یه جشن کوچولو داریم، دوست داری کیک درست کنم؟ گفت نه. خوب شد البته چون حال کیک درست کردن نداشتم و میخواستم به خودش بگم بره پودر کیک آماده بگیره که اونم احتمالا سختش بود بره. دیگه نزدیکای اومدن امین بود که من سبزیجاتی که اماده کرده بودم گذاشتم تو ماکروفر که بخارپز بشه. تا دیشب از بخارپزش استفاده نکرده بودم. تو دفترچه نوشته بود مواظب باشید آتیش سوزی نشه و اینا. منم عین دستور دفترچه عمل کردم و گذاشتم ۵ دقیقه بمونه. دودی بلند شد که من فکر کردم بخاره. بعد از ۵ دقیقه دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده و حتی گرم هم نشدن سبزیجات.بی خیال بخارپز شدم و خواستم همون سیب زمینیا رو بذارم گرم بشن حداقل. گذاشتن همان و دیدن دود زیاد همان. نگاه کردم دیدم از تو کاشی های پشت ماکروفر یه چیزی شبیه شعله پیداست. برقش رو کشیدم. در خونه رو باز کردم و دیدم امین همون موقع رسید، اما قرار بود بره سوپری دوغ بخره. محمد رو فرستادم پایین تا بهش بگه زود بیاد بالا. تا محمد رفت امین هم دوغ رو خریده بود و با یه جعبه شیرینی میرداماد اومد بالا. ماکروفر که داغ شده بود رو آورد پایین گذاشت و بازش کرد. ترانس ویه چیزای دیگش سوخته بود.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; سیب زمینیا که تو ظرف پیرکس بودن رو نمیشد گذاشت رو شعله زیاد گاز تا گرم بشن. شعله رو کم کردم و سیب زمینا رو گذاشتم روش. یه ظرف هم گذاشتم رو گاز و به شیوه سنتی سبزیحات رو بخارپز کردم. سیب زمینیا که خوب گرم نشدن آوردم سر سفره. خب مسلما شام اون جوری که میخواستم نشد. یادم رفت بگم همون وسطای دود و باز کردن در و اینا به محمد گفتم بابا داره میاد، گفت مامان بدو تزیین کنیم. بادکنک بیار، باد کنیم برا جشنمون. بادکنک آوردم البته اما دیگه دود نذاشت و امین که رسید بالا شام هم آماده نبود، چه برسه به تزیین. انقدم محمد قشنگ و سریع و با هیجان کمک کرد تو مرتب کردن هال که من کلی لذت بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از شام شیرینی خامه ای های خوشمزه ای که امین لطف کرده بود و با وجود همه خستگیش تا میرداماد رفته بود و گرفته بود&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;، خوردیم. حسابی به من چسبید.اصلا انتظار نداشتم چیزی بیاره خونه. خیلی خوشحال شدم، اما با این نیمه آتیش نشد ابراز و تشکر کنم ازش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یواشکی به امین کفتم میخوام امشب به محمد بگم، بیا فیلم بگیر. گفت نه. بذار فردا بری دکتر، بعد بهش بگیم. امیدواریم امروز صدای قلبش رو بشنوم و دکتر سونو بده و جنسیتش معلوم بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد هم با محمد سه تا بادکنک باد کردیم و بادکنک بازی کردیم. ساعت ۱۱ هم امین جان از خستگی همون جوری خوابش برد. محمد که حسابی خوابیده بود، تازه گفت من میخوام مشق انجام بدم و نشست به بازی و رنگ کردن حرف &quot;ر&quot;. منم رفتم خوابیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب به خیر&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; این سایت رو ببینید، تو برنامه روز از نو امروز معرفی شد: &lt;A href=&quot;http://www.persianfelt.com/profeltrug.html&quot; target=_blank&gt;نمد ایرانی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/88 شوشتر</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز رفتیم شوشتر، موزه و رستوران مستوفی. جای جالبی بود و جالب تر از اون فکر کسی بود که اون خونه قدیمی رو به موزه و رستوران تبدیل کرده بود. خونه ای که مثلش تو شوشتر خیــــــــــــــــلی زیاده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از ناهار هم در کنار یک سیلاب و در یک تگرگ بسیار هیجان انگیز متوقف شدیم. عکساش رو میذارم ایشالا. اگه اهواز بودیم و کسی میگفت تو شوشتر چه خبر بوده، من که باور نمیکردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز خیلی خوبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این شیطونک کوچولوی ما هنوز نیومده حسابی رفته سفر. هنوز ۴ ماهش تموم نشده، ۴ تا سفر حسابی رفته. شوشتر شاید خیلی وقتا سفر نباشه برا ما، اما این بار متفاوت با همیشه بود و یه سفر کوتاه عالی بود. عالی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هرجند برنامه های دیگه ای براش داشتم، اما خب بلیت برامون جور نشد. میخواستیم بریم تهران عقد پسر بزرگِ عمه کوچکمان که خیلی با هم جوریم و تا چند سال پیش من براش آبجی زهرا بودم! جمعه هم بچه های فرزانگان قم گردهمایی داشتن که خیلی دوست داشتم بچه ها رو ببینم.اما بلیت رو دست خدا سپردم و راضی هستم. حتما خیر در نرفتن بوده، چنان که خیلی هم روز خوبی داشتم با امین و محمد و توراهی و خانواده همسر گرامی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محمد امروز رفت مدرسه، اما یه ساعت بعد زنگ زدن که بالا آورده، باباش رفت دنبالش و آوردش خونه. حسابی رنگ پریده و بی حال شده. بچه ای که محال بود در طول روز بخوابه، این مدت روزی دو ساعت به میل خودش خوابیده. شب خودش میره و ظرف دو دقیقه خوابه. اصلا نمیگه بیا پیشم یا برام کتاب بخون. نگرانش هستم، زیادی آروم شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 14:10:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکر خدا</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>خدا رو شکر محمد خیلی بهتره. فقط ناز و ادای بعد از مریضیش برام مونده و کارهای وب سایتام که این دو سه روز انجامشون ندادم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا به امروزم رحم کنه که تا ظهر دو سه تا سایت رو باید تغییراتی بدم و آقا هم از اول سر دست و صورت شستن داره ادا در میاره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 05:34:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب بر</title>
<link>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-446.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;محمد از دیروز تب کرده. دیشب دکتر یه آمپول براش نوشت و استفاده کردیم. اما تبش هنوز پایین نیومده. امروز  امین به دکتر زنگ زد. دکتر گفت تبش مقاومه. باید با پاشویه و راهای دیگه تبش رو بیاریم پایین. پروفن رو هم ۴ ساعته بدیم بهش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنا بر این: بنده منتظر انواع راه های بریدن تب از جانب شما دوستان همیشه همراه هستم. از موادخوراکی که بچه ها میتونن تحمل کنن(چند قطره لیموشیرین رو به زور تحمل میفرمایند شازده ما) تا دعای تب.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتظرما&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 09:34:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gol-e-shabbooo&amp;postid=446</comments>
<dc:creator>gol-e-shabbooo</dc:creator>
<guid>http://gol-e-shabbooo.blogfa.com/post-446.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
